بازگشت
(موسیقی و کلام از مانی نعیمی)


سرباز خسته با خاک راز می گفت
با باد کویر قصّهء درازمیگفت.
" در سال شصت بود که در دام افتادم
در بند دشمن به دور از میهن افتادم.
موهای سیه،چشمان مغرور،دلی پُرامید چون خورشید
سینهء ستبر یال و کوپال شیر بازوانِِ گرم نگاه بی شرم!
بانگ پیروزی در گوش
شعار ایمان بر لب
در چشم تنها نور حق
برای خداوند و خاک وطن! "

سربازِ دیروز از جنگ باز می گشت
با دستی خالی دلی پُراز شک باز می گشت.
" آیا هنوز هم به یادم می گریند؟
برای من یا مُرده ام آنان می گریند؟
چشمان سیه،ابروی کمان،آن شیرین زبان
آیا همچنان در انتظار من نشسته است آن مهربان؟
یا که چشمی دیگردر چشمان اوست اکنون؟!
شاید فر زند من دیگری را خطاب گوید پدر! "

" دلبند،فرزند یا نشان افتخار
قدردانی از روزهای سخت پیکار!
ندانم کدامین در انتظارم خواهد بود اکنون
که شاید در زیر گرد فراموشی گم گردم آسون!
دربین این همه شک
در این دریای تردید
دلبستن به نور خورشید
امید...تردید...امید...

از فرزندان تو!
دانه ها کاشتند در سنگ!
از رگ هامان پُرخون
رنگ ها ریختند بر ننگ!
ای وطن!آه....ای وطن...!
به سوی تو باز می گردم اکنون من
ای وطن! "

آزاد اسیر با خاک راز می گفت
با باد کویر غم خود
از نو باز می گفت

تابستان1380