چنین گفت

بیشتر

آقای آفاق چه می‌دانست که پدرش هم روزی به دنبال همان گنج گشته ولی آنرا نیافته، از این روست که حکم صادر می‌کند که گشته‌ایم ما، نگرد! حال آنکه آقای آفاق، آن را که یافت می‌نمی‌شد، آنش آرزو بود.—شهیره شریف
هنگامی که سعی کردم دریچه را باز کنم، او تلاش کرد با زور ـــ جلوی من را گرفته و با عصبانیت داد زد که؛ لعنتی، هر دو خواهیم مُرد، من واقعاً نمی خواستم کاری را که کردم انجام دهم، اما حالا فکر می کنم این کار درستی بود، ایوان را خفه کردم، وقت آن بود که آنچه را که بیشتر از همه می خواهم ـــ انجام دهم، تنها چیزی که بینِ من و کیهان قرار داشت ـــ یک دریچه‌ی معمولی سفینه است، می‌ دانم، یک روز نامِ من را همه با افتخار یاد کرده و در تاریخ ماندگار خواهم شد. —شمیران زاده
سفید گونه بود با قامتی بلند و چشمانی نافذ برنگ عسلی مخلوط با سبز روشن. بی تردید نگاه بسیاری را بدنبال خود میکشید. بسیار مهربان بود وهمراه. از خانواده اش گرفته تا خویشان و مردم محل زندگیش. بسیار دست و دلباز وحامی تمام مظلومان, تنها جدالش با حکومت گرایان ظالم بود و ثروتمندانی که بدنبال قدرت, تکیه برحکومت مداران داشتند. —مسعوده خلیلی
... احساس می‌‌کنم مفیستوفل نماینده‌ی یک موجودِ افسرده است ـــ اینجا است که در طولِ داستان (نویسنده فرقی‌ نمی‌‌کند) از کوچکترین خوشی لذتی نبرده و از شادی کردن اطلاعی ندارد، حتی رایحه‌ی عطرِ زنانه و یا شیرینی‌‌های دارچین دار (دارو های قدیمی‌ برای رفع افسردگی) او را آزار می‌‌دهند، کسی‌ چگونگی خوشبخت بودن را به وی نشان نداده ـــ با عشق و عاشقی غریبه و در دوستی‌ بی‌ وفایی ـــ پیشه کرده و راحت‌ترین راه در زندگی‌ او این بوده که به خدمتِ شیطان درآید.—شراب سرخ
پشت در حیاطِ ورودی یه اعلامیه‌ی فوت بود. کریم مرده بود! و سهمش توی دنیا همین بود که عکس‌شو بزنن پشت در خونه‌ی بچگیش. عکسش چروک بود و تکیده. لابد هیچ‌کس نفهمید که در تموم این سال‌ها کریم چرا موند توی اون محل و هیچ‌کس هم نفهمید که در پسِ خاطره‌های از یاد رفته‌ی کریم، کدام جنگل، کدام مرتع و یا کدام پرچین در کجای ده به خواب رفته بود. کریم، گم‌شده‌های زندگی‌شو متر کرد، با فاصله‌ای طولانی، از زادگاهش تا میدانِ بهارستان.—نگارمن
می‌خواستی جنازه شوی که خاک مادری‌ات پروارتر بود. دست‌کم یک گور آبرومند برایت دست و پا می‌کردند. در بیابان، باید بزم لاشخور و جک و جانور می‌شدی. در کراچی هم، تکه‌تکه‌ات بعد از نفله شدن، مشتری خودش را داشت. در دهان یوز هم باید با چشم باز رفت. مردن با چشمان بسته در بیابان یا وسط قاچاقچیان اعضای بدن که شرفی ندارد. پای جوخه اعدام تیرباران شوی بهتر است. — ونوس ترابی
پس لرزه های ۲۰۱۰ هائیتی‌ که ما دیر رسیده و هنوز افرادِ سالم به زیرِ آوار پیدا کرده و دارو نبود، بچه‌ها از یک عفونتِ ساده جان سپرده و زنانِ باردار سقطِ جنین می‌‌کردند ـــ بس که چیزی برای خوردن نداشته و هر روز صبح مُرده‌هایشان از آلونک‌ها به بیرون گذاشته و من دیگر از آنجا ضدِ افسوس خوری شده و گفتم وای اَسفا که خدایا این‌ها گرسنه و مریضند و تو هیچ نمی کنی‌؟ تو هیچ نمی گویی؟ به مرگ عادت می کنی‌، به بویَش، به ظاهرَش، به رفتار‌َش ـــ تو خو می‌‌گیری.—شراب سرخ
یکی از راه‌های خلاصی از حالت نشئگی امید، به موقع نا امید شدن است. موضوع انتظار که عوض شود، موضوع امید هم عوض می‌شود. قبولِ این که نهال خشکیده، باید از خاک بیرونش کشید و یکی دیگر کاشت. گاهی جایی هم برای اصلاح نیست باید موضوع کاملاً عوض شود، فقط توانی می‌خواهد تا جلوی وسوسه‌ی امید ایستاد وگرنه در خیال، نهالِ درخت رشد می‌کند، میوه می‌دهد ولی در واقعیت فرد امیدوار بدون سایه و ثمره‌ای می‌ماند.—ایلکای
به این ترتیب مردمان ایران با تحریم بی سابقه خود، بدون شرکت در انتصابات، برای اولین بار در تاریخ حکومت اسلامی پیروزمند واقعی انتخابات شدند.—شکوه میرزادگی
عدم حضور در انتخابات به معنای فاصله گرفتن از جمهوری اسلامی است.—خامنه‌ای
ارتباطی غیرفیزیکی، ارتباط اینترنتی، تجمعی از حفره‌هاست. چیزی به عنوانِ ما ساخته نمی‌شود. از جمعِ دو حفره با هم، تنها، خالیِ بزرگ‌تر و حفره‌ای بزرگ‌تر تشکیل می‌شود.—ایلکای
حالیت نیست. مردی که رد دستهایش رو صورتت بماند، آینه خانه‌اش، دشمنش می‌شود. آن رد سرخ بر صورت گردم. رد تمام شدن عشق به شوهر بود و دروازه‌ رهایی برای فریاد. برای اعتراف. برای عبور. برای شاعری. و برای بوییدن دست مرد دیگری که بوی شرجی می‌داد و موسیقی و شعر و خطوط گوشه چشمش، سخت مهربان بود.—ونوس ترابی
حقیقت این است که من نمی‌خواهم برای تنم به او جواب بدهم.—ونوس ترابی
وقتی دشنه روی حنجره‌ی اسماعیل است، وقتی داس دور گردنِ رومیناست، پدر تعارف را کنار می‌گذارد و اعتراف می‌کند که نه نماینده‌ی خداوند، که مولّدِ اوست: یک سبقت. پدر خداوند و اخلاق را در یک آن می‌سازد و انجام می‌دهد. کسی جلوی او را نخواهد گرفت. پدر با تیغ توی دستش می‌خواهد بعد از به وجود آوردن فرزند و داشتن او -با قالب‌گیری او در لغتِ ناموس- این بار با حرکت آخر یعنی کشتنش پازل را تکمیل کند. خلق کرده، نگه داشته، حالا از بین می‌برد: تجربه‌ی کاملِ خداوارگی.—ایلکای
خیلی از اقربای مردگان کرونائی از ترس واگیر دار بودن بیماری اصلا بهشت زهرا نمی آیند. مرده شوران گوشواره و حلقه و حتی دندون طلای مرده ها را در میارند و یا با سیمچین و انبر می برند. بعد رئیسشون دم غروبی قبل از اذان مغرب بینشون تقسیم میکنه. درآمد خوبی دارند.—سیروس مرادی
رفتم بازارشهرداری و نزدیک شدن زیباترین ماه سال، اردیبهشت رو با خریدن چند تا سبزی کوهی و گل نسترن و گل سرخ واسه خودم جشن گرفتم. من خیلی اهل چایی نیستم ولی چایی با عطر گل سرخ یا هل و یا بهار نارنج رو دوست دارم. گل های سرخ رو ریختیم روی یه سفره تو آشپزخونه که خشک بشن. نسترن ها رو هم! بوی گل سرخ تموم خونه رو پر کرد.—مژگان فرهمند
نیاز جنسی و تنش‌ها و فشارهاش نمی‌تواند علت تجاوز باشد. همه‌ی آدم‌ها این فشارها را تحمل می‌کنند. یک‌عده خودارضایی می‌کنند، یک‌عده رابطه‌ی جنسی متمرکز یا پراکنده دارند، اما چرا کسی برای رفع این تنش دست به تجاوز می‌زند؟ مسئله مسئله‌ی برون‌ریزی مخرب «قدرت» و «توانش» است. بازگذاشتن جلوی سیلِ توانستن.—ایلکای
مولانا متعلق به کسی نیست. مولانا بسیار بزرگ تر از اینه که متعلق به مرزی باشه. این افتخار ما هست و همیشه خواهد بود که او به زبان فارسی شعر گفته. ولی مولانا متعلق به همه ی مردمانی ست که میخوننش، تلاش میکنن بفهمنش و دوستش دارن.—مژگان فرهمند
در جامعه‌ای که اخلاقِ سوداگری به نظام مسلط ارزشی تبدیل شده، خوانش ارتجاعی از هنجارهای اجتماعی از تریبون‌های رسمی آن تبلیغ می‌شود، جامعه‌ای که اندیشمندان‌ش یا قلم بر زمین گذاشته‌اند یا در زندان‌اند یا در تلویزیون مسخره می‌شوند، رشد چنین وحشتی عجیب نیست؛ تعجب‌کردن از آن عجیب است. همین است که پدر بابک برای آن‌که از شدت جنایت خود بکاهد می‌گوید: دختر به خانه می‌آورد و با آن‌ها رابطه جنسی داشت! چون او امیدوار است سنت‌های جامعه او را در محکمه افکار عمومی نجات دهد.—کاوه راد وکیل دادگستری
آزادی تمام می‌شود. تیغ‌ها پایین می‌آیند. گوساله با روحِ غافل‌گیرش تکه‌تکه می‌شود. دست‌هایی که در قفس را باز کرده بودند، دست‌های چرب، انگشت‌های خونی، تکه‌ها را تقسیم می‌کنند. از تکه‌های آویخته‌ی گوساله، از سرِ چنگک خون می‌چکد. گوساله‌های دیگر در سکوت، ایستاده، نشسته، در مستطیل‌های فلزی، می‌جوند. منتظرِ چیزی نیستند. هر بار، دستِ مهربان سلاخ، با انگشت‌هایی که به طرفِ آزادی اشاره می‌کنند، در را باز می‌کند. گوساله‌ی بعدی. گوساله‌ی آزادِ امیدوار.—ایلکای

بیشتر