موسی روزها و ساعات آخر عمرش را سپری می کرد . همه اعضای خانواده دورش را گرفته و شیون می کردند. فقط یک رگ به قلبش خون می رساند. دو بار عمل جراحی انجام داده اما دکترها شانس زنده ماندنش را ناچیز می دانستند، جای سالمی نداشت و آنها معتقد بودند زیاد دوام نمی آورد. دیگر بودنش در بیمارستان جز اصراف در هزینه ثمری نداشت. ناچارا به خانه انتقالش دادند. مهدخت همسر و پنج فرزندش اندوهگین دور و برش می گشتند. انگار هیچ چیز سرجایش نبود. همه ناراحت و گریان و بلاتکلیف و با اندوهی که داشت کم کم  در سینه ی شأن جایی همیشگی برای خود باز می کرد. همه فرزندانش مهتاب و مینو و مژگان و مهرداد و منوچهر دورش بودند تا آخرین خواسته ها و نیاز هایش را برآورده سازند. نفس های خش دار و  بریده اش جمع  و سینه اش پر از هوای مانده می شد و سپس به سختی از گلویش بیرون می زد. چشمان بی تاب و حیرت زده اش اطرافش می گشت و بار دیگر نفسهای عمیقش مدام اطرافیان را می ترساند.چه بر سرشان آمده بود؟ اطرافیان داغ و متلاشی بودند زیرا موسی مرد خانه آخرین  روزها و ساعات عمرش را سپری می کرد و مهدخت همسرش با دلی شکسته و ناامید زیرش لگن می گذاشت و دخترها منتظر بودند پدرشان در این آخرین فرصتهای عمرش تقاضایی از آنها داشته باشد. مهرداد و منوچهر پسرانش دور از چشم و گوش او کارهای پس از مرگش را تدارک می دیدند و همسرش بیشتر اشک می ریخت و مثل دختر کوچکتر او گاهی با دستمالی عرق پیشانیش را پاک می کرد. گریه امانش نمی داد . مهتاب دختر بزرگتر به همه فامیل و بستگان خبر داد که هر چه زودتر خودشان را برسانند. پدرش فقط شصت سال داشت اما چندین سال با انواع بیماری ها سر کرده بود. در طول یک ماهی که در بیمارستان بستری بود بیست کیلو وزن کم کرده بود. دیگر هیچ پرهیز غذایی نداشت و اعضای خانواده تلاش می کردند این روزهای آخر هر چه را که دوست داشت برایش فراهم کنند. همان روزی که از بیمارستان به خانه منتقل شد دو برادرش محمد و علی که هر دو بزرگتر از او بودند به اتفّاق اعضای خانواده ی شان خود را رساندند تا برای آخرین بار او را ببینند. همه دمغ و افسرده و نالان بودند و کوچک و بزرگ نگاهشان به موسی بود که حال نا خوشی داشت. گاهی به نقطه ای خیره می شد و بعد یک دفعه تقاضای آب و خوراکی می کرد و گاهی نیز زیر لب چیزهایی با خود زمزمه می کرد اما از این که می دید همه دورش هستند احساس خوبی داشت. از نگاهش می شد خواند که رضایت دارد. مهدخت همسرش به کمک مهتاب دختر بزرگش غذاهای مورد علاقه اش را می پخت تا این روزها و ساعات آخر عمرش از چیزی محروم نشود. در طول یکماهی که در بیمارستان بود، غذای مناسبی نخورده بود و آنها منتظر بودند هر چه میلش می کشید فورا تهیه کنند. حاضرین موسی را مردی می دیدند که هر لحظه ممکن بود از جمعشان برود. آنقدر ضعیف شده بود که هر کسی او را می دید متأثر می شد. گاهی دست همسر ، دختر و یا پسرش را محکم می گرفت و رها نمی کرد. اینطور مواقع صدای گریه ی دخترها اوج می گرفت و همسرش بی صدا اشک می ریخت. نفسش بالا نمی آمد و او گاهی با تقلا هوای داخل سینه اش را بیرون می داد. و یکبار که خوابی او را ربود ناگهان  هراسان بیدار شد و فقط همان لحظات بود که چشمش پر از اشک شد. مژگان دختر کوچکترش چشمانش را پاک کرد و گفت: پدر جون خواهش می کنم هر چی می خواهی بگو برات تهیه کنیم، زندگی بدون تو دیگه برامون ارزشی نداره ، فقط بگو دوریتو چه جوری تحمل کنیم ؟

دهان و گلویش مدام خشک می شد و او آب طلب می کرد و در حالی که التهاب داشت گاهی تا چند دقیقه ای از حال می رفت، چیزی شبیه به چرت زدن و کابوس دیدن .

شب اول به سختی سپری شد و روز دوم  که کمی آرام تر نشان می داد بیشتر مایل بود همسر و فرزندان کنارش باشند.  بعد سراغ برادرها و خواهرانش را گرفت. هر کسی کنارش قرار می گرفت کمی نگاهش می کرد و گاهی هم تبسمی بر چهره ی زرد و لاغرش می نشست .‌ همه ی چشمها گریان اما خودش دیگر اشکی نداشت که بریزد. فقط نگاهشان می کرد. از میان سه برادر فقط برادر کوچکتر که پنج سالی از او کوچکتر بود حضور نداشت و همان وقت که دست برادر بزرگترش را در دست گرفته بود تقاضا کرد او را ببیند.

-  موسی جان ، مرتضی خارجه می دونی که امشب قراره بهت زنگ بزنه اونم وقتی شنید حالت خوش نیست خیلی ناراحت شد .

-  هر جا هست بگید بیاد... می خوام ببینمش... شنیدی حتما می خوام ببینمش...

و همسرش سعی می کرد او را آرام سازد: موسی جان مرتضی فرانسه اس . اون جا اعتصابه نتونست بلیط تهیه کنه  وگرنه حتما خودشو می رسوند اما امشب قراره زنگ بزنه. وقتی فهمید خیلی ناراحت شد. هم خودش، هم بچه هاش هم خانومش... به همه چی فکر می کردم جز این که یه همچین روزی رو ببینم. قربون خدا برم، خیلی سخته.

-  باید ببینمش !

-  اگه بتونه حتما خودشو می رسونه .

موسی روز دوم فقط بهانه ی مرتضی را داشت و اطرافیانش هر چقدر تلاش می کردند موفق نمی شدند حواس او را پرت کنند. و حوالی ساعت هفت شب بود که زنگ تلفن بصدا در آمد. همسر موسی با اندوه  و چشمی گریان کمی با مرتضی و بیتا همسرش صحبت کرد و آن وقت گوشی را به دست لرزان و ضعیف شوهرش داد که با چشمانی زل ده نگاهش می کرد.‌ همه فرزندان و بستگان نزدیکش دور تختش نشسته و خوشحال بودند که صدای مرتضی برادرش را هم می شنود. اول بیتا زنش کمی با بغض و ناراحتی حرف زد و سپس گوشی را به مرتضی داد. موسی همین که صدای برادرش را شنید نفس عمیقی کشید و حالش را پرسید و کمی به حرفهایش گوش کرد . انگار او نیز گریه می کرد و ناگهان موسی در سکوت پر از اندوه اعضای خانواده و بستگان هم چون برادرانش به او گفت : هر طور شده خودتو برسون ، می خوام برای آخرین بار ببینمت... می دونم، خیلی کار داری... اعتصاب شده ...آره خبر دارم ...حتما بیا این فقط یه خواهش نیست . خودتو برسون اینجا ، باید از نزدیک باهات حرف بزنم. منتظرت می مونم ، مطمئن باش... اینقدر زنده می مونم تا تو بیایی، همه رو دیدم فقط باید تورو ببینم ... یه چیزی هست که باید به خودت بگم... نه مرتضی جان...تلفنی نمیشه...گوش کن...چرا گوش نمیکنی ؟ فقط خودتو برسون ...همین... هر طور شده، دارم دیوونه میشم. زودتر بیا...منتظرتم ...منتظرتم.

یک روز از این مکالمه ی تلفنی گذشت و اعضای خانواده هنوز امیدوار بودند که فکر و خیال دیدار حضوری با برادرش مرتضی را به فراموشی بسپارد اما هر چه می گذشت برای دیدار او بی قرار تر و بی تاب تر می شد و سرانجام برادر بزرگش از مرتضی خواست در اولین فرصت عازم ایران شود. مهدخت همسر موسی تلفنی از او عذرخواهی کرد که هر کاری می کنند که بی خیال شما بشه نمیشه، همش میگه باید ببینمش،  حالش دست خودش نیست خیلی دلتنگته، می خواد از نزدیک خودتو ببینه. و خیلی آرامتر ادامه داد: به شما بیشتر از بقیه علاقه داشت ، همیشه به من می گفت.

و سرانجام  مرتضی به اتفّاق بیتا همسرش و بدون دو فرزندشان پس از سه روز وارد تهران شده و یک راست بر بالین موسی حاضر گشتند. بار دیگر خانه پر از شیون و زاری شد. دختر بزرگش سبد گلی را که از دست زن عمویش گرفته بود در کنار تخت پدرش قرار داد. موسی سراغ بچه هایش را گرفت و با چشمان بی رمقش به آن دو خیره می شد و دقایقی حرفی نمی زد تا این که پس از سکوتی طولانی گفت:

-  چه خوب شد اومدی مرتضی جان ...اونم این همه راه...منو ببخش، دلم آروم نمی گرفت...می دونم به زحمت افتادی...چاره ای نبود...الآن در چه حالی هستی ...؟

-  اون جا مشغولیم داداش، غصمون فقط بیماری شماست و دوری از اعضای خانواده و آشناهاست .

و باز به گریه افتاد.

-  خیلی تو راه بودی ، اذیت که نشدی؟

و زنش با چشمانی گریان گفت : داداش به خدا همین که شنیدیم دکتر جواب کرده خیلی ناراحت شدیم ، اونجا اعتصاب کرده بودند وگرنه زودتر خودمونو می رسوندیم .

-  می دونم ... زحمت کشیدید.. خیلی هم راهه، از کارتم افتادی.

و مرتضی همچنان که دست برادرش را می فشرد گفت  عیبی نداره فدای سرت کار همیشه هست، تو برام بیشتر از اینا ارزش داری، منو ببخش که نتونستم زودتر حرکت کنم.

و موسی در حالی که چشمانش خیس شده بود آرام گفت : عیبی نداره، مهم اینه که اومدی... این لحظه ها رو باید قدرشو بدونیم ...اینقدر گریه نکنید من حالم بد میشه...شما برید اون اطاق من می خوام با مرتضی تنها باشم...برید لطفاً یه کمی هم بهم آب بدید...آب ...

و مهتاب دختر بزرگ موسی سر پدرش را بالا گرفت و کمی به او آب خوراند. کم کم  در اطرافش زمزمه ها و نجواها فروکش می کرد و فقط موجی از هوای پر اندوه در اطاق ماند. آن وقت موسی نفس عمیقی کشید و لحظاتی به سقف خیره ماند و بعد آرام دست مرتضی برادرش را فشرد و سپس نگاهش را به چشمان اندوهگینش  دوخت و از او خواست سرش را نزدیکتر بیاورد . مرتضی آن دست دیگرش را روی دست سرد او گذاشت و گفت: بگو داداش ، اینجا کسی جز ما نیست، همه رفتند اون اطاق...

و موسی برای لحظاتی به او زل زد و سپس در سکوتی سنگین و تأسف بار یقه ی پیراهن او را به سمت خودش کشاند و همین که نفس مانده اش را بیرون داد آرام در گوشش زمزمه ای کرد که مو به تن مرتضی راست شد و چیزی هم چون ریزش آب سردی سر و روی او را شست و میان سینه اش سوخت و طپش قلب به همراه لرزش دست و پایش او را طوری بهم ریخت که کم مانده بود همان جا از حال برود. زیرا موسی آهسته به او گفته بود:

-  قراره با هم بمیریم!

-  چی میگی داداش، یعنی چی؟

-  همین که شنیدی ! مرتضی جان برای همین خواستم حتما بیایی، من که نمی خوام ، بهم گفتند. مرگ ما تو یه روزه، باور کن. توره خدا منو ببخش که این خبرو بهت دادم . خودمو نمی بخشم تو که می دونی چقدر دوستت دارم اما من بیگناهم مرتضی جان... حالا برو چون فرصت کمی داری، این حرفو جدی به حساب بیار، برو خودتو سبک کن، فرصت خیلی کمی داری...باید می اومدی...ای خدا چرا این طور خواستی!؟

و مرتضی دستش را خلاص کرد و آن وقت هوای پر اندوه و مرگبار داخل اطاق را فرو داد. حیران و وحشت زده نگاهش می کرد. باور نداشت هر چه را که شنیده بود و آنگاه در کمتر از پنج دقیقه موجی از هراس و نگرانی و اضطراب خانه را فرا گرفت. فورا به او شربت خوراندند اما تلخ بود آنقدر که حالت تهوع به او دست داد.

ـ چیزی نیست مرتضی، این حالش دست خودش نیست، بهش فکر نکن، واقعیت نداره .

همه دیگر می دانستند موسی به او چه گفته بود که نفسش بالا نمی آمد . مرتضی با تعجب و ناباوری و گاه شگفت زده اطرافیانش را می نگریست. ته دلش اضطراب داشت و نگرانی رهایش نمی کرد، آیا برادرش کابوس دیده بود؟ زمزمه ها در خانه بالا گرفته بود بیتا همسر مرتضی  وحشت زده مانده بود و  تنش از ترس می لرزید. پسرها به عمویشان دلداری می دادند و می گفتند تو این ایام یه چیزایی میگه که بیشتر توّهمه، دیشب داشت با پدرش حرف می زد اصلا به دل نگیر، خیالت راحت باشه ، گفته بیا چون دلش تنگ شده بود و ما می دونیم فرصت زیادی نداره...بیتا مثل بقیه هنوز گیج و متحیر مانده بود. حسابی بهم ریخته بود و راه به جایی نمی برد. تلفنی همه ی بستگانش را از آن چه شنیده بود با خبر کرد و موجی از نگرانی و ناباوری براه انداخت. مهدخت همسر موسی او را دلداری می داد که حرفش پایه و اساسی نداره و بیشتر توّهم می زنه و آن دو نباید نگران باشند. حرف موسی آنقدر عجیب و باور نکردنی و شوکه آور بود که مهدخت به او گفت چرا این حرفو زدی خیلی ناراحتند و موسی دو باره تکرار کرد: ما قراره با هم بریم ! باور کن برای همین خواستم بیاد اینجا! به برادرم بگو وقت زیادی نداری کارهاتو روبراه کن چون نفس من به  سختی بالا میاد. بگو عجله کنه . حالم اصلا خوب نیست ، هزار بار می مُردم بهتر از شنیدن این پیام بود، خدا کنه تلقین شیطان باشه، ای خدا خودت یه کاری بکن!

و خبر مثل بمبی در میان فامیل و بستگان و آشنایان ترکید و همه با ناباوری از آن حرف می زدند .‌ بیتا زن مرتضی پس از گذشت یک روز از این حرف عجیب هنوز داشت می لرزید و آرزو می کرد موسی زودتر از این وضع رها شود و آنها را نیز از این کابوس هولناک خلاص سازد اما او مدام حرف خود را تکرار می کرد! خانه پر از اضطراب و نگرانی شده بود و مرتضی حال خودش را نمی فهمید و همه اش امیدوار بود حرف موسی هذیانی بیش نباشد. هیچ چیزی نمی توانست این موج نگران کننده را خاموش سازد و هنگامی که هراس به جان او افتاده بود ناگهان تلفنی از فرانسه کامش را چنان تلخ کرد که گویی طعم  مرگ را چشید و او در اوج ناباوری شنید که شریکش تمام ثروت و اموالش را بالا کشیده و متواری شده است !

اما  دقیقا در روز هشتم باز گشت موسی از بیمارستان و درست در سپیده ی صبح بود که نفس موسی دیگر بالا نیامد و چیزی که همه را متعجب و حیران ساخت این بود که او با فاصله ی چند دقیقه مرتضی را نیز با خود برد و همه ی اهل خانه را در سوگ دیگری نشاند.