آئین بابی خود را نقطه پایان اسلام می دانست و باب با ادعای مهدویت به خود این اجازه را داده بود که احکام و سنن اسلام را نسخ نماید. باب قطع اعضای بدن را نهی نمود، برده داری و برده فروشی را ممنوع کرد، حکم نجاست را از پیروان سایر ادیان برداشت، تنبیه بدنی را ممنوع کرد، سختگیری و تنبیه کودکان را نهی نمود، تهیه بیش از یک غذا برای نهار و یا شام را اصراف و حرام دانست، بر منبر رفتن را ممنوع کرد و خوردن سیر و پیاز خام را حرام کرد. دیگر بابی برجسته طاهره قره العین کشف حجاب نمود و با حمایت باب قانون حجاب را ملغی اعلام نمود. باب قوانین نابخردانه ای نیز داشت مانند نابودی هر کتاب بجز آثار او و یا پاک نمودن پنج نقطه از غیر بابیان پس از قدرت گرفتن شریعت وی مانند آنچه مسلمانان در مکه و مدینه میکنند و حکم به جهاد که حاوی خشونت بود (1). با این حال به نظر میرسد که آنچه پیروان وی را به فداکاری و جانفشانی وا میداشت نه نهی برده داری و قطع اعضای بدن و یا برداشتن زنجیر حجاب از پای زنان بلکه جهاد در لشکر امام زمان بود. بیش از سیصد سال شیعه گری افراطی و ترویج حدیثهای جعلی و خرافات شیعه کار خویش را کرده بود و پس از مصیبتهائی که به ایران وارد آمده بود مانند شکست از روسیه، کشتار مردم کربلا که عموماَ ایرانی بودند به دست حکومت عثمانی و فلاکتی که مردم ایران بدان گرفتار آمده بودند اینها در پی امام زمان بودند و در همه چیز نشانه های ظهور را می دیدند. برای مثال به این نوشته از آقا میر ابوطالب الحسینی که خود در جنگ قلعه شیخ طبرسی حضور داشته توجه کنید (مرجع 2):

"چه گویم در وصف آن مظلومان که از بدیع اول الی یومنا هذا، ظلم و ستمی که اصحاب قلعه متحمل گشتند تاریخ نشان نمی دهد اگر آیاتی که در قرآن مذکور است خداوند به موسی ع داده بود از قبیل دم و قمل و ضفاد و خون گریستن آسمان بعد از شهادت امام حسین (ع) در زمین کربلا حقیر تمام رامشاهده کردم.

اوقاتی که در لاهیجان بودم خاک سرخی شب ها بر سفال ها می بارید که سابقه نداشت. مردم گمان می کردند خاک سرخ از کوه های عراق است از وزش باد به این صفحات می آورد. حقیر خواستم از روی یکی از سفال ها پاک کنم ممکن نشد و نیز ملخ را دیدم که روی هوا را چنان فرا گرفت که روز چون شب ظلمانی تاریک شد و هر کجا به زمین فرو نشست اوراق و اشجار و گیاه را نابود کردند و صدای آن ها در حین پرواز چون رعد و برق بود، ستاره گیسو دار را که نوزده دنباله داشت مدتی در وسط سماء طرف مغرب و صبح طرف غربی بحری غروب میکرد و قرص آفتاب صبح سرخ بی نور طلوع می کرد و غروب چون آتش سوزنده می سوزانید و رنگ او به رنگ شعله آتش سرخ رنگ بود.

این گونه علامات را ما لا نهایه مشاهده کردم بیست وهفتم رمضان در لاهیجان هوا تیره وتار به طوری شد که گمان شب کردند حاجی ملا محمد امام جمعه آمد به مسجد حقیر حاضر بودم نماز مغرب وعشاء را اداء کرد و اکثر خلق افطار نمودند. تگرگ به اندازه تخم مرغ کوچک تر و از تخم کبوتر بزرگ تر باریدن گرفت. آن چه آدم و گاو و گوسفند که در صحرا بودند پناه به درختان جنگل بردند و بسیاری از حیوانات را تلف نمود و سفال ها را خورد می کرد. حقیر در مدرسه اکبریه حجره داشتم که بر حسب حکم امام جمعه تدریس مقدمات مشغول بودم تگرگی بر سفالی فرود آمده آن را شکست و جستن کرده بر سر فقیر آمد با این که عمامه بزرگی بر سر داشتم مدت یک ماه جای آن ورم کرده از شدت درد آرام نداشتم. کذا میرزا احمد نام خوش سیما در غایت حسن و کمال و ورع و تقوی نزد حقیر مقدمات می خواند و به نماز شب عادت داشت. زنان و دختران زیاد طالب او بودند خوفا لله شب بیست وششم ماه رمضان در حمام عورت خود را با تیغ دلاکی برید که مبادا مرتکب عمل فاحشی بشود. مانند جوان بنی هاشم زمان رسول الله ص عورت خود برید غرض آن که آن چه در احادیث وارد است که در زمان رسول الله و بعد حادث شده در این ظهور حادث گردید."

اکثر پیروان اولیه باب از معممین و طبقه روحانی بودند و با تفاسیر قرآن و استناد به احادیث من در آوردی شیعه به او ایمان آوردند. در واقع باقی مردم چیزی از این بحثهای فقهی نمی فهمیدند اما هر گاه پیشنماز و یا مجتهدی به باب ایمان می آورد گروهی از مقلدین او نیز به تبعیت از او پیرو باب می شدند. حال مردمی با چنین اعتقادات شیعی میدیدند که آنچه علمای آنها در کتابهای شیعه وعده داده بودند به وقوع پیوسته و سید علی با لشکری از سوی خراسان بپا خواسته و علم سیاه بر افراشته و طلیعه دار امام زمان شده است (2) .

چنان که گفتیم ملا حسین با لشکری از خراسان به سوی مازندران رفت. در راه به هر جائی که وارد میشدند ملا حسین به تبلیغ امر جدید می پرداخت و در هر نقطه چند نفری به آنها می پیوستند. در قریه میامی سی نفر به لشکر او پیوستند. در همین اوقات محمد شاه دار فانی را وداع گفت و ولیعهد او ناصرالدین شاه با کمک امیر کبیر به تخت نشست.

ابتدا اردشیر میرزا حاکم مازندران سعی در سرکوبی پیروان باب نمود. بواسطه عدم موفقیت به پایتخت مراجعه نموده و امیر زاده خانلر میرزا در اواخر ماه رمضان ۱۲۶۴ هجری قمری بجای وی انتخاب و به مازندران وارد می‌شود. وی نیز به جهت شورشها و مبارزات پی در پی امکان تحرک نیافته با دریافت خبر مرگ محمد شاه به دارالخلافه مراجعت می‌نماید. این شورشها نتیجه تبلیغات و آگاهی‌های بابیان پس از کنفرانس بدشت و پراکنده شدنشان در سطح مازندران است. رضا قلی خان هدایت تعداد یاران ملا حسین را هشتصد نفر ذکر میکند (مرجع 3).

زمانی که خبر نزدیک شدن باب الباب و لشکرش به بارفروش به گوش سعید العلما مجتهد بزرگ آن شهر رسید بر آشفت و اعلان نمود که مردم در مسجد حاضر شوند و عمامه خویش را زمین زد و فریاد وا دینا و وا اسلاما سر داد و به مردم گفت که اگر پای اینها به این شهر برسد همۀ شما را خواهند کشت و بر شما واجب است که شمشیر بگیرید و آنها را نابود کنید. لازم به ذکر است که باب الباب در سفر پیشین خویش به بارفروش به امر قدوس به حجره درس سعید العلما رفته و وی را تحقیر نموده بود و سابقه عداوتی بین آنها وجود داشت.

صبح روز بعد جمع بزرگی از مردم بارفروش به قصد نابودی دشمنان اسلام از شهر خارج شدند و در یک فرسنگی بارفروش با لشکر ملاحسین مصادف گشتند. ملاحسین از دستور حمله خودداری نمود و مردم بارفروش به سوی لشکر بابیان تیراندازی نموده و شش نفر را کشتند. نفر هفتم سیدی بود یزدی و با کشته شدن او ملا حسین دستور به دفاع داده و شمشیر کشید و به میان دشمنان تاخت و شخصی که سید یزدی را کشته بود تعقیب کرد. آن شخص فرار نموده و در پشت درختی پنهان شد تا تفنگ خویش را دوباره آماده سازد و ملا حسین به او حمله کرد و با یک ضرب شمشیر تنه درخت و لوله تفنگ و آن شخص را هر یک دو پاره کرد (3) . با هجوم لشکر بابیان مردم بارفروش پا به فرار گذاشتند و ملا حسین برخی دیگر راکشته و از میان صف آنان گذشته و وارد بارفروش گشت و به طرف منزل سعید العلما تاخت و دور منزل او گشته و فریاد زد که ای پست ترسو که مردم را به جهاد فرستاده ای چرا خودت قایم شده ای؟

اصحاب ملاحسین نیز به بارفروش وارد شدند و فریاد یا صاحب الزمان بر آوردند. مردم بارفروش از ملا حسین امان خواستند و او به آنها امان داده و با لشکرش وارد کاروانسرای سبزه میدان شد. هنگام غروب جوانی را روی پشت بام فرستادند تا اذان بگوید و مردم او را با گلوله زده و کشتند. شخص دیگری را فرستادند که او نیز کشته شد. شخص سوم نیز قبل از اتمام اذان کشته شد. ملا حسین دستور داد که در کاروانسرا را باز کنند و جزای این افراد را بدهند و خود نیز بر اسب سوار شده وبا شمشیر به عده بسیاری که در میدان جمع شده بودند حمله کرد و عده ای از آن مردم کشته شدند و بقیه فرار کردند. پس از آن اعیان و بزرگان شهر نزد ملا حسین آمده و امان می طلبند و از او خواهش میکنند که صبح روز بعد به آمل برود چرا که شهر دچار اظطراب عظیمی شده است. پس از آن عباسقلی خان لاریجانی و حاجی مصطفی خان میر پنج قرآنی بیرون آورده و قسم می خورند که قصد سوئی ندارند و صبح روز بعد خسرو قادیکلائی را با صد نفر سوار میفرستند تا آنها را محافظت نموده و به شیرگاه برساند.

همان شب سعید العلما خسرو را نزد خویش خواند و گفت که این افراد دشمن اسلام هستند و وی باید فرصت مناسبی یافته و همۀ آنها را بکشد و همۀ مال آنها بر او حلال است و خسرو این قول را پذیرفت. صبح روز بعد خسرو پس از این که به سرکردگان قول داد که از بابیان محافظت خواهد کرد با آنها به راه افتاد. چند نفر از سواران خسرو از جلو، باب الباب و خسرو از پی آنان و بابیان از پشت و سواران مسلح از دو سو می رفتند. خسرو خیال داشت آنها را به قادیکلا برده و قتل عام کند. آنها را از راه جنگل برده و در جنگل عده ای از بابیان کشته شدند (4). چون باب الباب از این موضوع آگاه شد از اسب پیاده شد و گفت چگونه است که ظهر گذشته و ما هنوز به شیرگاه نرسیده ایم؟ اختلاف در میگیرد و یکی از اصحاب ملا حسین به نام میرزا محمد تقی خسرو را میکشد. بقیه اصحاب با فریاد یا صاحب الزمان به سواران خسرو حمله میکنند و همۀ آن سواران به قتل میرسند (5).  سپس بابیان به حرکت در آمدند و پس از قدری به مقبرۀ شیخ طبرسی رسیدند و در همانجا ساکن شدند. هنگام غروب دسته ای سوار دور مقبره را احاطه نموده و فریاد زدند که ما اهل قادیکلا هستیم و برای خونخواهی خسرو آمده ایم و تا همۀ شما را از دم شمشیر نگذرانیم نمی رویم. بابیان نیز شمشیرها را کشیده و با فریاد یا صاحب الزمان به آنها حمله کردند. سواران فرار نموده و اصحاب از پی آنان بودند تا همه را قتل عام کنند و در این حال به قریه ای رسیدند و فکر کردند که آنجا قادیکلا است و مردم آن از جلوی بابیان گریختند و در این بین مادر نظرخان که صاحب قریه بود کشته شد. صدای شیون زنها بر آمد که چرا ما را میکشید؟ ما که با قادیکلائی ها همدست نیستیم و میرزا محمد تقی که سرکرده لشکر بابیان بود فهمید که اشتباهی گرفته اند و آنجا قادیکلا نیست و از مردم معذرت خواهی نمود. پس از آن بابیان مقبره شیخ طبرسی را تبدیل به قلعه ای محکم نمودند.

در مدت ساخت قلعه چندیدن بار افرادی از دهات مجاور به تحریک سعید العلما به بابیان حمله میکنند که هر بار شکست خورده و فرار میکنند. پس از اتمام قلعه میرزا حسینعلی بهاءالله نیز بدانجا رفته و از اصحاب دیدن می کند و پیشنهاد میکند که قدوس را نیز از حبس نجات داده به آنجا بیاورند و سپس خود به تهران میرود تا باز به قلعه باز گردد. زمانی که بهاءالله به همراهی میرزا یحی صبح ازل و عده ای دیگر عازم قلعه بود در راه دستگیر میشوند و موفق نمی شوند که خود را به قلعه برسانند.  ملا حسین در پی پیشنهاد بهاءالله، ملا مهدی خوئی را با شش نفر به ساری فرستاد تا قدوس را از حبس در منزل میرزا محمد تقی آزاد نمایند و آنها نیز او را آزاد کرده با خود به قلعه بردند. در این زمان تعداد ساکنین قلعه سیصد و سیزده نفر بود. سعید العلما که از این جریانات آشفته شده بود نامه ای به ناصرالدین شاه نوشت و اظهار کرد که اجتماع بابیان در قلعه سلطنت وی را تهدید میکند و باید آنها را محو نمود. ناصرالدین شاه که تازه به تخت نشسته بود رفع مشکل را به روسای لشکر مازندران واگذار نمود و حاجی مصطفی خان ترکمان به شاه عرض کرد که من خودم در مازندان بوده ام و اینها یک مشت از اهل علم و طلاب هستند و یک دسته سرباز می تواند آنها را نابود کند. فرمانی مرقوم بفرمائید به اسم برادرم عبدالله خان ترکمان تا برود و آتش این فتنه را خاموش کند. ناصرالدین شاه این نظر را پسندید و فرمانی به عبدالله خان نوشت که قضیه را فیصله دهد. عبدالله خان نیز لشکری  فراهم آورد و قلعه را محاصره کرد (6). راه آذوقه و آب را که از چاهی بیرون قلعه می آوردند بر ساکنان قلعه بست و دستور داد هر کس که از قلعه خارج شد با تیر بزنند. اصحاب دچار بی آبی شده بودند که باران شدیدی بارید و شب پس از آن نیز برف سنگینی آمد. برف و باران صدماتی به سنگر عبدالله خان زد و قدری از آذوقه آنها را نیز از بین برد. صبح روز بعد قدوس و ملاحسین و چند نفر دیگر بر اسب و بقیه اصحاب پیاده از قلعه خارج شده و با فریاد یا صاحب الزمان به لشکر عبدالله خان حمله کردند. بابیان در مدت کوتاهی پیروز شدند و عبدالله خان ترکمان و دو نفر از روسای لشکرش حبیب الله افغانی و نورالله خان افغان و چهار صد و سی نفر از لشکرش به قتل رسیدند. پس از این جنگ بابیان دور قلعه خندقی حفر کردند.

حفر خندق پایان یافته بود که مهدیقلی میرزا با لشکری به سوی قلعه آمد. اول درشیرگاه اردو زد و بعد از چند روز به قلعه وسکس آمد. لشکر در سه صف پیاده و چندین صف سواره بر روی تپه ای مشرف به قلعه قرار گرفت و از همانجا شروع به تیرباران قلعه کردند. بابیان شبانه از قلعه بیرون آمده به سوی وسکس روانه شدند و به دشمن شبیخون زدند و به محلی که شاهزاده در آن قرار داشت هجوم بردند. شاهزاده که جان خویش را در خطر میدید از پنجره عقب اتاق خود را بیرون انداخت و فرار کرد. لشکر نیز چون او را دیدند که فرار میکند پا به فرار گذاشتند. اصحاب زندانی که در قلعه وسکس بود شکستند و زندانیان را آزاد نمودند و از جمله آنها ملا یوسف اردبیلی (یکی از حروف حی) بود که در راه دستگیر شده بود. صبح همان روز بابیان در همان نواحی وسکس از دو طرف مورد حمله قرار گرفتند و به دفاع پرداخته و قادر شدند که آن لشکر را متفرق ساخته پیروز شوند.

مهدیقلی میرزا برای بار دوم لشکری فراهم آورد و عباسقلی خان لاریجانی و سلیمان خان افشار نیز با نیروهای خویش به وی پیوستند. مقابل قلعه اردو زدند و هفت سنگر به منزله خطوط دفاعی تعبیه نمودند که اصحاب باید برای رسیدن به قلب لشکر از آن خطوط دفاعی میگذشتند. راه آذوقه و آب را بر قلعه بستند و اصحاب در میان قلعه چاه زدند. بعد از مدتی که عرصه بر بابیان تنگ میشود یک سحرگاه باب الباب و چند صد نفر بابی از قلعه خارج شده و با فریاد یا صاحب الزمان به دشمنان حمله میکنند. سنگر اول تحت رهبری زکریای قادیکلائی پسر عموی خسرو بود که کشته شد و سنگرش در هم شکست. اصحاب دیگر سنگرها را نیز در هم میشکنند و از میان باران گلوله گذشته به سوی قلب سپاه میروند. عباسقلی خان به بالای درختی میرود و خود را پنهان میسازد. ملا حسین سواره پیش میرفت و ناگهان پای اسبش به ریسمان یکی از چادرها پیچید. تلاش میکند که اسب را برهاند که مورد اصابت گلوله عباسقلی خان قرار میگیرد که نمی داند چه کسی را کشته است. از اسب پائین آمده و به زمین می افتد و دو نفر از اصحاب جوان خراسانی او را برداشته به قلعه میبرند و او در قلعه در سن سی و شش سالگی در میگذرد (7). ملا حسین را در قسمت جنوبی ضریح شیخ طبرسی به خاک سپردند. سی و شش تن دیگر را که کشته شده بودند در یک قبر در قسمت شمالی ضریح دفن نمودند. در آن زمان تقریباَ چهار ماه از اقامت آنان در قلعه گذشته بود و در این مدت بسیاری از بابیان به مازندران می رفتند تا به قلعه رفته و در جهاد شرکت کنند.

اسفند آن سال شدت سرما به اندازه ای بود که مجبور شدند حمله به قلعه را متوقف سازند اما محاصره همچنان ادامه داشت. کمبود آذوقه محصوران قلعه را به مشکلات زیادی دچار کرده بود و از گوشت اسب و علف جوشانده تغذیه میکردند. ده روز مانده به نوروز عباسقلیخان از مرگ ملا حسین آگاه شد و با دو لشکر پیاده و سواره به قلعه حمله کرد. قدوس به میرزا محمد باقر دستور داد که با عده ای به آنها حمله نموده به دفاع بپردازد. میرزا محمد باقر و گروهی از سواران بیرون تاختند و این بار نیز دشمنان را پراکنده و پریشان کردند. عباسقلی خان فرار کرد و به شتاب نزد مهدیقلی میرزا رفت و شکست خویش را به عرض رساند. مهدیقلی میرزا نامه ای به تهران فرستاد و تقاضا کرد که تجهیزات جنگی و اراده های توپ و سایر لوازم را از تهران بدون تاخیر برایش بفرستند.

چند روز پس از نوروز شاهزاده مهدیقلی میرزا با لشکری مجهز نزدیک قلعه فرود آمد و سلیمان خان افشار و عباسقلی خان لاریجانی و جعفر قلی خان با عده و تجهیزات خویش به وی پیوستند. استحکامات جنگی را در مجاورت قلعه مهیا ساختند و رئیس لشکر به توپچی ها فرمان داد که قلعه را به توپ ببندند. چون نتیجه مطلوب حاصل نشد جعفر قلی خان دستور داد که برجی بسازند و توپی را بر روی برج گذاشته وسط قلعه را هدف گلوله توپ میساخت. به دستور قدوس گروهی از بابیان به سر کردگی میرزا محمد باقر از قلعه بیرون تاخته و جعفر قلی خان و سی نفر از اصحابش را کشتند و برج را خراب نموده و توپ را به زمین انداختند.

پس از آن نیز در انبار مهمات لشکر شاهزاده انفجار و آتش سوزی شد و عدۀ زیادی از سربازان کشته شدند که احتمالاَ از سوی بابیان صورت گرفته است. این پیش آمد باعث گشت که برای یک ماه حمله ای به قلعه صورت نگیرد.

مراجع دیگر در مورد واقعه مازندران می نویسند: در اکتبر ۱۸۴۸ ارتش شاه برای سرکوبی بابیان از تهران به مازندران گسیل گردید (تقریباً ۲ هزار نفر)، این نیرو ها از بابی‌ها شکست خورد. نیروهای تازه نفسی در حدود ۷۰۰۰ تن از تهران به سوی قلعه شیخ طبرسی فرستاده شدومحاصره دژ بابی‌ها آغاز گردید. روحانیون علیه بابی‌ها فتوای (جهاد) دادنداما ارتش شاه نیز کامیابی بدست نیاورد. سرانجام ارتباط ایشان با روستاهای پیرامون بریده شد. با این حال باز هم یورش بابی‌ها ادامه داشت. در دهم ربیع‌الاول سال ۱۲۶۶، یورش شبانهٔ آنان نیروهای مسلح را وادار به هزیمت کردند. در این شب با بشکه‌های نفت مکان استقرار لشکریان را به آتش کشیدندو بسیاری از جمله دو تن از فرماندهان لشکر را بقتل رساندند (مرجع 4).

 در قلعه چیزی نمانده بود و اصحاب با جوشاندن علف خشک و چرم زینها سد جوع مینمودند. میر ابوطالب در این مورد مینویسد (مرجع 2):

"در هیچ عصر و زمان بر مظاهر حق و اصحابش این گونه ظلم وستم وارد نیاورده اند. مدت شش ماه بل متجاوز از هر قبیل ظلم ستم وارد آمد، در بیست و چهار ساعت شبانه روز آسوده نبودیم خصوص در اواخر از گرسنگی در منازل افتاده هر صبح و شام صدای شیپور اردو بلند می شد، اصحاب به گمان این که یورش خواهند آورد می خواستیم حرکت نماییم، محض این که سر راست می کردیم، چشم ها تاریک می شد، چند دقیقه مکث می کردیم بعد می نشستیم باز نیم خیز شده سر د وار و چشم تار می شد، باز قدری مکث کرده، راست می ایستادیم. پس از قدری مکث به راه افتاده به همه کار توانا می شدیم."

در تمام این مدت قدوس به نوشتن تفسیر صاد الصمد مشغول بود و میرزا محمد باقر هر صبح و شام افراد را جمع میکرد و تفسیر صاد را برای آنها می خواند و به استقامت آنان افزوده میگشت. هر گاه ضعف بر آنان مستولی میشد قدوس آنها را گرد آورده و با بیانات خویش به پایداری آنان و حذف اندوهشان میکوشید.

پس از گذشت بیش از یک ماه دوباره قلعه هدف گلوله های توپ شد و صفهای پیاده و سواره برای تسخیر آن حمله کردند. بابیان نیز بیرون تاخته به آنها حمله نمودند و این بار نیز لشکر دشمن را در هم شکستند. برای چند روزی حمله ای به قلعه صورت نگرفت و سپس شاهزاده پیامی فرستاد که هر کس از قلعه خارج شود آسیبی نخواهد دید و خرج راه نیز دریافت خواهد کرد. عصر آن روز سید میرزا حسین قمی و نوکرش از قلعه بیرون رفتند. روز دوم رسول بهمنیری و چند نفر دیگر از قلعه بیرون رفتند. نبیل می نویسد که این افراد پس از خروج از قلعه به دستور عباسقلی خان لاریجانی کشته شدند.

چند روز بعد شاهزاده پیام داد که دو نفر را بفرستید تا با آنها مذاکره کنیم. قدوس ملا یوسف اردبیلی و سید رضای خراسانی را برای مذاکرات نزد شاهزاده فرستاد. شاهزاده مهدیقلی میرزا در آن مذاکرات قرآنی را مهر کرد و قسم یاد نمود که آسیبی به کسی نخواهد رسید. طرفین به توافق رسیدند و قدوس نیز آن توافق را پذیرفت. روز بعد قدوس عمامه سبزی که باب برایش فرستاده بود بر سر گذاشت و با بیش از دویست نفر از یارانش از قلعه خارج شدند و به مکانی که برایشان تدارک دیده شده بود رفتند. خیمه ای در وسط برای قدوس زده بودند و دیگر اصحاب گرد آن جا داشتند. صبح روز بعد شاهزاده کسی را فرستاد و میرزا محمد باقر را طلب کرد. میرزا محمد باقر پس از مذاکره با شاهزاده پیش قدوس برمیگردد و گذارش میدهد که شاهزاده می خواهد اصحاب را به جای سنگسر به فیروز کوه بفرستد اما به نظر وی قلب و زبانش یکی نیست. پس از آن شاهزاده قدوس و عده ای دیگر را به لشکرگاه احضار نمود و آنها را به خیمه فراشباشی بردند. سپس از ملا یوسف اردبیلی خواستند که به دروغ به اصحاب بگوید که قدوس فرمان داده اسلحه ها را ریخته و به اردوگاه بیایند و چون امتناع نمود کشته شد. پس از مدتی بعضی از نوکرهای شاهزاده نزد باقی اصحاب رفتند و از طرف قدوس پیغام دروغین دادند که همه به اردوگاه حاضر شوند. این پیام دروغ بسیاری را به خطر انداخت و در دست دشمنان اسیر کرد و آنها اسیران خود را فروختند و اینها افرادی بودند که زنده ماندند. پس از آن گماشتگان شاهزاده به قلعه حمله نمودند و هر چه یافتند غارت کردند و بعد باقی اصحاب را احاطه نموده و گلوله باران کردند و اگر از میان اصحاب کسی هدف گلوله قرار نگرفته بود با شمشیر صاحب منصبان و اسلحه سربازان به قتل رسید (8).

از سوی دیگر شاهزاده فرمان داد اسیران را یکایک نزد او بیاورند و هر کدام که صاحب ثروت و مکنت بود متقبل شد که مبلغی بقدر استطاعت خود پس از ورود به تهران بپردازد و از جمله آنها ملا میرزا محمد فروغی و حاج عبدالمجید و حاج نصیر قزوینی بودند. سایر اسیران اعدام شدند. برخی با شمشیر کشته شدند، برخی را از درخت آویخته تیرباران کردند و برخی را بتوپ بستند (9). دوبرادر بودند به نامهای سید احمد و سید ابوطالب که شاهزاده به ملا زین العابدین شهمیرزادی سپرده بود تا آنها را به سنگسر برساند. در خلال این احوال میرزا محمد تقی مجتهد ساری با هفت تن دیگر از علمای آن شهر به اردوگاه آمدند تا در قتل اصحاب شرکت کرده و به اجر و صوابی برسند و وقتی دیدند همه کشته شده اند اصرار نمودند که شاهزاده سید احمد را بکشد. شاهزاده به میرزا محمد تقی گفت من سید احمد را به شما سپردم تا مهمان شما باشد. میرزا محمد تقی با اسیر خود سید احمد به سوی ساری براه می افتد و در راه به او فحاشی میکند و چون سید احمد یادآور حرف شاهزاده میشود وی و هفت نفر علمای دیگر شمشیر کشیده و سید احمد را پاره پاره میکنند. ملا زین العابدین شهمیرزادی برادر دیگر را سالم به سنگسر رساند و آن همان میر ابوطالب است که نوشته اش در مورد این وقایع یکی از مراجع این نوشتار گشته است.

شاهزاده به بارفروش رفت و قدوس را با خود برد و خیال داشت او را به تهران ببرد اما سعید العلما و دیگر علما او را واداشتند تا قدوس را به آنها واگذارد و او نیز قدوس را در بارفروش گذاشت و با نوکرهای خود به جانب ساری رفت (10). بمحض خروج شاهزاده علما و مردم به قدوس حمله کردند و لباسهایش را کنده با قل و زنجیر در شهر میگرداندند هر کس ضربتی به او میزد و آب دهان بر او می انداختند. سپس او را به میدان کشاندند و زنها با کارد و تبر به او هجوم آورده بدنش را پاره پاره نمودند و پاره های بدن را در آتش افکندند. نبیل می نویسد که او در هنگام شهادت فریاد بر آورد که کاش مادرم اینجا بود و جشن عروسی مرا میدید. نصف شب بعضی اصحاب بقایای بدنش را جمع نموده و در نزدیک همان قربانگاه مدفون نمودند. قدوس در هنگامی که به قتل رسید بیست و هفت سال داشت. ماجرای شیخ طبرسی شانزده ماه طول کشید و این آخرین جنگ بابیان با قوای دولتی نبود.

(ادامه دارد)

* * * * *

تصویر بالا قلعه شیخ طبرسی نمیباشد و تنها نمونه ای از قلعه های آن زمان در مازندران است.

 

مراجع:

مرجع 1: تاریخ نبیل تالیف نبیل زرندی که مرجع اصلی این نوشتار است.

مرجع 2:  آقا میر ابوطالب الحسینی ، تاریخ وقایع مقاومت پیروان اولیه بیان در محاصره قلعه شیخ طبرسی.

مرجع 3: رضا قلی خان، هدایت. روضة الصفای ناصری.

مرجع 4: ویکیپدیا ، جنگ قلعه طبرسی

 

ملاحظات:

1- متاسفانه دسترسی به آثار باب به سادگی ممکن نیست و فقط بخشهائی را می توان در نوشته های دیگران پیدا کرد. به نظر نگارنده این به دلیل غیرعقلانی بودن برخی احکام وی است. پس از وی بهاءالله با تاسیس آئین بهائی بعضی از احکام او را در آئین بهائی وارد نمود،بعضی را نسخ کرد و باقی آنان با گرویدن اکثریت بابیان به دیانت بهائی به فراموشی سپرده شد.

2- جوانی از بنی هاشم (سید) از خراسان با پرچم های سیاه قیام می کند که در کف دست راست او خالی(علامتی)است و پیشاپیش او مردی بنام شعیب بن صالح است که با لشکریان سفیانی می جنگد و آنها را شکست می دهد. پرچم های سیاهی از مشرق به اهتراز درمی آیند که با مردی از اولاد ابوسفیان می جنگد و زمینه فرمانبرداری از مهدی(عج) را فراهم می آورد. پرچم های سیاهی که از خراسان درمی آید در کوفه فرود می آید. هنگامی که مهدی(عج) ظهور کند این پرچم ها برای بیعت به حضور آن حضرت گسیل می شود.... بحارالانوار ج 52 ص 267

3- این مطلب هر چند غیر قابل باور به نظر میرسد اما بنا بر ادعای نبیل زرندی در کتابهای دیگر از جمله تاریخ ناصری تالیف رضا قلیخان الله باشی نقل شده است. او همچنین عنوان میکند که شاهزاده مهدیقلی میرزا آن لوله تفنگ را به عنوان نمونه ای از شجاعت یاغیان برای امیر نظام فرستاد.

4- نبیل می نویسد که سواران خسرو به اشاره او به بابیان حمله کرده گروهی را کشتند. آقا میر ابوطالب می نویسد که مردم دهات قادیکلا آنها را با گلوله زده و کشتند. این دومی بیشتر قابل باور است.

5- میر ابوطالب شرح متفاوتی از ماجرا دارد. او میگوید خسرو می خواست بابیان را به قادیکلا ببرد تا همه را بکشد و آنها حاضر به ادامه سفر نبودند. خسرو به تنهائی رفت که بابیان را با زبان نرم و یا تهدید به راه بیاندازد. خسرو کشته شد و سواران فرار کردند.

6- نبیل مینویسد که عبدالله خان با لشکری بالغ بر دوازده هزار نفر قلعه را محاصره نمود.  به نظر دور از عقل می آید که بگویند اینها مشتی طلاب هستند و بعد دوازده هزار نفر را برای مقابله با چند صد نفر بیاورند و متحمل چنان خرج سنگینی بشوند.

7- نبیل از زبان ملا صادق و ملا میرزا محمد فروغی نقل میکند که ما هر دو در آن هنگام که ملا حسین را به قلعه آوردند در حضور قدوس بودیم. وقتی باب الباب را آوردند فرمود که همه بیرون بروید و هیچکس اینجا نماند و به میرزا محمد باقر امر کرد که در را ببندد. چند لحظه بعد صدای ملا حسین راشنیدیم که با حضرت قدوس به مذاکره مشغول است. میرزا محمد باقر به ما گفت که من از سوراخ در بمیان اتاق نگاه میکردم و بمحض این که جناب قدوس اسم ملا حسین را بردند فوراَ ملا حسین برخاسته نشستند و به سوالات او پاسخ دادند. قدوس به او گفت خیلی زود از من جدا شدی و مرا در چنگال دشمنان گذاشتی... پس از مدتی در را باز کردند و ما دیدیم ملا حسین صعود کرده است.

8- میر ابوطالب در این باب می نویسد: وقت سحر شاهزاده جناب ملا محمد باقر را طلبیدند. ایشان تشریف بردند به اردو و مراجعت کردند، آمدند حضور حضرت (قدوس). حضرت فرمود شاهزاده چه گفت؟ عرض کرد: شاهزاده و سلیمان خان حرف های بسیار زدند تا این که حکایت سالار و جعفر قلیخان را به میان آوردند که چه قدر لشگر از طرفین کشته شدند. پادشاه باز جعفر قلیخان را منصب داد، خلعت بخشید. شما مطمئن باشید جنگ،جنگ است و صلح صلح. فردا صبح به اتفاق حاجی (مقصود حضرت قدوس است) می رویم حمام و چای را در همان حمام می خوریم و نهار را می آییم در اردو می خوریم و پس فردا روز جمعه هفتاد رأس مال کرایه می کنیم و خرج شما را می کنیم تا به سنگسر، اصحاب از آن جا متفرق شوند. خراسانی به خراسان و عراقی به عراق بروند. بعد سلیمان خان به شاهزاده گفت در طهران از آقا محمد دایی شنیدم که در سنگسر قلعه محکمی دارد و در میان دره واقع است، صلاح نیست این جمعیت آن جا بروند. شاهزاده گفت پس بروند تا گدوک فیروز کوه آن جا متفرق بشوند. حضرت قدوس فرمود ایشان را چه طایفه می دانید؟ میرزا محمد باقر عرض کرد قجرند و بنی امیه حضرت فرمود: همین طور که گفت می کند؟ عرض کرد قسم خوردند و قرآن مهر کرده اند. فرمودند کرده باشند. اصحاب در همین جا متفرق بشوند من هم می روم در بار فروش. اصحاب به جزع آمدند که ما از آن حضرت جدا نمی شویم. فرمود جزع نکنید هر جا بروید باز در یک جا جمع می شویم، صبر داشته باشید.

9- میر ابوطالب مینویسد: بعد از چند ساعت در بیرون سنگر لشگر از هر سمت دور اصحاب را گرفتند. شاهزاده امر کرد جناب ملا یوسف اردبیلی را ببرند بیرون سنگر به زبان حضرت به اصحاب بگوید که اسلحه را بریزید و بیایید. جناب ملا یوسف را بردند بیرون، اول او را شهید کردند و لشگر از چهار سمت دور اصحاب را گرفته شلیک کردند. یک دفعه اصحاب مثل برگ خزان شده ریختند. بلا فاصله سر کرده ها و سرهنگ و یاور و سلطان با میر غضب ها با شمشیر های برهنه رفتند در میان کشته ها به قدر یک ساعت به زبان راست نمی آید چه کردند و مدتی میان شهدا گردش کردند که مبادا یک نفر نیمه جان باشد. حق شاهد و گواه است که بر ما چه گذشت و بر آن شهدا چه واقع شد. تا نفس آخر ذکر یاصاحب الزمان بر لسان جاری بود، بعد از آن هر یک از اصحاب را که دستگیر کرده آوردند، یک یک می بردند پیش شاهزاده هر کدام را به نوعی شهید می کردند. بعضی را برهنه کرده با شمشیر قطعه قطعه می کردند. بعضی را به درخت بسته تیر باران و بعضی را دم توپ و خمپاره می گذاشتند، بعضی را میر غضب ها بند از بند جدا می کردند تا نوبت به ما رسید. بنده و اخوی در دست فوج اصانلو اسیر بودیم. آن ها دیدند که میر غضب و فراش ها در منازل گشته هر که را می یابند می برند شهید می کنند، بعضی اشیاء را از قبیل نمد وحصیر روی ما انداختند که ما را نبینند، چون خیال فروش ما را داشتند.

10- هنگامی که سعیدالعلماء متوجه شد که شاهزاده، درخواست قدوس را برای فرستاده شدن به تهران و محاکمه شدن در نزد شاه، پذیرفته است، به شاهزاده نامه‌ای به این مضمون نوشت: آگاه باش که در این موضوع مداخله نکنی، چرا که او ظاهری موجه و زبانی فریبنده دارد. اگر به وی اجازه داده شود تا در محضر اعلی حضرت ظاهر شود، مطمئناً وی را گمراه خواهد کرد. او را نزد من بفرست و من به تو ۱۰۰۰ تومان می‌دهم. شاهزاده ۱۰۰۰ تومان (در برخی گزارش‌ها ۴۰۰ تومان) را پذیرفت و قدوس را به سعیدالعلماء تحویل داد (مرجع 4).