چنین گفت

بیشتر

ما فاتحه‌ی این دانشگاه را خواندیم، ما فاتحه این وزارت علوم را خواندیم، ما فاتحه این دولت را خواندیم. و اما بعد.—انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شریف
مردم هنوز در خیابان بودند و صدای مرگ بر دیکتاتور می‌آمد. کسی از کوچه ما الله اکبر گفت. معلوم بود که از روی پشت‌بام گنده‌گوزی می‌کرد وگرنه تخم گفتنش را در میان مردم عادی نداشت. لجن! کسی در جوابش چیزی را برای دهان رهبر یا ماتحتش حواله داد. اکبر با رهبر خوب می‌خواند. خنده‌ام گرفت. دستخوش! ایرانی جماعت با شعر و ریتم و وزن زاده می‌شود. خلاقیت از شعارهاشان هم پیداست.—ونوس ترابی
می دانم روزی شهر را و خیابان را تسخیر خواهند کرد. بر چهره هاشان رنگ سبز زندگی خواهند پاشید و تا آن روز رنگ خیابان سرخ خواهد بود.—امراله نصرالهی (برای دهه ی هشتادی ها)
به‌خاطر قانون تیم ملی تا الان نتونستیم چیزی بگیم تا اردو تمام شه ولی دیگه طاقت نیاوردم، تهش می‌شه خط خوردن از تیم ملی که فدای یک تار موی زنان ایرانی. شرم بر شما که آدم‌ها را به راحتی می‌کشید. زنده باد زنان ایرانی—سردار آزمون
شاید ما در خواب هم نمی‌دیدیم از میان آن همه بزنگاه دشوار، و پس از این همه سال سرکوب و خفقان و تحقیر، در کنار مصیبت فقر و فلاکت، چنین خیزشی، اینقدر مترقی، اینقدر آگاه و اینقدر قابل احترام سر بلند کند.—آرمان امیری
درست است؛ مهسا در راه تحقق یکی از حقوق اولیه انسانی ما یعنی حق آزادی پوشش زنان جان خود را از دست داد. اینک شاید زمان آن فرا رسیده برای تحقق این حق اولیه زنان، و برای مقابله با سرکوب زنان و جوانان همه ما مردم ایران در کنار یکدیگر هم پیمان شویم تا حاکمان جمهوری اسلامی را مجبور به عقب‌نشینی کنیم.—عالیه مطلب‌زاده از زندان اوین
بند نافمان را با عبا بریده اند با عمامه قنداق مان کرده اند.—ایلکای
خجالت می کشم وقتی زمانی می گفتم: "اول باید زیر ساخت کشور درست بشه، حالا یک روسری روی سر انداختن که مهم نیست". خجالت می کشم که به حقوق اولیه خودم به عنوان یک زن، یک انسان آگاه نبودم.—شیرین وزین
بعد از مدتی، حماقت کردم و از اونجا که خیلی دلم می‌خواست در مورد ممدرضا حرف بزنم، به مهران گفتم رنگ موهای این پسره، شاگرد بناهه یه جور خاص نیست؟ مهران که روی شکم دراز کشیده بود از نوشتن دست برداشت، نشست و گفت چرا. لبخند زدم دلم می‌خواست بازم از ممدرضا بگیم. ادامه داد: موهاش رنگ اَنِ. —شهیره
ماشه را آن کس می‌چکاند که اساسا ته‌مانده‌ای برای از دست‌دادن ندارد و تمام بضاعت‌اش را هزینه‌ی رابطه‌اش کرده، در حالی که شمشیر انسان‌های غنی به پشتوانه‌ی عواطف‌شان همیشه در غلاف است.—نگارمن
در دنیای پسا-آبان-نودوهشتی، خود امید به امید هم مرده است، نه برای روژین، نه برای نسل جوان، که برای همه‌ی یک کشور، سرتاسر. این الله الله گفتن، حتی شاهد گرفتنِ خدا برای دیدن آشویتس هم نیست. بنابراین این الله الله گفتنِ انفرادی یک زن با صدای پیانو در پس‌زمینه، تنها یک فرم است، کلمه‌ای که از همه‌ی معنای خود تهی شده است و فقط بار ریتمیک ترانه را به دوش می‌کشد. چیزی این وسط مرده است و فقط پوسته‌اش باقی مانده است. قطعه همان قطعه است، معنا اما از زمین تا آسمان فرق می‌کند.—ایلکای
من سال‌هاست به این نتیجه رسیده‌ام که اگر حزب توده و فدائیان اکثریت بخاطر انترناسیونالیسم پرولتری خود را مجری سیاست خارجی شوروی در ایران نمی‌دیدند هرگز به جاده‌صافکن رژیم خمینی تبدیل نمی‌شدند, و اگر سازمانهای چپ مستقل مانند سازمان پیکار آرمان خود را تشکیل حزب پرولتاریا و استقرار دیکتاتوری آن قرار نمی‌دادند, بی‌گمان می‌توانستند با تکیه بر ضرورت آزادی اندیشه و بیان, در کنار جبهه ملی و نهضت آزادی, هم در برابر حزب رستاخیز و ساواک شاه بایستند و هم در برابر حزب‌الهی ها...—مجید نفیسی
رفته‌ام. فرار کرده‌ام. پاشیده‌ام به آسفالت. چرخیده‌ام در تایرهای ساب رفته تاکسی‌هایی که درهاش مثل دهان راننده‌اش هیچ‌وقت بسته نمی‌شود! گریس شده‌ام در دنده‌ای که جا نمی‌رود. نمی‌دانم چاره‌اش گریس باشد و واسگازین! در سوراخ کلید چال شده‌ام و کسی لاشه‌ام را در شیارها چرخانده است. گورم را روی تختم نکنده‌اند اما.—ونوس ترابی
ساقه‌های ترد و سبزِ گل‌های قاصدک را که یکی‌درمیان لابلای علف‌های هرزِ کرت‌های درخت‌های میوه‌ سر برآورده بودند، می‌چیدند و تارهای سفید و نقره‌گونِ عشق را، رخ در رخ درهم تنیده و ته‌مانده‌ی قاصدکِ به جامانده در دست‌شان، مرکز کائنات‌شان می‌شد و هوا را با ساقه‌ای نازک چنان می‌شکافتند تو گویی غرشِ شمشیری‌ست در پهنای آسمان‌شان.—نگارمن
ذات کارتون علیه دیکته هایی است که قدرت بر ما می‌خواند، آن را برای تایید ظلم، تایید سانسور، تایید خشونت و تکصدایی و دیکتاتوری و بدتر از همه علیه قلمی که در دست خود ماست و آزادی که متعلق به همه ماست استفاده نکنیم. چاپ اثر در کاتالوگ، عرضه در نمایشگاه ها و پارک ها با امکانات حکومتی و جوایزی که می دهند ارزش چنین قلم فروشی هایی ندارد. این کارها از ما باقی می مانند و در آینده شرمسارشان خواهیم شد.—مانا نیستانی
آمدم بپرسم، دهانش افتاد به جانم. خونم را دوشید. بی‌جان شدم. دنده در دنده، سنگین و سبک، چراغ سبز و قرمز از مردمکم می‌پاشید به خیابان شب. کسی گردنم را گرفته بود و می‌کشید سمت آشیانه گرگی با بچه‌های گرسنه و آویزان از رحمی که میان پاها و دم مادر در نوسان بودند. کسی باید آن بچه‌های خونی را می‌لیسید. کسی باید پستان دهانشان می‌گذاشت. آنجا فقط من بودم. مادر تمام گرگ‌ها و بره تمام دهان‌ها. شیر می‌دادم و می‌لیسیدم و کسی خونم را بی‌امان می‌دوشید.—ونوس ترابی
از کرولاین یاد گرفته ام خودم باشم و نه هزار شخصیت پیچ در پیچ! که خودم هم نمی دانم کدامشان هستم. اعتماد به نفس ایرانم را دارم پیدا می کنم سرزنده تر و شاداب تر. بی پروا در حرف زدن شده ام آن چه را که هستم دارم نمایش می دهم نه صد ماسک به صورت!—هادی خوجینیان
«غایتِ جهان بی‌معناست». درست‌تر گفته باشم اینکه در پی غایت جهان باشیم، بی‌معناست. زندگی همین‌ست که در آنیم. نمی‌فهمیم دقیقاً چیست تا اینکه مرگ پیش بیاید. مثل ماهی که زمانی، دقیقا می‌فهمد آب چیست که در خشکی افتاده و نفس‌های آخرش را می‌کشد.—ایلکای
دکمه بالای پیراهنش را باز کرد و شیشه را کمی پایین کشید. باد، بوی کاپتان بلکش را پاشید توی صورتم. یادم آمد که چقدر روزهای اول از بوی تند و نت سیگاری این ادکلن بیزار بودم. حالا اما تنم را می‌گیراند. به نت اول و آخرش. انگار که افتاده باشم در آن حفره سیاه روی گلویش و هرچه دست و پا می‌زنم بیشتر فرو می‌روم. مثل حالا که می‌خواستم حرفهایش را باور کنم و همه چیز تمام شود و دوباره بیفتیم در خلسه خواب و بوسه و رخوت و دیوانگی.—ونوس ترابی
معلم [پسرم] یه خانوم مسن رشتی مهربون و صبوری بود که لهجه‌ا‌ی شیرین و غلیظ داشت. منم از همه جا بی‌خبر گفتم حالا موردِ جدی‌ای بود؟ گفت مادر جان، منظورت از جدی چیه؟ دانش‌آموز زنگ که می‌خوره عینهو تیری از چله‌ی کمون در رفته می‌پره هوا روی نیمکتا! بهش بوگو خانم‌جان از نیمکت وسطیا نره که یه وقت از دو طرف پرتاب نشه پایین، بره نیمکتای کنار دیوار، حتی گربه هم این کارو می‌کنه! گفتم اون‌وقت اینا رو تو نامه برام نوشتین؟ گفت پس فکر کردی غزل از حافظ واسه‌ت نوشتم؟!—نگارمن

بیشتر