عکس همون کیف جیر کوچولوی دایی رستمه.

‍ من دایی نداشتم. دایی رستم دایی پدرم بود. و ما همه بهش می‌گفتیم دایی رستم. حتی مادرم!

دایی رستم مرد دوست داشتنی  سخت کوش زحمتکشی بود که  با همسر و سه پسرش تهران زندگی می‌کرد. و دوران بازنشستگی رو می‌گذروند. هر سال تابستون یک ماه میومد کرمان خونه ی ما. عاشق گیاهان دارویی بود. از لحظه ای که میومد هر روز یک بار یه ساک کوچیک مینداخت روی دوشش و پیاده میرفت بازار بزرگ کرمون. عاشق اونجا بود.  هر روز با یک گیاه و بذر و یا یه محصول عطاری برمی‌گشت خونه. و برای هممون توضیح می‌داد که هر کدوم چه خاصیتی دارن. و بعد با سلیقه روی سفره ای تمیز گیاهان دارویی شو خشک میکرد و یا معجونی از ترکیبات چیزهایی که خریده بود درست میکرد. دو روز نرسیده از اومدنش بوی انواع گیاهان دارویی و بوهای عجیب حاصل از موادی که قاطی میکرد از تو اتاقش میومد.

شبها دور هم جمع می‌شدیم و اون از خرید های اون روزش میگفت و خواصشون و صد ها خاطره ای که داشت. از هر سه تا جمله ش دو تاش راجع به همسر و بچه هاش بود. خیلی خیلی عاشقشون بود. بچه هاش همه درس خونده و موفق بودن و دایی رستم خیلی ذوقشون رو میزد. چشماش برق میزد از هر کدومشون که حرف می‌زد.  پسر آخرش با بورسیه ی دانشگاه رفته بود آمریکا. اون روزها این چیزا مثل حالا زیاد نبود. دایی رستم خیلی خیلی ذوقشو میزد.

وقتی دایی رستم میومد با خودش کادو هایی برای هممون می‌اورد. کادوهای بامزه ای می‌اورد. کادوهاش هم یه جورایی مثل خودش متفاوت بود. هر دفعه یه چیزی می‌اورد. ولی بین سوغاتی هاش همیشه یه چیزی مشترک بود.  یه ساک دستی کوچک دسته دار توری که خودش  میبافت. تو مشت جا میشد وقتی جمعش میکردی ولی وقتی خریدهاتو می‌ریختی توی اون ساک توری، گنجایشش انگار تمومی نداشت. کش میومد. تمام خانواده ی پدرم از توری های دستبافت دایی رستم داشتند. و هر سال که میومد،  هر سوغاتی که می‌آورد یه دونه توری هم میذاشت روش. همیشه اصرار داشت به من که: دایی بیا بهت بافتن این توری رو یاد بدم. نخ رو می‌بست به شصت پاش و با دست میبافت. میگفت از ماهیگیر ها در شمال بافتنش رو یاد گرفته. ولی من دخترک کوچک شیطونی بودم که به نظرم عجیب میومد ساعتها یه جا بشینم و وقتم رو صرف توری بافتن کنم.

همیشه سر یه ماه دایی رستم میرفت تا تابستون سال بعد. از اتاقش تا یک ماه بعد از رفتنش بوی گیاهان دارویی و عطاری میومد.

چند سال بعد تو تهران یه موتوری موقع پیاده شدن دایی رستم از  اتوبوس بهش زده بود و سر دایی خورده بود به جدول و فوت شد. و دیگه تابستون بعد دایی رستمی نبود که بیاد و گیاه و داروی عطاری بخره و خشک کنه و برای ما از خواص هر کدوم بگه،  از خاطرات سی ساله ی کارش بگه،  ذوق تک تک بچه هاشو بزنه. اینکه هی به من و خواهرام بگه : دایی بلند شین کمک مادرتون بدین! و هر سال ازمون بپرسه: دایی خوب درس میخونین؟  نمره هاتون خوب شده؟ 

سال‌های سال از اون موقع ها گذشته ولی هنوز همه ی خانواده ی پدر من از توری های دایی رستم دارن. و هنوز برای خرید ازش استفاده میکنن. هر بار که اونا رو میدیدم حسرت اینکه چرا حرفش رو گوش ندادم و بافتن اون توری ها یاد نگرفتم میخوردم.

تابستون اون سالی که من پنجم دبستان رو تموم کرده بودم،  دایی رستم به عنوان سوغاتی به من یه کیف کوچولوی جیر داد. به من گفت: پسرم از آمریکا برامون کادو فرستاده. من اینو آوردم برای تو. پول خرده هاتو بریز تو این.

من نمیدونم چرا من اینقدر اون کیف رو دوست داشتم. به نظرم خیلی خیلی خوشگل میومد. اینقدر دوستش داشتم که چهل ساله نگهش داشتم. بزرگ شدم،  دانشگاه رفتم،  ازدواج کردم،  بچه دار شدم،  رفتم تهران،  جدا شدم،  اومدم اینجا و همه ی این سالها این کیف کوچولوی جیر رو نگه داشتم و توش پول خرد هامو ریختم. و هنوزم معتقدم خیلی خوشگله. دوستش دارم.

نمیدونم دایی رستم میدونست که عمر سوغاتیش اینقدر طولانی میشه،  اینقدر که کیف برگرده به کشوری که از اونجا خریده شده بود.

شاید دلیل بخشی از عشق من به گیاهان و کشت اونا تاثیر حرفهای دایی رستم و اون تابستونا باشه. دایی رستم آدم خوب و جالب و دوست داشتنی بود. از اون آدمایی که همیشه در یاد ها میمونه.

#مژگان

September / 26 /  2018

@boukhtar