خاطرات روزهای کرونایی
با حاجی سیاح محلاتی در کارناوال برزیل و دیگر قضایا...
فیروزه خطیبی
در میان انبوه خبرهای سیاسی و کرونایی و مرگ و میرهای چند هفته گذشته، خبر کوتاهی هم در جایی چاپ شده بود که "برای اولین بار در صد سال گذشته، کارناوال برزیل برگزار نخواهد شد!" اما همین خبر بی ارتباط با شر و شورهای جهانی که امروز در آن زندگی می کنیم، یکبار دیگر جرقه ای از خاطرات گذشته را در ذهنم زنده کرد. خاطره اولین تجربه ام از شرکت در کارناوالی در برزیل.
..........
کارناوال جشنی است تجمعی که به مدت سه شبانه روز و گاه بیشتر/ با رقص و موسیقی و پایکوبی و شادمانی همراه با نور و تور و گل های طبیعی و پرهای رنگارنگ در خیابان های شهرهای مختلف برزیل برگزار می شود. این جشن از ماه ها پیش تدارک دیده می شود تا هرسال جلوه و شکوهی بیشتر از سال پیش پیدا کند.
اعضای کلوپ های مخصوصی که به "مدرسه سامبا" معروفند، در رقابتی خستگی ناپذیر با یکدیگر، ماه ها وقت صرف می کنند تا به کمک موسیقی افرو- برزیلی، قصه ها و تم های چشمگیری که روی تخته های شناور در خیابان ها راه می افتد را برنامه ریزی کنند.
برای مردم برزیل، کارناوال جنبه حیاتی دارد و بعد از فوتبال، مهم ترین واقعه زندگی شان محسوب می شود. بخصوص برای مردمان تهی دستی که همه کاستی های زندگی حقیرانه شان را با زدن یک توپ توی دروازه حریف فراموش می کنند و تمام غم هایشان را هم در شادی های سه روزه جشن های کارناوال از یاد می برند.
اما امسال کارناوال هم مثل هرکار دستجمعی و گردهم آیی های بزرگ دیگر، به ناچار تسلیم "ویروس مرگبار کرونا" شده است .
به یاد سال های زندگی ام دربرزیل و تماشا و گاه شرکت در کارناوال می افتم که درخاطراتم با عنوان "سفرنامه برزیل" از آن دوران نوشته ام و به رسم "حاجی سیاح محلاتی" - اولین جهانگرد ایرانی زمان قاجار- که خاطراتش را به رشته تحریر درآورد و امروز به شکل کتاب بسیار جالبی دردسترس است، سفرنامه ام به برزیل را در یکی از نشریات شهر لس آنجلس به مدت دوسال به صورت دنباله دار منتشر کردم.
البته انگیزه سفرحاجی سیاح، به بلاد غرب فرار از ازدواج با دخترعمویش بود ولی من در این سفر سرنوشت ساز خیلی اتفاقی با همسر آینده ام آشنا شدم و دخترم هم در همان دیار بدنیا آمد.
حاجی سیاح درآغاز خاطرات یا سفرنامه اش در ارتباط با فرار از ازدواج با دختر عمویش می نویسد: "فکر کردم هرگاه این امر یعنی ازدواج واقع شود، باید تمام عمرم در اینجا (یعنی همدان) بگذرد و از هیچ جا یا هیچ چیز دیگری در دنیا با خبر نباشم."
من هم وقتی ایران را درسال ۱۹۷۴ برای همیشه ترک کردم همین حال و هوا را داشتم. می خواستم دنیا را ببینم و با همه زوایای آن آشنا بشوم و خوشبختانه حالا که گذشته ام را مرور می کنم می بینم چه اوقات خوشی را گذرانده ام. چه گشت و گذار نابی بوده و چه چیزها دیده ام که اگر سفر و مهاجرت نمی کردم هرگز نمی دیدم!
و اما حاجی سیاح هم به شکلی، با همین گونه افکار، ناگهان تصمیم گرفت بی خبر و به قصد خارج شدن از مملکت، اما درواقع از شرایط موجود فرار کند و همانطور که نوشتم، انگیزه حاجی سیاح که بیش از ۱۴۰ سال پیش وطن خود را ترک کرد، فرار بود. فرار ازهمدان، فرار از سلطان آباد اراک. فرار از محلات، فرار از ایران ، فرار از طلبگی، فرار از پدر و عمو و برادر... فرار از فرهنگ بومی.
اما نه فرار از خود. هر فرار کننده از خودی بلد است که چگونه خود را سر به نیست کند. اما سیاح بیست و سه ساله از خودش فرار نمی کند. دست برقضا چنان خود باور است و به خود مطمئن که همه چیز را دست می اندازد و در همین سفر نامه می نویسد: "شخصی ابراهیم نام در مسجدی در همدان از حالم پرسید و گفت برادر. غریب می نمایی. از منزلم پرسید. به او گفتم: الان این مسجد. قبل از این را فراموش کرده ام. از بعد هم خبر ندارم!"
سیاح در تبریز و ایتالیا هم با همین سئوال روبرو می شود. که شما اهل کدام بلد هستید و چه کاره اید. او می گوید: "اهل همین زمینم و همین عبا و کارم بیهوده گردی است."
سیاح با یک ریال پول و یک جفت گیوه و عمامه و یک دستمال و یک دل گنده (یعنی پرجرات) دست به سفر می زند. در همان سن و سال کم حتما سلوکی کرده در رشد هر بذر و گیاه و تاملاتی داشته در سیر و شتاب تخمه ای که از عالم تنگ و تاریک زیرخاک و بدون هیچ وسیله و ابزاری و صرفا با تکیه به سرنوشت خویش حرکت می کند و خاک را می شکافد و سر از زمین برمی آورد و بی متکا، به سمت بالا و خورشید، با هزاران لرز و تاب، حرکت می کند. پس می بینیم که وسیله بنیادی سفر گیاه و حیوان و انسان همان جوشش درونی اوست...
…
اواخر ژانویه ۱۹۸۵ که در نیویورک زندگی می کردم، به قصد شرکت در یک کنسرت راک با حضور گروه های مطرح موسیقی آن زمان، با چند تن از دوستانم به "ریو دو ژانیرو" رفتیم.
جوان بودیم و سرخوش و متنفر از زمستان های سخت و طولانی نیویورک و می خواستیم یکی دوهفته ای را زیر آفتاب، روی ماسه های داغ ساحل ریودوژانیرو در برزیل بگذرانیم. البته، بعدا شاید شرح بدهم که چطور این سفر دوهفته ای تبدیل به یک سیاحت سه ماه شد و من نهایتا چند سال همانجا در برزیل زندگی و در واقع یک بار دیگر مهاجرت کردم.
در همان روزهای اول سفر، ما تصمیم گرفتیم از کارناوال "ریودو ژانیرو" که بیشتر جنبه های جهانگردی و جلب توریست داشت صرفنظر کنیم و به قلب برزیل و به استان "باهیا" در میانه این کشور سفر کنیم تا کارناوال را به سبک و شیوه اصیل تر آن که آفریقایی تبارهای آن ناحیه برگزار می کردند تماشا کنیم.
دوست انگلیسی مان آرتور که در کنسرت راک ریو با او آشنا شدیم و مقادیر زیادی زمین درمناطق مختلف برزیل داشت به ما از خطرات جاده های این کشور در فصل بارندگی که دائم در معرض سیل و ویرانی بود هشدار داده بود و قرار شد به عنوان کسی که با آن مناطق آشنایی دارد راهنمای ما بشود.
اولین پیشنهادش این بود که مسیر ۱۴۰۰ کیلومتری تا "باهیا" را با اتوبوس طی کنیم. ولی وقتی بعد از دو شبانه روز اتوبوس سواری بی وقفه و بارندگی شدید، یکی از پل های راه اصلی خراب شد ما یک شبانه روز در نزدیکی یک دهکده کوچک ساحلی با ساکنان ماهیگیرش ماندنی شدیم.
برای ناهار آن روز، با چند سکه ناچیز، ماهی سفید بزرگی را از مرد بومی ماهیگیری خریدیدم و آن را در برگ درخت موز پیچیدیم و روی شعله آتش باز پختیم و از گوشت لذیذش که مثل ماهی اوزون برون خودمون لذیذ بود لذت بردیم.
آن شب را هم در کلبه نیمه متروکه ای، روی تختخواب های چوبی روی کوله پشتی هایمان به یاد حاجی سیاح که گیوه هایش را زیر سرش می گذاشت به صبح رساندیم.
صبح زود روز بعد، راهنما و همسفر ما ناگهان با یک فولکس واگن زرد رنگ قدیمی جلوی کلبه مخروبه ظاهر شد و گفت که رئیس قبیله سرخپوست ها که خودش رانندگی بلد نیست، آن را در اختیار ما گذاشته تا بتوانیم خودمان را به ایستگاه اتوبوس شهر بعدی برسانیم.
جلوی این فولکس که سقف آن زنگ زده بود، با پوست مار و شاخ های حیوان عجیبی تزئین شده بود و چند صدف بزرگ هم بجای آینه های شکسته دو طرفش آویزان بود.
راهنمای ما توضیح داد که رئیس سرخپوست ها از این ماشین بعنوان دکوراسیون در حیاط خانه اش استفاده می کند. البته داخل ماشین هم دست کمی از بیرونش نداشت و زیرپای مسافر، کنار راننده، سوراخ بزرگی وجود داشت که هربار از روی گودالی رد می شدیم به اندازه یک سطل آب گل آلود باران داخل ماشین می ریخت.
بالاخره بعد از چهار ساعت رانندگی بی توقف زیر بارانی سیل آسا به آبادی بزرگتری بنام "پرادو" رسیدیم و با شتاب فولکس واگن قراضه را زیر سقف تنها گاراژ شهر پارک کردیم. همانجا کلید ماشین را بدست صاحب گاراژ سپردیم تا آن را به "زه شیکو" رئیس قبیله سرخپوست ها بدهد. بعد با عجله بطرف اتوبوسی که درحال پرکردن مسافران به مقصد "سالوادور" بود دویدیم.
درمیان نگاه های تعجب آمیر مردمی که در ایستگاه ازدحام کرده بودند ما پنج نفر توریست (به زبان محلی "گرینگو") با سروپای گل آلود در میان مسافران پاکیزه اتوبوس برای خودمان جایی دست و پا کردیم و اتوبوس با یک کرنش پر سر و صدا شروع به حرکت کرد.
دلم از گرسنگی ضعف می رفت و هنوز از موهای خیسم قطرات آب روی سر و صورتم چکه می کرد. توی کیفم یک موز کوچک پیدا کردم و آن را با لذت خوردم.
بعد به سراغ "تانگا" یا شال نازک هندی ام که گاه تن پوش و گاه رواندازم بود رفتم و آن را از توی کیف کوچکم بیرون کشیدم و دور سرو و بدنم پیچیدم و قبل از آنکه بدانم به خواب عمیقی فرو رفتم. خواب در گهواره اتوبوس. اتوبوسی که مرا هرچه دورتر و دورتر از "خانه ام" به طرف مقصدی "ناشناخته" می برد!
در حالتی خلسه آور به سر می بردم که نهایت آرامش بود. همه چیز اهمیت خودش را از دست داده بود بجز تکان های یکنواخت اتوبوس روی جاده ای باران خورده. نه تفکری، نه تشویشی، نه برنامه ای، نه آینده ای و نه گذشته ای.
انگار صدای حاجی سیاح محلاتی در گوشم انعکاس می یافت که می گفت: "...قبل از این را فراموش کرده ام و از بعد از این را هم خبر ندارم.. چه دارم؟ هیچ. همین زمین و همین عبا و دلی گنده! کارم بیهوده گردی و ..خواب ...خوابی عمیق و طولانی!"
با صدای موسیقی الکترونیکی صدها گیتار از خواب بیدار می شوم. بیش از چهارده ساعت خوابیده ام! اولین روز "کارناوال" است و ما بالاخره به "سالوادور" رسیده ایم که نباید آن را با کشوری غمگین به اسم "ال سالوادور" اشتباه بگیریم. "سالوادور" یا "بندر تمام قدیسان"، در قرن پانزدهم میلادی توسط "پدرو آلوارز کابرال" پرتغالی کشف شد و دومین کشف "دنیای جدید" به شمار می رود. "سالوادور" مرکز تاریخی تجارت نیشکر و کاکائوست. تجارتی که برای گردش چرخ هایش بیش از هرچیز دیگر به برده های آفریقایی نیاز داشت!
تعداد برده هایی که از آفریقا به سالوادور آورده شدند ده ها برابر بیشتر از تعداد برده هایی بود که به ایالت "ویرجینیا" در آمریکای شمالی برده شد. برای همین هم "سالوادور" باهیا، محور تمام چیزهایی است که آفریقا به برزیل داده است.
درحقیقت "سالوادور" آفریقای کوچکی است در قلب برزیل و شهر قدیس دریاها "ایمانژا". ایمانژا ملکه دریاها. هدایت کننده مردان در دریا! که تولدش روز دوم فوریه و همان روز تولد من است! مراسم کارناوال برزیل هم از همین روز آغاز می شود و بطور رسمی تا چهارروز متوالی بطول می انجامد. اما بطور غیررسمی گاه تا هفت روز هم ادامه دارد.
به دورو برم نگاهی می اندازم. تعداد مسافران اتوبوس بیشتر شده و عده ای سرپا ایستاده اند و از پنجره به کاروان رقصندگان کارناوال خیره شده اند. اتوبوس به سختی و با حرکتی لاک پشت وار، راه خود را از میان انبوه جمعیتی که از هم اکنون یعنی ساعت یازده صبح به رقص و پایکوبی مشغول اند باز می کند.
شهر کوچکی است با خیابان های سنگفرش سربالایی و ساختمان های معماری شده به شیوه استعماری، بی اختیاربه یاد کتاب "دانا فلورو دو شوهرش" نوشته "ژرژ آمادو" نویسنده اهل سالوادور می افتم که شخصیت اصلی داستان، ضمن یکی از همین رقص های شورانگیز کارناوال سکته و "دانا فلور" را بیوه می کند!
در دو طرف خیابان اصلی، بالکن های قدیمی خانه ها امروز هر یک به صورت پیس رقصی با کاغذهای رنگی تزیین شده و ده ها نفر در هریک از این بالکن ها مشغول رقص و پایکوبی اند.
در چند لحظه ی کوتاه، از سراشیبی خیابانی کمی بالاتر، جمعیتی رقصان و پایکوبان بطرف اتوبوس ما می آیند و راننده به ناچار کنار می کشد و همانجا در گوشه خیابان انباشته از جمعیت متوقف می شود.
به اشاره ی آرتور، همگی از اتوبوس پیاده می شویم. با چند قدم کوتاه در میان این جمعیت، ناگهان نیرویی از سوی آن ها ما را مثل آهن ربا بخودش جذب می کند. ما مثل آدمک هایی بی اراده با رقصندگان همگام می شویم و بی آنکه بخواهیم بسوی مقصدی نامعلوم حرکت می کنیم.
من سعی می کنم به آرتور نزدیک تر شوم اما دوستان دیگرم "ژانیک" و "کارینا" و "اینگا" را می بینم که چون برگ هایی روی جریان رودخانه ای خروشان، از ما دور و دورتر می شوند. صدای ریتم طبل ها و گیتار الکترونیکی به تمام وجودم رسوخ می کند و می گذارم تا جمعیت مرا هم با خودش به هرجا که می خواهد ببرد! حالا دیگر حرارت بدن های گرم جای گرمای شرجی تحمل ناپدیر قبلی را گرفته است.
خیابان سنگفرش قدیمی تبدیل به بزرگ ترین سالن ورزش "اروبیک" شده و ما همگی با ریتم موسیقی همزمان به بالا می جهیم! در این جهش ها، کله های پوشیده در پرهای طاووس سرخپوستی و کلاه های "آدمیرال" های پرتغالی به چشمم می خورد.
دست ها بالای سرها، بدون هیچگونه عامل بازدارنده ای همزمان به هم می خورند. این حرکات به زبان پرتغالی "پولاندو" خوانده می شود که معنای آن تنها بالا و پایین پریدن نیست، بلکه به زبانی عرفانی، "پولاندو" معنی "بالا، و به عالم ملکوت سرزدن" را می دهد. احساسی است غیرقابل توصیف.
همانطور که همگام با این جمعیت می رقصم و به سویی نامعلوم برده می شوم به قانونی در فیزیک فکر می کنم که می گوید: "دو جسم یا دو بدن در آن واحد نمی توانند یک محل را پرکنند!" اینجا اما در برزیل این قانون مفهومی ندارد. همه در هم می لولند. همه فضای خود و دیگری را هم پرکرده اند.
جمعیت نوشیدنی مورد علاقه شان را هم آورده اند. بطری های بزرگ "کاشاسا" یا همان عرق نیشکر که بعضی ها به سبک بومیان آفریقا روی سرشان قرار داده اند و از همانجا محتوی آن را بداخل دهان اطرافیان خالی می کنند. حالا می فهمیدم که چرا هندوستان را "روح جهان" و "رزیل را "تن" آن خوانده اند.
کم کم به وسط میدانی با نخل های باریک می رسیم که روی یک صحنه چوبی وسط آن، دسته ملی گرایان آفریقایی "سالوادور" با لباس های رنگارنگ بومی به رقص و پایکوبی مشغول اند.
در همین موقع متوجه می شوم تمام این مدت ما بدنبال کامیون دسته موسیقی در حرکت بوده ایم. کامیونی حامل ارکستری با چهار نوازنده گیتار برقی، دو جازیست و خواننده و چند بلندگوی بزرگ قدیمی. جایی خوانده بودم که گیتار برقی برای اولین بار در دهه چهل میلادی در همین شهر"سالوادور" توسط موزیسنی نیم وقت که به کار برق کشی اشتغال داشته اختراع شده است.
پیش از آنکه بخودم بیایم، کسی از پشت کمرم را می گیرد و من دستم را بی اختیار بدور کمر نفر جلویی حلقه می کنم. تنها راه عبور از این حجم سبز و نارنجی و بدن های قهوه ای عرق کرده، پیوستن به این صف مارمانندی است که راه باریکه ای از میان حجم نفوذ ناپذیر جمعیت برای خود باز کرده و با رقص و پایکوبی به "هیچ کجا" می رود!
از این فکر غرق شعف می شوم. برای چند ثانیه احساس می کنم سلولی از یک بدن غول آسای عظیم الجثه ام و حتی نفس کشیدنم هم به تنهایی و بدون دیگران امکان پذیر نیست. هیچ چیز تکان نمی خورد اما همه در حال جنبیدن اند.
جایی در آن دوردست ها "آرتور" را می بینم که با جمعیت هم آهنگ شده است. دیگر فکر نمی کنم اما می دانم که مقصدمان جایی است در سحرگاه روز بعد.
پشت سرمان گروه چهل نفره طبالان در حرکتند. با حرکاتی موزون و هماهنگ شده، قدمی به جلو و بعد به عقب بر می دارند. آنچنان بر طبل هایشان می کوبند که از مجموع صداهای آن ها بنظر می رسد که زمین هم به لرزش رقص آمیزی درآمده است.
کمی پایین تر مرد قوی هیکل سیاهپوستی در اونیفورم دختران رژه های آمریکایی با کلاه گیس بلوند، مینی شورت و چکمه های ورنی به من لبخند می زند. چند دختر زیبا در لباس "زن ماهی" از کنارمان رد می شوند. مردانی در لباس ماهیگیری در حالی که شیشه های آبجو در دست دارند آن ها را تعقیب می کنند.
صدای طبل ها بلند و بلند تر می شود. در دوردست "آرتور" را می بینم که سعی می کند خودش را به من برساند. ما به هم لبخند می زنیم. چند مرد نیم برهنه در کلاه راهبه های کلیسا از کنارمان رد می شوند.
باز همدیگر را گم می کنیم. کم کم می فهمم چرا در اولین سفرم به برزیل راهی "باهیا" شدم. انگار تمام علائم در این چند هفته تنها به یک سو اشاره می کرده اند: "سالوادور" باهیا.
پیش خودم فکر می کنم: این تجربه ای نیست که بشود از دست داد یا با کسی که هرگز در آن شرکت نکرده تقسیم کرد. احساس بی وزنی عجیبی می کنم. احساسی شبیه به رهایی مطلق. انگار تمامی این مدت نفسم را در سینه حبس کرده بودم و حالا بالاخره با بزرگترین "آه..." این هوا، این نفس را بیرون می دادم.
"کارناوال" یعنی همین!
من هم این فیلم رو دیدم ...بسیار جالب و دیدنی...
در ضمن
این همان حاجی پاچه لیسِ اسدآبادی است که مثلِ آبِ اِماله در فَراموشخانه ـــ پای منقل دیگر اوهام زدگانِ متوهم وِلو بوده و بسیاری از این حکایات را از خودش درآورده است، عکس و نگاره که هیچ ـــ دریغ از یک سندِ معتبر، حال چطور ایرانی ساده شده ـــ گول میخورد ــــ خدا داند، اینها همان ایرانیانی هستند که خمینی را در ماه دیده و نَعلین لیسی این هِندی زاده را میکنند.
خانم خطیبی درودها بر شما. بی اغراق٬ لذت بردم.