حسن عاشق

مرتضی سلطانی

 

حسن عاشق، شاگردِ برادرم مجتبی ست. حسن راه که می رفت پنداری چاله ای ناپیدا زیر پای راستش دائم پر و خالی میشد؛ پای راستش کوتاه تر از آن پایش بود.

خودش برایم گفت که چرا "حسن عاشق" صدایش می کنند.

گفت:

اونروز داشتیم با اوستا مجتبی رو پشت بومِ یه شیش طبقه، جان پناه درست میکردیم، گوشیم زنگ خورد.

دیدم واای خودِ میناس- مینا عشقِ من - شیش روز بود خبری ازش نبود،گائیده شده بودم.

اسمشو که دیدم ببین اونقدر ذوق زده شدم که اگه نبشی رو نچسبیده بودم می افتادم پائین.

مینا گفت که یه چندوقت یه سرمای سگی خورده و مریض بوده. باباشم که نماکاره از رو چوب بست افتاده علیل شده. 

دیگه مگه چیزی از گلوم پائین میرفت؟ ظهر یه مقدار مساعده گرفتم،رفتم خونه. خونه هر چی خرده نبشی و میلگرد داشتم بردم فروختم. با پولشم لیمو شیرین و میوه و گوشت و اینا خریدم.

سرما سنگو میترکوند، ولی من حالیم نبود. تو راه همش قیافه مینا تو نظرم بود. دلم پرِ ذوق بود.

حالا تازه نمیشدم خودشو ببینم، بخاطر باباش. بردم خریدارو گذاشتم تو خونه خرابه ی کنار خونه شون. بعد رفتم پشت یه دیواری، چهل دیقه تو سرما وایسادم تا مینا رو که میاد خریدارو ببره یه نظر ببینم.

دیدمش. روحم تازه شد. انگار زمستون بودم، بهار شدم.

برگشتنی زنگ زد، کلی تشکر کرد. بعد گفت اتفاقا سه هفته ست گوشت نداشتن و هوس قیمه کرده بوده!

اینو که گفت خیلی غصه م شد. بعدش گریه م گرفت. مرتضی! واسه همه بدبختیامون گریه م گرفت.

جلو چشمم خیس و تار شد؛ همینم شد که یهو یه دست اندازو ندیدم و موتور کشید کنار جاده، محکم خورد تو گارد ریل. پای راستم له شد. 

بعدشم موتور و هر چی داشتم فروختم دادم واسه خرج دوا و دکتر باباش.

البته من هرکار کردم وظیفه ی عاشقی ام بوده. ده ساله به پاش نشستم و واسه مینا من جونمم میدم.