عمومی

دنبال کن

Jahanshah Javid


سن: ۵۹ |

متولد شهر: آبادان |

عضو از ۱۱ مهر ۱۳۹۱

حالا هرکوچه‌ای کانونی برای پخش قهوه دارد. بگیر و ببرها همه‌جا هستند. آدم‌ها می‌آیند، کافئین را «سرپا» می‌گیرند، می‌روند، در «حرکت» خود را می‌سازند تا خواب از سرشان بپرد. همه‌چیز سرپا برگزار می‌شود. آیین فراغتِ شبه‌بورژاوزی - کافه‌نشینی - که نشسته و سرِصبر برگزار می‌شد، جاش را به آیین معاصرِ بی‌خوابی سرپایی داده.—ایلکای
ذرات او و خرده شیشه‌ها می‌رود تا عمق جانم و من پر می‌شوم از زخم‌های بی‌شمار سرخ. همان طور خیره به بالا نگاه می‌کنم. با شکستن شیشه ناگهان آسمان آبی بالای آن پیدا می‌شود. وَه که چه زیبایی ای آسمان. ذره‌ها می‌روند توی ذره ذره رگ و پیِ من و آسمان قرمز می‌شود از من. انگار صد سال طول می‌کشد تا او بیفتد پایین و من پر بکشم به آسمان مثل پروانه‌های بازیگوش. پروانه می‌شوم و از سقف گلخانه می‌روم بالا و بالا وبالاتر. دیگر از چیزی ترس ندارم.—فاطمه زارعی
در جوانی نمی‌دانیم که برای کنار هم‌بودن در سال‌های طولانی باید یک‌دیگر را خیلی دوست داشت. گذشت زمان درد دارد، دردهای جسمانی و روحی زیاد ناشی از نازک‌شدن خیال آدم‌ها! برای فهم این کم‌توانی‌ها و برای همراهی با هم باید آغوش مهربانی داشت، باید خاطراتی امن و شیرین داشت.—نگارمن
بوی پلوی زعفرانی می‌آمد. غاز را دودی کرده بودند و مطبخ‌چی که هنوز اسمش را هم نمی‌ٔدانستم داشت کنارش پیازچه و تربچه خوابانده در آب سرد که لایه لایه شکفته بودند را سرهم بندی می‌کرد تا مثلن گلی چیزی تعبیه کرده باشد. مضحک نیست؟ طفلک غاز ننه‌مرده را نفله کرده‌اند و بعد هم دودی و حالا دارند محض شکم مبارک، زلم زیمبو دارش می‌کنند! چه فکرها می‌کنم! مگر من هم مثل همین غاز دودی شده نیستم که قرار است صرف ضیافت شود و تمام این ترمه‌ها و عطر و وسمه سرمه‌ها را چیده‌اند تا اشتها باز شود؟—ونوس ترابی
وقتی‌... تمامِ حساب جاتِ ماچیدن را از حفظ بلد شدم ـــ رفتم آمنه ـــ عروسک خارجی‌ دختر دایی خودم را کِش رفته و شروع به انجام آن حرکاتی کرده که در فیلم‌ها دیده بودم، چندان سخت به نظر نمی‌‌آمد، فقط اینکه چشم‌های عروسک خیره خیره به من نگاه کرده و انگاری او نیز بارِ اولَش بوده و وقتی‌ که سعی‌ کردم مثلِ اَلن دلون موهای عروسک را در دستانم گرفته و بگویم: آه آمنه دوستت دارم ـــ این دختر دائی ذلیل نشده‌ی من به اتاق آمده و با جیغِ آمبولانسی خود ـــ تمامِ اهلِ باغ منزل را ترساند...—شراب سرخ
آرامش داشتم، آسایش داشتم، هم ذهنی‌ و هم روحی‌، مثلِ اینکه آن زن با بوسه‌هایش من را از آلودگی‌های فکری و درونی‌ پاک کرده بود، کاش نامَش را می‌‌پرسیدم، کاش بیشتر با او بودم، کاش از سالهای دوری از وطنَم با او صحبت می‌‌کردم، کاش من را در آغوشَش پناه می‌‌داد، کاش او را بیشتر می‌‌بوسیدم.—شراب سرخ
ساتورِ دیکتاتوری با تصاحب فضاهای عمومی و جدا کردنِ شهروندهاش از هم، زنجیره‌ی مخالفانش را پاره نمی‌کند، بلکه از موضوعِ فرمان‌روایی‌اش تمرکززدایی می‌کند. این تمرکززدایی، به هر جزیره‌ی تنها، امکانِ آزمودنِ استقلال را می‌دهد. دیکتاتوری در همین فاصله‌های یک پستو تا پستوی دیگر، ظاهراً همه‌چیز را دربرگرفته اما در حقیقت دارد «همه‌چیز» را از دست می‌دهد.—ایلکای
هنوزم صدای سم اسب‌ها، روی سنگ‌فرشِ این کوچه‌باغا توی گوشام زنگ می‌زنه و آهنگِ دل‌نوازِ سواری که صبحِ سحر برای خوش‌کردن اوقاتش زمزمه می‌کرد. نهرِ آب از لابلای درختای سنجد برای خودش راه باز کرده بود که گاهی باریک و گاه پهن می‌شد و یه جاهایی درختا خم شده بودن روی نهر و پل درست کرده بودن و ما عاشق این بودیم که از روی تنه‌ی این درختا اینور و اونور نهر بپریم که خیلی وقتام خیس با زانوهای زخمی برمی‌گشتیم خونه‌باغ.—نگارمن
آدم‌هایی که بیش‌تر از من و تو سرشان می‌شود می‌گویند انسان متمدن آن کسی است که در تنهایی احساس تنهایی نکند. تو باید برای خودت یک دنیای درونی داشته باشی و هم‌چنین تکیه‌گاه‌های ثابت روحی و فکری. یعنی در عین حال که در میان مردم زندگی می‌کنی خودت را کاملا از آن‌ها بی‌نیاز بدانی. مردم هیچ چیز به ما نمی‌دهند که ما خودمان از به دست آوردنش عاجز باشیم. از مردم فقط رنج و ناراحتی و سر و صدای بی‌خود نصیب آدم می‌شود. حتی از پدر و مادر و خانواده.—فروغ فرخزاد
برای اولین بار دوربینی که همواره به کیارستمی قدرتی خدای گونه و پرسش گر داده کار همیشگی اش را نمی کند و انگار به سمت خودِ او چرخیده و سوای آنکه عصبانیت کیارستمی از وظایف پدرانه یِ او ریشه گرفته اما گویی نه فقط از جسارت سرکشانه ای که می پندارد در بهمن هست که از سرکشیِ جسارت آمیز دوربین هم هست که مثل مرغ پر کنده ای دائم با لحن پرخاش جویش خودش را بیشتر برملا کرده و حتی برای اولین بار در آن سیمای سرد،قطره های عرقی نشسته و ردی از عصبانیت را نمایش میدهد که بروز تشنج آلودِ عواطف و احساسات درونی اوست.—مرتضی سلطانی

بیشتر