عمومی

دنبال کن

Jahanshah Javid


سن: ۵۹ |

متولد شهر: آبادان |

عضو از ۱۱ مهر ۱۳۹۱

هم‌زمان که صدای خشونت‌بارترین اخبار از تلویزیون یخ‌زده‌ی دنیا توی خونه‌مون پیچیده با دقت دونه به دونه‌ی مرواریدها رو روی ژاکت بچه‌ای که دوسش دارم می‌دوزم تا عشق‌مو بهش گره زده باشم.—نگارمن
پورنوگرافرِ مصیبت وضعیت بحرانی را به واقعه‌ای تکین که فاقد گذشته و آینده است، به لکه‌ای محدود روی تقویم فرومی‌کاهد، از بحران علت‌زدایی می‌کند، کورسوهای دیدنِ آینده را مسدود می‌کند، بعد بحران را در لفافه‌ای از استعاره‌ها و کنایه‌ها و شعرواره‌ها بسته‌بندی می‌کند، پاس می‌دهد به پورنوگرافرِ بعدی، تا سلسله‌ای از انفعال و آه تولید کند که به صورت تاریخی، در تکراری ناگزیر، سرکوب می‌شود. برای مثال، در همین استعاره‌ی «یزید و حسین و بحران آب» و ادبیات هم‌جنسش به صورت کلی که طی دو روز گذشته فراگیر شده...—ایلکای
آقای آفاق چه می‌دانست که پدرش هم روزی به دنبال همان گنج گشته ولی آنرا نیافته، از این روست که حکم صادر می‌کند که گشته‌ایم ما، نگرد! حال آنکه آقای آفاق، آن را که یافت می‌نمی‌شد، آنش آرزو بود.—شهیره شریف
هنگامی که سعی کردم دریچه را باز کنم، او تلاش کرد با زور ـــ جلوی من را گرفته و با عصبانیت داد زد که؛ لعنتی، هر دو خواهیم مُرد، من واقعاً نمی خواستم کاری را که کردم انجام دهم، اما حالا فکر می کنم این کار درستی بود، ایوان را خفه کردم، وقت آن بود که آنچه را که بیشتر از همه می خواهم ـــ انجام دهم، تنها چیزی که بینِ من و کیهان قرار داشت ـــ یک دریچه‌ی معمولی سفینه است، می‌ دانم، یک روز نامِ من را همه با افتخار یاد کرده و در تاریخ ماندگار خواهم شد. —شمیران زاده
سفید گونه بود با قامتی بلند و چشمانی نافذ برنگ عسلی مخلوط با سبز روشن. بی تردید نگاه بسیاری را بدنبال خود میکشید. بسیار مهربان بود وهمراه. از خانواده اش گرفته تا خویشان و مردم محل زندگیش. بسیار دست و دلباز وحامی تمام مظلومان, تنها جدالش با حکومت گرایان ظالم بود و ثروتمندانی که بدنبال قدرت, تکیه برحکومت مداران داشتند. —مسعوده خلیلی
... احساس می‌‌کنم مفیستوفل نماینده‌ی یک موجودِ افسرده است ـــ اینجا است که در طولِ داستان (نویسنده فرقی‌ نمی‌‌کند) از کوچکترین خوشی لذتی نبرده و از شادی کردن اطلاعی ندارد، حتی رایحه‌ی عطرِ زنانه و یا شیرینی‌‌های دارچین دار (دارو های قدیمی‌ برای رفع افسردگی) او را آزار می‌‌دهند، کسی‌ چگونگی خوشبخت بودن را به وی نشان نداده ـــ با عشق و عاشقی غریبه و در دوستی‌ بی‌ وفایی ـــ پیشه کرده و راحت‌ترین راه در زندگی‌ او این بوده که به خدمتِ شیطان درآید.—شراب سرخ
پشت در حیاطِ ورودی یه اعلامیه‌ی فوت بود. کریم مرده بود! و سهمش توی دنیا همین بود که عکس‌شو بزنن پشت در خونه‌ی بچگیش. عکسش چروک بود و تکیده. لابد هیچ‌کس نفهمید که در تموم این سال‌ها کریم چرا موند توی اون محل و هیچ‌کس هم نفهمید که در پسِ خاطره‌های از یاد رفته‌ی کریم، کدام جنگل، کدام مرتع و یا کدام پرچین در کجای ده به خواب رفته بود. کریم، گم‌شده‌های زندگی‌شو متر کرد، با فاصله‌ای طولانی، از زادگاهش تا میدانِ بهارستان.—نگارمن
می‌خواستی جنازه شوی که خاک مادری‌ات پروارتر بود. دست‌کم یک گور آبرومند برایت دست و پا می‌کردند. در بیابان، باید بزم لاشخور و جک و جانور می‌شدی. در کراچی هم، تکه‌تکه‌ات بعد از نفله شدن، مشتری خودش را داشت. در دهان یوز هم باید با چشم باز رفت. مردن با چشمان بسته در بیابان یا وسط قاچاقچیان اعضای بدن که شرفی ندارد. پای جوخه اعدام تیرباران شوی بهتر است. — ونوس ترابی
پس لرزه های ۲۰۱۰ هائیتی‌ که ما دیر رسیده و هنوز افرادِ سالم به زیرِ آوار پیدا کرده و دارو نبود، بچه‌ها از یک عفونتِ ساده جان سپرده و زنانِ باردار سقطِ جنین می‌‌کردند ـــ بس که چیزی برای خوردن نداشته و هر روز صبح مُرده‌هایشان از آلونک‌ها به بیرون گذاشته و من دیگر از آنجا ضدِ افسوس خوری شده و گفتم وای اَسفا که خدایا این‌ها گرسنه و مریضند و تو هیچ نمی کنی‌؟ تو هیچ نمی گویی؟ به مرگ عادت می کنی‌، به بویَش، به ظاهرَش، به رفتار‌َش ـــ تو خو می‌‌گیری.—شراب سرخ
یکی از راه‌های خلاصی از حالت نشئگی امید، به موقع نا امید شدن است. موضوع انتظار که عوض شود، موضوع امید هم عوض می‌شود. قبولِ این که نهال خشکیده، باید از خاک بیرونش کشید و یکی دیگر کاشت. گاهی جایی هم برای اصلاح نیست باید موضوع کاملاً عوض شود، فقط توانی می‌خواهد تا جلوی وسوسه‌ی امید ایستاد وگرنه در خیال، نهالِ درخت رشد می‌کند، میوه می‌دهد ولی در واقعیت فرد امیدوار بدون سایه و ثمره‌ای می‌ماند.—ایلکای

بیشتر