چنین گفت

بیشتر

من آن نقطه‌ی پایانم ... چه باک اگر خودکامگان ... خود را جاودان بخوانند. —مجید نفیسی
تارنمای ایرانیان دات کم برای من شباهتِ عجیبی‌ به خانه پدری داشته که تو در آنجا متولد شده ـــ کم کم بزرگ شده و به مدرسه رفته ـــ اخبارِ شادی شنیده و اما شاهدِ غم و غصه نیز بوده ـــ نوجوانی به جوانی‌ رسیده ـــ یواشکی در گوشه‌ای از آنجا اولین دودِ علف را به کام کشیده و با دخترکانِ محل لاسی زده ـــ دیپلم گرفته و از آنجا رفته تا برای خودش دنیای دیگر دست و پا کند، حال این پرسش مطرح است که آیا من و شما می‌‌توانیم خانه‌ی پدری را فراموش کنیم؟—شراب سرخ
من شهادتی را ندیده ام که با لبخند و بدون ترس آمده باشد. جان کندن با شادی را ندیده ام. چطور می شود صورت این جوان را فتوشاپ کرد و لبخندی روی لب سفید و صورت سیاه و کبود خون آلود و چشم های از حدقه درآمده اش گذاشت؟—ونوس ترابی
بیچاره گرگ که فقط برای غذا به گله میزند. —میم نون
حالا چه شد که مانوک تبدیل به ممد شد برمی گردد به بیست و چهار٬‌ پنج سالگی طرف وقتی تازه زن گرفته بود و بچه توی راهی هم داشت اما هنوز محله آدم حسابش نمی کردند و در جمع های مسلمانی خودشان راهش نمی دادند. شده بود که در ماه های محرم٬ رخت سیاه به تن کرده بود و یک زنجیر هم به پر شال شلوارش آویزان می کرد و می زد به دسته های عزاداری اما همچنان به خاطر تبار و اسم فامیل بودارش٬ می شد کوک های سیاه جوالدوز روی گیوه سفید!—ونوس ترابی
سالهاست که به دنبالش هستم، کُلّی‌ کسی‌ را مامور کرده و چه پول‌ها خرج کرده و چه رشوه‌ها دادم بلکه بفهمم او کجاست، اما نیست، پیدایش نمی‌‌کنم، دلم می‌‌خواهد باز او را ببینم، در آغوشش گرفته ـــ دست بوسَش باشم، به زیرِ پایش نشسته و حرف شِنویَش باشم، دلم می‌‌خواهد برایش تعریف کنم که جایَش همیشه در دلم بوده و هیچ وقت فراموشَش نکردم، دلم می‌‌خواهد دخترم را به او نشان داده تا بچه نیز ببیند و بفهمد عشق و احساسِ واقعی چگونه است.—شراب سرخ
در سمنان مردم برایم حرف در می آوردند اگر می ماندم. تازه طلاق گرفته بودم و در سی و چند سالگی٬ به جای آنکه برای شوهر حیف نانم پوست رج بزنم و لایه بترکانم و بچه ای آن ته توه های تنم مثل قارچ بزند بیرون٬ از سر ناچاری دارم برای کس دیگری تولید مثل می کنم و می شوم مادر اجاره ای. می ماندم واویلا می شد. چشم مردم را که نمی شود بست. دهان هم که شده تنها تفریحشان. —ونوس ترابی
حس میکنم بین دو دنیا موندم، ازون ور مثل خیلی از دختران شیفته و واله ی دخترانگی نیستم، عاشق رنگ صورتی و دامن چین چینی و ناخن های مانیکور شده و مفهموم معصومیت و ظرافتی که جامعه از دختران انتظار داره و البته خیلی از دختران هم به سمتش میرن و دخترانگی رو توی لوس بودن و لوس پروروندن خودشون میبینن.—ایلکای
تابستان توی حیاط روی تخت های پک و پهن سیمی می خوابیدیم که چارچوب و پایه های آهنی داشت و کفی بهم بافته شده عین راکت تنیس. اما زمستان تخت ها را اریب به دیوار تکیه میدادیم تا حیاط بازتر شود. آن زاویه تنگ بین دیوار و تختها پناهگاه من بود از دست کتک های بابام. در که میرفتم خودم را به زور میکردم پشت تخت ها و همانجا می ماندم تا ننه م پا پیش بگذارد و با استکانی چای بابا را آروم کند. —محمد حسین زاده
خانم ها و آقایان عزیز! کاری که من می کنم نام بدی دارد اما خروجی اش خوب است. من زن های حس چروکیده و افسرده را به اوج می رسانم. بر لب های معصومشان لبخند می آورم. از ته دل می خندند و چشم هایشان برق می زند. نه فکر صیغه بازی هستند نه گرفتاری ازدواج با یک مرد دیوانه. خوش اخلاقشان می کنم. دیگر ترشرو نیستند. سر یک همخوابگی حیف نان هم کلاه سرشان نمی رود و گرفتار ازدواج های پر فریب شوگر مامی وار نمی شوند.—ونوس ترابی
پول کاغذی دیر یا زود به ارزش ذاتی خود برمی گردد - صفر—ولتر فیلسوف فرانسوی
این روزا اون‌قدر دلم یه رئیس بانک می‌خواد با تموم کارمنداش، بیآد میز بزنه وسط زندگیم بهم بگه شما خیالت راحت از این به بعد حتی آب حوض‌کشیدن‌ام با من! غر هم نزنه.—نگارمن
دیشب حوالی دو نیمه شب بعد از دود کردن چهار نخ سیگار زیکا و شمردن تخم مگس های روی طاق و غرقه شدن در اندیشه مصیبتها، مرد از بستر برخاست و شلنگ بخاری را از لوله گاز در آورد بعد گاز را زیاد کرد و در رختخوابش به انتظار دراز کشید تا گاز با مرگی ساکت او و دو بچه و زنش را راحت کند.—مرتضی سلطانی
سردار فدوی فرمودند... فخری‌زاده با استفاده از هوش مصنوعی ترور شد. ایشان حماقت طبیعی رو بر هوش مصنوعی ترجیح میدهند. —شیرین خانوم
وای از آدم‌هایِ خوبِ زندگیمون! اونا نقاطِ ضعفِ باورهایِ ما هستند. در ذهنمون اونا رو خوب میدونیم، و اونا کارهایی میکنند که خوب نیست. شوکه میشیم، تردید می‌کنیم، ناامید میشیم و این غمگین مون می‌کنه. واسه همین آدم‌هایِ خوبِ ذهنِ ما ترسناکن، از اوناست که باید ترسید.—مژگان فرهمند
چه اتفاقی باید بیفتد تا این پنج سال را بالا بیاورم روی صورتش؟ همه زندگیم٬ همه رفت و آمدهایم و حتی تلفن هایم را کنترل می کرده است. من مگسی بوده ام که عنکبوت سیاه پشت قرمز٬ هر روز لیسی سرتاپایش کشیده و همچنان گرفتار تار و تور رهایش کرده است. این مگس بی بال خاک بر سر هم عاشق و واله شکارچی٬ دست و پا زنان فقط وِزیده و وِزیده!—ونوس ترابی
زیرا منطق هولناک و مضحکشان همان منطق هولناک دشمن بنیادگرایشان است. اینکه آنها می گویند:« ترور توسط حکومت دیکتاتور بد است، اما ترور اعضای حکومت دیکتاتور خوب است. اینکه تجاوز به زنان و مردم بد است اما تجاور به تجاوزگر و به خانواده اش خوب است. چون اینها ادم و انسان نیستند. چون ملاک اصلی عضو گروه من و یا عضو گروه دشمن بودن است و نه مبانی حقوق بشر. — داریوش برادری، چرا رجاله ها برای ترور هورا می کشند!
هر وقت کسی پرسید:‌ «آقای دکتر شما چرا رانندگی نمی کنید؟» می گفت:‌ «به قول آقای علی دشتی، رفقا ماشین دارند.» البته از جمله ی دوم آقای دشتی هم بدش نمی آمد که وقتی ازش پرسیدند:‌ «چرا زن نمی گیری؟» می گفت: «آن را هم رفقا دارند.»—عترت گودرزی
در این خراب شده باید یک سر خر روی سرت باشد تا مثل خروس برایت پر گردن چتری نکنند.—ونوس ترابی
نه! نه! ناشر جان! \ جای خالی را مپوشان \ بگذار نقطه‌چین به جا بماند \ ورنه فردا \ هیچ کس نخواهد دانست \ که عشق را در کتاب من \ تکه‌تکه کرده‌اند.—مجید نفیسی

بیشتر