آسو:

آریل دورفمن در گفتگو با مهراد واعظی‌نژاد

آریل دورفمن نماد «هنرمند سیاسی» است. نویسنده‎ای که روزگاری مشاور فرهنگیِ سالوادور آلنده بود و پس از کودتای ژنرال پینوشه از شیلی گریخت اما سیاست را کنار نگذاشت. هنوز هم در آستانه‌ی هشتاد سالگی گه‌گاه اعلام موضع می‎کند، خواه مقاله‎ای در انتقاد از دونالد ترامپ باشد خواه امضای طومار در پشتیبانی از نسرین ستوده. کتاب‎های او اغلب برآمده از زخم عمیق جنایت‎های پینوشه بر یاد او و بر پیکر شیلی است. شاید از همین رو است که اهل کتاب در ایران با نوشته‎هایش پیوندی خاص احساس می‎کنند و شاید به همین سبب است که دورفمن می‎گوید: «ایرانی‎ها جایی ویژه در قلبم دارند».

مهراد واعظی‌نژاد: در روزهای تاریک کشور ما، مثل پاییز سال ۹۸، ایرانی‌های اهل کتاب زیاد سراغ کتاب‌های شما می‌روند. شاید برای آرام گرفتن یا در جست‌وجوی امید. شاید برای اینکه داستان‌های شما کمک می‌کند که تاریکی را بهتر درک کنند. سؤال اول‌ام این است که فکر می‌کنید چه دلیلی دارد؟ ما نه تاریخ‌مان مشترک است نه فرهنگ‌ و زبان‌مان. نام‌ها و جاها و رویدادهایی که در آثار شما می‌آید برای اغلب ما ایرانی‌ها غریبه است. و با این حال، دورفمن را طوری می‌خوانیم که انگار یکی از ماست. انگار برای ما و درباره‌ی ما می‌نویسد. فکر می‌کنید چرا کتاب‌های شما این‌طور خواننده‌ی ایرانی را جذب می‌کند یا حتی تکان می‌دهد؟ زمانی «مرگ و دوشیزه» بود، بعد «بیوه‌ها» و اخیراً «شکستن طلسم وحشت». شاید به این خاطر که درست بعد از سرکوب هولناک اعتراض‌های آبان ۹۸، خواننده‌ی ایرانی رؤیای خود را در آن می‌دید. اینکه پینوشه‌ی او هم سرنوشتی مثل سرنوشت پینوشه‌ی شما داشته باشد. اینکه یک روز صبح مثل آن صبح که شما در هتلی در برکلی بودید تلفن زنگ بزند و …

می‌خواهم بپرسم وقتی می‌نویسید به چنین تأثیری در یک گوشه‌ی دیگر جهان فکر می‌کنید؟ آیا اساساً برای همین می‌نویسید یا نوشتن برایتان بسیار شخصی‌تر از این حرف‌هاست و این تأثیر صرفاً نتیجه‌ی ناخواسته‌ی آن است؟

آریل دورفمن: اول این را بگویم که از شنیدن اینکه کارهایم این‎قدر در ایران اقبال داشته واقعاً به وجد می‎آیم. در خلوت هر نویسنده امیدی نهفته که نوشته‎اش را کسانی می‎خوانند. یک جور نیاز به همدلی. و وقتی دستمایه‌ی رمان و نمایش‌نامه و مقاله‎هایت سیاست و سرکوب و مقاومت باشد، برایت مهم‎تر می‎شود که بدانی کسانی هستند، خواهران و برادرانی، که واژه‎هایت را در دل‎شان جا می‎دهند، می‎گذارند در وجودشان لانه کنی و تغییری هرچند کوچک در زندگی‎شان ایجاد کنی. و لذت این ماجرا دوچندان می‎شود وقتی می‎فهمی که این اتفاق در کشوری رخ داده که همان‎طور که گفتید از محیط و دنیای من بسیار دور است. چیزی که در پاسخ پرسش شما می‎توانم بگویم این است که اگر در یک داستان حقیقتی باشد، اینجا و آنجا ندارد. لازم نیست که روس باشیم تا با رؤیای آنا کارنینا همراه شویم. لازم نیست که فارسی بدانم تا شیفته‌ی حافظ و مولوی بشوم یا مسحور کیارستمی و پناهی و مخملباف. این آدم‎ها گاه فکر مرا به جاهایی می‎برند که هموطنانم نمی‎برند. وقتی شعری از فروغ فرخزاد یا داستان‎های گلی ترقی را می‎خوانم، گویی خودم را می‎بینم. اما از اینها که بگذریم، ممکن است بتوان در مورد شخص من دلایلی جست که چرا کارهایم خوب «طی‎الارض» می‎کند! اول اینکه من مثل یک روح سرگردان همواره در حال کوچ بوده‎ام، و در سودای یافتن نقاط مشترک با مردمان سرزمین‎های دیگر. دیگر آنکه پیوسته کوشیده‎‎ام به زبانی برسم که بتواند سدهای نافهمی را بشکند و از زیر مرزهای ملی به درون سرزمین‎های مختلف بخزد.

فکر می‎کنم که شکستن طلسم وحشت دقیقاً همین کار را کرد. دست‌کم از زیر مرزهای ایران که خزید و به درون آمد. و همان‌طور که در سؤال اول اشاره کردم، درست در اوج سرکوب‌ اعتراضات سال ۹۸ خیلی‌ها سراغ‌اش رفتند، شاید چون به آنها امید می‌داد. و من با خودم فکر می‌کردم آیا این امید که می‌گوییم چیزی بیش از یک باور موعودگرایانه است؟ چون حقیقت آن است که دست‌کم در مورد ایران کسی راه عملی برای گذر از تاریکی ندارد. می‌گوییم «پایان شب سیه سپید است». اما آیا این امید همان نگاه به آسمان برای فرار از واقعیت آزارنده روی زمین نیست؟

نمی‌خواهم وانمود کنم که پاسخ کاملی برای این پرسش و این تردید دارم. چیزی که می‌توانم بگویم این است که حتی اگر امید سراب باشد، باید آن را زنده نگه داریم، و روشنایی‌اش را ــ هرچند نادر و گذرا ــ با دیگران قسمت کنیم. برای اینکه اگر جز این باشد، هرگز نمی‌توانیم جهان را تغییر دهیم. میدان را خالی می‌کنیم برای بی‌عدالتی و ظلم که حرف آخر را بزنند. یک چیز را با قطعیت می‌توانم بگویم: نومیدی و بی‌تفاوتی راه به جایی نمی‌برد.

چیز دیگری که با قطعیت می‌توان گفت این است که هر دیکتاتوری بالاخره یک روز می‌میرد. در بیشتر موارد بی‌آنکه عدالت در موردش جاری شود. آیا آشتی بدون عدالت ممکن است؟ چند ماه پیش بود که مردم در شیلی به خیابان آمده بودند، انگار با نوای نابودی آخرین یادگار گذشته‌ی تاریک‌شان، یعنی قانون اساسی دوران پینوشه، می‌رقصیدند. می‌خواستم از شما بپرسم آیا زخم‌های شیلی خوب شده؟ آیا مردم شیلی ــ اصلاً خود شما ــ از آن کابوس گذشته‌اید؟ اگر گذشته‌اید، چگونه؟

از نظر من کار هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. هرگز به پایان راه نمی‌رسیم. هر پیروزی‌ای را باید جشن گرفت، مثلاً در مورد ما در شیلی، همین پایان قانون اساسی قلابی پینوشه که گفتید. در عین حال باید حواس‌مان باشد که با علت‌ها سرشاخ شویم، با آن شرایطی که دیکتاتوری و ظلم و سانسور و بی‌رحمی را می‌سازند. فراتر از همه‌ی اینها، باید با آن وحشتی که اجازه می‌دهد این اشکال رقت‌انگیز رفتار غیرانسانی شکوفا شوند سرشاخ شویم.

برو به آدرس