عمومی

دنبال کن

Jahanshah Javid


سن: ۵۸ |

متولد شهر: آبادان |

عضو از ۱۱ مهر ۱۳۹۱

هر وقت کسی پرسید:‌ «آقای دکتر شما چرا رانندگی نمی کنید؟» می گفت:‌ «به قول آقای علی دشتی، رفقا ماشین دارند.» البته از جمله ی دوم آقای دشتی هم بدش نمی آمد که وقتی ازش پرسیدند:‌ «چرا زن نمی گیری؟» می گفت: «آن را هم رفقا دارند.»—عترت گودرزی
در این خراب شده باید یک سر خر روی سرت باشد تا مثل خروس برایت پر گردن چتری نکنند.—ونوس ترابی
نه! نه! ناشر جان! \ جای خالی را مپوشان \ بگذار نقطه‌چین به جا بماند \ ورنه فردا \ هیچ کس نخواهد دانست \ که عشق را در کتاب من \ تکه‌تکه کرده‌اند.—مجید نفیسی
صدای زنگ معبد اوج می گیرد. بوی عنبرگرگرفته به بوی گل های زرد آغشته می شود. آسمان تبدیل به ردای زعفرانی رنگ راهبی مقدس شده است و ما را پناه می دهد. ناگهان زمان درقلب بنارس حرکتی دوار پیدا می کند. ساری خیسم به تنم چسبیده است. بچه هایم دست هایم را گرفته اند و با هم از پله های گات ها بالا می رویم. از کنار راننده ریکشا که می گذریم. نه او مرا می شناسد و نه من اورا.—فیروزه خطیبی
اینترنت شده است مثل نفس محکوم به اعدام بعد از دیدن آن حلقه نامروت آویزان مانده از جرثقیل. قسطی می آید و می رود و گاهی میان آب دهانی که فرو نمی رود هم گیر می کند. گفتم اعدام...خوب است که درخت را معاف کرده اند٬‌ نه؟ آخر کسی باید می فهمید کار درخت میوه دادن است نه آدم دادن!—ونوس ترابی
عاشق شدن، تلقین کردنِ «چیزی-جدا-از-جهان-بودن» به دیگری/معشوق است. برای همین همواره، در هر رابطه ی عاشقانه، چه ناکام، چه واصل، شکست میخوریم.—ایلکای
به اعتقاد من نتیجه انتخابات اخیر آمریکا، روح آزادی و رعایت حقوق انسانی را در سراسر جهان به گردش درخواهد آورد و درتجلی آن، انسان ایرانی هم چه در داخل و چه در خارج از کشور بجای عجز و لابه از بی قدرتی در مورد سرنوشت خودش، با شجاعت به پا برخواهد خواست.—فیروزه خطیبی
در سیکل پریودم. هرچیزی ممکن است سیم ها را قاطی کند و یک اتصالی جرقه ها و وامصیبت ها در رابطه بیندازد. این لامصب خوب می داند کی خفقان بگیرد. خوب می داند نباید به جانم بپیچد. آمار سیکلم را دارد. خوب هم می داند هم لمسش را می خواهم هم از بویش بیزارم.—ونوس ترابی، «با هم بنویسیم»
قطرات آب با فشار چون نوک سوزن، برّان از خراش روی شانه‌ام به جانم فرو ریخت. سریع خودم را از زیر دوش کنار کشیدم. یاداوری تجربه‌ی عجیب و غریب دیشب لبخندی روی لبانم نشاند. گویا حضور چسبناک خاطره‌ی عشق‌بازیمان سوزانتر از سوزش کبودی‌ها و خونمردگی‌های پوستم بود چون حس چیره در آن زمان فقط دلی بود که غنج می‌رفت. —شهیره شریف
هنوز کفن اعدام شده ها، شکنجه شده ها، خودکشی شده ها، هواپیما منفجر شده ها خشک نشده. چگونه میتوانند این چنین روی سنگ قبرها، خوش رقصی کنند و دم تکان دهند؟ —ایلکای

بیشتر