عمومی

دنبال کن


عضو از ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۲

"ایرانیان در صف" مزایدهٔ پیکانِ اهدایی شاه به چائوشسکو

مجموعه‌داران ایرانی برای به‌ دست آوردن خودروی لوکس ساخت ایران که توسط شاه ایران به نیکولای چائوشسکو، دیکتاتور فقید رومانی، هدیه شده بود، صف کشیده‌اند.

خبرگزاری رویترز با ذکر این خبر می‌نویسد که این پیکان (یا هیلمن هانتر) را محمدرضا شاه پهلوی در سال ۱۹۷۴ (۱۳۵۴) به مناسبت انتخاب چائوشسکو به عنوان رئیس‌ جمهوری سوسیالیست رومانی به او هدیه داده بود.

پیکان که خط تولید آن از سال ۱۹۶۷ به بعد راه‌اندازی شد، اولین اتومبیل ساخته شده توسط شرکت ایران ناسیونال (ایران خودروی بعدی) بود و بعدها نه تنها به یک شاخص در صنعت ایران، بلکه به یک نماد ملی تبدیل شد.

خودروی اهدایی به نیکولای چائوشسکو اکنون در رومانی به مزایده گذاشته شده و آلینا پانیکو، از خانه حراج آرت‌مارک در بخارست به خبرنگاران می‌گوید که «علاقه بسیار زیاد است و ما بیش از ۱۰۰ پیشنهاد دریافت کرده‌ایم.»

او اضافه می‌کند: «گردآورندگان رومانیایی خودروهای باارزش حضور دارند، اما بیشتر پیشنهادها از طرف ایرانیانی است که می‌خواهند نماد ملی دهه هفتاد خود را به خانه بازگردانند.»

رادیو فردا

غول چراغ جادو کاندیدای انتخابات ریاست‌ جمهوری

"یکی پرونده داشت، یکی کلید، گفتم این کشور یه جو غیرت می‌خواد. گفتم شاید به دردش بخوره. ۴۰ سال حکومت کردن، اومدم خدمت کنم. من عاشق کشورمم." این حرف ها را هدفش از شرکت در انتخابات عنوان می‌کند و شناسنامه‌اش را مقابل دوربین رسانه‌ها بالا می‌برد.

شرایط نسبت به چهار سال پیش بهتر بود و رفتار و تیپ‌های غیرمتعارف کمتر دیده شدند اما عده‌ای پای ثابت بودند و امسال هم مثل دوره‌های قبل با تیپ شخصیتی خاص خودشان ظاهر شدند؛ با موهای بلند، کفن‌پوش، کروات‌زده، داش‌مشدی یا با ظاهر غول چراغ جادو!

امسال ۵۹۲ نفر برای کاندیداتوری انتخابات ریاست‌جمهوری سیزدهم نام‌نویسی کردند. این در حالی است که سال ۱۳۹۶ در مجموع ۱۶۳۶ نفر ثبت نام کرده بودند

ادامه

نان، عشق، گیربکس

«اوایل خیلی از مشتری‌ها از این که یک خانم شاگردم بود، تعجب می‌کردند. گاهی هم نصیحت می‌کردند چرا اجازه می‌دهی همسرت اینجا کار کند؟ می‌گفتند شاید هم می‌خواهی جلب توجه کنی. همه این مدت سعی کردیم به این حرف‌ها توجه نکنیم. بهاره شاگرد خیلی خوبی است و در کنار مکانیکی و تمیزکردن مغازه، وظایف مادری و همسری را هم به‌خوبی انجام می‌دهد. آخر از همه هم دستمزد می‌گیرد.»

به گزارش ایسنا، روزنامه ایران نوشت: «این ماشین را می‌بینی؟ فرار روغن باعث شده موتورش آتش بگیرد. حالا هم چند روز است که اینجا افتاده تا پیستونش تراش بخورد. قطعات هم گران شده و صاحب ماشین تا حالا نتوانسته تهیه کند. عیب این یکی هم رادیاتور است. دیروز مشکل را پیدا کردم ولی سرسیلندرش قبلاً تعمیر شده و ممکن است باعث از بین رفتن واشر سرسیلندر شود. رادیاتور هم خیلی گران شده، ما هم باید مشتری را درک ‌کنیم. به همین خاطر سعی می‌کنیم همین رادیاتور را تعمیر کنیم.»

بهاره جوادی از عیب و ایراد ماشین‌ها و نحوه تعمیر تخصصی آنها می‌گوید و اصطلاحاتی که تا قبل از این فقط از مکانیک‌های مرد شنیده بودم: «این ماشین باید چند روز بخوابد. نفس‌اش درنمی‌آید. خفه است. گیربکس‌اش باید بیاد پایین ببینم ایرادش کجاست.»

خیابان دماوند را که به طرف شرق بروی و از مغازه‌ها سراغ زوج مکانیک را بگیری، یکی از گاراژهای قدیمی خیابان را نشانت می‌دهند. وارد که شوی، همان اول کار متوجه تفاوت این مغازه با دیگر مغازه‌های گاراژ می‌شوی. باغچه کوچک انتهای مغازه و زن و مرد جوانی که مشغول بازکردن رادیاتور هستند. بهاره سرش را توی موتور کرده و پیچ‌های رادیاتور را باز می‌کند. امید هم با کندن لوله آن را بیرون می‌کشد. حلقه‌های ازدواج‌شان هم یک آچار است. بهاره ۲۶ سال دارد و ۶ سالی است با همسرش مکانیکی می‌کند. از بلال‌فروشی و جگرکی شروع کرده‌اند و حالا برای خودشان در شرق تهران مکانیکی خوشنامی راه انداخته‌اند. بهاره می‌گوید «اوستا»یش امید است و او هم افتخار شاگردی‌اش را دارد. اما با این حال هنوز هم مشتری‌هایی هستند که ترجیح می‌دهند ماشین‌شان را بهاره تعمیر کند:

«مکانیکی مثل پزشکی است. وقتی ماشین به تعمیرگاه می‌آید یعنی حالش خوب نیست و ما به‌ عنوان پزشکان خودرو باید علت را پیدا و درستش کنیم. همیشه به‌ چشم بیمار به ماشین نگاه می‌کنم. روشن نمی‌شود؟ معاینه‌اش می‌کنم و با پیداکردن علت وقتی با یک استارت روشن می‌شود، کیف می‌کنم. این لحظه برای من خیلی شیرین است. ما اینجا به‌ شکل تخصصی روی ماشین‌های کره‌ای، ژاپنی و چینی کار می‌کنیم. من خودم عاشق تعمیر موتور و گیربکس هستم.»

بهاره از روزهایی می‌گوید که مسیر زندگی‌اش تغییر کرد. عاشق انجام کارهای خاص است و سختی‌های زیادی هم در زندگی پشت سر گذاشته. می‌گوید عاشق دنیای آچار، گیربکس و روغن شده: «سال ۹۴ با امید ازدواج کردم و مسیر زندگی‌ام عوض شد. همه چیز از روزی شروع شد که می‌خواستم کاری انجام دهم که شاید از خیلی‌ها برنمی‌آید. امید مکانیک بود اما مغازه نداشتیم. برای همین با مکانیکی سیار شروع کردیم. در اینترنت آگهی می‌دادیم و با هر تماس سوار بر موتور برای تعمیر می‌رفتیم. مکانیکی با قطعات ریز و درشت سر و کار دارد، مثل بدن انسان است و این پیچیدگی همیشه ما را سر شوق می‌آورد.

ادامه

آغاز واکسیناسیون کارگران خدمات شهری اراک

نرگس محمدی نامزد دریافت جایزه نوبل صلح شد

سازمان عفو بین‌الملل نروژ و دو نماینده پارلمان این کشور، نرگس محمدی فعال حقوق بشر ایرانی و الهذلول، فعال حقوق مدنی عربستانی را برای دریافت جایزه نوبل صلح نامزد کردند. خانم محمدی در تماس با دویچه‌وله این خبر را تأیید کرد.

کاری اندرسن و کاری الیزابت کاسکی، دو نماینده پارلمان نروژ، نرگس محمدی فعال حقوق بشر و لُجین الهذلول فعال حقوق مدنی عربستانی را برای دریافت جایزه نوبل صلح نامزد کردند. آنها گفتند احترام به حقوق زنان فراتر از مرزهای دینی و سیاسی است که خاورمیانه را از هم جدا کرده است.

خانم نرگس محمدی در ارتباط با خبر معرفی خود روز جمعه ۲۲ اسفند (۱۲ مارس) به دویچه وله فارسی گفت: «من امروز با سازمان عفو بین‌الملل یک مصاحبه طولانی داشتم و در این مصاحبه مسئول عفو بین‌الملل نروژ این خبر (نامزدی برای جایزه نوبل صلح) را عمومی اعلام کردند و من هم با خبر شدم و خبرهای دیگری نیز برای من فرستادند که دو تن از نمایندگان پارلمان نروژ هم این کار را کرده‌اند و من را به اتفاق خانم لُجین الهذلول، فعال مدنی در عربستان، امسال برای جایزه نوبل نامزد کرده‌اند.»

به نام خدا و توی دروازه

https://twitter.com/FCPorto/status/1362136388397912064/photo/1

 

 

 

حامد اسماعیلیون خطاب به همسرش پریسا

حامد اسماعیلیون پس از آنکه موفق شده پیکر همسر و دخترش را به کانادا منتقل کند در متنی خطاب به همسرش پریسا نوشته:

پریسای عزیزم، بیست روز دندان بر جگر فشردم. پریسای عزیزم بیست روز در این تونل سیاهِ وحشتناک خون دل خوردم و دم نزدم. پریسای عزیزم بیست روز از درد و اندوه و استرس در آن شوره‌زار، در آن شهر سیمانی، در جمعِ مردمانی دل‌شکسته با لب‌های بسته با مشت‌های گره‌کرده، غرق در ناتوانیِ خویش، فریادم را فروخوردم تا کسی صدایم را نشنود.
پریسای عزیزم، به خاطر تو، به خاطر برگرداندنِ تو و دخترمان ری‌را به تورنتو بیست روز خفقان گرفتم. ساکت ماندم و بر اظهارنظرهای دولتیانِ یاوه‌باف، لاطائلاتِ آدمکش‌ها و ترشحات چرکین دهان‌های بدبو چیزی ننوشتم.

پریسای عزیزم حالا تو اینجایی، پیش خودم. می‌دانستم چه بر سر جنازه‌ها خواهند آورد. تاریخ‌ این چهل و یک سالِ منحوس را واو به واو می‌دانم. بساط نماز میت و دوربین و گورستان‌شان را از بر هستم. می‌دانستم چگونه خانواده‌های بی‌پناه را در منگنه خواهند فشرد. می‌دانستم چگونه صاحب‌عزا خواهند شد و به ریش ما خواهند خندید. دیدیم. همگی در این بیست روز با هم دیدیم. همان‌طور که در گذشته دیده بودیم.

با دوستان خودم و خودت مشورت کردم. من برای تدفینِ شما به ایران آمده بودم اما ورق برگشت. وقتی به ایران آمدم چیزی برای از دست دادن نبود اما وقتی رسیدم بیرون کشیدنِ شما از دهان هیولاها هدف بزرگم شد. همان ساعت انتشار بیانیه‌ی خفت‌بار تصمیم‌مان را گرفتیم که شما به کانادا برگردید و من مجریِ این تصمیم بودم.

پریسا جان! جنگیدم، با چشمان اشکبار و قلبی شکسته جنگیدم، آواره‌ی وزارت خارجه‌ی جهنمی‌شان در میدان توپخانه شدم، سرگردان در پزشکی قانونیِ متعفن‌شان در کهریزک، آن طویله‌ی بی‌در و پیکر به این و آن رو انداختم، خودم را حقیر کردم بیچاره کردم تا تو و ری‌را برگردید تا سنگ‌ها را بردارم و به هدفم برسم. پریسا جان! توش و توانی نمانده است تا روایت آن دو هفته‌ی جهنمی را بنویسم. غمِ تو غمِ از دست دادنِ تو چاهِ عمیقِ سیاهی‌ست که ته ندارد و مدام غلیان می‌کند.

اما پریسا جان! نگذاشتم به پیکر پاک تو و دخترمان ری‌را اهانت شود. نگذاشتم عمامه‌به‌سرهای فرصت‌طلب و ژنرال‌های جانی با دک و پزِ قرون وسطایی‌شان بر پیکرت نماز بخوانند. نگذاشتم عزاداران حرفه‌ای، سیاهپوشانِ مادرزاد، مطربان گورخانه و مکبرانِ بدصدا دور شما حلقه بزنند. نگذاشتم تو را بر شانه‌های‌شان بگیرند در سلفی‌های‌شان ظاهر شوی کثافتِ مغزشان مشام تو را بیازارد و وهنِ کارناوالِ حقیرشان تو و ری‌را را از من ناامید کند. 

https://www.instagram.com/p/B731iNtBaUb/

پریسا دهقانی-تفتی دادستان آرلینگتون

«پریسا دهقانی تفتی» در جریان انتخابات ایالتی و محلی آمریکا که روز سه‌شنبه ۱۴ آبان برگزار شد، توانست به عنوان دادستان کل منطقه آرلینگتون در ایالت ویرجینیا انتخاب شد. آرلینگتون در نزدیکی پایتخت آمریکا قرار دارد.

خانم دهقانی تفتی فرزند روحی و پونه است که به همراه خانواده‌اش در کودکی به آمریکا آمد. او تحصیلکرده دانشگاه برکلی در ایالت کالیفرنیا است و لیسانس فلسفه و ادبیات تطبیقی دارد. خانم دهقانی تفتی همچنین از دانشگاه نیویورک در رشته حقوق فارغ‌التحصیل شده است.

پریسا دهقانی تفتی حدود ۱۲ سال است که در آرلینگتون در ایالت ویرجینیا زندگی می‌کند. همسر خانم دهقانی تفتی استاد حقوق دانشگاه جورج تاون است و صاحب دو فرزند هستند.

 

 منبع

گلشیفته و گوگوش

نيويورك ديشب، شبى بود، فراموش نشدنى... گوگوش از ٣ تا ٢٨ سالگى، كه ممنوع صدا و تصوير شد، ستاره همه فن حريفِ ايران زمين بود. و بعد از ٢١ سال حبس در خانه، باز ٢٠ سال است كه براى ما ميخواند و با انرژى باور نكردنى روى صحنه، دل هاى ما را, چون فائقه آتشين، شعله ور ميكند. آهنگ هايش را كلمه به كلمه با او ميخوانيم و اشك ميريزيم، گاه ميرقصيم و گاه در بهت و سكوت تنها نگاهش ميكنيم... كه چه شاهكار و اعجوبه ايست اين زن... صدايش، ريسمانِ محكميست كه خاطرات چندين نسل را به هم وصل ميكند... مادربزرگها، مادرها، بچه ها، نوه ها و حتى نتيجه ها ! ملتى را نميشناسم كه همانند "گوگوش" را داشته باشند... و ما او را داريم. سَر و جانت سلامت. تورِ گوگوش و مارتيكِ نازنين در امريكا و اروپا ادامه دارد.

رافی هم رفت

هنرمندی دیگر در غربت در گذشت.


رافی خاچاطوریان قربانی تروریسم صادراتی رژیم تهران شده بود.
از جنس دکان داران رسانه ای در لس آنجلس نبود.

به گزارش پایگاه خبری امروز نما - رافی خاچاطوریان ( بازیگر و مجری) بامداد امروز (جمعه) چشم از جهان فروبست. رافی مرض قند داشت، و هنگام مرگ ۷۱ ساله بود.

بسیاری در ایران او را با ظهور تلویزیون های ماهواره ای، و از طریق جعبه جادو در کم و بیش ۲۰ سال گذشته شناختند.در دوران اوج تلویزیون های ۲۴ ساعته در لس آنجلس، هر روز با آیلین ویگن در «تلویزیون ملی ایران» NITV برنامه داشت. مثل بقیه سیر و سفری هم در دیگر ۲۴ ساعته کرد ... تا در «تلویزیون کانال یک» شهرام همایون، رافی که کارش در زمینه طنز انتقادی بود، در بخش بازرگانی این تلویزیون، به فروخت جنس و کالا مشغول شد! بگذریم ...

البته رافی کار حرفه ای خود را قبل از انقلاب، با تلویزیون ملی ایران آغاز کرد، و با بازی در مجموعهٔ طنز اجتماعی «آقای مربوطه» به معروفیت رسید.

از برکت سر انقلاب مجبور به ترک خانه و آشیانه خود شد، و در دهه نخست انقلاب، در برنامه‌های طنز سیاسی و اجتماعی تلویزیون های محلی لس آنجلس، از جمله «جنبش ایران» فرزان دلجو، به‌ عنوان مجری و بازیگر همکاری کرد، تا به سبب مسخره کردن خمینی در «جان نثار» اش،از طرف نیروهای وابسته به رژیم تهران تهدید به مرگ شد.تا آن که در تیر ۱۳۶۷/ جون ۱۹۸۸، درحالی‌ که در یک گردهمایی اعتراضی شرکت کرده‌ بود، مورد حملهٔ یک چریک لبنانی و چند ایرانی هوادار جمهوری اسلامی قرار گرفت. در این حمله، خاچاطوریان شدیداً از ناحیهٔ سر و صورت آسیب دید و یک چشم خود را نیز ازدست داد. وی پس از مورد حمله قرار گرفتن، در نخستین مصاحبه گفت:«دنیای کنونی اونقدرها هم قشنگ نیست که برای دیدنش به دو تا چشم احتیاج باشد.»

رافی در دهه دوم انقلاب، و پیش از ظهور تلویزیون های ماهواره ای، اقدام به تاسیس تلویزیونی محلی در لس آنجلس کرد که پس از چندی تعطیل شد ... چرا که از جنس دکان داران رسانه ای در لس آنجلس نبود. رافی عاشق ایران بود و همواره در تظاهرات ها و آکسیون های اعتراضی علیه رژیم تهران جلو صف بود.

یادش گرامی باد

اگر مایلید در مورد رافی خاچاطوریان بیش تر بدانید، گفتگوی امروز نما را با فواد پاشایی با عنوان «امروز نما بررسی می کند؛ حکایت اپوزیسیون در لس آنجلس» ببینید:

https://www.youtube.com/watch?v=019zrWVj17U&t=738s

بیشتر