چنین گفت

بیشتر

آقا شما دارید کسی را از کار میندازید که، ببخشید با کمال تواضع عرض میکنم، یک ساعت نفس کشیدنش برابر شش ماه زندگی هر کدام از شماهاست.—ظاهرا محسن نامجو
اکثر ما عادت داریم یک آدم "متجاوز" رو آدم یلاقبا و کثیف و بدون تحصیلات بدونیم. انگار انتظار داریم به چهره ی اون فرد که نگاه می‌کنیم، میزان نفرت انگیز بودن اونو به عنوان یک متجاوز جنسی ببینیم. خب اصلا اینطور نیست. در خیلی موارد اینطور نیست. یکی از بزرگترین مشکلاتی که فرد قربانی معمولا وقتی ازش سوال میکنی که چرا جیزی نگفتی اظهار میکنه اینه: "اگر میگفتم کسی باور نمی‌کرد اخه آدمی مثل اون...."—مژگان فرهمند
یاد تابستان در تهران افتادم که پسر خاله ام با ماشین "رنو"ش شبها منو میبرد گردش و پیتزایی خیابون ویلا با آبجوی بشکه و یا جوجه کباب در دربند. موقع رانندگی آخر شب, وقتی چراغ سبز بود ترمز میزد و دور و ور را نگاه میکرد ولی از چراغ قرمز بیخیال رد میشد. بهش گفتم که این چه وضع رانندگیه! گفت شبها باید حواست به چراغ سبز باشه چون هیچکی وانمیسته.—فرامرز
اگر مهمان پر رو بازی در آورد از روشی که فقط در انحصار خانم های خانه دار ایرانی است استفاده میشود. خانم میزبان جمله : " چائی می خواهید بیارم خدمتتون" را چنان منطبق با قوانین فونتیک تلفظ میکند و استرس ها را روی کلمات معین می گذارد که معنی آن میشود : " بسه دیگه بلند شو برو پر رو ؛ مبلو سوراخ کردی تو شکمت داری لباس می شوری ؟ 4 تا چائی خوردی".—سیروس مرادی
اصلن فعل «دادن» تاول می‌اندازد روی زبان ما. همچین هاری به جانمان ول می‌کند٬ گل درشت. حالی به حالیمان می‌کند تا یک‌جا پاچه بگیریم و یک‌جا٬‌ آمار! طرف پا داد٬‌ گاف داد٬ سوتی داد٬ رد داد٬ وا داد٬ راه داد٬ چراغ سبز داد٬ فحش داد٬ آمار داد٬ از جلو و عقب داد٬ شعار داد٬ لب داد.... ای داد بی داد. خسته نشدید؟ چادر از سر ما افتاد٬ همه دادها را هم سکته‌ای٬ بگیرنگیر٬ دادیم.—ونوس ترابی
غربت فقط دوری از وطن نیست؛ غربت همان تنهایی‌های اجباری و حفظ فاصله‌هاس که طنین زنگ هیچ خونه‌ای هفت‌سین رو به عشوه نیاندازد و هیچ عزیزی رو در آغوش نگیری و فقط برگی از تقویم رو ورق بزنی و عید لابلای دلهره‌های جمعی گم شود.—نگارمن
نشستم و یکبار دیگه با دقت همه ی اون کامنت ها و فحاشی ها رو خوندم و وقتی تمام شد، اون لحظه برام پایان روشنفکریم بود. اول از همه اونایی که سعی در هدایتم داشتن رو از صفحه م انداختم بیرون. بعد تمام افرادی از هر گروه و دسته ای که توهین و فحاشی کرده بودن آنفرند کردم. و از تمام گروه هاشون که عضو بودم اومدم بیرون.—مژگان فرهمند
ولی از من به شما وصیت: یك كمی مهربونتر.— شقایق رضایی
دکمه‌ها٬ شده بودند دانه دانه گل‌پر‌های سنبل که ماه فروردین٬ از خوشی یا کله خرابی٬ زیادی آبشان داده بودی و داشتند از ساقه وا می‌رفتند. آب زیادی٬‌ دخل همه چیز را می‌آورد. مامان می‌گفت ماش بیندازی٬ پرپشت تر درمی‌آید. بعضِ عدس است. اما حواست باشد. ماش ناز دارد. مثل پوست نازک بازوهایم که نزدیک دنده‌هاست. زرد که می‌شود٬ یعنی موقتی دلت را خوش کرده و حالا باید بیندازیش توی آب. بشورد ببرد.—ونوس ترابی
این مرد که دستمال یزدی را چپانده زیر کلاه بیسبالِ روی سرش و حالا کونه ی سیگارِ بهمنِ چول مگسی اش را تف میکند پائین سکو و نیم ساعتی هست دهان بی دندانش دارد به جویدن چیزی تکان می خورد و چهل دقیقه ای هم هست که دارد کارتن ها را بار ترانزیت میکند و همین مرد که چون می کوشد پرتلاش و کوشا جلوه کند گاهی این وسط زور هم زیاد حرام می کند و سر و صورتش خیس عرق است و بیست روزی هست اینجا در سردخانه پیش ما کار می کند و ۵۰ بهار از عمرش گذشته اما صورت پر چروک و چرمی طورش پیرتر نشانش میدهد...—مرتضی سلطانی
توی اون خاک نمی‌تونی و نباید خودت باشی! سخت هم نیست. واسه مُهر تأیید٬ اولین قدم اینه که سکسوآلیته ت رو تسبیح کنی توی دست ملت. اونا مهره به مهره می‌شمارنت! چند دور که چرخوندن٬ بی اونکه شفا داده باشی٬ می‌شی نذر هر شاسکول زاده‌ای!—ونوس ترابی
ما زنان زنده میمونیم. سخت گذشته، بدحال بوده ایم، ولی‌ ما زنان سخت جونیم. غصه نخورین. ما زنده میمونیم و ادامه میدیم. زن بودن باشکوه و زیباست. مبارکمون باشه دوستان!—مژگان فرهمند
حالا چطور باس به این زبون نفهما حالی می‌کردم که آخه شیر زنم توی اون نگاه آبی یخ زده ت! واسه مایی که اون بچه رو با تف و طلا به هم چسبونده بودیم٬ واسه من خاک بر سری که فشنگام انقدر بی‌جون و بی‌سرعت بودن که تا بخوان به غار دعا برسن٬ آتیش می‌خوابوندن و زنم هیچ مشکلی نداشت اما اونقدر خانوم بود که درز بگیره و به کسی نگه عیب و عار از شوهره س٬‌ نسخه کره رو بکن روغن می‌پیچی؟—ونوس ترابی
با دقت که فکر می‌کنم ناراحت هم نیستم. از دیروز بهتر فهمیدم که چرا این بار خیلی ناراحت نیستم چون این بار می‌دانم که از دستش دادم اما تمام تلاشم را کردم. —بهار
‏به ایران بیا. می‌توانی در ایران همچون سایر بانوان و دختران ایرانی هم درس بخوانی و هم زندگی کنی! ‏و هم از نعمت آزادی و حقوق بشر بهره مند باشی.—زهره الهیان، نماینده مجلس ایران به دختر حاکم دوبی
گاهی یک حضور٬ تو را می برد به سال های دور. سال های صبح جمعه های کوهی. گیاهی سر راه آن جمعه ها بود٬ بی رنگ٬ با گل های کز کرده سفید و بنفش و خارهای ریز لامروت که بعد از چیدن تازه حالیت می شد چه پوستی غلِفتی از دست و بالت کنده است. این گیاه خودرو٬ بوی عجیبی داشت...نعنای وحشی به اضافه بوی عصرهای تابستان تفت زده شیراز پشت ارگ کریم خانی! درست شد؟ همین بو!—ونوس ترابی
همون خودِ واقعی باشین و مطمئن بشین اون کسی‌ رو که انتخاب می‌کنین رفیقِ راه‌تون باشه، وگرنه یا راه‌تونو باید عوض کنین یا بالاخره با نفسی تنگ، همراه‌تونو یه‌جایی از این راه جا بذارین و بقیه‌شو تنهایی برین. اینو بدونین که حتی برخورداری از حمایتِ یک قانون سفت و محکم هیچ گره‌ای‌ رو از مشکلات عاطفی یک زن باز نمی‌کنه.—نگارمن
رفتم برایش نوشیدنی بیاورم تا مگر از راه نرم شدن گلو٬ بشود آن اضطراب بی پدر را از تنش شست و برد. آب جوش آماده بود. بسته ای لاغر از نسکافه را جلوی چشمش دراوردم تا گمان نکند در شربت یا چای یا هر زهرماری که دارم آماده می کنم٬ دارویی چیزی می ریزم. چه چاه توالت متعفنی می شود زندگی وقتی همیشه امکان چنین پدرسوختگی میان دو غریبه وجود دارد.—ونوس ترابی
معمولا همه فکر می‌کنند که خیلی آرام هستم. فقط کسانی که مرا خیلی خیلی خوب می‌شناسند می دانند که در دلم چه غوغایی است. چون همیشه لبخند می‌زنم و هیچ گاه نمود بیرونی اضطراب یا عصبانیت را نشان نمی دهم. برای همین است که زیاد بیمار می‌شوم.—بهار
با فیلمهای خارجی سینما شرکت نفت ترس بچگی از غربت رفت پشت هفت کوه سیاه. البت دیار غربت یه جای خیلی ناآشنا و دوری بود که زبون شون را جن هم نمی فهمید. اما اصلا جای بدی نبود که. فیلمها پُر بود از زنهای موطلایی کمر باریک با دامن های کلوش چین دار و ماشین های سواری قد یه کشتی. همه خیابونا از تمیزی برق میزد و مغازه ها جای چراغ توری تابلو چشمکزن رنگ وارنگ داشتن به ئی بزرگی.—محمد حسین زاده

بیشتر