عمومی

دنبال کن

Jahanshah Javid


سن: ۵۹ |

متولد شهر: آبادان |

عضو از ۱۱ مهر ۱۳۹۱

حالا چطور باس به این زبون نفهما حالی می‌کردم که آخه شیر زنم توی اون نگاه آبی یخ زده ت! واسه مایی که اون بچه رو با تف و طلا به هم چسبونده بودیم٬ واسه من خاک بر سری که فشنگام انقدر بی‌جون و بی‌سرعت بودن که تا بخوان به غار دعا برسن٬ آتیش می‌خوابوندن و زنم هیچ مشکلی نداشت اما اونقدر خانوم بود که درز بگیره و به کسی نگه عیب و عار از شوهره س٬‌ نسخه کره رو بکن روغن می‌پیچی؟—ونوس ترابی
با دقت که فکر می‌کنم ناراحت هم نیستم. از دیروز بهتر فهمیدم که چرا این بار خیلی ناراحت نیستم چون این بار می‌دانم که از دستش دادم اما تمام تلاشم را کردم. —بهار
گاهی یک حضور٬ تو را می برد به سال های دور. سال های صبح جمعه های کوهی. گیاهی سر راه آن جمعه ها بود٬ بی رنگ٬ با گل های کز کرده سفید و بنفش و خارهای ریز لامروت که بعد از چیدن تازه حالیت می شد چه پوستی غلِفتی از دست و بالت کنده است. این گیاه خودرو٬ بوی عجیبی داشت...نعنای وحشی به اضافه بوی عصرهای تابستان تفت زده شیراز پشت ارگ کریم خانی! درست شد؟ همین بو!—ونوس ترابی
همون خودِ واقعی باشین و مطمئن بشین اون کسی‌ رو که انتخاب می‌کنین رفیقِ راه‌تون باشه، وگرنه یا راه‌تونو باید عوض کنین یا بالاخره با نفسی تنگ، همراه‌تونو یه‌جایی از این راه جا بذارین و بقیه‌شو تنهایی برین. اینو بدونین که حتی برخورداری از حمایتِ یک قانون سفت و محکم هیچ گره‌ای‌ رو از مشکلات عاطفی یک زن باز نمی‌کنه.—نگارمن
رفتم برایش نوشیدنی بیاورم تا مگر از راه نرم شدن گلو٬ بشود آن اضطراب بی پدر را از تنش شست و برد. آب جوش آماده بود. بسته ای لاغر از نسکافه را جلوی چشمش دراوردم تا گمان نکند در شربت یا چای یا هر زهرماری که دارم آماده می کنم٬ دارویی چیزی می ریزم. چه چاه توالت متعفنی می شود زندگی وقتی همیشه امکان چنین پدرسوختگی میان دو غریبه وجود دارد.—ونوس ترابی
معمولا همه فکر می‌کنند که خیلی آرام هستم. فقط کسانی که مرا خیلی خیلی خوب می‌شناسند می دانند که در دلم چه غوغایی است. چون همیشه لبخند می‌زنم و هیچ گاه نمود بیرونی اضطراب یا عصبانیت را نشان نمی دهم. برای همین است که زیاد بیمار می‌شوم.—بهار
با فیلمهای خارجی سینما شرکت نفت ترس بچگی از غربت رفت پشت هفت کوه سیاه. البت دیار غربت یه جای خیلی ناآشنا و دوری بود که زبون شون را جن هم نمی فهمید. اما اصلا جای بدی نبود که. فیلمها پُر بود از زنهای موطلایی کمر باریک با دامن های کلوش چین دار و ماشین های سواری قد یه کشتی. همه خیابونا از تمیزی برق میزد و مغازه ها جای چراغ توری تابلو چشمکزن رنگ وارنگ داشتن به ئی بزرگی.—محمد حسین زاده
من یک مادرم. خوشحالم که یک مادرم. عاشقِ فرزندانم هستم، ولی‌ پیش از هر چیزِ دیگه من یک زنم. یه شخصیتِ مستقلم. من مادرِ این و اون نیستم. من خودم هستم.—مژگان فرهمند
ژان لوک گدار می گفت برای ساختن یک فیلم ما به یک زن نیاز داریم و یک اسلحه. ما هم برای شکستن ساعِدِ یک مرد، یک لوله پی وی سی با زانویی نیاز داریم و مردی با قوتِ دستی متوسط. البته شرط ضروری اینست که ضربه را تقریبا محکم و دقیقا سرجای درستش بزنی، یعنی مثلا نخورد توی استخوان آرنج؛ بعد وقتی زدی می بینی استخوان مثل ماکارونی خشکی خرد می شود.— مرتضی سلطانی
اولین صیغه عمرم رو رفتم زیر بلیط حاجی. بی شرف٬ جنس شناس بود. رفته بودم بازار واسه دم در یه فرش راهروی کوچیک بگیرم که دیدم نگاش خفتم کرده. نه حرفی نه حدیثی! پول قالی رو گرفت اما نشمرد و گذاشت توی دخل. حتی پا پی نشد شماره منو بخواد. بی حرف٬ با همون تسبیح دور دستای تپل پر مو٬ نمره تلفنش رو نوشت و گذاشت قد قالی توی پلاستیک. شاید می خواست بهم حق انتخاب بده. شایدم اهل لاس زدن و چای و بستنی تعارف کردن و لیسیدن نبود. هرچی بود٬ بهم فرصت فکر و انتخاب و بالا و پایین کردن داد.—ونوس ترابی

بیشتر