بلاگ

بیشتر

گیجی!

دوشنبه ی هفته ی گذشته یکی از دوستانم لطف کرد و بهم توی...

تَـرس از بی نــــَهایت

در بعضی از انسانها ـــ فکر در مورد بی نهایت ـــ باعث ...

روسری ِنارنجی / قسمت چهارم

همون روز بعد از شیفت ِشب بیمارستان وقتی رفتم ...

نُــمــره‌ی بــیــســتِ لَــذیــذِ حســـاب و هندســـہ‎

مستحضر هستید که این حقیرِ شمیران زاده از همان ابتدای ...

به من بگید : ابراهیم

سالهاست پشت وانت نیسان آبی رنگ اسقاط نبش ایستگاه ...

روسری ِنارنجی / قسمت سوم

هنوز بیمار مرخص نشده بود. توی بخش زنان بستری بود. شیفت...

حــِکـایــتِ زَنــی کــه صــدا نـداشــت

ما همیشه مهمان داشتیم تمامِ سال دو درِ بالا و پایینِ ...

فال حافظ

زنگ میزنند. تیام رفت باز کرد و صدا زد <<بابا با تو کار ...

روسری ِنارنجی / قسمت دوم

حفظ آرامش بیمار اصل مهمیه. بخصوص بیمار ِبستری برای ...

اَفسـون زدگـی در آتـِن

دلشورهای سمج و دلتنگی همیشگی ـــ در همه جا با من حضور ...

میخچه پا

پیرزن با احتیاط کامل در فلکه دوم صادقیه ( آریاشهر ...

بعلت افسردگی روحی

راهرو دراز و باریک بخش روان درمانی بیمارستان ساکت ...

روسری نارنجی / قسمت اول

آخرین وظیفه ی هر شیفت کاری من پذیرش و آماده کردن ...

روزی کـه مـوتـوری شـدم‎

این قضیه ــــ داستانِ زیاد طولانی نداشته و کم و بیش ...

قرنطینه

قرنطینه من فکر نمی کنم که چون فکر می کنم هستم پس ...

عصـرِ زنـانـه در مـَـنـظـریه

وقتِ قیلوله ــــ وقتِ خواب نیمروز برای این حقیر یک ...

فرودگاه

پاسپورت های ایرانی و سوئدی را میگذارم توی دریچه جلو ...

کـــــاش ایـــــنـــــجـــــا بـــــودی

شبها تا به دیر وقت این کرده و آن کرده و روزها دیر از ...

ساعت 10 و 10 دقیقه

مغازه ساعت سازی آقا مصطفی درست در سه راهی هاشمی بود ...

چہ کسـی‌ جـیمز بانـد را در شمـیران کُشـت‎‎

خداوند شازده عمو خانِ کوچکم را بیامرزد اهلِ سفر بود و...

بیشتر