آسو:

تهران، ۸ بهمن

یکی از دوستانم که دیروز آزاد شده این پیام را برایم فرستاده:
... راستش احساس شرم می‌کنم که تونستم از اون جهنم بیام بیرون، دوستانم هنوز اونجا هستند. ما انواع اعدام‌های نمایشی رو تجربه کردیم: با سیم خفه‌ا‌م کردند، نایلون کشیدن روی صورتم، اسلحه‌ی خالی روی سرم گذاشتند و ماشه‌ا‌ش را کشیدند، شوکر زدند روی قلبم، در سلولی که هیچ وسیله‌ی گرمایی نداشت آب سرد روی بدنم ریختند، با رکیک‌ترین حرف‌ها توهین کردند. امیدوارم زودتر اتفاقی بیفته چون حتی تحمل یکی از این موارد هم خردکننده و نابودکننده‌ست و خیلی‌ها که ازشون فیلم دارند، باید این چیزها رو تحمل می‌کردند.

تهران، ۱۸ دی

حوالی ساعت هفت شب که به میدان هفت تیر رفته بودم، میدان و خیابان‌های اطراف نسبتاً خلوت است. برخلاف همیشه خبری از دستفروش‌های حاشیه‌ی میدان نیست که تا دیروقت بساطشان پهن بود. تعداد ماشین‌ها نسبت به روزهای معمولی بسیار کمتر است. چند نفری در خیابان کریمخان در گروه‌های دو سه نفری پرسه می‌زنند. برخی ماسک بر چهره دارند. تقریباً نیمی از آنها زنان و دختران جوان هستند. در قسمت شمالی میدان هفت تیر کنار درِ شمالی مترو گروهی جمع شده و شعار می‌دهند گروهی بیست سی نفره از نیروهای امنیتی در گوشه‌ای از میدان کنار دسته‌ای موتورسیکلت دیده می‌شوند. جلوی درِ مسجد الجواد در بخش شرقی میدان هم گروهی از همین نیروهای حکومتی هستند که بسیجی یا سپاهی به نظر می‌رسند. اینها برخلاف گروه دیگر لباس یکدست ندارند، برخی لباس پلنگی پوشیده‌اند و سپر و باتوم به دست دارند.

با نزدیک شدن به ساعت هشت کم کم افراد بیشتری از کوچه‌ها و خیابان‌ها وارد خیابان کریمخان می‌شوند. کوچه‌ها و خیابان‌ها مثل شاخه‌های کوچک رودی است که به شاخه‌ی اصلی‌اش در خیابان کریمخان می‌رسد. در کمتر از چند دقیقه خیابانِ خلوت یکباره پر از آدم می‌شود. همه به سمت پل کریمخان می‌روند، زیرِ پل جمعیت جمع شده و امکان حرکت نیست. هر کسی شعاری می‌دهد. یکی می‌گوید، مرگ بر دیکتاتور، دیگری می‌گوید: جاوید شاه. همهمه‌ی غریبی است و خشم از صدای معترضان می‌بارد. زیر پل یکباره شعار این «آخرین نبرده/پهلوی برمی‌گرده» همه جا را پر می‌کند. با هر شعاری چندنفری جواب می‌دهند ولی از هر گوشه‌ای شعاری شنیده می‌شود. هر چه می‌گذرد جمعیت بیشتر می‌شود. صدای موتورهای نیروی ضدشورش یک لحظه جمعیت را ساکت می‌کند اما دوباره این جمعیت خودجوش شعار می‌دهد. همین موقع تیر و شلیک اسلحه شنیده می‌شود و مردم همه به سمت خیابان میرزای شیرازی و ایرانشهر سرازیر می‌شوند تا از گاز اشک‌آور شلیک شده از سوی نیروهای ضد شورش حکومت در امان بمانند.

در این میان برخی فریاد می‌زنند ندوید و سرجای خود بمانید. جمعیت مثل موج جابه‌جا می‌شود گاهی به شرق گاهی به غرب گاهی به شمال و جنوب. گاز اشک‌آور همه جا را پر کرده است. حالا دیگر نمی‌شود حرکت کرد، همه کوچه‌ها و خیابان‌های اطراف بند آمده، جمعیت و شعارها هم منسجم‌تر شده اما یکباره یک گروه موتورسوار از نیروهای امنیتی روی پل پیدایشان می‌شود و از آنجا گاز اشک‌آور شلیک می‌کنند. دوباره جمعیت به سمت خیابان‌ها و کوچه‌های اطراف فرار می‌کنند اما خیلی زود خودشان را پیدا می‌کنند و برمی‌گردند. هر کسی شعاری می‌دهد و راه می‌رود هیچ‌کس سرجایش ساکن نیست. فشردگی جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می‌شود و کم کم دیگر نمی‌شود حرکت کرد. گاز اشک‌آور همه جا را پر کرده و مردم یکباره شعار می‌دهند نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. چشم‌هایم می‌سوزد و مرد میانسالی سیگارش را روشن می‌کند و می‌گوید بگذار دودت بدهم. خودم می‌دانم بی‌فایده است اما مردِ ماسک‌زده کوتاه نمی‌آید. کمی‌ جلوتر زن جوانی با کلاه سیاه کانوایی کنار مغازه‌ای سر خیابان ایرانشهر نشسته و چند نفر دوره‌اش کرده‌اند، آقایی از کوله‌اش یک بطری آب در آورد و می‌دهد دست خانمی که مشغول کمک است می‌گوید چشمش را بشور کمی بهتر می‌شود ولی زودتر او را به جای خلوت‌تری ببرید. نمی‌شود یک جا ایستاد و جمعیتْ ناخودآگاه آدم را هل می‌دهد و به این طرف و آن طرف می‌برد. 

برو به آدرس