شیخ ابراهیم زنجانی از مجتهدینِ دورانِ انقلاب مشروطهٔ ایران بود و همچنین قاضی دادگاهی بود که محاکمهٔ شیخ فضلالله نوری مجتهد معروف در آن انجام شد.
ـ شیخ موسی زنجانی نیز در صفحهٔ ۹۵ کتاب «الفهرست لمشاهیر علماء زنجان»، این شیخ جنجالی را چنین وصف کرده است:
«یُعرَف بالعلم و الفضل و یُنکَر بالعمل» ؛ یعنی از نظرِ دانش و فضل شناخته شده بود ولی از نظرِ عملی فردی بدنام بود.
ـ خمینی در سال های نخست پس از شورشِ ۵۷ خورشیدی دو بار بدون نام بردن از شیخ ابراهیم زنجانی دربارهٔ وی موضع گیری کرد و از جمله چنین گفت:
«شما میدانید که مرحوم شیخ فضلالله نوری را کی محاکمه کرد؟ یک مُعممِ زنجانی، یک ملاّی زنجانی محاکمه و حکمِ قتل او را صادر کرد. وقتی معمم و ملا مهذب نباشد فسادَش از همه بیشتر است.
انتشارِ خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی در سال ۱۳۷۹ خورشیدی اگرچه واکنش های تندِ مخالفان وی را در برداشت و منجر به توقیف این کتاب شد، ولی بهانهٔ خوبی شد تا بار دیگر دربارهٔ وی گفته و نوشته شود.
خاطرات شیخ ابراهیم که در اواخرِ عمر وی نوشته شده، از آغاز زندگی وی تا زمان امضای فرمانِ مشروطه و عزیمت وی از زنجان به تهران برای شرکت در نخستین دورهٔ مجلس شورای ملّی را دربرمی گیرد. اگر از خودسِتایی ها و اظهار فضل های متعدد شیخ ابراهیم در جای جای خاطراتَش بگذریم، وی نکته های جالب و غیرمتعارفی از عرصهٔ خصوصی زندگی خود را نوشته که در بین ایرانی ها و به ویژه روحانیون، امری بسیار نادر، غیر رایج و حتی ناپسند و نکوهیده بوده است. وی در صفحه ۱۳ کتاب نوشته است:
ـ «من اهلِ محّبت خلق شده ام. بی محّبت زندگانی نتوانم کرد و تاکنون نکرده ام … چه محّبتی مادر به من و من به مادر داشتم! … بعد در همان سن اول جوانی، هنوز شاید بالغ نشده، یک عشق به یک دختر عموی بی اندازه خوشگلِ اهل محّبت پیدا کردم. به واسطهٔ بزرگی او از من و موانع زیادی، همان عشق که قطعاً در دل او هم بود و ما را اغلب در تمام مواقع فرصت، به مصاحبت و نگاه و دیدار همدیگر وا می داشت یک عشق اولی است که تعجب از عالم عشق می کنم. بی مبالغه می گویم یادگار بماند.»
شیخ آنگاه با اشاره به همسر اوّلَش که پس از ۱۸ سال زندگی مشترک درگذشت و همسر دوّمَش و فرزندان متعددی که از این دو همسرش به دنیا آورده و با اشاره به کهولتِ سن خود و نخستین معشوقه اَش ادامه می دهد:
ـ «هنوز اثر آن عشق در دل من و او هست و نمی دانم این چه عالمی است …»
او با صراحت حیرت انگیزی به شرح لحظات پایانی عمرِ همسر اوّلش می پردازد و در صفحه ۱۵۳ کتاب می گوید:
ـ «آه! چه آتشی به دل و جان من می زد. من هر قدر می توانستم از او دور نمی شدم. آه! غیر از این دردی نداشت: آقاجان! آقاجان! آقاجان! و اشک می ریخت و من اشک می ریختم… نمی دانم چه بلایی بود سه دفعه قی عارِض شد و طَشت آوردند. طشت پُر از خون شد … لکن تا آخر نفس، هوش زائل نشده هی می گفت: آقاجان! یک پیشانی مانند مَرمر و زلفی مانند مشک و عَنبر و چشم هایی مانند آهو داشت. هرچند دماغ و لب ها متناسب آنها نبود و درشت بود. تا آخر عمر آن پیشانی مرمرین غرق عرق و چشم ها با حسرت به روی من نگاه می کرد. آه! … واقعاً وفاتِ این زن بی اندازه به من تأثیر کرد.اَساساً میان زن و شوهر که هر دو بکر باشند، مرد، زن رسمی اوّل، آن دختر و دختر، شوهر رسمی اوّل، این پسر را ببیند یک نوع ربطی و الفتی و آمیزشی می باشد که فقط در یک عمر، یک دفعه است و انقطاع ندارد. »
ـ شیخ از سال ۱۳۱۳ قمری که ۴۱ ساله بوده است با مطالعه روزنامه حبل المتین چاپ کلکته و روزنامه پرورش چاپ مصر روند تازه ای را در عمر خویش آغاز می کند و از طریق میرزا علی اصغر خان، حاجی مشیر الممالک وزیر و میرزا هاشم خان (سه تن از بزرگانِ زنجان) با رُمان های غربی همچون سه تفنگدار، کنت مونت کریستو و نیز کتاب سیاحت نامه ابراهیم بیگ آشنا شده و مخفیانه آنها را مطالعه می کرد. او شیفتهٔ این رمان ها شد و سعی کرد آرمان ها، باورها و حتی خاطرات سیاسی خود را در قالب نوشته هایی رمان گونه درآورد و به افرادی که اعتماد داشت عرضه کند تا بخوانند و بهره ببرند.
برخی عالمان او را در سطحِ کسروی و تقی زاده نشاندند و قائل به فسادِ اخلاقی و اعتقادی این روحانی صاحب نام شدند. او در خاموشی و اِنزوا درگذشت و هم در زادگاهَش و هم در اقامتگاهَش در پایتخت، کمتر کسی از او نامِ نیک برد.
شیخ ابراهیم زنجانی عضو لُژ بیداری نیز بود. لژ بیداری اولین لژ فراماسونری منظّم و با قاعده در ایران میباشد. فرمان تاسیس این لژ در ششم نوامبر ۱۹۰۷ میلادی صادر شد و به اصطلاح فراماسونها نور از پاریس به تهران آورده شد.
شیخ ابراهیم زنجانی در آذرماه ۱۳۱۳ خورشیدی درگذشت.
دیگر منابع:
۱ـ شیخ ابراهیم زنجانی کیست؟ (علي ابوالحسني)
۲ـ خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی (سرگذشت زندگانی من)، انتشارات کویر، شیخ ابراهیم زنجانی، به اهتمام غلامحسین میرزاصالح، چاپ اول ۱۳۷۹ خورشیدی.
۳ـ شیخ ابراهیم زنجانی، علی ابوالحسنی منذر، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران.
شراب عزیز، متشکرم که این مرد نیک را به ما معرفی نمودید. ایشان با صدور حکم اعدام برای شیخ فضل الله بی شک خدمت بزرگی به ایران کرد. متاسفانه آن زمان که خمینی عر و تیز میکرد ایران فاقد چنین مردان بزرگی بود.
با سلام به خدمتِ دیوانه جان (هر وقت شما را میبینیم میبایستی مثلِ مرشدانِ قدیم به افتخارتان زنگِ زورخانه را بصدا درآوریم، یا حّق)
عزیزِ دلِ برادر، آن زمانها ایرانِ خوبی داشتیم، عیب داشت، کمبود داشت، صد جور بهانه داشت اما اینقدر بد به مانندِ امروزه نبود.
اگر توانستید این کتاب را که در متن آورده شده مطالعه بفرمائید.
با سپاس
شراب گرامی ما مخلص شما دوست عزیز هم هستیم. کتاب را اگر فرصتی دست دهد حتماَ مطالعه خواهم کرد چون به نظر این فرد زندگی جالبی در مقطعی حساس از تاریخ ایران داشته و از نزدیک با بسیاری از قضایای مهم در تماس بوده است.
دادستان آن دادگاه پدر شادروان عباس خلعتبرى بود و بعيد نيست كه اعدام او در دست جلادان ضحاك خمينى به انتقام نقش شادروان پدرش اعتلاءالملك خلعتبرى در فرستادن آن آخوند شرور قهرمان خمينى و تئورى ولايت عصر به درك، بوده. يا اينكه تهمت نقش وى براى ساخت نيروگاه بوشهر در حيف بيت المال امروزه در مورد سران رژيم هم صدق ميكند. خدمات اين نسل را به هيچ داديم و رفت.
قسمت خاطرات تحصيلات او در نجف را به همه هم ميهنان توصيه ميكنم.
خداوند میرزا نصرالله خان خلعتبری را رحمت کند.
با سپاس.
امروز بسیاری از ما، بر سر و کول هم میکوبیم و یک ایرانی وطن پرست، بخاطر علاقه، و یا نفرتی که ایرانی وطن پرست دیگری، نسبت به یک چهره تاریخی دارد، با او درگیر میشود.
امام خمینی رهبر انقلاب شده بود و قرار بود بیاید، سوار همه ما شود.
از این خیل خبرنگاران داخلی و خارجی، یک نفر پیدا نشد از ایشان را راجع به این چیزها بپرسد:
آیت الله ابراهیم زنجانی
شیخ فضل الله نوری
دکتر مصدق
ترور کسروی
بهاییان
یا جواب میداد، یا از زیرش در میرفت.
بهر حال تا حدی دستمان می امد که در ذهن او چه میگذرد....(گرچه انگار همگی خودمان را زده بودیم به ان راه که " وقتی امام آمد، دیگر کسی دروغ نمیگوید...")
قرآن بزنه به کمرش که خود او بیشتر از همه دروغ گفت.
شراب جان:
از فراماسونری هم اگر اطلاعاتی دارید، مرقوم بفرمایید. ما هنوز مانده ایم که داستان چه بوده.