چنین گفت

بیشتر

«خاک بر سرم! یا امام غریب!» صدای روشن خانم بود. دنیا ایستاد. آتش‌ها به پت پت افتادند. زغال خاکستری حالا یک رد نارنجی در کامش باقی مانده بود. تمام بادهای عالم جمع شدند و وزیدند. تیره کمرم خشک شد. شرم از ته استخوانم آب کشید. کافی بود یک سیلی بزند تا همانجا جلوی پایش پودر شوم. نزد. فقط چادرش را جلوی چشمش گرفت و شُره کرد از دیوار روی زمین.—ونوس ترابی
هیچکدام‌ تان جسارت این را نداشتید که هم‌ رنگ جماعت نشوید. برای گذران یک روز چقدر زوال روح لازم داشتید؟! چقدر دروغ، دولا راست شدن، دستمال به دستی، زبان‌ریزی و نوکرمآبی ...؟! —ویرجینا ولف
با این هفت رنگ قرص در بیداری، حتی مغزش را هم ندارم که نخ فکرت از سوزن لحظاتم بگذرد. می‌ترسم! تو یک نه بزرگی. یک واویلای مدام. زبان گزیدنی تلخ که اگر چند ثانیه‌ام را به دقیقه بکشانم، دیگر نمی‌توانم جان پخش شده در خواستنت را جمع کنم و برگردم اینجا که تو نیستی.—ونوس ترابی
هر فسادی که در عالم افتاد، از این افتاد که : یکی، یکی را معتقد شد، به تقلید! - یا منکر شد ، به تقلید ! —شمس تبریزی
تنها برخی از مردم باران را حس می کنند. بقیه فقط خیس می شوند. —باب مارلی
نون سنگک فهمیدم چه ریختیه. تافتون، بربری، لواش همه جورشو دیدم. ولی خیلی گشتم ببینم نون حلال چه شکلیه. دست هیچکی ندیدم. فقط شنیدم! —مسعود کیمیایی / فیلم "جرم" ۱۳۸۹
حالا بعد از چهل‌واندی سال، هر راننده تاکسی‌ای، مغازه‌داری، تعمیرکاری، دکتری ما رو که می‌بینه با عصبانیت و دعوا می‌گه شماها بودین که انقلاب کردین و این زندگی رو واسه‌ی ما هم ساختین! و اما درسته که ما از نسل شما نیستیم ولی اون‌موقعی که انقلاب شد از قضا ما دسته‌جمعی داشتیم به مشکلات اسکارلت اوهارا فکر می‌کردیم.—نگارمن
دریغا! ... مردم در بند آن نیستند که چیزی بدانند، بلکه در بند آنند که خلق در ایشان اعتقاد کنند که عالِم‌اند. —عین‌القضات همدانی / نامه‌ی صد و بیست و دوم
بادم ، حتی در قفس آزادم ، چگونه می شود در من ایستاد ، چگونه می توان به من فرمان ایست داد... —بکتاش آبتین (۱۴۰۰ - ۱۳۵۳)
زخمی اگر بر قلب بنشیند؛ تو، نه می توانی زخم را از قلبت وابکنی، و نه می توانی قلبت را دور بیاندازی. زخم تکه ای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیاندازی. قلبت را چگونه دور می اندازی؟ زخم و قلبت یکی هستند. —محمود دولت آبادی / جای خالی سلوچ
چیزها یعنی دستکشی که تکه‌های بدن را بی‌رگ برمی‌دارد و از خون دلمه بسته به روزگار،‌ تیره و روسیاه آخ نمی‌گوید. تلفن‌ها را بر‌می‌دارد و آخ نمی‌گوید. دست‌های جدا شده را برمی‌دارد و در کیسه می‌ریزد و آخ نمی‌گوید. پاهای مانده در جوراب سرمه‌ای که از ساق به بالایش مانده در کانال آب و روغن و خون قاطی کرده را می‌اندازد در کیسه و آخ نمی‌گوید. از آخ فقط حرف آخر را می‌خواهد تا خفقان بگیرد. —ونوس ترابی
بسیاری از طلابی که می‌خواهند به بازار بروند، خریدی دارند، یا کاری دارند یا می‌خواهند به مغازه‌ای بروند، سعی می‌کنند با لباس روحانیت نروند، برای اینکه مردم متلک یا فحش می‌دهند.—محمدتقی فاضل میبدی، عضو مدرسین حوزه علمیه قم
خدا عالمه از کی. از بیست سالگی گمونم. شاید هم زودتر یه دل نه صد دل عاشق ادکلن آرامیس شدم و تا به امروز همچنان آرامیس ی مانده ام. البته گاه و بیگاه بچه هام از این ادکلن های شیشه فانتزی شیک و گرانقیمت برام کادو میارن. اما شما که غریبه نیستین با وجودیکه ادکلن ها کلاس بالا هستند اصلا به مزاجم نمی سازند. بنظرم همه شون بوی اسپری پشه کُش میدن! یکی دو بار هم که امتحانی یعنی مجبوری زدم هی دلم زیر و رو می شد و بلانسبت می خواستم بالا بیارم. چکنم! الحکم للا. —محمد حسین‌زاده
یکی از حسرت‌های بزرگ زندگیم اینه که صبح که از خواب پا می‌شم اون روز رو خانم باشم! مثلا اول صبحی مثل آدم‌های حسابی روزمو شروع کنم. مرتب و منظم بشینم روی کاناپه و مثل اونا همین‌طور که دارم ژورنال مد رو ورق می‌زنم و هم‌ذات‌پنداری می‌کنم به جای چای تلخ یخ‌زده یکی پیدا بشه یه لیوان آب‌پرتقال تازه بده دستم و به‌جای صدای ماشین‌لباس‌شویی از توی خونه‌مون صدای یه موسیقی نرم و ملایمی در بیآد. هر شبم به خودم قول می‌دم دیگه از شنبه که رژیم‌مو شروع کردم آراسته هم می‌شم!—نگارمن
اما چطور می‌شود...این چه انصافی‌ست وقتی کیفت کوک است و سورت پر پیمان، یکهو افه شراب آنهم داغ و نه گرم، گند بزند در لب و لوچه و زبان و حلق ناسورت؟ عدل همین امشب که می‌خواهی مست شوی تا خودت را بسپاری به دستهای این پسر ایتالیایی صبور و محترم و گوربابای هرچه نباید و نباشد و نمی‌شود!—ونوس ترابی
راستش تا همین الآن هم دیگر هیچ چشمی دختر را ندیده که ندیده. گل آن‌قدر سحر آمیز بود که حتی کسی به یاد ندارد آن مرد به کدام سو گریخت، به کجا رفت و چه بر سر او و گل رز زیبایش آمد. گویی شهر ساعتی به خواب رفت و خواب خوشی دید و بعد هم فراموشش کرد. فقط از آن به بعد بوی گل بود که ماسید به در و دیوار و آب جوی و هوا و همه‌جا و همه‌جا و همه‌جا را برای همیشه مُعطر کرد.—فاطمه زارعی
آخ‌آخ! بازم بزرگ‌تر بشم، شب یلدا بشه، گیس‌گلابتون، شاه‌پریون، چارقدمو سرم کنم. بزک‌کرده، وسمه به کمون ابرو، سرمه به پشت پلکون، سرخاب به لپای گل‌گون، بشینم اون بالا زیر کرسی نرم و گرم‌مون! عروس‌ام بیآد واسم نرگس مستون بیآره، دومادون با نقل و نبات‌دون، نوه‌ها بیان شیطون و ورجه‌کنون. پاشونو بذارن رو چشمون، براشون کنم انار دون. پسته و بادوم بشکنم، شیرینی با پوست نارنج بپزم! —نگارمن
نسل من یهو بزرگ نشد، ما یواش‌یواش بزرگ شدیم! ما یه عالمه لباس کج‌ومعوج برای عروسکامون دوختیم، یه عالمه پلوی خام توی قابلمه‌ی مامان‌بازیامون پختیم و با لذت خوردیم و بعدش‌ام از دل‌درد مردیم. ما سر سینی‌های لواشک روی پشت‌بوم رفتیم، واسه مورچه‌ها خونه درست کردیم. ما سوار الاغ شدیم و باهاش حرف زدیم، ملخ‌ها رو روی برگ گل لادن نشوندیم تا لذت موج‌سواری توی حوض آبی رو بفهمن.—نگارمن
مأمور نگاهی به عکس پاسپورت و آرمان انداخت و سپس پاسپورتم را که با دستی لرزان بیرون می‌کشیدم گرفت. با نگاهی کوتاه هر دو را در دستم گذاشت و با اشارۀ سر اجازۀ ورود داد. همان حس آشنا دوباره به درونم ریخت که از خانۀ خودم یواشکی می‌گریزم.—فرانک مستوفی
قشنگ بود. همه چیزش. حتی دروغ گفتنش. قربان صدقه رفتنش برای جلب مشتری‌های ثابت که به نام هر کدامشان یک «جون» غلیظ می‌چسباند. آنقدر باهوش بود که اسم تک تک آن زنها و دخترهای جوان یادش بماند. می‌گفت برای هرکدامشان نشانه‌ای گذاشته است. از فرم دماغ بگیر تا دندانی که نگین رویش کاشته بودند. اگر هوش نداشت که زندگی جدیدش اینطور کش نمی‌آمد.—ونوس ترابی

بیشتر