چنین گفت

بیشتر

حالا هرکوچه‌ای کانونی برای پخش قهوه دارد. بگیر و ببرها همه‌جا هستند. آدم‌ها می‌آیند، کافئین را «سرپا» می‌گیرند، می‌روند، در «حرکت» خود را می‌سازند تا خواب از سرشان بپرد. همه‌چیز سرپا برگزار می‌شود. آیین فراغتِ شبه‌بورژاوزی - کافه‌نشینی - که نشسته و سرِصبر برگزار می‌شد، جاش را به آیین معاصرِ بی‌خوابی سرپایی داده.—ایلکای
ذرات او و خرده شیشه‌ها می‌رود تا عمق جانم و من پر می‌شوم از زخم‌های بی‌شمار سرخ. همان طور خیره به بالا نگاه می‌کنم. با شکستن شیشه ناگهان آسمان آبی بالای آن پیدا می‌شود. وَه که چه زیبایی ای آسمان. ذره‌ها می‌روند توی ذره ذره رگ و پیِ من و آسمان قرمز می‌شود از من. انگار صد سال طول می‌کشد تا او بیفتد پایین و من پر بکشم به آسمان مثل پروانه‌های بازیگوش. پروانه می‌شوم و از سقف گلخانه می‌روم بالا و بالا وبالاتر. دیگر از چیزی ترس ندارم.—فاطمه زارعی
در جوانی نمی‌دانیم که برای کنار هم‌بودن در سال‌های طولانی باید یک‌دیگر را خیلی دوست داشت. گذشت زمان درد دارد، دردهای جسمانی و روحی زیاد ناشی از نازک‌شدن خیال آدم‌ها! برای فهم این کم‌توانی‌ها و برای همراهی با هم باید آغوش مهربانی داشت، باید خاطراتی امن و شیرین داشت.—نگارمن
آدم تا جوونه زور داره اما عقل نداره، پیر که میشه عقل داره اما زور نداره. اونوقت یه نقطه‌ای هست اون وسطای زندگی آدم که زورش رفته، عقل درست حسابی هم هنوز از راه نرسیده. اونجا داغونترین جای زندگیه.—امير على بنى اسدى
بوی پلوی زعفرانی می‌آمد. غاز را دودی کرده بودند و مطبخ‌چی که هنوز اسمش را هم نمی‌ٔدانستم داشت کنارش پیازچه و تربچه خوابانده در آب سرد که لایه لایه شکفته بودند را سرهم بندی می‌کرد تا مثلن گلی چیزی تعبیه کرده باشد. مضحک نیست؟ طفلک غاز ننه‌مرده را نفله کرده‌اند و بعد هم دودی و حالا دارند محض شکم مبارک، زلم زیمبو دارش می‌کنند! چه فکرها می‌کنم! مگر من هم مثل همین غاز دودی شده نیستم که قرار است صرف ضیافت شود و تمام این ترمه‌ها و عطر و وسمه سرمه‌ها را چیده‌اند تا اشتها باز شود؟—ونوس ترابی
وقتی‌... تمامِ حساب جاتِ ماچیدن را از حفظ بلد شدم ـــ رفتم آمنه ـــ عروسک خارجی‌ دختر دایی خودم را کِش رفته و شروع به انجام آن حرکاتی کرده که در فیلم‌ها دیده بودم، چندان سخت به نظر نمی‌‌آمد، فقط اینکه چشم‌های عروسک خیره خیره به من نگاه کرده و انگاری او نیز بارِ اولَش بوده و وقتی‌ که سعی‌ کردم مثلِ اَلن دلون موهای عروسک را در دستانم گرفته و بگویم: آه آمنه دوستت دارم ـــ این دختر دائی ذلیل نشده‌ی من به اتاق آمده و با جیغِ آمبولانسی خود ـــ تمامِ اهلِ باغ منزل را ترساند...—شراب سرخ
فضا: مرز نهایی. اینها سفرهای کشتی فضایی Enterprise هستند. ماموریت پنج ساله آن: کشف دنیاهای جدید عجیب و غریب. برای جستجوی زندگی جدید و تمدن های جدید. جسورانه به جایی بروید که هیچ بشری قبلاً نرفته است. — کاپیتان کرک - پیشتازان فضا
آرامش داشتم، آسایش داشتم، هم ذهنی‌ و هم روحی‌، مثلِ اینکه آن زن با بوسه‌هایش من را از آلودگی‌های فکری و درونی‌ پاک کرده بود، کاش نامَش را می‌‌پرسیدم، کاش بیشتر با او بودم، کاش از سالهای دوری از وطنَم با او صحبت می‌‌کردم، کاش من را در آغوشَش پناه می‌‌داد، کاش او را بیشتر می‌‌بوسیدم.—شراب سرخ
ساتورِ دیکتاتوری با تصاحب فضاهای عمومی و جدا کردنِ شهروندهاش از هم، زنجیره‌ی مخالفانش را پاره نمی‌کند، بلکه از موضوعِ فرمان‌روایی‌اش تمرکززدایی می‌کند. این تمرکززدایی، به هر جزیره‌ی تنها، امکانِ آزمودنِ استقلال را می‌دهد. دیکتاتوری در همین فاصله‌های یک پستو تا پستوی دیگر، ظاهراً همه‌چیز را دربرگرفته اما در حقیقت دارد «همه‌چیز» را از دست می‌دهد.—ایلکای
هنوزم صدای سم اسب‌ها، روی سنگ‌فرشِ این کوچه‌باغا توی گوشام زنگ می‌زنه و آهنگِ دل‌نوازِ سواری که صبحِ سحر برای خوش‌کردن اوقاتش زمزمه می‌کرد. نهرِ آب از لابلای درختای سنجد برای خودش راه باز کرده بود که گاهی باریک و گاه پهن می‌شد و یه جاهایی درختا خم شده بودن روی نهر و پل درست کرده بودن و ما عاشق این بودیم که از روی تنه‌ی این درختا اینور و اونور نهر بپریم که خیلی وقتام خیس با زانوهای زخمی برمی‌گشتیم خونه‌باغ.—نگارمن
در انفرادی «چند نکته وجود دارد که یکی از آن‌ها حس تعلیق است. یعنی تو رها می‌شوی. به این معنا که بی‌تکلیف هستی و هیچ‌وقت به تو نمی‌گویند که قرار است چقدر اینجا باشی...شما اول باید هویت‌زدایی بشوی که بازجو بتواند یک هویت جدید را برای تو خلق کند یا یک هویتی را به تو تزریق کند... آن‌ها تو را ضعیف می‌کنند. وقتی ضعیف می‌شوی می‌شکنی و می‌توانند به تو شکل بدهند. این پروژه ضعیف کردن خودش همان چیزی است که به نظر من بخش اصلی سلول انفرادی است. این ناتوان شدن و حس بی‌پناهی، حس تنهایی و حس ضعیف شدن...—ضیاء نبوی، فعال دانشجویی که بیش از هشت سال در زندان بود
آدم‌هایی که بیش‌تر از من و تو سرشان می‌شود می‌گویند انسان متمدن آن کسی است که در تنهایی احساس تنهایی نکند. تو باید برای خودت یک دنیای درونی داشته باشی و هم‌چنین تکیه‌گاه‌های ثابت روحی و فکری. یعنی در عین حال که در میان مردم زندگی می‌کنی خودت را کاملا از آن‌ها بی‌نیاز بدانی. مردم هیچ چیز به ما نمی‌دهند که ما خودمان از به دست آوردنش عاجز باشیم. از مردم فقط رنج و ناراحتی و سر و صدای بی‌خود نصیب آدم می‌شود. حتی از پدر و مادر و خانواده.—فروغ فرخزاد
برای اولین بار دوربینی که همواره به کیارستمی قدرتی خدای گونه و پرسش گر داده کار همیشگی اش را نمی کند و انگار به سمت خودِ او چرخیده و سوای آنکه عصبانیت کیارستمی از وظایف پدرانه یِ او ریشه گرفته اما گویی نه فقط از جسارت سرکشانه ای که می پندارد در بهمن هست که از سرکشیِ جسارت آمیز دوربین هم هست که مثل مرغ پر کنده ای دائم با لحن پرخاش جویش خودش را بیشتر برملا کرده و حتی برای اولین بار در آن سیمای سرد،قطره های عرقی نشسته و ردی از عصبانیت را نمایش میدهد که بروز تشنج آلودِ عواطف و احساسات درونی اوست.—مرتضی سلطانی
من شب‌ها خواب تو را می‌بینم؛ یعنی مشتاقم که بخوابم تا ببینم این بار ذهنم برایت چه تدارک دیده است. دوست ندارم خواب‌هایم بر اساس عکس‌های اینور و آنورِ تو باشد. دوست ندارم خواب‌هایم برایت، بر مبنای تصویری باشد که اینور و آنور از تو ساخته‌اند. از هویتی که آن‌ها برایت ایجاد کرده‌اند و می‌خواهند به من بقبولانند که تو همین هستی. نه، حالا که به لطف پساساختارگراها می‌دانیم توی منفک واقعی و منِ منفکِ واقعی‌ای اصلا در کار نیست، دلم می‌خواهد تو را در ذهن خودم، با کتاب‌ها و فیلم‌ها و آهنگ‌های خودم، بسازم.—ایلکای
رخت عروسی‌ام زرد بود با گلهای سفید. خاله‌جانم لب ورچید. شگون نداشت رخت عروس، رنگی جز سفید باشد. آبجی بزرگم می‌گفت که از روی عمد زرد فرستاده‌اند تا نشان دهند که این عروسی نباید نُقل‌گیرمان کند که وه! زدیم و عروس خان شدیم. فک و فامیلی با خان کم چیزی نبود. همانطور که دشمنی با این جماعت. زرد فرستاده‌اند که پیام را در چشممان کرده باشند. این رخت صلح نیست. پرچم شرط و گرو کشی‌ست. چیزی میان سرخ و سفید. بقیه‌ ماجرا دست ماست. هر خطای کوچک، رخت را سرخ می‌کند اما بی‌خطایی هم سفیدی به بخت و رخت نمی‌نشاند.—ونوس ترابی
انسان در طول عمر خویش دچار شرایطی می‌شود که بهتر است هیچ‌کس شاهد آن نباشد، هیچ‌کس. او در این شرایط باید تنها باشد و هیچ شاهدی برای گواه در اطرافش پرسه نزند.—ایلکای
موضوع از این قرار است که اصولا رسمی اجتماعی مانند ازدواج، قدرت روایت‌کردن‌های شخصی را از کنش‌گران خویش دریغ می‌ورزد. شما دیگر کمتر قادر به روایتِ قصه‌های خویشتنِ خویش می‌شوید. امر فرهنگی همواره می‌تواند انسان‌ها را از توانایی قصه‌گویی، اخته سازد. یک‌هو به خود می‌آیید و می‌بینید قصه‌ی زندگی شما توسط دیگری، و قصه‌ی دیگری نیز توسط شما در حال روایت است. این شاید تیغی دو سویه باشد؛ کاهلی در خلق و ساختِ قصه‌های شخصی، لذت‌بخش است، اما نه برای همیشه. —ایلکای
ناگهان در نظرم کمتر اهریمنی جلوه میکند؛ گرچه هنوز خشمی در درونم زبانه می کشد اما حالا گویی چیزی در درونم متولد شده که تصویر مرد را در نظرم زمینی تر میکند: یعنی او را یکی از ما میشمارد. یکی از مایی که با همه یِ آن تاریکی های روح مان، اکثرا قربانیان ترحم انگیزی هستیم که در تقلایی مذبوحانه و رقت بار می کوشیم غنیمتی بیشتر، از این زندگی به چنگ بیاوریم.—مرتضی سلطانی
این‌بار، فقط سرش را تکان می‌دهد. با همان تکان، خنجری به نوک انگشت پا و بعد به منتهاالیه شکمم فرو می‌رود. جیغ می‌کشم. کلفتش که یکباره انگار جان صد مرد را پیدا کرده است، دهانم را می‌گیرد. آن خنجر از انگشتان کلفت بود که یکباره دست کرد در یقه‌ام و از بالا نوک پستان‌های کوچکم را فشرد و بعد پیچاند. اشک از گوشه چشم چپم رفت روی لاله گوش. چشم راستم خشک ماند. —ونوس ترابی
نسل ما از کی ان‌قدر گرفتار شد که از همه چی غافل موند؟! نسلی که سخت‌کوش بود و پرمسئولیت. نسلی نگران. نگران انقلاب، نگران جنگ، نگران آزادی، نگران تحریم و انزوا. نسلی که سعی کرد کم‌تر خاطره بسازه و بیش‌تر فراموش کنه. نسلی که به قول رفیقی هرگز هیچ‌کجای دنیا ته‌نشین نشد و بار تموم زندگی‌اش در یک چمدون جای گرفت، می‌گیرد! ما زنان بارداری هستیم که شادی وطن را با اندک امیدی در زهدان خود کاشتیم و تمام عمر مانند جعبه‌های بنفشه‌ی کدکنی در خلوتی از حیاط، به انتظار ریشه‌ای در خاک ماندیم…—Negareman

بیشتر