چنین گفت

بیشتر

با دقت که فکر می‌کنم ناراحت هم نیستم. از دیروز بهتر فهمیدم که چرا این بار خیلی ناراحت نیستم چون این بار می‌دانم که از دستش دادم اما تمام تلاشم را کردم. —بهار
گاهی یک حضور٬ تو را می برد به سال های دور. سال های صبح جمعه های کوهی. گیاهی سر راه آن جمعه ها بود٬ بی رنگ٬ با گل های کز کرده سفید و بنفش و خارهای ریز لامروت که بعد از چیدن تازه حالیت می شد چه پوستی غلِفتی از دست و بالت کنده است. این گیاه خودرو٬ بوی عجیبی داشت...نعنای وحشی به اضافه بوی عصرهای تابستان تفت زده شیراز پشت ارگ کریم خانی! درست شد؟ همین بو!—ونوس ترابی
همون خودِ واقعی باشین و مطمئن بشین اون کسی‌ رو که انتخاب می‌کنین رفیقِ راه‌تون باشه، وگرنه یا راه‌تونو باید عوض کنین یا بالاخره با نفسی تنگ، همراه‌تونو یه‌جایی از این راه جا بذارین و بقیه‌شو تنهایی برین. اینو بدونین که حتی برخورداری از حمایتِ یک قانون سفت و محکم هیچ گره‌ای‌ رو از مشکلات عاطفی یک زن باز نمی‌کنه.—نگارمن
رفتم برایش نوشیدنی بیاورم تا مگر از راه نرم شدن گلو٬ بشود آن اضطراب بی پدر را از تنش شست و برد. آب جوش آماده بود. بسته ای لاغر از نسکافه را جلوی چشمش دراوردم تا گمان نکند در شربت یا چای یا هر زهرماری که دارم آماده می کنم٬ دارویی چیزی می ریزم. چه چاه توالت متعفنی می شود زندگی وقتی همیشه امکان چنین پدرسوختگی میان دو غریبه وجود دارد.—ونوس ترابی
معمولا همه فکر می‌کنند که خیلی آرام هستم. فقط کسانی که مرا خیلی خیلی خوب می‌شناسند می دانند که در دلم چه غوغایی است. چون همیشه لبخند می‌زنم و هیچ گاه نمود بیرونی اضطراب یا عصبانیت را نشان نمی دهم. برای همین است که زیاد بیمار می‌شوم.—بهار
با فیلمهای خارجی سینما شرکت نفت ترس بچگی از غربت رفت پشت هفت کوه سیاه. البت دیار غربت یه جای خیلی ناآشنا و دوری بود که زبون شون را جن هم نمی فهمید. اما اصلا جای بدی نبود که. فیلمها پُر بود از زنهای موطلایی کمر باریک با دامن های کلوش چین دار و ماشین های سواری قد یه کشتی. همه خیابونا از تمیزی برق میزد و مغازه ها جای چراغ توری تابلو چشمکزن رنگ وارنگ داشتن به ئی بزرگی.—محمد حسین زاده
من یک مادرم. خوشحالم که یک مادرم. عاشقِ فرزندانم هستم، ولی‌ پیش از هر چیزِ دیگه من یک زنم. یه شخصیتِ مستقلم. من مادرِ این و اون نیستم. من خودم هستم.—مژگان فرهمند
ژان لوک گدار می گفت برای ساختن یک فیلم ما به یک زن نیاز داریم و یک اسلحه. ما هم برای شکستن ساعِدِ یک مرد، یک لوله پی وی سی با زانویی نیاز داریم و مردی با قوتِ دستی متوسط. البته شرط ضروری اینست که ضربه را تقریبا محکم و دقیقا سرجای درستش بزنی، یعنی مثلا نخورد توی استخوان آرنج؛ بعد وقتی زدی می بینی استخوان مثل ماکارونی خشکی خرد می شود.— مرتضی سلطانی
اولین صیغه عمرم رو رفتم زیر بلیط حاجی. بی شرف٬ جنس شناس بود. رفته بودم بازار واسه دم در یه فرش راهروی کوچیک بگیرم که دیدم نگاش خفتم کرده. نه حرفی نه حدیثی! پول قالی رو گرفت اما نشمرد و گذاشت توی دخل. حتی پا پی نشد شماره منو بخواد. بی حرف٬ با همون تسبیح دور دستای تپل پر مو٬ نمره تلفنش رو نوشت و گذاشت قد قالی توی پلاستیک. شاید می خواست بهم حق انتخاب بده. شایدم اهل لاس زدن و چای و بستنی تعارف کردن و لیسیدن نبود. هرچی بود٬ بهم فرصت فکر و انتخاب و بالا و پایین کردن داد.—ونوس ترابی
دلخوری این افراد که در حباب فضای مجازی شعار و توطئه زندگی میکنن ۳ چیز است؛ مهاجرت, اقتصاد جهانی و طبقه برگزیده. اینها معتقدن که مهاجرین, چه کارگر مکزیکی و چه مهندس کامپیوتر هندی کارها را از آمریکایی ها گرفتن, فرهنگشون را آوردن اینجا و نهایتا رنگ پوست آمریکا را تیره کردن و دارن مفتخوری میکنن. پس باید جلوی مهاجرت را گرفت. بعد از کمی فکر دیدم که مثل اینکه اینها دارن راجع به من و ما صحبت میکنن.—فرامرز
آری برادر من، تا زمانی که در این کشور حیوان آزاری وجود دارد و گربه ها و سگ ها و کلاغ ها و گنجشک ها از آدم‌ها می‌ترسند سخن از دموکراسی یاوه ای بیش نیست. نمی خواهد به مقامات بگویید مدارا کنید و رفتارتان با مردم دموکراتیک باشد. بروید تمرین دموکراسی را از همین مدارا با حیوانات و طبیعت شروع کنید.— محسن رنانی
وقتی سیل، بنیادت را از جا ببرد، اول بر سر و رویت می زنی ولی اگر تا حد نا امیدی همه چیزت را بگیرد ناگهان، خنده جای همه چیز را می گیرد و مجنون وار فقط شادی می ماند. پس تا به اوج نا امیدی نرسیدی از شادی واقعی خبری نیست، می دانی ناامیدی یعنی چه؟ یعنی هیچ انتظاری از فکر و ثروت و ایمان و خدا و بهشت و جهنم و علم و... نداشته باشی که تو را نجات دهد.—هیچنویس
من آن نقطه‌ی پایانم ... چه باک اگر خودکامگان ... خود را جاودان بخوانند. —مجید نفیسی
تارنمای ایرانیان دات کم برای من شباهتِ عجیبی‌ به خانه پدری داشته که تو در آنجا متولد شده ـــ کم کم بزرگ شده و به مدرسه رفته ـــ اخبارِ شادی شنیده و اما شاهدِ غم و غصه نیز بوده ـــ نوجوانی به جوانی‌ رسیده ـــ یواشکی در گوشه‌ای از آنجا اولین دودِ علف را به کام کشیده و با دخترکانِ محل لاسی زده ـــ دیپلم گرفته و از آنجا رفته تا برای خودش دنیای دیگر دست و پا کند، حال این پرسش مطرح است که آیا من و شما می‌‌توانیم خانه‌ی پدری را فراموش کنیم؟—شراب سرخ
من شهادتی را ندیده ام که با لبخند و بدون ترس آمده باشد. جان کندن با شادی را ندیده ام. چطور می شود صورت این جوان را فتوشاپ کرد و لبخندی روی لب سفید و صورت سیاه و کبود خون آلود و چشم های از حدقه درآمده اش گذاشت؟—ونوس ترابی
بیچاره گرگ که فقط برای غذا به گله میزند. —میم نون
حالا چه شد که مانوک تبدیل به ممد شد برمی گردد به بیست و چهار٬‌ پنج سالگی طرف وقتی تازه زن گرفته بود و بچه توی راهی هم داشت اما هنوز محله آدم حسابش نمی کردند و در جمع های مسلمانی خودشان راهش نمی دادند. شده بود که در ماه های محرم٬ رخت سیاه به تن کرده بود و یک زنجیر هم به پر شال شلوارش آویزان می کرد و می زد به دسته های عزاداری اما همچنان به خاطر تبار و اسم فامیل بودارش٬ می شد کوک های سیاه جوالدوز روی گیوه سفید!—ونوس ترابی
سالهاست که به دنبالش هستم، کُلّی‌ کسی‌ را مامور کرده و چه پول‌ها خرج کرده و چه رشوه‌ها دادم بلکه بفهمم او کجاست، اما نیست، پیدایش نمی‌‌کنم، دلم می‌‌خواهد باز او را ببینم، در آغوشش گرفته ـــ دست بوسَش باشم، به زیرِ پایش نشسته و حرف شِنویَش باشم، دلم می‌‌خواهد برایش تعریف کنم که جایَش همیشه در دلم بوده و هیچ وقت فراموشَش نکردم، دلم می‌‌خواهد دخترم را به او نشان داده تا بچه نیز ببیند و بفهمد عشق و احساسِ واقعی چگونه است.—شراب سرخ
در سمنان مردم برایم حرف در می آوردند اگر می ماندم. تازه طلاق گرفته بودم و در سی و چند سالگی٬ به جای آنکه برای شوهر حیف نانم پوست رج بزنم و لایه بترکانم و بچه ای آن ته توه های تنم مثل قارچ بزند بیرون٬ از سر ناچاری دارم برای کس دیگری تولید مثل می کنم و می شوم مادر اجاره ای. می ماندم واویلا می شد. چشم مردم را که نمی شود بست. دهان هم که شده تنها تفریحشان. —ونوس ترابی
حس میکنم بین دو دنیا موندم، ازون ور مثل خیلی از دختران شیفته و واله ی دخترانگی نیستم، عاشق رنگ صورتی و دامن چین چینی و ناخن های مانیکور شده و مفهموم معصومیت و ظرافتی که جامعه از دختران انتظار داره و البته خیلی از دختران هم به سمتش میرن و دخترانگی رو توی لوس بودن و لوس پروروندن خودشون میبینن.—ایلکای

بیشتر