عمومی

دنبال کن


عضو از ۱۵ مهر ۱۳۹۱

زنان جاذبه دربار

تابلویی وجود دارد که یک مهمانی بالماسکه (نوعی مراسم جشن است که در آن مهمانان با لباس مبدّل و نقاب در آن شرکت می‌کنند، بالماسکه معمولاً شامل موسیقی و رقص است، هدف اصلی این مهمانی، شناخته نشدن افراد شرکت‌کننده و پنهان کردن هویت شخص در پشت یک لباس مجلل و ماسک صورت است و آغاز برگزاری این نوع مراسم به قرن پانزدهم بر می‌گردد) در دربارِ هنری سوم (از ۳۰ مه ۱۵۷۴ تا هنگام مرگ، شاه فرانسه و به‌ طور هم‌زمان شاه لهستان و دوک بزرگ لیتوانی بود، در زمان او کشور درگیر آشوب و فتنه‌هایی با دستمایه‌های دینی بین کاتولیکها و پروتستانها بود، چون فرزندی نداشت ـــ با مرگ او سلطنت دودمان والوآ در فرانسه به پایان رسیده و پس از او سلطنت فرانسه به شاخه دیگری از خاندان به نام بوربون‌ ها منتقل شد ـــ که تا هنگام انقلاب کبیر فرانسه ـــ حکومت را در دست داشتند، وی سرانجام توسط راهبی به نام ژاک کلمان به قتل رسید) را نشان می‌‌دهد.

نکته جالب حضورِ ۸۰ زنِ زیبا است که از سوی کاترین مِدیچی ( اشراف‌زاده‌ای ایتالیایی بود که به مدت ۱۲ سال ملکه همسر فرانسه بود و سپس به مدت ۳۰ سال به عنوان ملکه مادر نقش اصلی را در اداره حکومت فرانسه در دوران حکومت پسرانش تا هنگام مرگش داشت، وی همچنین به مدت تقریباً ۵ سال نایب‌السلطنه فرانسه بود و در طول دوره نیابت خود قدرت فراوانی گرفت و بعد از تمام شدن دوره حکومتش به عنوان نایب‌السلطنه با قدرت فوق‌العاده‌ای که داشت همواره نفوذ خود را بر حکومت فرانسه اعمال می‌کرد و پسرانش را مجبور به پیروی از دستوراتش می‌ساخت، او همچنین به‌ طور مؤثر نقش اصلی در کشتار سن بارتلمی، بزرگترین کشتار مذهبی تاریخ اروپا ـــ داشت) به مهمانی آورده شده تا ابزاری برای اغوای درباریان ـــ برای اهدافِ سیاسی خود باشند.

فرستاده ونیزی در دربارِ وی گفته است که؛ این زن وقتی نقابی بر چهره داشت ـــ زیباتر بود، یعنی اندام زیبایی داشت، کاترین سینهای سفید و برجسته و رانهای زیبا و انگشتانی ظریف داشته است، ولی سیمای او نامتناسب، چشمانَش بیش از اندازه درشت، لبانش از حد معمول کلفتتر، دهانش نیز بیش از اندازه گشاد بود، می‌ گفتند که کاترین هرگاه می خواست مردی را شیفته خود کند، این کار را به وسیله دیگری انجام می داد.

این زنان را اسکادرانِ پرواز صدا کرده (شایعه؟) و رسم بود که ضیافتِ شام را این زنان ـــ بدونِ لباس برای دعوت شده‌ها سرو می‌‌کردند.

کاترین (بیش از اندازه پایبندِ اصول رنسانسِ ایتالیایی بود) که در گردابی از انقلاب مذهبی افکنده شده و به وسیله اشراف متجاوز و متعصبان مذهبی محاط شده بود، ناچار با تنها سلاح هایی که در اختیار داشت ـــ یعنی با پول خانواده مدیچی، زیرکی و دانایی و سیاستِ خاصِ ماکیاولی ـــ می جنگید، کاترین اوضاع را از جنبه سیاسی و سلسله های مورد توجه قرار می داد و علاقه ای به قضایای مذهبی و اقتصادی نداشت.

چهار قرن است که درباره کاترین مدیچی عقاید متفاوتی ابراز می شود، هنوز زندگی او به صورت معمایی باقی مانده است، کاترین در ۶۹ سالگی درگذشت.
 

آنچه رضا علامه زاده از شکوه میرزادگی می گوید

رضا علامه زاده ( کارگردان، مستندساز، منتقد فیلم و نویسنده، او جزو دستگیرشدگان ماجرای گروه دوازده نفره ـــ متهم به تلاش به گروگانگیری ولیعهد بوده و ابتدا به اعدام محکوم شده بود، اما در نهایت حکمش به حبس ابد تقلیل پیدا کرد) در شماره ۱۰۶۴۴ روزنامه کیهان صفحه ۴ مورخ پنج شنبه سوم اسفند ماه ۱۳۵۷ می‌نویسد:

"... پس از دستگیری شکوه فرهنگ (شکوه میرزادگی، نویسنده و شاعر) که همراهمان بود، در زیر شکنجه‌ها ـــ مسائل دو سال قبل از این را در رابطه با گلسرخی فاش کرد.

شکوه فرهنگ حتی در دادگاه هم گفت که چون گروه را معرفی کرده‌ است ـــ باید از محکومیت معاف شود از این مسائل، ساواک کوچکترین اطلاع قبلی نداشت، با عنوان شدن این قضیه از طرف شکوه فرهنگ ـــ پای گلسرخی و چند نفر دیگر نیز به پرونده ما کشیده شده و آنان پس از شش ماه زندان متهم به توطئه برای ترور شاه شدند…"

تمامِ زنانِ ویکتور‎

ویکتور هوگو یکی از بهترین نویسندگانِ سبکِ رومانتیسم بود، او معتقد بود که هر آنچه که در طبیعت است ـــ به هنر تعلق دارد، او همه چیز را اینگونه می‌‌دید، حتی معاشقه و عشق ورزی با زنانَش.

ویکتور هوگو در ۱۸۲۲ میلادی با آدل فوشه دوست کودکی خود ـــ ازدواج کرد، آدل فوشه دختری بود سبزه‌رو با موهای مشکی و ابرو کمانی، او در ۱۶ سالگی بانویی خوش‌سیما و جذاب بود، آدل فوشه نخستین عشق ویکتور هوگو بوده و ویکتور او را بسیار تحسین می‌کرد، دورانِ نامزدی آدل و ویکتور را می‌توان تراژدی عاشقانه توصیف کرد.

ویکتور و آدل همدیگر را از کودکی می‌شناختند، دو خانواده فوشه و هوگو با هم صمیمی بوده و بچه‌هایشان باهم بزرگ شدند، عشق هوگو به آدل زمانی آغاز شد که نوجوانی بیش نبود، مادر ویکتور او را از این عشق می‌ بازداشت، او می‌خواست که پسرش باید با دختری از خانواده بهتر ازدواج کند، مخالفت خانواده‌های این دو دلداده با ازدواجشان ـــ به شرایط تراژیکی انجامید، پدر آدل فوشه در نهان از موفقیت رو به رشد ویکتور در ادبیات شادمان بوده اما می‌ترسید که مادر هوگو، آدل را مناسب نداند، او به آدل هشدار داد که ویکتور؛ مغرور، دمدمی‌ مزاج و تَن‌پرور است، با این حال آن دو پنهانی با هم ـــ نامه رد و بدل می‌کردند.

ویکتور شک نداشت که رابطه‌ی آن‌ها به ازدواج می‌انجامد، آنقدر از آن مطمئن بود که زیر نامه‌ی اولش را گستاخانه، با نامِ «همسر تو» امضا کرد، پس از دو سال و رد و بدل شدن دویست نامه، ویکتور و آدل ازدواج کرده و صاحب پنج فرزند شدند، هوگو، آدل را از صمیم قلب دوست داشت؛ در سال‌های اول نامزدی‌شان وقتی مادر آدل بیرون از خانه بود، آدل بی‌معطلی و پنهانی از راهی تاریک می‌گذشت و به دیدن ویکتور که زیر درخت بلوط منتظرش بود ـــ می‌رفت، در ۲۶ آوریل ۱۸۱۹ میلادی زمانی که ویکتور ۱۹ و آدل ۱۶ سال داشتند، آشکارا به یکدیگر ابراز علاقه کردند، آدل می‌پنداشت که دخترکی فقیر از طبقه بورژوا بیش نیست، که البته کم و بیش درست بود، اگرچه ظاهر خوبی داشت، چیز زیادی درباره‌ی شخصیتَش گفتنی نبود، او در پوشش خود نه سلیقه داشت و نه زیرکی، همیشه با لباس‌های غیررسمی ظاهر می‌شد، او سَربه‌هوا و کم‌هوش بود، این باعث شد که از نظر فرهنگی عقب بماند، او به نبوغ آشکار و دستاوردهای همسرش تنها برای پول و درآمد ارج می‌نهاد و علاقه چندانی به شعر نداشت.

این عشق تا آنجا در میانِشان بود که ویکتور هنرپیشه‌ای به نام ژولیت دوئه را شناخت، پس از اینکه او معشوقه ویکتور هوگو شده ـــ منشی و همراهش نیز شد، کار روی صحنه را رها کرد، ژولیت، هوگو را در تبعید خود به جزیره مانش همراهی کرده و در طول زندگی‌اش هزاران نامه‌ی عاشقانه به او نوشت.

آدل در همان سالها به شارل سنت بوو نویسنده، شاعر و منتقد ادبی دل باخته بود، سنت بوو با نقد و بررسی قصیده‌ها و شعرهای ویکتور هوگو با آدل آشنا شده بود، اما خیلی‌ طول نکشید که آدل آقای سنت بوو را تَرک کرده و به ویکتور در جزیره گرنزی ( بخشی از جزیره‌های مانش) پیوست، نکته‌ی جالب این جا است که دوستی خاصی بین زن و معشوق در آن دوران ـــ برقرار شد.

از جزئیات دیگر و ادامه‌ی این رابطه‌ای سه نفره ـــ چیزِ خاصِ دیگری نمی‌‌دانیم، این احتمال می‌‌رود که نامه‌های بسیاری بوده که توسطِ خانواده‌ی ویکتور ـــ از میان رفته باشند،  آدل فوشه در ۲۷ اوت ۱۸۶۸ میلادی ـــ تنها و در شهر بروکسل درگذشت.  

ژولیت در ۱۱ مه ۱۸۸۳ میلادی درگذشت، خانواده ویکتور هوگو ـــ او را از حضور در مراسم خاکسپاری ژولیت منصرف کردند، آنها نگران مطبوعاتِ زرد  بودند.

دو دهه آخر زندگی هوگو در اثر بستری‌ شدن دخترش در آسایشگاه روانی، مرگ دو پسرش و نیز مرگ آدل (ظاهراً؟) در ۱۸۶۸ میلادی بسیار ناراحت‌کننده بود، او در ۲۲ مه ۱۸۸۵ میلادی پس از یک دوره بیماری ـــ در هشتاد و سه سالگی در پاریس درگذشت.

حمایت شاملو از اِشغال سفارت آمریکا

احمد شاملو و غلامحسین ساعدی هم از حامیان اشغال سفارت آمریکا در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ بودند؛ امضای آن‌ها پای پیام کانون نویسندگان ایران به دانشجویان تسخیرکننده سفارت آمریکا آمده که در روزنامه اطلاعات ۱۶ آبان ۵۸ منتشر شده است:


دانشجویان عزیز جای بسی شادمانی است که جوهر اصلی انقلاب ایران یعنی مبارزه بی‌امان با امپریالیسم جهانی به‌ویژه امپریالیسم آمریکا، یک بار دیگر به همت شما فرزندان رشید ملت در دستور روز قرار گرفت.

اقدام شما در لحظه‌ای که امپریالیسم آمریکا شاه فراری را در دامان خود پناه داده است نشان داده که دانشگاه همچنان سنگر مبارزه در راه آزادی و استقلال میهن عزیز است و پرچم جهاد ضد امپریالیستی را قهرمانانه به دوش می‌کشد.

هیأت دبیران کانون نویسندگان ایران به نمایندگی از جانب کلیه اعضای این کانون وظیفه خود می‌داند که در این لحظات حساس به روح ضد امپریالیستی مبارزه مقدس شما درود بفرستد و آرزو کند که میهن ما در پرتو همبستگی و یکپارچگی همه نیروهای مترقی و ضد امپریالیست از سلطه جهان‌خواران بین‌المللی رهایی یابد و آزادی و دموکراسی مبتنی بر حاکمیت توده ما که سنگ بنای شکوفایی اندیشه و تفکر و اعتلای فرهنگ جامعه است در پرتو رهایی کامل ملت ما از سلطه امپریالیسم خون‌خوار هرچه زودتر در سرزمین ما تحقق پیدا کند.

ما از صمیم قلب امیدواریم همچنان‌ که مبارزه علیه دستگاه دیکتاتوری شاه مخلوع به قیام یکپارچه خلق و سرنگونی رژیم پلید شاهنشاهی منجر شد، این بار نیز قاطعیت موضع ضد امپریالیستی شما به یک مبارزه بی‌وقفه و آگاهانه در همه سطوح علیه امپریالیسم بینجامد.


دکتر باقر پرهام، دکتر غلامحسین ساعدی، احمد شاملو، دکتر اسماعیل خوئی، محسن یلفانی.

خانمِ فرانسوی در دربارِ شاه ایران

در زمان اقامت محمدمیرزا (سلطان محمد شاه قاجار بعدی) در تبریز نزد پدرش ـــ عباس میرزا نایب‌السلطنه، روزی از روزها یکی از بازرگانان اهل فرنگ ـــ مقداری گل مصنوعی که در آن زمان در فرنگستان از پارچه‌های رنگی و کاغذ ساخته می‌شد، به ایران آورد، برحسب اتفاق چند دسته از این گل‌های مصنوعی از طهران به تبریز فرستاده شده و زنان اندرونی محمد میرزا عاشق و فریفته این گل‌ها شده ـــ همه آن‌ها خواستند که برای زینت اطاقهای خود از این گل‌ها داشته باشند، اما چون تهیه آن مقدار گل مصنوعی در تبریز میسر نبود و کسی هم پیدا نمی‌شد که بتواند شبیه آن گل‌ها را در داخل کشور بسازد، محمد میرزا یکی از نقاشان دستگاه خود به نام حاجی عباس شیرازی را روانه فرنگستان کرده تا این صنعت را آموخته و با این هنر به ایران بازگردد.

حاجی عباس در حدود سال ۱۱۹۹ خورشیدی به پاریس رفته و در بعضی کارخانه‌های گل‌سازی آن دیار ـــ قبول شاگردی کرده و نزد خانمهایی که در این زمینه تخصص داشتند، به آموختن این صنعت پرداخت، اما هنر ساخت این گلها، هنری ظریف و زنانه بود، طوری‌ که حاجی عباس با اینکه نقاش زبردستی محسوب می‌شد، سرانگشتانِ لطیفی برای گل‌سازی نداشته و هر چقدر تلاش کرد ـــ نتوانست هنری را که خانم‌های پاریسی دارند به درستی فرا بگیرد.

آخر کار، تدبیری که به نظر حاجی عباس رسید و آن تدبیر این بود که با کسب اجازه از محمد میرزا یکی از خانم‌های گل ساز فرانسوی را با خود به ایران بیاورد و چون این اجازه را یافت، خانمی سی ساله از اهالی اورلئان را با دستمزد سالی هشت هزار فرانک، به خدمت گرفت و به اتفاق وی با او روانه تبریز شد.

در راه بازگشت از پاریس به تبریز، حاجی عباس متوجه شد که خانم اورلئانی همسفرش، زنی فوق‌العاده باذوق و هنرمند است و علاوه بر گلسازی دارای هنرهای دیگری نیز هست، از جمله هم خوب می‌زند و می‌رقصد و می‌خواند، و هم در قلابدوزی و خیاطی و آشپزی مهارت دارد و از اینها گذشته، زنی زیبا نیز هست.

بدین ترتیب حاجی عباس، در همان بین راه، این زن فرانسوی را وادار به قبول دین اسلام نمود و او را به عقد و ازدواج خود درآورد، زن فرانسوی هم که به درایت متوجه هنرمندی و ثروت و نفوذ حاجی عباس در دربار قاجار شده و از چرب زبانی و زرنگی حاجی عباس خوشش آمده بود، ازدواج با حاجی و مسلمان شدن و تمام تکالیف سخت مربوط به آن را پذیرفته و به قول عباس اقبال آشتیانی، در رسیدن به ایران، در چادر و روبند فرو رفت و مثل پیرزن چهل طوطی، زیر کرسی نشین و قلیان کش شد، این زن فرانسوی پس از ورود به ایران، با عنوان مادام حاجی عباس شهرت یافت.

مادام حاجی عباس که زنی باهوش و زیرک بود به فاصله کمی از شروع اقامت در تبریز، زبان‌های فارسی و آذری را فرا گرفت و چون در فرانسه با فنون آرایشگری نیز آشنایی یافته بود، در اندرون محمد میرزا ولیعهد، آرایشگر اهل حرم شد، وی در عین حال اوقات شاه آینده ایران را با نقل حکایات و روایات تاریخی مربوط به اروپا خوش می‌کرد.، در این میان کسی که بیش از سایر اهل حرم با مادام حاجی‌ عباس گرم گرفت، ملک جهان خانم معروف به مهدعلیا، زوجه محمد میرزا و مادر سلطان ناصرالدین شاه قاجار بود، که از همان اوایل حضور مادام در تبریز، با او مناسبات دوستانه برقرار کرد.

پس از ده سال از ورود مادام گلساز به ایران همسر او، حاجی عباس فوت کرده و مادام که از حاجی فرزندی نداشته و نزدیک به چهل سال داشت ـــ در اندرونی شاه ماند.

مادام حاجی‌ عباس، در اواخر زمستان سال ۱۲۵۷ خورشیدی ـــ در سن حدود ۹۰ سالگی در تهران درگذشته و در همین شهر به خاک سپرده شد.

منبع: خلاصه شده از مجله خواندنیها، سال ۱۴، شماره ۵۹، صفحات: ۱۸ و ۱۹، مقاله عباس اقبال آشتیانی: مادام حاجی عباس.

آندره مالرو در خانه‌ی ایران

دقیقاً ۵۲ سال پیش، خانه‌ی ایران در یک محوطه‌ی مهم تاریخی در خیابان شانزلیزه‌ پاریس با حضور آندره مالرو (نویسنده، منتقد هنری و سیاست‌مدار) و شهبانو فرح پهلوی افتتاح شد.

این ساختمان قرار بود محل اسکان دانشجویان ایرانی باشد.

طرح اولیه‌ی آن را محسن فروغی (معمار ایرانی، استاد معماری و رئیس دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران) ارائه داده بود که از سوی فرانسوی‌ها رد شد.

ماجرای سرباز ایرانی سیاه‌پوست

نقاشی کمیاب از یک سرباز ایرانی سیاه‌پوست، نیم میلیون دلار فروخته شد.

نقاشی رنگ‌ روغن روی بوم از یک مجموعه اشرافی خصوصی انگلیسی برای فروش به حراجی بونهامس داده شد و با قیمتی بیش از نیم میلیون دلار فروخته شد. فروش این نقاشی، تأکید دوباره بر بخشی به کنار نهاده شده در تاریخ ایران است.

این نقاشی نادر که یک سرباز آراسته و خوش‌پوش را در ایران صفوی به تصویر می‌کشد، به‌ احتمال‌ زیاد یکی از اولین نقاشی رنگ‌ روغن ایرانی است که موضوعی مربوط به سیاه‌پوستان ایران دارد که در بخش‌هایی از جنوب و جنوب شرقی ایران زندگی می‌کنند.

در روزگاری که از اصفهان «نصف از جهان» یاد می‌شد، درواقع شاید از بیش از نیمی از جهان بازدیدکننده داشت، شاه‌عباس بزرگ که خودش متولد هرات بود، پایتخت را از قزوین به اصفهان منتقل کرد و این شهر مرکز تبادل تجارت و فرهنگ بین شرق و غرب شد، بسیاری از آثار هنری ارزنده ایرانی، در دوران سلطنت او، از ۹۶۵ تا ۱۰۰۷ خورشیدی و در دوران رونق اقتصادی صفوی پدید آمدند.

فروشنده نقاشی سرباز گفته است که مادرش این تابلو را سفر به جیپور هندوستان، در اواسط دهه ۱۹۶۰ خریده بود، اگر چه در محدوده زمانی که نقاشی سرباز صفوی کشیده شد، ایران میزبان تجار فراوانی از سراسر دنیا بود اما به عقیده کارشناسان هنری و تاریخی، این سرباز یک مدل نقاشی نیست و از سیاه‌پوستان ایرانی است که در ارتش ایران آن زمان خدمت می‌کردند.

رخت و لباس و سلاح این سرباز شبیه نقاشی‌های دیگری با موضوع مشابه در آن دوره زمانی است و برازندگی آن نشان می‌دهد به‌ احتمال‌ زیاد سرباز مزدبگیر بوده است.

 

 

جریان فارسی‌ نویسی نوه‌ی چنگیزخان به پاپ‌ کلیسای کاتولیک روم

در سال ۱۲۴۵ میلادی ـــ پاپ اینوسِنْتِ چهارم (یکی از پاپ‌های کلیسای کاتولیک رم بود که در ایتالیا به دنیا آمده و از ۱۲۴۳ تا ۱۲۵۴ میلادی پاپ بود) عده‌ای را برای تحقیق از اوضاع و احوال مغول‌ها ـــ به مغولستان فرستاد، دو نفر از آن‌ها  در ۲۴ اوت سال ۱۲۴۶ میلادی ـــ به قراقروم پایتخت مغولستان رسیده و پیغام پاپ را تسلیم گیوک خان کردند، گیوک خان (سومین خان مغول پسر اوگتای‌خان و نوه‌ی چنگیزخان بود و از ۱۲۴۶ تا ۱۲۴۸ میلادی بمدت دو سال شاهی کرد) در حضور عده‌ی زیادی از شاهان و سران کشورهای مختلف به‌ عنوان خان بزرگ بر تخت می‌نشست.

گیوک خان در جوابیه‌اش به دو نوشته‌ی پاپ، ضمن جواب به سوالات او، مدعیات مذهبیِ او را رد کرده و از او می‌خواهد که به‌ همراه تمام شاهانِ اروپایی به دربار خان آمده و شخصاً اعلام بندگی و اطاعت کنند، وگرنه او آن‌ها را به‌ عنوان دشمن خود تلقی خواهد کرد.

این نسخه‌ی فارسی به عرض بیست سانتی متر، به درازی یک متر و دوازده سانتی متر است، خوشبختانه هنوز هم به صورت سالم ـــ در آرشیو مخفی واتیکان نگهداری شده و ماخذ اغلب ترجمه‌هایی است که از آن نامه در کتابها می شود پیدا کرد.

این نامه همچون سنگ نوشته های قدیمی دارای مقادیری هزوارش (به خط پهلوی نوشته می‌شده اما هنگام خواندنِ آن‌ها ـــ برابر پارسی میانه آن‌ها تلفظ می‌شد) است، علت هم شاید آن باشد که دبیر از طایفه اویغور بوده و با وجود آشنایی به فارسی ـــ آن را به سبک اویغور ـــ با حذف نقطه‌ها نوشته است، افزون بر آغاز نامه که به زبان ترکی است ـــ در آن جند لغت (اویغور – ترکی) هم به چشم می خورد، در متن  به جای کلمه‌ی ترکی – مغولی آسمان ابدی کلمه‌ی خدا به کار رفته است، تاریخ نامه در پایان به هجری قمری و به عربی است.

بازنویسی نامه – برگردان به فارسی امروزی

این فرمانیست که به نزد پاپ اعظم فرستاده شد. برای اینکه بداند و بفهمد به دو زبان نوشته شد. پیغام ایلی (بیعت) و بندگی شما بتوسط نمایندگانتان در مجلس شاهان شنیده شد. هنگامی که این پیغام ما رسید خود تو پاپ بزرگ شخصاً باتفاق همه شاهان اروپایی به خدمت ما بیایید. آنگاه تمام فرامین (یاسا) را به شما توجیه می‌کنیم.

دیگر گفته‌اید که تعمید برای من آینده نیکی خواهد آورد این مطلب را فهمیدیم. تقاضایی (دعایی) فرستادی، این تقاضا (دعای) ترا نفهمیدیم.

سخن دیگری فرستادی که «ولایتهای مجارستان و کشورهای مسیحی را گرفتید، تعجب می‌کنم که گناه ایشان چیست، به ما بگویید» این سخن ترا هم نفهمیدیم. چنگیز خان و قاآن هر دو فرمان خدا را برای اطلاع آنها فرستادند؛ ولی آنها به فرمان خدا اعتماد نکردند (وقعی ننهادند)، همچون سخن تو ایشان نیز متکبر بوده‌اند، گردن کشی کرده‌اند، رسولان و نمایندگان ما را کشتند.

مردمان آن ولایت‌ها را خدای ابدی کشت و نیست گردانید؛ و گرنه جز از فرمان خدا کسی چگونه تواند با قوت خویش بکشد و بگیرد؟ تو که همچنان می‌گویی «من مسیحی هستم، خدا را می‌پرستم و زاری می‌کنم» مگر تو چه دانی که خدای که را می‌آمرزد و در حق که مرحمت می‌فرماید؟ تو چگونه دانی که این‌گونه سخن می‌گویی؟ ما می‌دانیم که خدا به قوت خود، اختیار تمام ولایت‌ها را از مشرق تا مغرب به ما مسلم کرده‌است. جز از فرمان خدا چگونه کسی می‌تواند این کار را بکند.

اکنون شما براستی بگویید که ایل شویم (بیعت کنیم) و به شما خدمت کنیم، تو شخصاً به‌اتفاق همهٔ شاهان با هم به خدمت و بندگی ما بیایید، ایلی (بیعت) شما آنوقت معلوم خواهد شد؛ و اگر فرمان خدا را قبول نکنید و فرمان ما را انجام ندهید ما شما را یاغی خواهیم دانست و با شما همانگونه رفتار خواهیم کرد. اگر دستور ما را انجام ندهید ما آنرا خواهیم فهمید و خدا هم خواهد دانست.

آخر جمادی‌الثانی سال ششصد و چهل و چهار (مطابق با یازده نوامبر ۱۲۴۶ میلادی)
 

امپراتور مقدس روم بچه ننه‌ای بیش نبود

جوزف دوم، امپراتور مقدس روم امپراتور مقدس روم و پادشاه اتریش از ۱۷۶۴ تا ۱۷۹۰ بود، او فرزند ارشد و بزرگ فرمانروایان اروپای مرکزی، ملکه ماریا ترزا و امپراتور فرانسیس یکم بود.

ماری ترزا یک اینفانت (لقبی است که در شبه‌جزیره ایبری به فرزندان پادشاه داده می‌شد) از اسپانیا بود، این لقب به جوانترین پسر یا دختر پادشاه پرتقال و اسپانیا داده می‌شد، در رویال صومعه ال اسکریل اسپانیا (محل اقامت پادشاه اسپانیا) به دنیا آمد، او دختر پادشاه فیلیپ چهارم و همسرش الیزابت فرانسه بود که در هنگام مرگ مادرش، الیزابت، ماریا ترزا شش سال بیشتر نداشت، به عنوان یک عضو از خاندان هابسبورگ (یکی از مهم‌ترین دودمانهای پادشاهی در اروپا، آوازه این خاندان به خاطر برگزیدن بسیاری از امپراتوران امپراتوری مقدس روم از این نسل است)، ماریا ترزا پس از آن از عنوان آرشیدوشس (در طبقه‌بندی اشرافی در اروپا، جایگاهی پایین‌تر از شاه و بالاتر از دوک بود، این لقب تنها از سوی شاهزادگان خاندان‌ هابسبورگ و لورن به کار می‌رفته‌ است) اتریش استفاده کرد.

 پنج فرزند از شش فرزند ماری ترزا در کودکی مردند، برای همین حساسیتِ خاصی‌ در رابطه با جوزف داشت، رابطه‌ای که هنوز تمامِ جوانبش مشخص نیست.

جوزف طرفدار حکومت مطلق روشنفکری بود، او هیچ پسری نداشت و از همین رو پس از درگذشتش، لئوپولد دوم (او در ابتدا طرفدار کلیسا و دین بود اما مطالعاتش در زمینه مسیحیت سبب شد که علیه کلیسا شود) برادر کوچک‌ترش به سلطنت رسید، وی در طول سلطنت خود همیشه تحت تاثیر تصمیمات و انتخابات مادرش ماریا ترزا بود که یک قطب اصلی قدرت در امپراتوری و دربار بود.

هر چند که جوزف از این قدرت مادرش تا اندازه زیادی ناراضی بود ولی نمی توانست مخالفت کند چون که مادرش در امور های دولت بسیار بیشتر از خودش تجربه داشت و همچنین ماریا ترزا از قدرت های بزرگ اروپا در آن منطقه هم بود و امپراتوری مقدس روم تحت‌الحمایه پادشاهی اتریش بود و امپراتوری اتریش نیز تحت‌الحمایه امپراتوری مقدس روم بود و با یکدیگر متحد بودند.

جوزف تسلیمِ عقاید و قدرتِ مادرش بود، چند سال قبل همکاری در ساختِ یک مستند در رابطه با وی داشته و چند نامه از او به مادرش را می‌‌خواندم، یک بچه ننه‌ای کامل، البته مشخص نیست که رفتارش از روی قصد بوده و یا چاره‌ای جز این کار نداشته است، جالب اینجاست که همه دربارش از این موضوع با خبر بودند.

بعد از مرگِ ماریا ترزا در ۳۰ ژوئیه ۱۶۸۳ میلادی ـــ جوزف تلاش کرد تا اتریش را به یک دولت ایده آل روشن فکر تبدیل کند، او رعیت گری را لغو کرد، محدودیتهای یهودیان را برطرف کرد، به پروتستانها و ارتدکسها آزادی مذهبی داد و تلاش کرد تا مقداری قدرت کلیسای کاتولیک را تضعیف کند، اما به محض مرگِ او در ۲۰ فوریه ۱۷۹۰ میلادی ـــ تمام اصلاحاتِ وی لغو شد.

سـه یـار دبستـانی

در داستان سه یار دبستانی، که ادوارد فیتزجرالد (نویسنده انگلیسی بود که بیشتر به‌ خاطر خلق نخستین و معروف‌ترین ترجمه رباعیات خیام به زبان انگلیسی شناخته می‌شود، فیتزجرالد در سال ۱۸۵۹ رباعیات خیام را به انگلیسی ترجمه کرد، و این کارِ وی سهم بسزایی در آشنا کردن چهره خیام با غربی‌ها داشت، اما فیتزجرالد در ترجمه‌هایش چهره‌ای حقیقی از خیام به دست نمی‌دهد، این گفته خودِ فیتزجرالد است که می‌گوید: شک دارم که جز ترجمه‌ای بس یک‌سویه از عمر خیام به دست داده ‌باشم؛ لیکن آنچه من انجام می‌دهم فقط به ‌صورت حبابی در سطح آب پدید می‌آید و می‌شکند) بر دیباچه ترجمه انگلیسی رباعیات خیام آورده ‌است، خیام (همه‌چیزدان، فیلسوف، ریاضی‌دان، ستاره‌شناس و شاعر رباعی ‌سرای ایرانی در دوره سلجوقی)، خواجه نظام‌الملک (وزیر نیرومند دو تن از شاهان بزرگ دوره سلجوقیان، آلپ ارسلان و ملکشاه یکم در ایران) و حسن صباح (بنیان‌گذار دولت اسماعیلیان الموت در فلات ایران و حجت امام و داعی بزرگ مذهب اسماعیلیه نزاری)، ارتباط داده شده‌اند.

ادعا بر این است که این سه شخصیت، یاران دبستانی بودند که هم قسم شدند که هرکدام زودتر به مقام و منصبی رسیدند، دیگران را یاری دهند، از این سه، نظام‌الملک نخست منصب یافت و به وزارت سلجوقی رسید، وی عهد خویش را نگه داشت و برای خیام مشاعره‌ای منظم برقرار کرد و به حسن صباح مقام عالی در دستگاه حکومت واگذاشت.

اما دیری نپایید که میان صباح و نظام‌الملک اختلاف افتاد و خواجه سرانجام توانست با خدعه و فریب، حسن را در چشم سلطان سلجوقی خار کند، حسن سوگند یاد کرد که انتقام بگیرد؛ لذا راهی مصر شد و در آنجا بر اسرار مذهب اسماعیلی آگاه شد، و بعداً شاه مصر بخاطر ترسی که از حسن داشت به او اموالی داد تا آنجا را ترک کند و سران آن زمانِ فرقه اسماعیلی به او یارانی کار کشته دادند.

سپس وی به همراه یاران خویش به ایران بازگشت و فرقه‌ای تشکیل داد که با قتل‌ها و آدم‌کشی های خود دولت سلجوقی را به هراس انداخت، دفتری می‌گوید این یکی از افسانه‌هایی است که در ارتباط با اسماعیلیان نزاری (پرجمعیت‌ترین شاخه از مذهب شیعه اسماعیلیه، نزاریه تنها فرقه شیعه است که امروزه امام حاضر دارد که کریم آقاخان چهارم می‌باشد، آقا خان چهارم حاضر دارای جایگاه و شناخت بین‌المللی است و در بیش از ۳۵ کشور نمایندگی دیپلماتیک دارد، امامت اسماعیلیه یک نهاد مذهبی است که تشریفات یک دولت یا حاکمیت بدون سرزمین را دارد) در مشرق زمین شیوع یافت، با توجه به منابع تاریخی این داستان بی اساس است، زیرا که تاریخ تولد و مرگ خیام، خواجه نظام‌الملک و حسن صباح به گونه ایست که آن‌ها نمی‌توانستند در مدرسه با یکدیگر هم عهد اخوت ببندند.

بیشتر