عمومی

دنبال کن

Moradi


جنسیت: مرد |

ساکن شهر: تهران | ساکن استان: تهران | ساکن کشور: کشور محل سکونتت رو انتخاب کن

عضو از ۱۸ آذر ۱۳۹۱

شاهدی بر سختی معیشت

نان و سبزه و تار و متکا ... دور از دسترس....

 

تنها نقشی هستند بر دیوار 

توپی که بر زمین افتاده و قلک سفالی همچنان خالی

کلیسای سرکیس مقدس از نگاه حضرت مریم

کلیسای سرکیس مقدس زیر نگاه  حضرت مریم.

 تهران ؛ خیابان کریم خان؛ تقاطع خیابان ویلا.

عشق ناشناس

هاینریش چارلز بوکوفسکی (به انگلیسیHenry Charles Bukowski) (زاده ۱۶ اوت ۱۹۲۰ - درگذشته ۹ مارس ۱۹۹۴) شاعر و داستان‌نویس آمریکایی متولد آلمان بود.

نوشته‌های بوکوفسکی به شدت تحت تأثیر فضای لس آنجلس، شهری که در آن زندگی می‌کرد قرار گرفت. او اغلب به عنوان نویسندهٔ تأثیرگذارِ معاصر نام برده می‌شود و سبک او بارها مورد تقلید قرار گرفته‌است. بوکوفسکی، هزاران شعر، صدها داستان کوتاه، و ۶ رمان، و بیش از پنجاه کتاب نوشته و به چاپ رسانده‌است.

در سال 1986، مجلهٔ «تایمز» بوکوفسکی را «قهرمان فرودستان آمریکایی» نامید.

صداقت مصدق

مرداد هر سال ایرانی ها را یاد کودتای 28 مرداد سال 1332 و به قول محمد قائد شالاپ بزرگ می اندازد.

68 سال بعد از کودتا ایرانی ها در  سراسر جهان نظرات متفاوتی نسبت به دکتر مصدق دارند . گروهی وی را عوام فریب میدانند که نتایج سیاست ورزیش برای ایران مصیبت بار بود. مصدق دلش میخواست به هر قیمتی شده شهید شود و سرانجام شد.

 برخی هم که خود را ملی گرا و ناسیونالیست میدانند دکتر مصدق را در حد خدا  و رهبری بی بدیل می پرستند. به نظر میرسد این بحث  تا ابد ادامه پیدا کنه.

 اما همه مخالفان و موافقان در یک نکته اشتراک نظر دارند. دکتر مصدق در کشوری که از صدر تا ذیل فاسد بودند و هستند آدمی بود صادق و پاک دست

در آگهی بالا که در تاریخ 26 سپتامبر سال 1915 به چاپ رسیده دکتر مصدق اطلاع میدهد که محموله برنجی به اشتباه به خانه ایشان فرستاده شده. حالا از فرستنده میخواهد با دادن نشانی ؛ برنج ارسالی را پس بگیرد.

خوب توجه کنید  که جنگ جهانی اول در تابستان سال 1914 شروع شد. در زمانی که این آگهی چاپ شد 15 ماه از آغاز جنگ گذشته و مواد غذائی کمیاب بود. هر کس دیگری جای دکتر مصدق بود این محموله برنج را میخورد. یک لیوان آب هم روش. 

این سمبل صداقت و روشنبینی دکتر مصدق است.

عرق خار مریم

عرق maryam sister بهترین راه مقابله با گرما !!!!!

وام ازدواج ؛ موی زائد

تبلیغات تجاری  کف خیابون های تهران 

استخدام تلگرافچی

این آگهی از روزنامه اطلاعات 30 آبان 1317 برابر با  21  نوامبر 1938 در مورد استخدام تلگرافچی در شرکت نفت انگلیس و ایران نقل میگردد. در این تاریخ کمتر از یک سال تا شروع جنگ جهانی دوم زمان باقی مانده بود. 

بن بست حقیقت

 

بن بست (  عکاس : سیروس  مرادی ؛ شاعر : افشین یدالهی)

 

 گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
    گاهی تمام حادثه از دست می رود
    گاهی همان کسی که دم از عقل میزند
    در راه هوشیاری خود مست می رود
    گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
    وقتی که قلب خون شده بشکست میرود
    اول اگرچه با سخن از عشق آمده
    آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
    گاه یکسی نشسته که غوغا به پا کند
    وقتی غبار معرکه بنشست می رود
    اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
    آن دیگری همیشه به پیوست می رود
    وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
    وقتی میان طایفه ای پست می رود
    هرجند مضحک است و پر از خنده های تلخ
    بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود
    این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
    تیریست بی نشانه که از شست می رود
    بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
    اما مسیر جاده به بن بست می رود

 

یادم. تو را فراموش

بعد از جنگ جهانی دوم دولت وقت شوروی روش خصمانه ائی نسبت به دول غربی درپیش گرفت و جنگ سرد رسما آغاز گردید.شوروی در تبلیغات ضد غربی خود مشکلات اقتصادی بعد از جنگ را وسیله مناسبی برای موفقیت تلاش های ضد غربی خود می انگاشت. به خاطر همین جرج مارشال وزیر امور خارجه وقت امریکا توسعه اقتصادی و رفاه مردم را بهترین وسیله دفاع در برابر تبلیغات کمونیست ها می دانست. در ایران احمد قوام سیاستمدار کهنه کار قبل از بقیه متوجه نقش مهم  ایالات متحده در روزهای بعد از پایان جنگ  گردید. قوام واحدهائی از ارتش آمریکا را در سال 1943 به تهران دعوت کرد. آنها در پادگانی در امیرآباد فعلی   مستقر گردیدند. از آن  زمان برنامه کمک های نظامی و غیر نظامی ایالات  متحده به ایران شروع گردید

 تابلوئی را که مشاهده میکنید بر بدنه برج  آب دانشکده کشاورزی کرج نصب گردیده نشان دهنده آن است که پروژه  آبیاری  این دانشکده با همکاری ایالات متحده انجام گرفته است. وضعیت فعلی تابلو نشان دهنده آن است که با وجود سنگ اندازی هائی که به تابلو صدمه زده اما همچنان پابرجا و استوار باقی مانده است. انگار شاهدی  بر روزهای خوش آینده  است.

 

پسر کاکل زری

ازم می پرسید تو این ظل آفتاب کجا میرم ؟ میرم خونه زینب قابله.  دخترم رقیه همیشه برام دردسر درست میکنه. هیچیش مثل آدمیزاد نیست. از  6 ماهگی دردهاش شروع میشه. زینب میگه نمیشه کاریش کرد. باید تحمل کند.  اما  من نمیتونم. خوب مادرم.

زینب هم که میاد خونه هیچکاری نمیکند الا حرافی. تا پاش به خونه ما میرسه رقیه دردشو فراموش و  می افتند تو  نخ  غیبت پشت سر این و اون........ رقیه خیلی نگرانه. بچه اولش دختره.  عباس دامادم پسر خوبیه. میگه دختر و پسر برام فرقی نداره اما رقیه میگه خودم خجالت میکشم.  عباس پسر دوسته.منتظر یک پسر کاکل زریست. خدا از دهنش بشنوه. اون روز خودم شنیدم که رقیه زیر لب میخوند : تو پسر بشی من سرفرازم.....پیش مادر شوهر زبون درازم. انشاء الله که خیره.

 زینب و رقیه آن قدر  حرف می زنند که آفتاب غروب میکنه. شام میمونه.  همه زحمتها می افته گردن من. منتظر می مونیم که عباس بیاد.شام میخوریم.رقیه هی می لونبونه. زینب میگه : کم بخور. چاق بشی زایمان سختی خواهی داشت. رقیه خودشو به کری میزنه و  میگه : دوغو بده من.

 فانوس را روشن و در تاریکی شب زینبو تا خونه اش می رسونیم. یک تومن میزارم کف دستش. حق قدم............  زیر نور فانوس چهره ناراضیشو می بینم. یواشکی در گوشش زمزمه میکنم : انشاء الله گل پسر بیاد. از خجالت ات در میام.

عکس  از : Annemarie Schwarzenbach1908-1942

بیشتر