قصه هایی دیگر از مردم معمولی
پشت کوهی ها (قسمت آخر)
علیرضا میراسداله
نام: گلی
نام خانوادگی: اعتمادی
مدرک: لیسانس
شغل: رازدار
بعضی از آدمها هستند که همیشه مورد اعتمادند و خیلی ها تا آنها را می بینند سفره دلشان را برایشان باز می کنند.
گلی از جمله آدمهایی است که لازم نیست او را از قبل بشناسید یا کسی تعریفش را کرده باشد، به محض اینکه ببینیدش ناخوداگاه هر چه در دلتان هست بیرون می ریزید و حتی ممکن است که سر روی زانوی او بگذارید و های های گریه کنید.
گلی رازهای مردم را روی کاغذ می نویسد، دسته بندی می کند و برای خودش نگه می دارد و تاکنون دیده نشده که راز کسی را به کسی دیگر گفته باشد. او تا امروز که بیست و هفت ساله شده حدود هفت هزار و ششصد راز جمع کرده و ممکن است که قبل از سی سالگی شمار رازهایش به ده هزار برسد که در آنصورت در کتاب رکوردها ثبت خواهد شد.
لازم به ذکر است که رازداری شغل خطرناکی است چون بعضی ها می خواهند رازهای مردم را بدزدند و بعضی ها هم از اینکه رازشان را به کسی دیگر داده اند پشیمانند و خیال می کنند که او ممکن است روزی رازشان را برملا کند. گلی به خاطر همین مشکلات شغلش را بیمه کرده و می کوشد که هر چه زودتر صنف رازداران را در پشت کوه راه اندازی کند.
ن
ام: زهره
نام خانوادگی: تنها
مدرک: نامعلوم
شغل: منتظر
هرگاه زهره را در جایی از این دنیا دیدید باید به سرعت شیوه زندگی تان را عوض کنید. او دختری تنها و مرموز است که با دوچرخه سر راه کسی سبز می شود که روش درستی را در زندگی در پیش نگرفته و راهش اشتباه است. شما هرگز زهره را سوار دوچرخه نمی بینید بلکه او همیشه در همین حالت به دوچرخه چسبیده و بی صدا کنار جاده در طرف مقابل ایستاده است و به شما نگاه می کند.
بعضی از کسانی که زهره را دیدند سعی کردند که به آنطرف جاده بروند و به او نزدیک شوند ولی بلافاصله یک تریلی از روی آنها گذشته و با آسفالت یکی شده اند. بنابراین بهترین و امن ترین راه این است که با دیدن زهره دستپاچه نشوید و فقط به طور جدی تری به راه و رسم زندگی تان فکر کنید و تا جای ممکن تغییر اش بدهید.
لازم به ذکر است که کسانی که زهره را بیش از یکبار ببینند دیگر درست بشو نیستند و مهم نیست که در زندگی چه غلطی می کنند.
اسماعیل و برادر کوچکش یحیی
اسماعیل و یحیی همیشه با ساز دیده می شوند. اگر آنها را نشناسید تصور می کنید که دو نوازنده چیره دست هستند ولی واقعیت این است که این دو برادر به خاطر شغلشان مجبور به حمل ساز هستند. آنها در یک ساز فروشی بسیار بزرگ کار می کنند و برای جلب توجه مردم از صبح تا شب در ویترین مغازه می ایستند و نقش سه پایه ساز را بازی می کنند. یحیی که کوچکتر است شغلش را دوست دارد ولی اسماعیل بعد از ده سال ایستادن در ویترین کمی خسته شده و این روزها درست نمی ایستد و گاهی ساز از دستش در می رود و مرتب می گوید که سودای سفر در سر دارد. صاحب مغازه معتقد است که اسماعیل عاشق دختری شده که بعضی روزها می آید و صورتش را به شیشه مغازه می چسباند.
برای یحیی عشق و مشق هنوز مفهومی ندارد و او فقط از خیره شدن به مردمی که به او خیره می شوند لذت می برد.
سکینه و پسرش شهرام
سکینه شوهر معتاد و بی خاصیتی داشت به اسم ابوالفضل. کار ابوالفضل این بود که از صبح تا شب سکینه را آزار دهد و بی خود و بی جهت شهرام هفت ساله را کتک بزند. شبها هم با دوستان معتادش تا صبح هرویین تزریق کند.
سکینه از دست ابوالفضل به ستوه آمده بود ولی نمی دانست چه خاکی باید به سرش بریزد تا اینکه شهرام به کمکش آمد. پسر کوچک یکروز در جیب کت پدرش که روی زمین افتاده بود سرنگی پیدا کرد و از سر کنجکاوی آن را در ماتحت موش مرده ای که جلوی خانه افتاده بود فرو کرد و چند بار آن را چرخاند. بعد از ترس آنکه کتک بخورد سرنگ را آورد و دوباره در جیب پدرش گذاشت.
ابوالفضل و دوستانش آن شب همگی از آن سرنگ استفاده کردند و کارشان به صبح نکشید که یکی یکی از طاعون پیشرفته مخلوط با مرگ موش مردند.
پلیس شهرام را قاتل اعلام کرد ولی چون پسرک نه به سن قانونی رسیده بود و نه معنی قاتل را می دانست در دادگاه کودکان تبرئه شد و فقط عمه هایش یکی دو بار بر سرش کوفتند که درد چندانی نداشت و به موش بازی که کرده بود می ارزید.
سکینه هرچند که از مرگ ابوالفضل خیلی خوشحال شد ولی برای اینکه پسرش دنباله رو پدر نشود او را وادار به کار کرد و حالا شهرام ۱۱ ساله مرد خانواده شده و با چیدن سیب از درخت خانه همسایه ها و فروش آن زندگی خودش و مادرش را می گذراند
صنم و چون
صنم دختری اهل کتاب و درس و مشق است و خانواده اش از او راضی هستند ولی یک چیز است که خیلی نگرانشان می کند و آن یک چیز چون است.
چون نوازنده است و از چین آمده. او زیاد حرف نمی زند و جواب هر سوالی را با یک آهنگ چینی می دهد. لازم به ذکر است که او نه پسر است و نه دختر و تنها کسی که به جز من می تواند او را ببیند خود صنم است.
صنم از پنج سالگی با چون دوست شده و با اینکه این دوستی هیچ ضرری برای هیچکس ندارد خانواده صنم بارها برای درمان دخترشان از روانپزشک کمک گرفتند.
آخرین روانپزشکی که صنم را دید به پدر او هرمز گفت که باید به هر طریقی شده چون را بکشد چون ممکن است دخترش را دیوانه کند و پیشنهاد داد که از طریق خواب وارد دنیای خیالی صنم بشود و کار چون را یکسره کنند.
اولین بار که پدر صنم در خواب با چون رو به رو شد نتوانست او را بکشد چون هیچ سلاحی نداشت و تا آمد چون را با دست هایش خفه کند ناگهان زرافه ای میان خوابش دوید و یک بچه کوچک شروع به گریه کرد و یک پیانو برسر یک گربه افتاد و مادربزرگش از راه رسید و خیلی اتفاق های دیگر افتاد که چون لابه لای آنها ناپدید شد.
دفعه بعد او یک چاقو به تخت خواب برد که چون را با آن سر ببرد ولی چاقو نیمه شب در ماتحت خودش فرو رفت و کارش به بیمارستان کشید. هرمز بعد از ترخیص از بیمارستان یک اسلحه خرید که چون را در خواب با تیر بزند وکارش را برای همیشه بسازد ولی اینبار هم نصف شب غلتید روی اسلحه و گلوله ای در رفت و به سر همسرش فریبا خورد و بیچاره مدتی است که در کما به سر می برد.
این شبها پدر صنم دیگر نمی تواند سلاحی با خود به تختخواب ببرد چون او را در تیمارستان به زنجیر بسته اند و صنم کماکان به نوای ساز چون گوش می دهد و بیم آن می رود که دیوانه شود.
نام: گلبرگ
نام خانوادگی: خوش رو
مدرک: کارشناسی ارشد
شغل: مرده خور
در سرزمین پشت کوه، مرده خور به کسی اطلاق نمی شود که جلوی دروازه حریف می ایستد و گل های مفت می زند، یا الکی الکی به چیزی می رسد. در واقع مردم پشت کوه به خاطر علاقه عجیبی که به مرده های خود دارند آنها را می خورند و مرده خوری یک شغل رسمی است که سازمان و اداره و سندیکا دارد.
پشت کوهی ها جسد مرده هایشان را از شعله زرد و پیتزا هم بیشتر دوست دارند و به آن به مثابه گوشت تازه ای نگاه می کنند که حیف است نخورند. بعد از بلیعدن جنازه هم تا ابد از او حرف می زنند و طعم خوشش را به یاد می آورند. در واقع پشت کوهی ها هیچ علاقه ای به زنده ها ندارند و همه فکر و ذکرشان مرده هایشان است. آنها معتقدند انسان زنده پر از آلودگی است و فقط وقتی که کسی میمیرد از بدی ها پاک می شود. یک ضرب المثل معروف هم دارند که می گوید: صد شاعر زنده، یک بنگی مرده... که معنی اش واضح است.
در ایام قدیم که انسان ها لجام گسیخته تر بودند، به محض آنکه کسی در پشت کوه میمرد خانواده و دوست و آشنا به جسدش حمله می کردند و هر کسی هر تکه ای را که می توانست با چنگ و دندان می کند و می بلعید و استخوان ها را هم سوپ می کردند. ولی شکل مرده خوری در طول سال ها عوض شده و حالا که پشت کوهی ها ترقی کرده اند و هواپیما و آی پد دارند، این کار را طی مراسمی با شکوه انجام می دهند. یعنی هیچکس حق ندارد به جسد لب بزند مگر آنکه ابتدا یک مرده خور رسمی جواز دار به آن گاز زده باشد و به اصطلاح سر سفره را باز کرده باشد. فقط کسانی هم مجوز دارند که دوره های کارشناسی و کارشناسی ارشد مرده خوری را با نمره های خوب گذرانده باشند.که گلبرگ یکی از آنهاست. او در کودکی چند بار مرده های فامیل را لیسید و پدر و مادرش از همان موقع به استعدادش پی بردند و حسابی حمایتش کردند تا به دانشگاه رفت و یک مرده خور معروف و سرشناس شد.
گلبرگ اکنون افتخار فامیل خوشرو است و عکس هایش در حال مرده خوری زینت بخش صفحات پشت و روی نشریات معتبر پشت کوه است.
او قرار است به زودی با "کرمعلی شکوهی" ازدواج کند که از نمایندگان حزب محافظه کار مجلس پشت کوه است و سال هاست که می کوشد مرده خوری را به عنوان راهی برای تعالی انسان به دنیای آنسوی کوه ها صادر کند.
ن
ام : بیخودی
نام خانوادگی: کلفتی اصل بیربیرانی
مدرک: لیسانس قلاب بافی از دانشگاه "فرج تان پشت کوه"
شغل: فعال حقوق مردان
یکی از بزرگترین مشکلات پشت کوه عدم برابری مرد و زن است. مردهای پشت کوه از حقوقی به مراتب کمتر از زن ها برخوردارند. مثلا اگر مردی، زنی را بکشد به پرداخت دیه کامل و حبس ابد محکوم می شود در صورتی که اگر زن مردی را بکشد فقط موظف است که یک دیلدو با کیفیت به اولیا دم بدهد، یا اینکه مردها حق طلاق ندارند و از ارث و میراث هم فقط آفتابه به آنها می رسد و خانه و باغ و زمین مال زن هاست. تازه اینها قوانین دنیای معاصر است در قدیم که اگر بچه پسر به دنیا می آمد او را یا زنده به گور می کردند یا نامهای همچون نکبت و ناخواسته و انزجارعلی و کامبیز برایش انتخاب می کردند.
پریوش ملک المصایب کوهپایه ای، فیلسوف قدیمی پشت کوه می گوید:
و خداوند چون مرد را از بشکه بیرون کشید و بر او دست و پا و چشم و دهان گذاشت عقل را که عزیزترین چیزهاست از او دریغ بداشت و به جایش او را عورت داد. مرد سر تا پا کج است از او فقط توقع همان یک را بدار که می تواند راست بدارد.
بیخودی در خانواده ای سنتی به دنیا آمد و از کودکی در حق اش ظلم می شد. مادرش "ولی بانو" قبل از بیخودی دو دختر زاییده بود و خودش را خوشبخت حس می کرد ولی به قول خودش، بیخودی ثمره یک شب بی خودی است که با شوهرش "تیله علی" در مستی و بی خبری گذشت. او بیخودی را در کودکی کتک می زد و دختر هایش را به مراتب بیشتر از بیخودی دوست داشت.
خوشبختانه بیخودی پسر بچه باهوش و درسخوانی از آب در آمد و از همان ابتدا تصمیم گرفت که در مقابل تبعیض جنسیتی بیاستد. او رشته تحصیلی قلاب بافی را که از سخترین رشته های دانشگاهی پشت کوه است و زن سالاری در آن بیداد می کند انتخاب کرد و نه تنها بهترین نمره ها را گرفت بلکه الگویی شد برای مردهای دیگر و هم اکنون در پشت کوه تعداد پسرها و دخترهایی که در دانشگاه فرج تان در رشته قلاب بافی درس می خوانند برابر است.
بیخودی در سال های اخیر ستاد مردم نهادی راه اندازی کرده که هدفش مبارزه با تبعیض جنسیتی و احقاق حقوق مردهاست.
نام: شراره
نام خانوادگی: سپستونی
مدرک: بالا
شغل: وزیر فرهنگ پشت کوه
سپستون، یکی از روستاهای تابع پشت کوه است و سپستونی ها تا همین چند سال آب و برق و تلفن نداشتند، جاده هایشان خاکی و مال رو بود و طاعون و جذام و حصبه در سپستون بیداد می کرد. دلیل عقب افتادگی سپستون هم بر می گشت به اعتقادات مردم روستا و طرد شدن آنها از جامعه پشت کوه. تقریبا همه مردم این روستا، پیرو فرقه گلابیه بودند و خدا را فقط در گلابی جستجو می کردند. میرزا کبود سپستونی در رساله بزرگش نوشته:
شهد خدا را در مربای گلابی چشیدم و به اشراق رسیدم
و در جایی دیگر گفته:
بارها گفته ام و بار دگر می گویم
که من دلشده این ره نه به خود می پویم
البته عده ای مغرض این شعر زیبای میرزا کبود سپستونی را به شخص گمنامی به نام حافظ شیرازی نسبت داده اند که اشتباه است و از غرض ورزی نسبت به گلابیه می آید.
با تمام این فراز و نشیب های تاریخی به نظر می رسد که دوران محنت و غم در سپستون سپری شده و با گسترش تکنولوژی این منطقه در سال های اخیر کاملا به پشت کوه پیوسته است.
در حال حاظر سپستونی ها نه تنها آب و برق و تلفن دارند، بلکه بزرگترین دانشگاه علوم انسانی پشت کوه هم در این منطقه دایر شده است. دانشگاهی با نام "یونیورسیتی آف سپستون" یا "یو سی سی". شراره هم فارغ التحصیل همین دانشگاه است و جوانترین وزیر دولت پشت کوه است. او که در کودکی مورد تمسخر همکلاسی هایش قرار می گرفت و در نوجوانی مجبور بود شوخی های رکیک پسرها را تحمل کند، به خوبی درس خواند و مدارج ترقی را به سرعت طی کرد و حالا که وزیر فرهنگ پشت کوه شده، در صدد است قوانینی وضع کند که هیچکس نتواند کسی دیگر را به خاطر نام خانوادگی اش مسخره کند.
شراره جمله معروفی دارد که به تازگی به کتاب های درسی بچه های پشت کوه هم اضافه شده و می گوید:
شخصیت انسان به رفتار او بستگی دارد، نه به تعداد پستون هایش.
شراره دو سال پیش برای اینکه به طور عملی هم ثابت کند که اسم اشخاص ربطی به شخصیتشان ندارد با مردی ازدواج کرد به نام عبدالکریم چهاردولی که کارگردان فیلم های احساسی و رمانتیک است.
نام: اصغر
نام خانوادگی: صورتی
مدرک: سیکل قدیم
شغل: موتوری
اصغر از کودکی رفتارهای عجیب و غریب داشت و در نوجوانی عاشق مادر بزرگ هفتاد و پنج ساله اش ستاره سلطان شد. او چنان در آتش عشق می سوخت که برای رسیدن به عشق اش دوبار اقدام به خودکشی کرد ولی پدر اصغر که نماینده مجلس پشت کوه بود به وصلت پسرش با مادر بزرگ رضایت نداد و گفت: بد است و آبرویمان در پشت کوه می رود.
اصغر یکی دو بار مادر بزرگش را دزدید و سعی کرد که او را با خودش به آنور کوه ببرد ولی موفق نشد و در مرز گیر افتاد.
عاقبت دست سرنوشت از آستین مرگ در آمد و دفتر این عشق با مرگ ستاره سلطان بسته شد. با مرگ پیرزن، پدر و مادر اصغر نفسی به راحتی کشیدند. اما این آسایش دوام چندانی نداشت چون اصغر اینبار عاشق مادر بزرگ دوستش شد. ننه صادق هشتاد و سه ساله که کر بود و با یک تکه چوب به جای عصا، از صبح تا شب جلوی در خانه اش می ایستاد.
اینبار اصغر عزمش را جزم کرد که در برابر سختی ها کم نیاورد و هر طور شده به وصال محبوبش برسد. او در یک روز بارانی دست ننه صادق را گرفت و او را از جلوی خانه اش به محضر برد که عقد کند. در پشت کوه ازدواج به این شکل صورت می گیرد که زوج اول طبق سنتی قدیمی همدیگر را با دو تکه چوب به قصد کشت می زنند - که نشانه زندگی مشترک و رنج های ناشی از آن است - و وقتی که خونین و مالین از پا در آمدند عاقد با صدای بلند می گوید:
به نام آنکه ما را از سطل بیرون کشید و در بشکه جا داد و به نام آنکه پشت را آفرید و کوه را به آن پیوند داد، آیا وکیلم که شما دو کبوتر خونین بال را به عقد و نکاح یکدیگر در آورم؟
در این لحظه زوج با اندک توانی که در بدنشان باقی است رضایت خود را اعلام می کنند و بعد از ترخیص از بیمارستان زندگی مشترکشان را آغاز می کنند.
متاسفانه به محض اینکه اصغر اولین ضربه را با چوب به سر ننه صادق زد، پیرزن بیچاره افتاد و جا در جا مرد. با اینکه بعضی از ازدواج های پشت کوه گاهی به مرگ هم انجامیده بود ولی این بار به خاطر تفاوت سنی زوج، هیاهوی زیادی به راه افتاد و اصغر زندانی شد. پدر اصغر از نمایندگی مجلس استعفا داد و مادرش با خوردن مرگ موش به رحمت ایزدی پیوست.
از همان زمان شورایی در پشت کوه شکل گرفت که مشکلات جنسی کودکان را ریشه یابی کند و حالا چند سالی می شود که درس جنس شناسی یک و دو به کتاب درسی های بچه های پشت کوه اضافه شده است.
اصغر هم بعد از گذراندن ده سال حبس از زندان آزاد شد و این روز ها موتوری است و جنس جا به جا می کند. لازم به ذکر است که او در زندان گرایشش را به زن ها به کلی از دست داد و چون به مردها هم گرایشی ندارد با بزی که خریده و نامش را شریف گذاشته زندگی می کند.
عید ماهی
عید ماهی یکی از مقدس ترین روزها در پشت کوه است. در این روز همه مردم پشت کوه ماهی می خورند و شراب می نوشند.
گفته می شود که هفتاد هزار سال پیش، یک پشت کوهی به نام "میرزا کلدرشت علفجونی" ملقب به "باد اول" ادعا کرد که به خاطر جهل و گناهی که در میان مردم پشت کوه حاکم شده به زودی پشت کوه را باد با خود می برد. او پیشبینی کرد که چهل سال بعد در یک روز تابستانی زیبا که همه غرق لذت های پست دنیوی هستند ناگهان طوفانی به پا می شود که پشت کوهی ها را پشته پشته به کام مرگ می فرستد. طولی نکشید که میرزا کلدرشت طرفدارانی پیدا کرد و در سرتاسر پشت کوه به شهرت رسید. اما سیزده سال بعد یعنی بیست و هفت سال مانده به روز موعود یک شب کلدرشت ناپرهیزی کرد و ماهی زیاد و شراب خورد، نیمه های شب پرخوری کار دستش داد و سردی اش کرد و در بستر مرگ افتاد.
در آن شب دو تن از یاران وفادارش دریاقلی و روزعلی - معروف به دوئت - در کنارش بودند. گفته می شود که کلدرشت با دست چپ اش دست دریاقلی را گرفت و با دست راستش دست روزعلی را فشرد و گفت عزیزان من، فردا دو نفر از این جمع به من خیانت خواهند کرد و من کشته خواهم شد. ولی از مرگ من غم به دلتان راه ندهید که در روز طوفان برخواهم گشت.
روزعلی و دریاقلی نالان گفتند:
سرور ما حداقل اسم آن دو نامرد را بگو که بدانیم؟
ولی اجل به کلدرشت مهلت نداد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
در روایتی دیگر آمده که او با آخرین قوایی که در بدن داشت یک ماهی دیگر از ماهیتابه برداشت، آنرا تکه تکه کرد و رو به آن دو نفر گفت، این بدن من است که پیش از باد تکه تکه خواهد شد و رفت ولی روح من با شماست.
لازم به ذکر است که در سال چهلم هیچ طوفانی در نگرفت و فقط یک باد تند وزید که چند تکه رخت چرک را با خودش برد. همین باد هم کافی بود که نام کلدرشت در تاریخ پشت کوه جاودانه شود و او هنوز هم طرفدارانی دارد که به علفجونیان مشهورند. عید ماهی سنت دیگری است که از آن دوره شروع شد و به جا ماند. این مراسم در روز مرگ کلدرشت اجرا می شود.
توضیح تصویر: ماهی آخر- اثری هفتصد ساله از رجب تپل که در موزه کلمهایم پشت کوه نگهداری می شود.
"صنم خانم" در حال رساندن دخترش "گل آبی"به مدرسه
این مادر و دختر قصه چندان جالبی ندارند و جز اینکه هر روز از همین مسیر می گذرند کار دیگری نمی کنند.
اما چند نکته جالب درباره پشت کوه یادم آمد که اگر قصد سفر به آنجا را داشته باشید باید بدانید.
مردها در پشت کوه دوبار ختنه می شوند. بار اول در هنگام کودکی برای جلوگیری از ابتلا به بیماری های تناسلی و سرطان و بار دوم هنگام پیری و سالخوردگی برای جلوگیری از انتقال بیماری های تناسلی و سرطان. در بار دوم میزان برش بیشتر است.
در پشت کوه خرید و فروش مواد مخدر و مشروبات الکلی آزاد است و حتی به ورزشکارها توصیه می شود کوکائین بزنند که بهتر بازی کنند. به جای آن آبلیمو ممنوع است، هر لیترش شش هزار دلار قیمت دارد و به طلای ترش معروف است.
طبق قوانین پشت کوه هر کس که به زندان بیافتد آزاد نمی شود مگر آنکه آدم شده باشد.
کلاغ های پشت کوه سفید هستند و طعم لذیذی دارند. معروفترین غذای پشت کوه کلاغ پلو با کاهو است.
در سواحل پشت کوه همه زن ها تاپ لس یا بدون کرست می گردند در حالیکه مردها باید بدنشان را به طور کامل بپوشانند و روسری یا چادر سر کنند.
نظام حکومتی پشت کوه دموکراسی پشت کوهی است و رییس جمهوری در آنجا مادام العمر است که از پدر به پسر می رسد. البته مردم هر چهار سال یکبار پای صندوق می روند و رای خود را به تنها کاندیدای موجود می دهند. که مبادا کوهپایه ای ها و سپستونی ها دور بردارند.
پایان
* پشت کوهی ها: جنگ اول یا جنگ بشکه، جنگ دوم یا جنگ سطل
* پشت کوهی ها: جنگ سوم یا جنگ آزادی
* پشت کوهی ها: مهرداد، ستار، سیامک
* پشت کوهی ها: آهنگ، شکور، فریدون
* پشت کوهی ها: عبدالله، آبی، نامک، بهرام، بهادر، فتح علی
* پشت کوهی ها: آمین، فوقان. مسعود، داراب، ریحانه، فرهاد
* پشت کوهی ها: عسل، بهران، فتح الله، میلاد، خرد، فریده
* پشت کوهی ها: دقیق، پدرام، علی، نازی، کاظم، دلگیر
* پشت کوهی ها: عید ماهی (قسمت آخر)
برخی از کتاب های علیرضا میراسدالله
- تشتکوبی
- فاتی
- سگ ایرانی
- ممّد، مردی که مُرد
او را در فیسبوک دنبال کنید
نظرات