حسین رزاق:
این یادداشت کشتار معترضان بیدفاع را نشانهی زوال قدرت حاکمیتی میداند که بهجای تولید رضایت، به حذف فیزیکی و شکستن روح جمعی متوسل شده است. در برابر این خشونت، جامعه بهتدریج از خشمِ صرف عبور کرده و به پرسشهای دشوارتری رسیده است: چگونه میتوان ایستاد و همزمان هزینهی جان را کاهش داد؟ این نوشته با نقد اپوزیسیون منجیگرا و ادبیات جنگی هشدار میدهد که هر فراخوان بیمحابا و رمانتیزهکردن مرگ، خیانت به جانهای از دسترفته است. راه رهایی، نه در انتظار «لحظهی نهایی»، بلکه در مقاومت انباشتی و خشونتپرهیز، عقلانیکردن خشم و پذیرش مسئولیت سیاسی جمعی معنا مییابد. - رادیو زمانه
کشتار عام مردم بیدفاع در اعتراضات اخیر، زخمی تازه بر پیکر جامعهای است که در اینسالها بارها سوگ را تجربه کرده است. جانهایی از دست رفت که هر یک جهانی از امید، رابطه، آینده و امکان بودند؛ جوانانی که نه سلاحی در دست داشتند و نه جز مطالبهی زندگی نرمال و شایسته، جرمی مرتکب شده بودند. هیچ تحلیلی، هیچ نظریهای و هیچ افق سیاسیای نمیتواند این فقدان را سبک کند یا به آن معنا ببخشد. نخستین و ضروریترین موضع، همدردی عمیق با خانوادهها، بازماندگان و جامعهای است که بار دیگر شاهد کشتهشدن فرزندانش در خیابانها بود.
این کشتار، ادامهی همان الگوی تثبیتشدهای است که از آبان ۱۳۹۸ تا خیزش ۱۴۰۱ و اعتراضات پس از آن تکرار شده است: سرکوب زودهنگام، شلیک مستقیم، و تلاش برای شکستن روح جمعی پیش از آنکه امکان سازمانیابی فراهم شود. همانگونه که هانا آرنت در درباره خشونت توضیح میدهد، خشونت در این سطح نه نشانهی اقتدار، بلکه علامت زوال قدرت است. حاکمیتی که دیگر قادر به تولید رضایت و مشروعیت نیست، به حذف فیزیکی متوسل میشود؛ به بهای جان انسانهایی که تنها «بودن» و «خواستن» را فریاد میزنند.
با این حال، اگر این خشونت حقیقت عریان نظام را آشکار میکند، واکنش جامعه نیز حامل معنایی عمیقتر است. جامعهای که بارها سوگ را تجربه کرده، بهتدریج از سطح خشم صرف عبور کرده و به پرسشهای دشوارتری رسیده است: چگونه میتوان ایستاد، بدون آنکه هر بار جانهای بیشتری قربانی شوند؟ چگونه میتوان خشم را به نیرویی ماندگار تبدیل کرد، نه به انفجاری که بهسرعت خاموش میشود؟ این پرسشها، نشانهی آغاز بلوغ سیاسیاند؛ بلوغی که نه از فراموشی خون، بلکه از مسئولیت در برابر آن زاده میشود.
در این مسیر، نقد اپوزیسیون منجیگرا اهمیتی دوچندان مییابد. همدردی با کشتهشدگان، دقیقاً بهمعنای پرهیز از تکرار شرایطی است که به کشتار میانجامد. اپوزیسیونی که از دور، از امنیت جغرافیایی، همچنان از «لحظهی نهایی»، «ضربهی قاطع» یا «قیام سرنوشتساز» سخن میگوید، عملاً رنج قربانیان را به سوخت روایتهای هیجانی خود تبدیل میکند. این منطق، همانگونه که آرنت هشدار میدهد، جای قدرت جمعی را با خشونت یا انتظار خشونت رهاییبخش عوض میکند و مردم را از کنشگر به قربانی یا تماشاگر فرو میکاهد.
آصف بیات، در تحلیل سیاست در جوامع سرکوبشده، نشان میدهد که تغییر پایدار از دل کنشهای مداوم، انباشتی و اغلب خشونتپرهیز در زندگی روزمره سر برمیآورد. جامعهی ایران، پس از تجربههای تلخ پیاپی، بیش از گذشته به این درک نزدیک شده است که سیاست تنها در خیابانِ ملتهب خلاصه نمیشود. خیابان مهم است، اما تنها زمانی که بخشی از یک راهبرد گستردهتر باشد؛ راهبردی که اعتصاب، نافرمانی مدنی، کنشهای نمادین، شبکههای همبستگی و فشار اجتماعی ممتد را در بر گیرد. این تغییر نگاه، خود نشانهی یادگیری جمعی است.
سعید مدنی نیز با تأکید بر خشونتپرهیزی بهعنوان ضرورتی ساختاری، یادآور میشود که جنبشی که هزینهی فردی کنش را بیش از حد بالا ببرد، ناگزیر از درون تهی میشود. جامعهای که امروز بیش از گذشته دربارهی ایمنسازی خیابان، کاهش تلفات و تنوع تاکتیکها گفتوگو میکند، جامعهای است که از سوگ، به آگاهی رسیده است. این آگاهی، نه تسلیم، بلکه شکلی پیشرفتهتر از مقاومت است.
جامعهای که بارها سوگ را تجربه کرده، بهتدریج از سطح خشم صرف عبور کرده و به پرسشهای دشوارتری رسیده است: چگونه میتوان ایستاد، بدون آنکه هر بار جانهای بیشتری قربانی شوند؟ چگونه میتوان خشم را به نیرویی ماندگار تبدیل کرد، نه به انفجاری که بهسرعت خاموش میشود؟
یک آسیب دیگر ناشی از بیمسئولیتی اپوزیسیون است. این وضعیت را نمیتوان صرفاً خطای فردی یا اختلاف نظر سیاسی دانست؛ این نوع کنش رسانهای، شکلی از بیمسئولیتی سیاسی است. هدایت خیابان، بدون فهم منطق سرکوب، بدون آگاهی از نظریههای قدرت، و بدون توجه به تجربههای تاریخی جنبشهای موفق، به معنای سپردن جان معترضان به شانس و احساسات است. این میان استفاده از ادبیات جنگی نیز وجه دیگری از بروز خشونت و امضای سفید دادن به نیروی سرکوب برای کشتار جنگی است. بگذریم که با همین خط مشی نیز باید میدان جنگ را فرماندهی کنند، تدارکات جنگ را چیده باشند و اگر قول پشتیبانی داده میشود روی کاغذ آمده باشد نه با حدس و گمان به نیروی کف میدان وعدهی ظهور منجی داد! اینکه جنگ تلفات دارد در ادبیات جنگ حرف دقیقی است اما قطعا مسئولیت آن با فرمانده است که برآوردهای لازم و سازوکار میدان را جای زمین واقعیت در رویا و تحلیل چیده است! اپوزیسیونی که از امنیت جغرافیایی برخوردار است، اما از مسئولیت معرفتی شانه خالی میکند، عملاً شکاف میان خیابان و سیاست را عمیقتر میسازد.
وقتی یک جنبشهای رهائیبخش شکل میگیرد، مسئولیت رسانههایی که خلا اطلاعرسانی شبکهای را پر میکنند و اپوزیسیونی که خارج از گود در قامت مدعی ظاهر شده، نه در تهییج بیشتر، بلکه در کمک به عقلانیشدن خشم، انتقال تجربه، هشدار دربارهی دام خشونت، و تقویت اشکال پایدار مقاومت است.
هر فراخوان بیمحابا، هر وعدهی معجزه، و هر رمانتیزهکردن مرگ، خیانتی است به همان جانهایی که ادعا میشود برایشان داغداریم.
و با این همه، حقیقتی تلخ اما مهم باقی میماند: جامعهی ایران، با وجود این فقدانهای جانکاه، عقب ننشسته است. برعکس، در حال عبور از مرحلهای است که سیاست را به انتظار منجی یا انفجار نهایی تقلیل میداد. امروز، بیش از گذشته، گفتوگو دربارهی تاکتیک، هزینه، تداوم و مسئولیت جمعی در جریان است. این گفتوگوها، خود نشانهی بلوغ سیاسیاند؛ بلوغی که به بهای سنگین به دست آمده، اما میتواند مانع از تکرار بیپایان چرخهی خون شود.
جانهایی که از دست رفتند، هرگز بازنمیگردند و هیچ پیروزیای جای آنها را پر نمیکند. اما وفاداری به آنها، نه در تکرار مسیرهای مرگبار، بلکه در ساختن امکان زندگی، سیاست و تغییرِ رهائیبخش و پایدار معنا مییابد. جامعهای که از دل سوگ، به مسئولیت میرسد، جامعهای است که آهسته، پرهزینه، اما واقعی، بهسوی آزادی گام برمیدارد و دیگر عقب نمینشیند.
نظرات