عمومی

دنبال کن

Jahanshah Javid


سن: ۶۰ |

متولد شهر: آبادان |

عضو از ۱۱ مهر ۱۳۹۱

شاید ما در خواب هم نمی‌دیدیم از میان آن همه بزنگاه دشوار، و پس از این همه سال سرکوب و خفقان و تحقیر، در کنار مصیبت فقر و فلاکت، چنین خیزشی، اینقدر مترقی، اینقدر آگاه و اینقدر قابل احترام سر بلند کند.—آرمان امیری
درست است؛ مهسا در راه تحقق یکی از حقوق اولیه انسانی ما یعنی حق آزادی پوشش زنان جان خود را از دست داد. اینک شاید زمان آن فرا رسیده برای تحقق این حق اولیه زنان، و برای مقابله با سرکوب زنان و جوانان همه ما مردم ایران در کنار یکدیگر هم پیمان شویم تا حاکمان جمهوری اسلامی را مجبور به عقب‌نشینی کنیم.—عالیه مطلب‌زاده از زندان اوین
بند نافمان را با عبا بریده اند با عمامه قنداق مان کرده اند.—ایلکای
خجالت می کشم وقتی زمانی می گفتم: "اول باید زیر ساخت کشور درست بشه، حالا یک روسری روی سر انداختن که مهم نیست". خجالت می کشم که به حقوق اولیه خودم به عنوان یک زن، یک انسان آگاه نبودم.—شیرین وزین
بعد از مدتی، حماقت کردم و از اونجا که خیلی دلم می‌خواست در مورد ممدرضا حرف بزنم، به مهران گفتم رنگ موهای این پسره، شاگرد بناهه یه جور خاص نیست؟ مهران که روی شکم دراز کشیده بود از نوشتن دست برداشت، نشست و گفت چرا. لبخند زدم دلم می‌خواست بازم از ممدرضا بگیم. ادامه داد: موهاش رنگ اَنِ. —شهیره
ماشه را آن کس می‌چکاند که اساسا ته‌مانده‌ای برای از دست‌دادن ندارد و تمام بضاعت‌اش را هزینه‌ی رابطه‌اش کرده، در حالی که شمشیر انسان‌های غنی به پشتوانه‌ی عواطف‌شان همیشه در غلاف است.—نگارمن
در دنیای پسا-آبان-نودوهشتی، خود امید به امید هم مرده است، نه برای روژین، نه برای نسل جوان، که برای همه‌ی یک کشور، سرتاسر. این الله الله گفتن، حتی شاهد گرفتنِ خدا برای دیدن آشویتس هم نیست. بنابراین این الله الله گفتنِ انفرادی یک زن با صدای پیانو در پس‌زمینه، تنها یک فرم است، کلمه‌ای که از همه‌ی معنای خود تهی شده است و فقط بار ریتمیک ترانه را به دوش می‌کشد. چیزی این وسط مرده است و فقط پوسته‌اش باقی مانده است. قطعه همان قطعه است، معنا اما از زمین تا آسمان فرق می‌کند.—ایلکای
من سال‌هاست به این نتیجه رسیده‌ام که اگر حزب توده و فدائیان اکثریت بخاطر انترناسیونالیسم پرولتری خود را مجری سیاست خارجی شوروی در ایران نمی‌دیدند هرگز به جاده‌صافکن رژیم خمینی تبدیل نمی‌شدند, و اگر سازمانهای چپ مستقل مانند سازمان پیکار آرمان خود را تشکیل حزب پرولتاریا و استقرار دیکتاتوری آن قرار نمی‌دادند, بی‌گمان می‌توانستند با تکیه بر ضرورت آزادی اندیشه و بیان, در کنار جبهه ملی و نهضت آزادی, هم در برابر حزب رستاخیز و ساواک شاه بایستند و هم در برابر حزب‌الهی ها...—مجید نفیسی
رفته‌ام. فرار کرده‌ام. پاشیده‌ام به آسفالت. چرخیده‌ام در تایرهای ساب رفته تاکسی‌هایی که درهاش مثل دهان راننده‌اش هیچ‌وقت بسته نمی‌شود! گریس شده‌ام در دنده‌ای که جا نمی‌رود. نمی‌دانم چاره‌اش گریس باشد و واسگازین! در سوراخ کلید چال شده‌ام و کسی لاشه‌ام را در شیارها چرخانده است. گورم را روی تختم نکنده‌اند اما.—ونوس ترابی
ساقه‌های ترد و سبزِ گل‌های قاصدک را که یکی‌درمیان لابلای علف‌های هرزِ کرت‌های درخت‌های میوه‌ سر برآورده بودند، می‌چیدند و تارهای سفید و نقره‌گونِ عشق را، رخ در رخ درهم تنیده و ته‌مانده‌ی قاصدکِ به جامانده در دست‌شان، مرکز کائنات‌شان می‌شد و هوا را با ساقه‌ای نازک چنان می‌شکافتند تو گویی غرشِ شمشیری‌ست در پهنای آسمان‌شان.—نگارمن

بیشتر