هنر فحش دادن
ایلکای
زبان در سیر تاریخی تکوین و تکاملاش - از اشاره و صدا تا مرحله پیشرفته تر اصوات که کلمات اند - اندامی به نام «فحش» درآورده. سالن تاریک عظیمی را تصور کنید، یکی از اتاق های توی این تاریکی «فحاشی» است؛ درصورت تخریب این اتاق، کلیت سازه دچار بحران و فروریزی خواهد شد.
حالا این فحش ها متداخل در مضانین فرهنگی، سنتی، اسطورهای و هرچیزی که هستند، در هرصورت نیازی واقعی وجود داشته و به واسطهٔ پدیدهٔ فحش آن نیاز در ساحت زبان برطرف شده.
فحش میانجیِ کلامی ای برای مخدوش کردن حیثیت، ناموس، دارایی یک نفر، توسط دیگری، نه به صورت فیزیکی بلکه تنها در ساحت ایده و در «زبان» است. فحاشی شکل دیگری از تعامل است، تعاملی نه حتا خشن: تعاملی صرفاً غیر روتین.
خشونت فحش خشونتی فی نفسه نیست. این خشونت توسط لحن و شبکه ای متداخل از پارامترهای وضعیت ساز حین فحاشی به این کلمات تزریق می شود. برای مثال اسم یک عضو جنسی همان است که در مطب و حین رابطه ی جنسی بیان میشود، پس چی آن را فحش میکند؟
اگر با این فرمان بنا را بگذاریم بر این که «کلمات داله ایی سرگردان و بی مدلول اند و حامل معنایی ازلی ابدی فارغ از استعمال نیستند و تنها به کلماتی دیگر اشاره می کنند»، این «شبکه ی کلمات» بی حضور فحش، ناقص میشود. حضور فحش در مساحت ارگانیکِ «زبان» واجد یک جور الزام است.
«اخلاق» در حینِ لقاح و تولید «فحشها» در ساختار زبان و لابه لای کلمات، با شیوه های مختلفِ هستی اش حاضر بوده، امّا چطور زورش به این «نیاز به ابراز خشونت غیرفیزیکی» نرسیده؟ آیا نظام های اخلاق از وجود فحشها منفعتی برده اند؟
فحاشی در یک تجمع انسانی، واکسنی برای پیشگیری از آسیب بزرگتر، یعنی از خشونت فیزیکی است: یک سوپاپ اطمینان، نشانه هایی اند از «ممنوعیت ابراز خشونت فیزیکی به قصد آسیب به دیگری». فحاشی از این منظر، مغایر با ایدهٔ «امر اخلاقی» نیست، البته چندان نمایانده میشود که فحش ها علف های هرزی لابه لای گیاه های کلمات اند و «اخلاقی هم نیستند».
فحاشی شیوه ای کنترلی، برای رفع خطرات درگیری فیزیکی است. نسبت دعوا با فحش، مثلاً شبیه نسبت فحش با بوق اعتراضی پشت فرمان است: نوعی هدایت و هل دادنِ افراد یک اجتماع از مناسبات و خطرات ممکنِ جهان فیزیکی به سمت فضای صرفاً بی خطر زبانی. این هل دادن، بناست تا به «سکوت» که متین ترین شیوهٔ گویش از منظر اجتماع است ختم شود، سکوت ضرری ندارد، جامعه به بیضرری تکیه میکند.
میان پرده: انسانی که به قول ارسطو در «پلیس» (شهر) و مسلح به «لوگوس» (منطق، زبان) زندگی می کرده و می کند، خیرش در گروی خیرجمعی است. به این ترتیب، این نظام مسلط اخلاقی بدهکاری/طلبکاری که همه را به هم افسار زده و در «پلیس» رام نگه داشته، یک سامانهٔ جمعی است که در آن جرمی بزرگ تر از کنش «قتل» و خشونت های احتمالاً منجر به قتل نفس وجود ندارد.
خود همین «سامانه» برای حفظ قوام و تناسب اش، خشونت فیزیکی را منع می کند. از طرفی رخنه ای برای برون ریزی این تاول عظیم خشونت جمعی مستتر در نظر می گیرد: فحاشی.
فحش، در عین حال که نمودار، اشاره یا تلویحی از اتفاقی ناهنجار و نسبت دادن آن لفظی که با ارزش های جمعی مغایرت دارد به دیگری است، تنها در عرصهٔ زبان توان زنده بودن دارد. فحش به محض ابراز، به محض انطباق بر روی اتفاق یا نسبت واقعیای که در جهان واقع موجود است «دود می شود و به هوا می رود».
با سنجهٔ «آن چه در واقع موجود است» هم گیرنده و هم گوینده ی فحش صحت انطباقی کلام بر واقعیت را مردود میدانند. فحش قبل از شنیده شدن در اثر سایش به واقعیت از اعتبار میافتد.
مثلاً فحش در جامعه پدرسالار، در جامعهٔ مالکانه، درست همین «مالکیت» را نشانه میرود. مالکیت بر زن، بر خانواده، بر دارایی های مالی، بر ناموس و هر آن چه داشتنی است. فحّاش در حین فحش دادن به مالک، چیزی به دست نمیآورد. تنها لحظه ای نظم و ثبات امر واقع را معلق میکند. دارایی او را خلع میکند.
فحاشی، به هر دلیلی که انجام میشود، یک جور تقسیم خشونت است، بین فاعل و مفعول: فحاش خشمش را از دست میدهد، هدف فحش لحظه ای دارایی اش را از دست میدهد و باز پس میگیرد. جهان قبل و بعد از فحش ثابت است.
فحاشی یکجور پاگذاشتن عامدانه روی «محدوده» و «مرز»های زبانِ مقبولِ عمومی است. فحش لحظه ای ابراز میشود که حیوان اهلی مدنی از قلاده اش که بیشتر از این اجازه ی پیشروی یه او نمیدهد مطمئن میشود.
با این صورتبندی، فحش، حتا گرفتن طولانی یا قطعیِ ارزش یا دارایی ای از دست مالکش نیست، تنها تهدید و اشاره ای به سلب مالکیت او از دارایی اش است: پرومویی از وضعیت فقدان در ساحت خنثای زبان.
نمود روشن این امر، اصطلاح «فحش نده، خانواده نشسته» است. خانواده، اینجا هم در حکم اولین نمایندهٔ نظم اجتماعی و هم در حکم دارایی ای که قرار است برای لحظاتی معلق و متزلزل شود، با وساطت خود، افراد را به «سکوت» دعوت می کند.
یه چیزی یاد گرفتم. خیلی ممنون.
دو جنبه از فرهنگ فارسی تا کنون به صورت جامع مطالعه نشده و ما دیکشنری در باره اش نداریم. این دو عبارتند از : فحش و ژست. در فارسی رسم است که کسی که صحبت میکند نباید دست و صورت و چشمانش را تکان دهد. مردان ایرانی به اصطلاح میمک های سخنرانی را مختص خانم ها میدانند. در حال حاضر تا جاییکه اطلاع دارم زبان های ایتالیائی و فرانسوی دارای دیکشنری ژست هستند.
موضوع دوم همانگونه که این مقاله اشاره کرده فحاشی است با جمع آوری و مطالعه و ریشه یابی فحش های مصطلح میتوان تا حدود به فرهنگ آن جامعه پی برد. زبان فارسی در حال حاضر مجموعه ائی از فحش های فارسی و ترکی و عربی و خیلی کم فرانسوی دارد. برای آنهائی که با زبان فارسی اشنا نیستند و یا خود فارسی زبانان معنی دقیق خیلی از فحش ها کاملا مشخص نیست. معنی اونا را نمیتونید در گوگل و یا دیکشنری سرچ کنید.
در دهه 1320 در سازمان های مختلف و به ویژه ارتش و یا حتی مدارس فحاشی رایج بود.حالا مطالب جالبی در این مورد یادم اومد. نقل است که رضا شاه وقتی سرهنگ بود با دوستانش نشسته بودند و از غایت آرزوهاشون می گفتند. هر کسی چیزی گفت رضا شاه در درجه سرهنگی گفته بود : من میخواهم روزی شاه بشوم.
یکی از همقطارانش گفته بود : آخه قرمساق یک چیزی بگو که بگنجه. این چه آرزوئی است سالها بعد که رضا شاه به سلطنت رسیده بود هر وقت در بازدید از پادگانی به اون همقطار سابقش می رسید با صدای بلند می پرسید : قرمساق کیه ؟ اون بدبخت هم میگفته. من قربان. البته بعدا داستانو برای دوستانش تعریف میکرد.