عبید زاکانی نه تنها یکی از برترین طنزنویسان ایران بلکه می توان گفت که سمبل طنزپردازی و شوخ گوئی در ایران و ادبیات فارسی است. اگر زمانی عامۀ مردم او را به هزل و هجو منتسب می کردند حال تصویر روشنتری از ارزش ادبی او و طنز بی نظیرش که کاستی های جامعه را برملا کرده است در نظر دارند. بی شک نام عبید بهترین سر آغاز برای این گروه است که سعی در بازگوئی نمونه های خوب طنز ایران و شناسائی طنزپردازان خوش ذوق این سرزمین را دارد.
آن چه عبید و نوشته هایش را بیش از هر زمان برای ما ملموس مینماید شباهت دوران ما و دوران عبید است. زمانی که او با صراحتی که ما در دیگر ادبای ایران کمتر سراغ داریم امام را نماز فروش، محتسب را دوزخی، قاضی را ملعون، مفتی را بی دین، ملا را همیشه جنب، خطیب را خر، مقری را کون خر، موذن را دشمن خواب، دولتیار را جاهل، نایب قاضی را بی ایمان، وکیل را باطل کنندۀ حق و متفکر را تنها مینامد گوئی دارد راجع به دوارن ما و جمهوری اسلامی سخن میگوید.
عبید همچون معاصر مشهور خویش حافظ از زهد و زرق بیزار بوده است و این رنجی را که دانایان این سرزمین از جاهلان و فرصت طلبان میکشیده اند در آثار خویش منعکس نموده است و ما آن را نه تنها در تمامی آثار طنز او بل که در اشعار جدی او نیز می یابیم.
پای در کوی زهد و زرق منه
کاندر آن کوی آشنائی نیست
بر در خانقه مرو که در او
جز ریائی و بوریائی نیست
قطعۀ کوتاه زیر نمونه ای است از باب ششم اخلاق الاشراف که در بیان حلم و وفا است. در هر بخش اخلاق الاشراف آن چه منسوخ گشته (مذهب منسوخ) با آن چه رایج شده است (مذهب مختار) مقایسه شده و از زشتی هائی که در جامعه رایج گشته است با طنزی شیرین انتقاد میشود.
* * * * *
حکايت. شنيدم که در اين روزها بزرگي زني بدشکل و مستوره داشت، بطلاق از او خلاصی يافت و قحبه اي جميله را در نکاح آورد. خاتون چنانکه عادت باشد صلاي عام در داد. او را منع کردند که زني مستوره بگذاشتي و فاحشه اختيار کردی. آن بزرگ از کمال حلم و وقار فرمود که عقل ناقص شما بسر اين حکمت نرسد حال آنکه من پيش از اين گه مي خوردم به تنها، اين زمان حلوا مي خورم با هزار آدمي.
در امثال آمده است که (الديوث سعيد الدارين (1) )، تاويل چنان فرموده اند که ديوث تا در اين دنيا باشد چون بعلت حميت مبتلا نيست فارغ مي تواند زيست و در آن دنيا نيز به موجب حديث (الديوث لايدخل الجنه (2)) چون او را به بهشت نبايد رفت از کدورت صحبت شيخکان و زاهدان که در بهشت باشند و از روی ترش ايشان بيمن اين سيرت آسوده باشد. هر جا شيخکي را بيند گويد::
گر ترا در بهشت باشد جاي
ديگران دوزخ اختيار کنند
بدين دليل ديوث سعيدالدارين باشد اما اينجا نکته ای وارد است (سوال) اگر سائلي پرسد که اين جماعت يعني اکابر ديوث چون بواسطه صحبت شيخکان از بهشت متنفرند و بدوزخ نيز به عدد هر شيخکي که در بهشت است هزار قاضي و نواب و وکلاي او نشسته ا ست، چونست که از صحبت ايشان ملول نيست؟ (جواب) گوئیم چون شيخکان در اين دنيا به عبادت و طهارت موسوم بودند (اگر چه اين معني سري بريا و رعونت داشت) و آن مظلوم ديوث هرگز کون نشسته باشد و سجده نکرده پس وضع شيخکان مغاير وضع ديوث باشد و قاضيان و اتباع ايشان بواسطه اينکه بعصيان و تزوير و تلبيس و مکر و حرام خوارگي و ظلم و بهتان و نکته گيری و گواهي به دروغ و حرص و ابطال حقوق مسلمانان و طمع و حيلت و افساد در ميان خلق و بيشرمي و اخذ رشوت موصوف بوده و در ديوث هم اين خصال مجبول است پس ميان ايشان جنسيت کلي تواند بود و بسبب جنسيت صحبت قاضيان و اتباع ايشان خواهد که (الجنس الي الجنس یميل (3)) در کلام حکما آمده است که (الجنسية علة الضم (4))، لاجرم چون کودکشان دوزخ بزرگي چنين را به دوزخ کشند آن بزرگ دل خوش کرده مي گويد
گرم با صالحان بي دوست فردا در بهشت آرند
همان بهتر که در دوزخ کشندم با گنه کاران
يکي از کبار مفسران در تفسير آيت که (وان منکم الا واردها (5)) چنين فرموده باشد که مجموع خلايق از صراط چون برق ميگذرند مگر قاضيان و اتباع ايشان که ابدالآباد در دوزخ باشند و با همديگر شطرنج آتشين بازند. چنانکه در اخبار نبوی و آثار مصطفي آمده است که (اهل النار يتلاعبون بالنار (6)) بدين دلايل اين خلق را بر ديگر اخلاق ترجيح مي دهند.
------------------------------------------------------
1- دیوث در دوجهان نیکبخت است.
2- دیوث داخل بهشت نمی شود.
3- همجنس میل به همجنس می کند.
4) همجنسی موجب پیوند است.
5- نیست از شما مگر گذرنده از آن.
6- دوزخیان با آتش بازی میکنند.
فرزانه ی گرامی سپاس فراوان از شناساندن بیشتر عبید زاکانی و این مطالب خوندانی و دانستنی. نسلهای بسیاری از نیرنگ ها و جهل آخوندها آسیب دیده اند. امید که نسل حاضر آخرینش باشد.
دانشجو جان با سپاس از توجه شما امید من این است که دوستان دیگر نیز از این گروه استفاده نمایند و طنزهای به یادماندنی نویسندگان ایرانی را در آن منتشر کنند تا هم مجموعه ای از طنزهای ایرانی حاصل شود و هم آشنائی بیشتری با طنز پردازان ایران صورت بگیرد و هم در میان این همه کدورت و اخبار بد لبخندی هم بر لبمان بنشیند.
از عبید زاکانی آثاری بجا مانده که هیچگاه به طبع نرسیده اند و در هیچ کدام از کلیات وی وجود ندارند. این آثار عبارتند از "فال نامۀ بروج" و "فال نامۀ وحوش و طیور". جهان را چه دیدی، شاید کسی نسخه ای از یکی از اینها نیز داشت و آن را در این مکان به اشتراک گذاشت.
ممنون از این پست. به عبید خیلی علاقه دارم چون نویسنده های صریح و گزنده در تاریخ مثل او نادرند.
از شرایط سیاسی و مذهبی آن دوره مطلع نیستم اما سبک نوشتن عبید این احساس را به من می دهد که آخوندهای متعصب مثل امروز چندان پرقدرت نبوده اند. یعنی از نوشته هایش برمی آید که خیالش راحت است و می داند هر چه چقدر آنها را مسخره کند اتفاقی برایش نمی افتد.
و البته عمق طنز عبید آنکه، خود هم شیخ بوده و هم قاضی و هم وزیر!
بقول خواجه حافظ القرآن:
من از این دلق مرقع بدر آیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
جهانشاه گرامی
شما درست می فرمائید و آن زمان مثل امروز نبوده که آخوندها قدرت نظامی را در دست داشته باشند و هر چه می خواهند بکنند اما همان روزگار هم اگر کسی مهر تکفیر می خورد مرگش حتمی بود و نمونۀ آن همان حکایت حافظ و بیم او از تکفیر و افزودن بیتی به غزلش است. از زندگی عبید هرچند اطلاع کاملی در دست نیست اما چنان که شازده گرامی فرمود این را میدانیم که خود زمانی مناصب بالا را عهده دار بوده و از خانواده ای بزرگ و متنفذ بوده و در دربارهای مختلف نیز از جمله شیراز که بیشتر عمر خود را در آن گذراند مورد لطف و حمایت حکام بوده است و آخوندها با همۀ کینه ای که احتمالاَ از او در دل داشتند نمی توانستند به او گیر بدهند.
عبید از ریشخند و انتقاد از زاهدان و قاضیان و دیگر حیله گران پیشتر رفته و رمضان را هادم اللذات، حجرالاسود را دیگ شراب و رسول را خیرخواه دشمنان می نامد. اگر منظور رسول اکرم است باید پرسید که این کدام دشمنان هستند که او خیر آنها را می خواهد؟ دشمنان ایران؟ البته این را به چنان ضرافتی بیان نموده که هرگز دم به تله ندهد.
شک دارم چه حافظ چه عبید شهامت داشتند آشکار افکار و نوشته های خود را بازگو کنند.به خاطر خشک مذهبان آنموقع میبوده که ما اصلاعات دقیقی از ایشان نداریم.
فضولی گرامی
از آثار و نوشته های عبید آشکار است که به صراحت نظرش را عنوان میکرده است. چگونه میتوان از این آشکارتر گفت؟
دوست گرامی نوشتن صریح او دلیل نمیشود. تا آنجاییکه من میدانم همگی ایشان افکار واقعی خود را در خقا مینوشتند. برای همین است که این نهضت ها موفق نشدند. چطور است که ما حتی نام دقیق او را نمیشناسیم و فقط اسم مستعار وی یعنی عبید و طایفه او یعنی زاکانی از او مانده؟
كاش دوستى كه بيلاخ منفى ميدهد دليلى براى رد نظر اينجانب ارائه دهد و اگر اشتباه ميكنم حقايق تاريخى را ياد بدهند چون ندانستن عيب نيست.
فضولی جان دلگیر نشوید، بیلاخ منفی را به نظر شما نداده اند به خود شما داده اند. احتمالاَ جائی چیزی گفته اید و دوستانی رنجیده اند. بنده هم مورد لطف برخی دوستان قرار می گیرم که اتفاقاَ بیلاخهای سرپائین آنها موجب شادی من میشود. دلیل آن شادی را اگر فرصتی بود شاید در نوشته ای کوتاه توضیح دهم.
من نمیدانم که شما بر پایه چه اطلاعاتی به این فرضیات رسیده اید اما ما بیشتر از آن چه شما فرض مینمائید اطلاعات داریم. عباس اقبال آشتیانی تحقیق خوبی در مورد وی نموده و نام شخصی او را عبیدالله و لقب دینی او را نظام الدین عنوان میکند. شرح احوال مختصر او را حمدالله مستوفی همشهری معاصر او نوشته است. عباس اقبال همچنین از کتابی خطی به نام اشجار و اثمار که سراسر به خط عبید است و در مورد احکام نجومی است نام میبرد. این کتاب در زمان نوشتن آن تحقیق در کتابخانه شخصی به نام حاج حسین آقا ملک موجود بوده که بوسیله جلال همائی و احمد سهیلی عکس برداری شده و عبید در پشت ورق اول و صفحه آخر کتاب نام خویش را عبید الزاکانی تقریر نموده و کتاب در تاریخ 767 هجری به پایان رسیده. ما این را نیز می دانیم که او از خاندان زاکانیان است که تیره ای از عرب بنی خفاجه بودند که بمهاجرت به قزوین آمدند.
عبید در زمان خویش نیز معروف به بی دینی و به نظر برخی جهنمی بوده است که در قطعه ای منسوب به سلمان ساوجی انعکاس یافته.
جهنمی هجا گو عبید زاکانی
مقرر است به بی دولتی و بی دینی
اگر چه نیست ز قزوین و روستا زاده است
ولیک میشود اندر حدیث قزوینی
ما نیک می دانیم که عبید هجو نمیگفت و آثار او در زمرۀ طنز و هزل است و این اتهام به هجا گوئی احتمالاَ به خاطر همان مسخره نمودن ارباب دین و دولت است.
عبید در دوران ایلخانان میزیسته و از حمایت دربار حاکمان زیادی برخوردار بوده است و از آن جمله خواجه علاء الدین محمد، شاه ابو اسحق (ممدوح معروف حافظ)، سلطان اویس جلایری و شاه شجاع مظفری که همه از ممدوحین وی بوده اند. زمان شهرت ادبی او سی و یا چهل سال پس از فوت سعدی است و بسیاری از زندگی خویش را در شیراز به سر برد و از آنجا که در زمان کودکی حافظ به شیراز وارد شد بعضی ادعا نموده اند که حافظ از شاگردان وی بوده است.
توجه نمائید که ما افراد دیگری نیز داشته ایم که مانند عبید به بی دینی معروف بود ه اند و برای مثال به این قطعه منصوب به ناصر خسرو توجه نمائید که در زمان خود وی جواب گفته شده و معلوم مینماید که اینگونه انتقادات به دین و عمال دین را برخی علناَ ابراز می نموده اند.
مردکی را به دشت گرگ درید
خوردند از او کرکس و دالان
این یکی ریست در بن چاهی
وان دگر ریست بر سر ویران
این چنین آدمی به حشر زنده شود؟
تیز بر ریش مردم نادان
ای بابا اگر با این چیز ها آدم بخواد دلگیر بشود... دوست گرامی من همانی که شما قلم رنجه فرمودید خوانده ام. «فرضیه» اینجانب تاثیر خواندن شرایط تاریخی که ذکر کردید بوده. باری این هم بماند برای بعد چون تازگی کتاب نفیس دکتر غنی در مورد شرایط ناریخی آنزمان به دستم رسیده.