شکوه میرزادگی 

نوروز زیبای هزاران ساله ما دوباره می آید، نشسته  بر موکبی از زیباترین گل ها، و بر فرشی از سبزترین جوانه ها، بی هیچ حجاب و پرده ای و بی هیچ ترسی از حاکمان بیدادگر عقل  از دست داده ای که زادگاهش را اشغال کرده اند.

امسال نیز نوروز زیبا از سخت ترین و بلند ترین دیوارها عبور می کند و به ملاقات زندانیانی می رود که بی تابانه منتظرش هستند، تا زیر سایه او، با آزادگی به رقص و پایکوبی بپردازند و بی هیچ هراسی سرود آزادی بخوانند.

نوروز زیبا امسال نیز به سراغ  تک تک مردمانی می رود که سفره ای به نام او  پهن کرده اند و کنار آنها می نشیند؛ کنار بی دین و دیندار؛ یهودی و مسیحی، مسلمان و بهايي، فقیر و دارا. همه مقدمش را گرامی می دارند.

نوروز زیبا به هر خانه ای می رود یکی هست که برایش حافظ بخواند. به حافظ خوانی ها و فال گرفتن هاشان گوش می دهد و با شادمانی هایی که از شنیدن پاسخ حافظ دارند شادمان می شود.

بیشتر مردم خوب می دانند که این نوع  فال گیری ها فقط نوعی تفریح است. با این حال دوست دارند که وقتی نوروز می آید با حافظ گفت و گویی داشته باشند. و هر بار که به مناسبتی پاسخ حافظ با پرسش آنها خوانایی پیدا می کند شادمان می شوند.

یکی از پرسش ها که در سال های اخیر از حافظ خواسته می شود این است که عاقبت سرزمین خسته و رنج دیده ما چه می شود؟ و یکی از بهترین پاسخ هایی که هر جمعی را خوشحال می کند شعری ست که این گونه شروع می شود:

«مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید». و هر بار ناگهان فریاد شادمانی از جمع برمی خیزد که: دیدید حافظ هم می داند؟!

اما چرا از میان این همه شعر حافظ که درش امید و زیبایی ست این مژده که «مسیحا نفس»ی می آید همه را خوشحال می کند؟ چرا نه علی و نه محمد و نه حتی خود عیسی بلکه آن که مسیحا نفس است؛ یعنی آن که از زشتی و تندی و نفرت و ویرانگری به دور است و جز عشق و مهربانی و زیبایی و بخشش و سازندگی نمی داند.

آیا این نشان نمی دهد که بیشتر ما ایرانی ها دیگر از هر چه خشونت و نفرت و زشتی و بی مهری و ویرانگری خسته شده ایم،  و به زبانی ساده «از دیو و دد ملول» و فقط به دنبال انسان صفتانی برای نجات می گردیم؟

بنیاد میراث پاسارگاد