آسو:
زیبا سلطانی
آخرین کاری که جمعهشب قبل از شروع جنگ کردم این بود که در دفترم «تو دو لیست» کارهای هفتهی پیش رو را نوشتم. باید یکی از دو کاری را که ماههاست عقب انداخته بودم انجام میدادم. به خودم قول داده بودم که قبل از عید تکلیفش را روشن کنم. فهرست کارهایم بلند نبود چون میخواستم منطقی پیش بروم؛ همین کارهای روزمره بود: کارهای دفتر، سه بار بروم مامان را ببینم، وقت ناخن پاهایم برای نوروز و دو جلسه.
صبح شنبه با پیام «ن» از کالیفرنیا خبر شدم که جنگ شروع شده. «خونهات با بیت چقدر فاصله داره؟» من از پاستور دور بودم و حتی صدای انفجارها هم به خانهام نرسیده بود. در اینستاگرام، اولین «استوری» دوستی، ستون دود عظیمی را نشان میداد و روی تصویر نوشته شده بود: همین الان جلوی خودم اتفاق افتاد. استوری بعدی جای دیگری بود و باز ستون دود سفیدی که از میان ماشینها و ساختمانها بالا رفته بود و این چنین جنگ به زندگی من وارد شد.
در گروه خانوادگی و دوستان پیامهایی رد و بدل شد که کی کجاست و مطمئن شدیم که «همه» حالشان خوب است و عبارت مشترک بین همه پیامها این بود که «بالاخره زد».
من با جنگ هشتساله بزرگ شدم و جنگ ۱۲ روزه را از سر گذراندم. اما همیشه دلم برای مردم عراق میسوخت؛ چون بعد از جنگ هشتساله دو سه تا جنگ دیگر هم تجربه کرده بودند. حالا خودمان داشتیم به همان سرنوشت دچار میشدیم. روزهای منتهی به شروع جنگ، همه به دنبال آب و کنسرو بودند، اما شرکتها و مؤسساتی هم بودند که برای احتمال روزهای بیبرقی در آینده ژنراتور خریدند. تا روزی که «و» نگفته بود که محل کارش ژنراتور خریدند اصلاً به بیبرقی فکر نکرده بودم، همه ترسم از بیآبی بود. اما راست میگفت اگر بیایند و زیرساختها و نیروگاهها را بزنند چه باید بکنیم.
یاد کتاب یادداشتهای بغداد نوشته نها الراضی افتادم؛ روزنوشتههای زنی هنرمند که در عراق است و از جنگ عراق و کویت مینویسد. در آن یادداشتها زشتی جنگ را در لایهای از زندگی تعریف میکند که معمولاً در هیچ گزارش جنگی نمیآید؛ زندگی مردمان عادی در روزمرگیهای عادی جنگ.
در بخشی از کتاب نویسنده تعریف میکند که دو روز از قطعی برق گذشته است و سراسر محله را بوی کباب برداشته. آن زمان که داشتم این کتاب را میخواندم به اینجا که رسیدم پیش خودم گفتم اینها هم مثل ایرانیها از سر دلخوشی حتی در دل فاجعه هم از خوشگذرانی دست برنمیدارند. ولی یادم است وقتی چند صفحه جلوتر رفتم فهمیدم که خانوادهها در کتاب نها الراضی کباب میپختند چون بیبرقی ممکن بود گوشتهای یخچالهایشان را فاسد کند و چارهای نداشتند جز پهن کردن بساط؛ چه کبابخوران تلخی، دلم لرزید. تلخی وضعیت ما این است که حتی اگر برق هم برود از کباب خبری نیست چون مدتهاست گوشت و اخیراً مرغ از سفرهی ایرانیها غیب شده. وضع اقتصادی زودتر از جنگ، به ویرانی زندگی مردم کمر بسته است.
تلویزیون ترامپ را نشان میدهد که از مردم ایران خواسته در خانهها بمانند ولی مردم ساعتهاست که هنوز نتوانستهاند به خانه برسند. موج صداهای انفجار وحشتناک به محلهی ما هم میرسد. تصویر خیابان، تصویری آخرالزمانی است؛ کسانی در خیابان میدوند، ماشینها در ترافیک گیر کردهاند، صدای جنگندههای بالای سر سرسامآور است. از دور و نزدیک صدای انفجار میآید و گاهی از گوشهی آسمان دودی به هوا میرود، ماشینها آخرین بوقهایشان را میزنند.
خودم را میرسانم به سوپری محله اما قبل از من دیگران همه قفسهها را خالی کردهاند. ترس به دلم میافتد. آقا سیروس عذرخواهی میکند و میگوید فردا همه چی میآریم. انگار قفسههای خالی تقصیر اوست.
«س» هنوز نرسیده خانه و دلم پیش مادرم است که تنها در خانهی خودش است. دعا میکنم موشکی طرف خانهی مادرم نخورده باشد یا اگر خورده، دستکم مادر روی گوش چپش خوابیده باشد که ناشنواست و هیچ صدایی را از آن سمت نمیشنود.
تلفنها قطع است. در فاصلهی هال و آشپزخانه پیادهروی میکنم. در دلم رخت میشویند. «بالاخره زد» جملهای که مدام توی سرم کوبیده میشود.
موشکها و انفجارها و بمبها و دودها سوژهی «خبر فوری»های بیبیسی و ایران اینترنشنال است. جنگ شروع شده است. هیچ کس خبر دقیقی ندارد فقط میگویند به تهران و چند شهر حملهی هوایی و موشکی شده است. توئیتر و اینستاگرام را بالا و پایین میکنم. تهران، کرمانشاه، تبریز، شیراز، و چابهار را زدهاند >>>
برو به آدرس
نظرات