ثریا سه چهار روز بود نه غذا خورده بود نه آب. منتظر بودم کارت بانکم از آمریکا برسه که بتونم از ATM پول بگیرم تا ببرمش کلینیک دامپزشکی.
زنگ زدم به بانک. گفتم دو هفته پیش کارتمو پست کردین ولی هنوز نرسیده. میشه لطفن با DHL اکسپرس بفرستین؟ گفت به پرو اکسپرس نمیفرستیم. گفتم پس بفرستین به آدرس دخترم توی آمریکا تا اون برام اکسپرس بفرسته.
به دوستم پیام فرستادم که ازش پول قرض کنم. گفت باشه.
صبح ثریا رو بردم کلینیک. دکتر به اسپانیولی یه چیزایی گفت که درست نفهمیدم. ولی infection و critical حالیم شد. هفته قبل به ثریا ویتامین داده بودن و آزمایش خونش ظاهرن علائم وخیم نداشت. اشتهاش وا شده بود. پس چرا حالا حالش بدتر شده بود؟
دکتر یه ورق کاغذ داد گفت امضا کن. بالاش نوشته بود رضایت نامه. در صورت مرگ. یه چیزی گفت درباره تمیز کردن دهن و آزمایش پوست. گفت برو عصری بهت خبر میدیم. دستم رو با علامت دعا بالا بردم که یعنی خواهش میکنم نجاتش بدین.
رفتم خونه. با هزار نگرانی و سرزنش که ای کاش زودتر برده بودمش کلینیک.
عصر از کلینیک زنگ زدن. نفهمیدم خانم چی گفت. پرسیدم ثریا اوکی؟ گفت سی، سی… گفتم الان میام. خوشحال پریدم بیرون. سر راه از قنادی شیرینی خریدم که بدم به دکتر و همکاراش.
رسیدم کلینیک و جعبه شیرینی رو گذاشتم روی طاقچه کنار مواد غذایی سگ و گربه. دکتر صدام زد که برم دفترش. یه عکس نشونم داد که پر از لکههای آبی و بنفش بود. یه سری توضیح داد که من فقط «تومور» و «کنسر» رو شنیدم. با دستاش نشون داد که سرطان به فک و چشم ثریا سرایت کرده. فهموند که امیدی به درمان نیست.
ثریا رو بغل کردم و بوسیدم. سرش رو به دست و سرم کشید. بیقرار بود. گشنه و تشنه بود. درد داشت.
صورتم رو برگردوندم که تزریق آمپول رو نبینم. یه دقیقه بعد نگاه کردم. دکتر ضربان قلب رو چک کرد و آمپول رو کشید بیرون. ثریا رو برداشت گذاشت توی قفس. وقتی رفتم طرف گیشه که هزینهها رو بپردازم، چشمم خورد به جعبه شیرینی.
سوار تاکسی شدم رفتم به سمت معبد ماه، بالای شهر کوسکو. جایی که سال پیش یکی دیگه از گربههام - ولنتینو - رو به طبیعت سپرده بودم.
توی راه احساس کردم میخوام تن ثریا رو برای بار آخر نوازش کنم. دریچه قفس رو باز کردم دیدم دمش داره تکون میخوره. دستم رو گذاشتم روی تنش. شروع کرد به لرزیدن. ثریای همیشه لجباز. تسلیم احدی نشده بود. مرگ هم با بقیه فرقی نداشت.
لرزش بدنش کمتر کمتر شد. وقتی رسیدیم دیگه آروم شده بود. توی یه مزرعه سبز، پیچیدمش دور یه قالیچه، گذاشتمش زیر بیشههای وحشی.
بارون سنگینی شروع کرد به باریدن.
نظرات