مسابقه انشای ایرون

 

 

 

کریم طناب

 

ونوس ترابی

 

می گفتند سر نشان تپه آق کپر عین مرغ سرش را بریده اند. کریم طناب٬ سرباز نگهبان مرزی بود که در یک درگیری شبانه کشته شد. البته کسی نه صدایی شنیده بود نه چیزی دیده بود. اینطور شد که چون حین خدمت جان داده بود٬ شهید حسابش کردند.

طناب لقبش بود که گویا از درازی و لاغری از همان بچگی رویش مانده بود. کسی چه می داند دویدن یک پسربچه استخوانی دراز پشت سر غازها چقدر می توانسته مضحک باشد یا دست کم یک جین لقب به ذهن آدمیزاد بیاورد. پیش می آمد که در آن دویدن های یک وری و دیلاقی٬ به لطف آن قد نردبانی٬ تعادلش بهم بخورد و بیفتد روی غاز مادر مرده یا یکی از جوجه هایش و طفلکی را مثل وردنه ای که روی خمیر می سابند٬ سقط کند. اما آنچه کریم طناب را منفورتر کرده بود٬ سعی بی ثمر پسرک در نجات حیوانات ماده از زیر نرهای جوجه کش در فصل جفت گیری بود. کریم با دیدن ماده ها٬ فکری می شد که حیوان بیچاره دارد زجر می کشد و باید کسی خلاصش کند. حتی شده بود که سگ ها و گربه های ماده را که خود به دنبال جفت می دویدند و ما تحت بالا می دادند را چنان با سنگ های بزرگتر از کف دستش می زد٬ که حیوان بیچاره با آن درد دیگر هوس جفت گیری به سرش نمی زد. مردم گفته بودند کریم طناب حشر زده است و از دیدن جفت گیری حیوانات دیوانه می شود. اینطور شد که حتی دست و پایش را می بستند و در اتاق زندانی اش می کردند یا کسی نسخه می پیچید که ماست و دوغ به پسر بخورانند و گرمی ها را از جلوی دستش بردارند.

هفده سالش که شد٬‌ جماعتی با ناراحتی می نالیدند که یحتمل محض قدش هم که شده٬ از سربازی معافش می کنند اما کمیسیون پزشکی٬ عیب و عاری در طرف تشخیص نداد و لاغری اش را هم نرمال دانست و از قضا او را بهترین گزینه برای مرزبانی و نگهبانی و پست دهی تعیین کرد. وقتی کریم طناب به خدمت رفت٬ با خودش قرار گذاشت دیگر به ده پدری برنگردد و موقع رفتنش٫ مردم  یک چشمشان از چشم دیگرشان خوشحال تر بود.

کریم طناب٬ اول های خدمتش در تیپ پنجم زرهی٬ دژبان بود و این ریاست هرچند موقت که قدرت نطق کشی و سین جیم از بقیه درجه داران را به او داده بود آنقدر برایش لذت داشت که حتی برچسب های شایعی مثل «پاچه گیر» و «گورواق» را به یک ورش حساب نمی کرد.

اما دوران اِهِن و تُلُپ کریم طناب هم سر رسید و از قضا چون زیادی از سرهنگ ها و افسرها به خاطر دیرکردن ها و جیم شدن های گاه و بیگاهشان باج گرفته بود٬ منتقل شد به سرنشان تپه آق کپر...نقطه کور مرزی نقده و یکی دیگر از شهرهای مرزی که به علت مواضع امنیتی٬ هیچ مختصات جغرافیایی از محل خدمت کریم طناب در دسترس نیست.

کریم طناب فکر می کرد آن طرف ها هم می تواند کاسب شود. برای مثال از فراریان مرزی دله دزدی کند یا آمار زیرخاکی ها را بگیرد. می گفتند برای آ‌دم نفروشی هم باج می گرفت. کریم طناب آنقدر سر در آسمان داشت که می توانست بالای کله همه را بپاید و رصد کند. خلاصه آدم ناتو و نچسبی بود که دشمن زیاد داشت.

می گفتند٬ سوری٬ دختر ۱۳ ساله سُل مشدی را هم با همین روش های دیوثی از پدرش قول گرفته بود. این باج شاید بزرگترین صید زندگیش حساب می شد. سوری کوچک و بازیگوش و لپ گلی بود. وقتی می دوید٬ کپل گوشتالو و پستان هایش که قد نعلبکی بیرون زده بود در گردالی قد کوتاهش مثل بادکنکی بود که تویش آب ریخته باشند یا کیسه آب گرم که تا نیمه پرش کرده باشند و هی با دستت روی یک ورش فشار دهی و اب لیز بخورد سمت دیگرش. سوری طوری بود که دلت می خواست فشارش دهی. نخودی می خندید و دندان هایش از هم فاصله داشت. روی گونه ها و دست هایش کبره بسته بود اما یک جور هوس انگیزی قشنگ بود. حالا چه شد که کریم طناب باج گاهی با آن قد دراز و تن و جثه لاغر و چشم های دریده٬ این دخترک کوتاه قد خپل را برای خودش لقمه گرفت٬ جماعتی می گفتند چشم به گله گاو سُل مشدی مو هویجی داشت. همه اینها را مردم دم غروب و جمع های چپق کشان پچ پچه می کردند.

معلوم نبود چه آتویی از سُل مشدی در مشتش بود که مرد بیچاره را جلوی جمع خُل مشدی صدا می زد. ریش حنایان ده غر می زدند که مشدی سلیمون برای خودش برو و بیایی داشته و حالا ببین چه شده که به داماد اینطور دارد سواری می دهد. آنهم چه دامادی! اگر گردن درد داشتی و نزدیک یارو ایستاده بودی٬ برای دیدنش باید قید مهره چهارم گردنت را میزدی. مردم دیده بودند که سوری را بعد از عقدی که هیچ کس نه عاقدش را دید و نه صدای هلهله اش را شنید٬ مثل بچه اش بغل می گرفت و می برد بیغوله ای که روی کوه برای خودش دست و پا کرده بود.

دخترک غمباد نداشت...صورتش هیچ چیز را نشان نمی داد ٬‌نه غم و نه شادی. اما دیگر در کوچه ها نمی دوید. زن های ده با آن دهان های کجکی که با مهارتی خاص کلمات را از میان دندانی که چادر را می جوید٬‌ ادا می کردند که آقا جانش حتی جرئت نداشته به یارو دیلاقی بتوپد که رسم نیست دختر عقدی در خانه نامزد پیش از عروسی بخوابد اما کسی چه می داند چه در دست کریم طناب داشت که جیکش در نمی آمد.

پستان های نعلبکی سوری سر سه ماه شد اندازه کاسه حنای قاسم سلمونی. مردم پچه پچه گرفتند که نکند دختره حامله باشد. اما بعد فکری می شدند که خمیر هم دست این دیلاق و این غول بیابانی بیفتد٬ سر سال نشده می پزد! عروس اقدس جمکرانی دیده بود که سوری گاه و بیگاه زیر درخت ها می شاشد و بعد چند قدم آن طرف تر کنار دیوار کاهگلی می ایستد و «شاش دان» اش را شدید می خاراند. اقدس جمکرانی که یک پایش ده بود و یک پایش در جمکران و حالا دیگر بلد کاروان های زیارتی هم شده بود٬ چوب قلیان را ور می داشت و ران عروسش را سیاه و کبود می کرد و درمی آمد که چشم هات درآد...به ما چه!

تا زد و کریم طناب باز گندی بالا آورد و چند شبانه روز بازداشت شد. در اصل٬ تا وقتی که سر پست بود و پیدایش نمی شد٬ سوری رنگ پریده تر می شد. اما وقتی می آمد٬ انگار که لپ های دختر را نیشگان های ریز گرفته باشند٬ در گرمای تیر آن سال که گوشت را روی استخوان بریان می کرد٬ آتشی زیر پوست صورتش الو می گرفت که تا تخم چشمش هم زبانه می کشید.

سُل مشدی از فکر این که یارو دیلاقی سوری را مثل گوشت شکار می اندازد روی کول و می برد در بیغوله اش٬ آتش به جانش می افتاد. در همان ۳ ماهی که از آوار شدن کریم طناب روی سرشان می گذشت٬ مشدی خمیده و بی نوا شده بود. گاوهایش یا از چرای زیاد می مردند یا از ندوشیده شدن. هوش و حواس برایش نمانده بود. تا پیش از آن که کریم طناب پیدایش شود٫ سوری برای سُل مشدی چوپانی می کرد اما بعد از سوری٬ مجبور شد چوپان بگیرد تا از تلف شدن بیشتر زبان بسته ها جلوگیری کرده باشد.

سوری را بی مادر بزرگ کرده بود و حتی نمی دانست چطور در باب مسائل ناموسی اختلاط کند. دست به دامن اقدس جمکرانی شد. اقدس راه نیامد چون بو برده بود قضیه سوری و کریم طناب برایش دردسر دارد. زن های ده می گفتند از کریم طناب می ترسد که پا جلو نمی گذارد و دستی بر سر دخترک  نمی کشد. بقیه زنهای ده هم جرئت نزدیک شدن به سوری را نداشتند چون شوهرهایشان قدغن کرده بودند. کریم طناب تازه وارد٬ ظرف چند ماه یک ده و مردمش را در مشت گرفته بود. حرف و حدیث و اسطوره درباره قدرت جادوگری اش ساخته بودند. می گفتند با اجنه سر و سر دارد و سوری را هر شب جمعه می برد بالای کوه تا با جن ها بخوابد و جن ها رازهای اهالی ده را به کریم طناب بگویند!

سوری بی حال تر و تکیده تر می شد و زن ها همه متفق القول می گفتند که توله جن حامله است و قرار است وقتی بزاید٬ توله جن مادر را بخورد و سه ماه نگذشته خودش زن بگیرد! جن ها اینطوری اند. اصلن کریم طناب خودش جن است. اینطور شد که با ورود کریم طناب به ده یا زمان مرخصی اش٬ هر کس هبه ای چیزی به خانه سُل مشدی می برد. یکی بزغاله را از شکم مادرش بیرون می کشید و روی ذغال کباب می کرد در طبق همراه با پلو و زعفران و یک پارچ دوغ برایش می برد. یکی نقشه زیر خاکی که از کسی قاپ رفته بود و دیگری وعده ساختن یک دو خوابه با کاهگل مرغوب و اعلا را می داد.

کریم طناب اهل حرف زدن نبود اما همیشه لبخندی گوشه لبش پت پت می کرد. تا می آمد٬ سوری رنگ پریده اما با دست و پای گُر گرفته گوشه اتاق پذیرایی می نشست و زیر چشمی شوهر دیلاقی و قدرتمند و بابای مچاله اش را می پایید. هنوز هیچ کس ندیده بود که رفتار کریم طناب با سوری چطور است. نه دعوایش را دیده بود نه اخمش و تشرش را. کریم طناب به سوری طوری نگاه می کرد که آدم را خوف می گرفت. پنجشنبه ساعت ۴ می آمد و شب را در بهار خواب تنها می خوابید و جمعه خروس خوان٬ سوری را که هنوز خواب آلود بود روی کول می انداخت و می زد به کوه. مردم می گفتند آنقدر دراز است که وقتی از کوه بالا می رود انگار می کنی یک خرس ایستاده ایستاده دارد بالا می رود. شنبه همان ساعت های ۵ صبح هم سوری را برمی گرداند و دخترک را در بهارخواب روی زمین می گذاشت و برمی گشت سر پست.

اما کریم طناب خلافکار باهوشی نبود و عجیب ساده گیر می افتاد. بعدها همه دستگیرشان شد که برای ماندگاری و خوردن اضافه خدمت آن دور و برها و دسترسی به راه فرار راهبران و از طریق سرپاسبانی و دژبانی بود که می توانست پولی به جیب بزند. حالا کریم طناب آمار همه جاعلان٬ قاچاقچیان و بلدهای راه سنگ و خار و تار را تمیز در آستین داشت. اینطور شد که حتی از پایتخت هم سفارش می گرفت و با واسطه گری و دلالی٬ پول هنگفتی به جیب می زد. همه اینها را مردم ده بعد از مرگ کریم طناب بلند بلند می گفتند.

کم کم٬ مال و اموال دهاتی ها را خرید و عملن ارباب ده شد. این دیلاقی یک لا قبای بی اصل و نسب کم حرف که هنرش خوب نگاه کردن و گوش تیز بود٬ حالا در عرض پنج ماه٬ نصف ده را صاحب شده بود. مردم از ترس گوش هایش یا نوچه های جنی اش جرئت جیک زدن نداشتند. هر خرید و فروشی باید با اطلاع و دادن شتیل پر پیمان به کریم طناب که حالا لقب کریم ارباب را گرفته بود٬ صورت می گرفت.

شکم سوری بالا آمد. کریم طناب نه خوشحال شد نه ناراحت. اما همچنان حواسش جمع همه چیز بود. دیگر سوری را کول نمی گرفت تا به کوه ببرد. دخترک کوتاه خپل٬ با صورتی رنگ پریده و لب های بی آب و شکمی که گرد ترش کرده بود٬ لام تا کام حرف نمی زد. جفت کریم طناب شده بود. مردم می گفتند چیز خورش کرده یا جوری طفلک را ترسانده که حتی اراده شاشیدنش را هم ندارد.

سُل مشدی حالا دیگر فامیل ارباب ده بود اما با چپقی سرد که محض عادت دست می گرفت٬ تا غروب کوچه ها و باغ ها را گز می کرد و زیر لب ورد می خواند. او هم از کریم طناب می ترسید. اما ترس او تکه رازی بود که کریم طناب مثل یوغی چرمی گردنش انداخته بود و هی اش می کرد.

تا آن روز که خبر آوردند سر کریم ارباب را گوش تا گوش بریده اند. نه سُل مشدی نه سوری هیچ کدام عکس العملی نشان ندادند اما به دفعات دیده می شد که چشم های سوری جایی روی دیوار خیره می ماند و بزرگ تر می شود. بعد یک قطره اشک از گوشه چشم چپش قل می خورد و زیر گردنش غیب می شود.

کریم طناب سرباز سپاه بود و یک هفته نشده اسم تپه باج گیرگاهش را گذاشتند پاسگاه شهید کریم ساق چی. اما از همان اول هم در دهان همه «سر کریم طناب» افتاد. کریم طناب پشت هم داشت. گاهی هم فرعی حسابش می کردند. پیش می آمد که پایینش کسانی باهم قرار می گذاشتند. حتی شنیده می شد که آن ده با نام کریم طناب در دهان ها می چرخید.

هرچه بود٬ نه از مالی که کریم طناب جمع کرده بود خبری شد٬‌ نه از مالکیتش بر طویله ها و گاو و گوسفندها و زمین و باغ ها. همه چیز برگشت سر جای اولش. حالا دیگر سُل مشدی با چپقی چاق در یک دست و چوب نازک درخت گردو در دست دیگر٬‌ گاوهایش را سمت صحرای پشت کریم طناب هی می کرد. حتی آن خال گوشتی روی گردنش هم درشت تر و براق تر شده بود و روی سیب آدمش بالا و پایین می شد.

این وسط سوری مانده بود و شکمی که دیگر جا برای نفس کشیدنش نمی گذاشت. مثل پیرزن های خمیده به سختی راه می رفت و قدم های سنگین برمی داشت و مدام روی تپه کریم طناب باید می جستی اش.

دم صبحی که داشت می زایید٬ بیشتر زن های کاربلد و صد البته خان باجی های اصلی ده جمع بودند٬ از اقدس جمکرانی بگیر تا عروسش و عاغا بیگم خیاط و سیده خاتون خوش دست قابله و عفت سرخور و راحله زن چوپون سُل مشدی. یکی می گفت: با این جثه نمی تونه بزاد و میره.

اون یکی می گفت: والا منم با این قد و قواره دیو حامله بودم نفس که هیچ٬ جونمم بالا نمیومد.

اقدس جمکرانی که یک نفس تسبیح می چرخاند و آیت الکرسی توی کاسه آب فوت می کرد و همزمان به زور می چپاند توی دهن زائو می گفت: زبون به دهن بگیرید و بسم الله بگید تند تند...بچه جن هم باشه٬‌ فامیلاش اینورا پیداشون نمی شه.

عروسش با احتیاط اما موذی گری درآمد که: خانم جون می گن باید یاسین بخونین تا راحت بزاد. شما که قبلنا قابله بودین خودتون.

اقدس گُر گرفت و چشم غره ای اساسی به عروسش رفت و توپید که: البته این مثل تو کج و معوج نیس یاسین لازم بشه٬ لگنش باز و پهنه و سنش پایین...راحت میزاد.

عروس اقدس جمکرانی لب ورچید و بلند شد که برود و زیر لب «گشاد»ی بلغور کرد.

عاغا بیگم مدام شانه های سوری را که فقط اشک می ریخت و دست های راحله را سفت چسبیده بود٬ می مالید و مادر مرده از دهانش بند نمی آمد.

عفت را آورده بودند محض همدردی با سوری که سر کریم طناب را خورده بود. عقیده داشتند با وجود عفتی که چهار شوهر را به سینه قبرستان فرستاده٫‌ هم جن ها خوف می کنند و هم راحت تر می زاید.

خاتون خوش دست وسط پاهای چاق سوری گم شده بود و صلوات می فرستاد و با آستینش عرق صورت خودش را می گرفت.

-زور بزن مادر...می میریا. بزن تا بیاد. همه ماها خاک بر سریم مادر...زور بزن تا زودتر راحت شی. عشق و حالش مال این نره خراست و دردش مال ماها. بزن مادر دارم سرشو می بینم.

 

باز اقدس جمکرانی چیزی زیر لب پچ پچ خواند که ترکیبی از حروف سین و شین و ه و آن ضاد غلیظ بود که شبیه دال تلفظش می کرد و با یک فوت به صورت رنگ پریده سوری حواله داد.

-والا بچه یه جن چی می خواد دربیاد مگه؟ این طفل معصوم رو آخه چرا انتخاب کردن؟ اونم از اون شوهر دراز که آدم حتی هول ورش می داشت نگاش کنه. معلوم نیس این بچه توی بغل اون غول بیابونی چطوری دووم آورده!

حرف اقدس جمکرانی با جیغ سوری و «آ باریکلا»ی خاتون خوش دست نصفه ماند.

 

 

سُل مشدی بیرون خانه با دستان گره کرده پشت کمر٬ یک دایره روی زمین گرفته بود و مدام دورش می چرخید. هیچ کس نمی دانست که سوری بچه زنش بود و سُل مشدی چشم هایش را به حامله بودن زن عقدی اش بسته بود تا زن بتواند سر بالا بگیرد و عین آدم زندگی کند. سوری با پا آمد و مادرش را سر زا به قبرستان فرستاد. برعکس اسمش٬ آمدنش نه سور داشت و نه شادی اما مادرش وصیت کرده بود اسمش را سوری بگذارند. بعد از مردن مادر سوری٬ سُل مشدی زن نگرفت تا خودش دختر را بزرگ کند. دلیلش را نمی دانست. این دختر نه بچه اش بود نه عشقی چندان به مادرش داشت. اما چیزی می گفت باید سوری را برای خودش نگه دارد. سُل مشدی که حداقل ۱۰ بار پای پیاده تا مشهد رفته بود و جای مهر روی پیشانی اش مثل آن کلوخ گلی بود که به شیشه پرتاب کرده باشند و همانجا خشک شده باشد٬ بزرگترین اشتباه زندگی اش را با این تنهایی و عذب نشینی کرده بود. آنهم اشتباهی که قرار بود یک عمر وبال گردن وجدانش شود. اشتباهی که حتی از سُل مشدی معتمد ده٬‌ یک جانی ساخته بود. لفظ حیوان از دهانش نمی افتاد. معلوم نبود به خودش می گوید یا به کس دیگری. بعدها مردم ده حیوان را به کریم طناب می چسباندند. اما حیوان در دهان سُل مشدی قوام گرفته بود. چه وقتی در آینه ریشش را شانه می کرد چه وقتی صلات ظهر و وضو در حوض مسجد ده٬ چشمش به صورت خودش می افتاد. آسان نبود زنده ماندن و جویده شدن. یادش افتاد هرکس دیگری آن افتضاح را به چشم دیده بود٬ یحتمل طور دیگری با سُل مشدی تا می کرد. اما کریم طناب روش خودش را داشت. نه حرف زد نه فحش داد نه توی چشم زد. فقط شرط گذاشت و راه را خودش اختیار کرد. کریم چیزی را دیده بود که نباید. هرچه بود زیر سر آن عصرهای چرای گاوی صحرای نشان تپه بود که سوری و سُل مشدی را زیر درختی با سایه های فراخ می کشاند.

حالا کریم طناب با آن قد دراز و پُستی که بالای برجک نگهبانی می داد٬ چشم هایی درآورده بود که با دیدن سایه های درهم پیچیده درخت و آن دو آدم که یکی دست و پا می زد و آن یکی خیمه٬ پلک هم نمی توانست بزند.

نقل کشتن کریم طناب٬ نقل انتقام نبود. سُل مشدی طاقت سکوت کریم طناب و دور کردن دختر از چشم رس و دسترسش را نداشت. دیگر نمی توانست حرف های پوچ اهالی ده را درباره آن پسر بشنود و همزمان هم از خودش متنفر باشد هم از او. پسر لاغر بدقواره ای که حتی بعد از عقد هم به سوری دست نزده بود تا زخم های روحی و جسمی و شب ادراری های مکرر دخترک که تبدیل به عدم کنترل ادرار شده بود را مرهم گذاشته باشد. کریم طناب٬ سوری را از دست سُل مشدی نجات داده بود.

سُل مشدی که روزگاری سر گاو بریده بود٬ نمی توانست برای کریم طناب همین نسخه را بپیچد. نمی خواست کریم را زجر کش کند. برای همین با یک پیاله چای پیش از سلاخی٬ چیز خورش کرده بود و بعد از اطمینان از بیهوشی٬ کارد را تند تند روی نعلبکی سابیده بود.

راحله زن چوپان سرش را از پنجره کرد بیرون و گفت: مشدی مژده بده...بالاخره فارغ شد.

وقتی بچه سوری را دست سُل مشدی دادند٬ نه جن زاده بود٬ نه سُم داشت و نه شاخ. پسری درشت بود با موهای هویجی و یک خال گوشتی روی گردن.

در آن صبح سرد دی ماه٬ وقتی سگ چوپان جلوی پای سُل مشدی روی پله ها پوزه بر زمین گذاشته بود و گهگاه چشمهایش را باز می کرد و خمیازه ای می کشید٬ دود داغ چپق روی شکم ناشتای مشدی تلخ تر می زد. زبانش عجیب می سوخت و دل و روده اش می پیچید.