چندی پیش دوست فرهیخته شراب قرمز از من خواست تا مطالبی راجع به بابیان بنگارم و در پی قولی که به آن دوست گرامی دادم بر آن شدم تا مختصری در مورد جنگهای بابیان با قوای دولتی نوشته و به اشتراک بگذارم. بابیگری جنبشی بسیار گسترده و مردمی بود که متاسفانه چون دیگر وقایع تاریخ ایران دستخوش تحریف گشته و به دلیل دشمنی عمامه بسرها یا از کتابهای تاریخ ایران حذف گشته و یا در مورد آن دروغ پردازی شده است.
جنگهای پیروان باب با دولت و قدرتهای محلی نمونه نادری از شورش و جنگیدن گروهی از مردم با دولت مرکزی به دست میدهد که شاید نمونه دیگری از آن را پس از جنبش سربداران در قرن هشتم در تاریخ خویش نیابیم. این را نیز باید اضافه نمود که قیام بابیان نه بر علیه دولت مرکزی و یا قدرتهای محلی بل که بر علیه روحانیت شیعه و با تکیه بر اعتقادات مذهبی بود. دولت تنها زمانی در جبهه مقابل بابیان قرار گرفت که به حمایت از روحانیت شیعه و یا بهتر بگوئیم بخش مقتدر روحانیت شیعه پرداخت. پیش از آن که بتوانیم به جنگهای بابیان با دولت قاجار بپردازیم لازم است که تاریخچه کوتاهی از ظهور جنبش بابی عرضه شود. این مقاله در چهار قسمت تقدیم میشود. در این قسمت به پیدایش جنبش بابی می پردازیم و سه قسمت آینده به سه جنگ بابیان با دولت ایران خواهد پرداخت.
* * *
ریشه های پیدایش باب و جنبش او را باید در مکتب شیخیه و آموزه های موسس آن شیخ احمد احسائی یافت. شیخ احمد به گروه علمای اخباری تعلق داشت که سعی در تطابق اسلام با علوم علمی و عقلی داشتند و برای مثال معتقد به معاد جسمانی در قیامت و یا معراج جسمانی محمد نبود. از دیگر اعتقادات شیخ احمد این بود که ظهور امام زمان را نزدیک میدانست. این فرد در میان شیعیان ایران و عراق طرفداران فراوانی داشت و اهمیت وی بحدی بود که زمانی که به ایران سفر نمود فتحعلیشاه قاجار از او دعوت نمود که مهمان وی شود. پس از مرگش شاگرد او سید کاظم رشتی رهبری شیخیه را به دست گرفت و در کلاس خویش در کربلا افراد بسیاری را تربیت نمود. سید کاظم در هنگام مرگ به شاگردان خویش اظهار نمود که امام زمان در میان مردم ظهور نموده و بر آنها است که او را بیابند و به یاری اش بشتابند. از جمله شاگردان برجسته وی شخصی بود به نام ملا حسین بشرویه که در جستجوی امام زمان وارد شیراز شد و با تاجر جوانی به نام سید علی محمد آشنا شد که خود را به او امام زمان معرفی نموده و به نام سید علی محمد باب و یا مختصرآ باب (در) شناخته میشود. ملا حسین که نشانه های امام زمان را در باب میبیند پس از این که باب جواب سوالات فقهی وی را داده و تفسیری بر سورۀ یوسف صادر مینماید به او ایمان می آورد. باب ملاحسین را ملقب به باب الباب (دری که به در گشوده میشود) نمود و از وی خواست که کشف خویش را از همگان مخفی نگاه دارد تا آن زمان که هیجده نفر هر یک خود امام زمان را بیابند. این هیجده نفر که هر کدام به طریقی باب را یافتند به نام حروف حی (حی به ابجد میشود هیجده) شناخته میشوند و از دیگر افراد برجسته آن میتوان از ملا محمد علی بارفروشی (ملقب به قدوس) و طاهره قرهَ العین نام برد که نام اصلی اش فاطمه زرین تاج برغانی قزوینی بوده است. دلیل مبارک بودن عدد نوزده نزد بهائیان همین جمع هیجده نفر حروف حی و باب میباشد. طاهره تنها فردی بود که به حضور باب نرسید و نامه ای همراه شوهر خواهرش میرزا محمد علی قزوینی که در پی یافتن امام زمان بر آمده بود نموده بود تا هر گاه امام زمان را یافت آن نامه را به او تقدیم کرده و بندگی طاهره را ابراز دارد.
با تکمیل شدن تعداد مومنین باب از آنها می خواهد که به اطراف ایران سفر نمایند و خبر ظهور امام زمان را به مردم داده و جامعه را برای ظهور قائم آماده سازند. خود نیز به همراهی قدوس به زیارت مکه و مدینه میرود. باب پس از بازگشت خود در بوشهر مانده و قدوس را روانه شیراز میکند تا مردم را از شریعت جدید آگاه ساخته و از جمله "باب بقیهَ الله" را به اذان می افزاید که یکی از مومنین او به نام ملا صادق که امام جماعت مسجد نو بود آن اذان را اقامه نموده و باعث قیل و قال علما میشود که شکایت به حاکم شیراز حسین خان میبرند. حسین خان نیز قدوس و ملا صادق را تنبیه نموده و پس از شلاق زدن ریش آنها را سوزانده و بینی آنها را سوراخ نموده و مهار کرده و در شهر با قل و زنجیر میگرداند. حسین خان عده ای را نیز مامور دستگیری باب نموده و او را نیز پس از تنبیه مجبور به انکار ادعایش در مسجد وکیل میگرداند. باب انکار مینماید که وکیل امام غایب است اما انکار نمی نماید که وی خود امام غایب است. پس از آن حسین خان باب را در منزلش حبس خانگی نموده و ملاقات با وی را ممنوع میسازد. پس از مدتی نخست ملاحسین بشرویه و سپس دیگر اصحاب پنهانی در شبها به ملاقات باب در خانۀ دائی اش جناب خال می روند و چون مردم شیراز از ورود ملا حسین به شیراز آگاه میشوند و می دانند که او از پیروان باب است آشوب جدیدی بر پا میشود. کار بر باب سخت میشود و از ملا حسین و دیگر اصحاب می خواهد که به یزد و اصفهان و خراسان بروند و به انتشار شریعت جدید بپردازند. باب پیروان زیادی پیدا میکند و از جمله یکی از آنها جوانی است به نام میرزا حسینعلی نوری فرزند میرزا بزرگ نوری که از رجال دربار محمد شاه بود. وی برای خویش لقب بهاءالله را برگزید و پس از اعدام باب دیانت جدید بهائی را بنیان نهاد.
کار چنان بالا میگیرد که محمد شاه قاجار نیز در صدد تحقیق بر آمده و برای این منظور سید یحیی دارابی را که از دانشمندان دینی زمان بود برای تحقیق به شیراز می فرستد. سید یحیی نیز به باب ایمن آورده و به پیروان وی می پیوندد. یکی از دلائل ایمان او تفسیر سورۀ کوثر از جانب باب بود. معروف است که باب تفاسیر و آیات خویش را با سرعتی خارق العاده صادر نموده و مینوشت و برای مثال سید یحیی نقل نموده که تقسیری که باب در چند ساعت نوشت او و شخص دیگر تا سه شبانه روز نسخه برداری مینمودند. این سرعت باب در صدور آیات و نگارش آنها برای بسیاری نشانه ای از قدرت فوق انسانی وی بود. ایمان سید یحیی به باب بر شهرت باب افزود اما اعتماد و حمایت محمد شاه از سید یحیی باعث شد که وی از گزند حسین خان در امان بماند.
زمانی که حسین خان از ملاقاتهای پنهانی خبردار میشود داروغه را به خانه جناب خال میفرستد تا همه را دستگیر کنند و بجز باب و شخصی بنام سید کاظم زنجانی کس دیگری را نمی یابند. باب را درخانه داروغه حبس می کنند اما شیوع وبا در شیراز موجب مرگ بسیاری گشته و برخی آن را سزای مردم برای آزار باب دانسته و باب را آزاد میسازند. محمد شاه نیز متعاقباَ حسین خان را معزول مینماید.
باب به همراه سید کاظم زنجانی از شیراز رهسپار اصفهان میشود و در راه نامه ای به حاکم اصفهان منوچهر خان معتمدالدوله نوشته و از او می خواهد که برایش منزلی تهیه نماید. منوچهر خان امام جمعه اصفهان سلطان العلما میر سید محمد را وادار نمود که کسی را به استقبال باب بفرستد و در منزل خویش از وی پذیرائی کند. امام جمعه برادر خویش را به پیشواز فرستاده و خود نیز از باب پذیرائی نموده و مردم اصفهان نیز باب را احترام نموده و حتی آب حمام وی را تا آخرین قطره برای شفا میبرند. شهرت باب در اصفهان بالا گرفت و گروهی از روحانیون که از نفوذ باب بیمناک گشته بودند نامه ای به حاجی میرزا آقاسی صدر اعظم محمد شاه نوشته و اوضاع را گزارش کرده و شکایت نمودند. حاجی میرزا آقاسی که از اعتماد محمد شاه به معتمدالدوله آگاه بود و بیم آن را داشت که معتمدالدوله ملاقاتی بین باب و محمد شاه صورت دهد نامه ای به امام جمعه نوشته و از وی برای مساعدت به باب که وی آن را مخالف مصالح دولت و رعیت می دانست اظهار دلخوری کرد. وی به دیگر علمای اصفهان نیز نامه هائی فرستاده و آنها را به مخالفت با باب تشویق نمود. سلطان العلما از احترام خود به باب نکاست اما تعداد بازدید کنندگان را کاهش داد و دیگر علما به لعن باب بر سر منبرها پرداختند.
منوچهر خان که میترسید گزندی به باب برسد او را به خانه خویش برده و به این بهانه که شاه امر کرده که باب را به تهران بفرستد در آنجا نگاه داشت. پس از این که علما فتوا به قتل باب دادند منوچهر خان برای جلوگیری از آشوب وی را ظاهراَ به همراه عده ای به تهران فرستاد اما از وسط راه به صورت پنهانی به خانه خویش بازگرداند. از آنجا که اصحاب باب با این باور که او در تهران است نگران سرنوشت وی بودند باب اجازه می دهد که سه نفر از آنها مرتباَ به دیدار وی رفته و آیات و اخبار را برای دیگر مومنین ببرند. منوچهر خان نیز به باب وعده می دهد که میخواهد محمد شاه را که به وی اعتماد کامل دارد به شریعت جدید دعوت نموده و او را وادار سازد تا حاجی میرزا آقاسی را که فردی فاسق است معزول نماید. او حتی به باب وعده میدهد که یکی از خواهرهای شاه را به عقد او در آورد و خود هزینه عروسی را بپردازد تا پس از آن باب بتواند امر خویش را جهانگیر نماید. چندی بعد منوچهر خان در میگذرد و برادرزاده اش گرگین خان امور را بدست میگیرد و از وجود باب در خانه معتمد الدوله با خبرمیشود. او بی درنگ نامه ای به محمد شاه نوشته و از وی کسب تکلیف می نماید. محمد شاه به او دستور می دهد که باب را پنهانی به تهران بفرستد و گرگین خان نیز باب را همراه عده ای سوار نیمه شب از اصفهان به تهران می فرستد. در راه به کاشان میروند و باب سه شب در کاشان در منزل شخصی به نام حاجی میرزا جانی می ماند و مومنین به دیدارش میروند. صبح روز سوم باب همراه ماموران به سوی تهران روانه میشود.
باب و محافظین در روز هشتم فروردین به قلعۀ کنارگرد که در شش فرسنگی جنوب تهران واقع شده رسیدند و شب را ماندند تا روز بعد به تهران بروند. در این بین ماموری از تهران و نامه ای از حاجی میرزا آقاسی میرسد که باب را به جانب قریه کلین برده و در آنجا منتظر دستور باشید. پس از دو هفته نامه ای از محمد شاه به باب میرسد که سفری پیش آمده است که ملاقات را به تاخیر می اندازد و دستور داده است که او را به قلعه ماکو در آذربایجان ببرند. در راه گروهی از مردم قزوین به ملاقات باب آمده و برخی به او ایمان می آورند. باب را نخست به محبسی در تبریز می برند و در آنجا نیز عده بسیاری به دیدار او میشتابند. پس از آن باب را به قلعه ماکو که در جوار رود ارس و نزدیک مرز ایران و روسیه و عثمانی است میبرند. مراقبت از باب در قلعه ماکو را علیخان ماکوئی به عهده داشت که ابتدا او را ممنوع الملاقات کرده بود اما پس از مدتی رفتار خویش را تغییر داده و اجازه میدهد که اصحاب به ملاقات باب بروند. ملا حسین بشرویه (باب الباب) در ماکو دوباره به حضور باب میرسد و پس از مدتی باب از وی می خواهد که به خوی، ارومیه، مراغه، میلان، تبریز، زنجان، قزوین و تهران مسافرت نموده و آتش ایمان را در دل مومنین آن شهرها شعله ور ساخته و سپس به مازندران روانه شود تا گنج پنهان خداوندی را بیابد. ملا حسین پس از سفر به این شهرها به بارفروش در مازندران می رود و آنجا به منزل ملا محمدعلی بارفروشی (قدوس) رفته و او را آن گنج پنهان می یابد. قدوس از او می خواهد که به مشهد رفته و خانه ای برای تبلیغ شریعت جدید بسازد. ملاحسین در مشهد زمینی خریداری نموده و خانه ای ساخته و نام آن را بابیه میگذارد و در آنجا به تبلیغ شریعت می پردازد.
باب پیامی به مومنین میدهد که همه اصحاب به خراسان بروند و بابیان آهنگ خراسان میکنند. از جمله طاهره قرهَ العین که در کربلا ساکن گشته و کلاس درس داشت به زادگاهش قزوین باز میگردد تا از آنجا راهی خراسان شود. طاهره دختر یک روحانی معروف شیعه به نام ملا صالح بود و عمویش ملا محمد تقی مجتهد بزرگ قزوین بود. طاهره با عمویش و پسر او ملا محمد که شوهر سابقش بود اختلاف داشت و از این جهت وقتی ملا محمد تقی معروف به شهید ثالث به قتل رسید مورد اتهام قرار گرفت و در منزل پدرش زندانی گشت. میرزا حسینعلی بهاءالله از خطری که طاهره را تهدید میکند خبردار میشود و اسباب آزادی طاهره را فراهم می آ ورد. وی شخصی را به قزوین می فرستد تا طاهره را نجات داده و یکی از گماشتگان خویش را نیز می فرستد که بیرون دروازه قزوین با سه راس اسب تندرو منتظر آنها باشد.این سه شبانه به تهران تاخته و پیش از صبح وارد شده و به خانه بهاءالله میروند. بهاءالله از برادر خود کلیم می خواهد که با طاهره از تهران خارج گشته و جائی بمانند تا او نیز سه روز بعد به آنها ملحق شده و به خراسان بروند.
در مشهد مردم زیادی به باببیه رفت و آمد می نمودند و حکومت شهر عده ای را مامور کرد تا برای زهر چشم گرفتن خادم باب الباب (ملاحسین) را که حسن نام داشت دستگیر نمایند. آنها نیز حسن را دستگیر نموده و بینی اش را سوراخ کرده و مهار میکنند و در کوچه و بازار می گردانند. جماعتی از بابیان خبردار شده و به ماموران حمله میکنند وآنها را میکشند و حسن را آزاد می کنند. شهر مشهد در آن ایام بر اثر طغیان سالار دچار پریشانی بود و شاهزاده حمزه میرزا با لشکریان در چهار فرسنگی شهر اردوگاه ساخته بود. چون خبر به او می رسد عده ای را مامور میکند تا باب الباب را دستگیر نموده و به نزد او بیاورند.
باب الباب اجازه خروج از اردوگاه را نمی یابد اما بابیان دیگر و از جمله بهاءالله، طاهره و قدوس که از جهات مختلف به سوی خراسان می رفتند در بدشت تجمع میکنند. بهاءالله در بدشت سه باغ اجاره میکند، یکی برای خویش، یکی برای طاهره و یکی برای قدوس. در بدشت برخی از سنتهای قدیمی منسوخ میگردد و در همین محل است که طاهره کشف حجاب میکند. بابیان طاهره را مظهر حضرت فاطمه و نمونه عصمت و طهارت می دانستند و برخی این را تاب نیاورده از دین جدید برگشتند. از جمله عبدالخالق اصفهانی با دست گلوی خویش را برید و از مقابل طاهره فرار کرد و فریاد زنان دور شد.
بابیان از بدشت رهسپار خراسان میشوند اما در قریه نیالا حمله سختی از جانب مردم به آنها میشود و عده ای مانند بهاءالله وقدوس دستگیر شده و دیگران پراکنده میشوند. در این میان قدوس در منزل میرزا محمد تقی مجتهد بزرگ شهر ساری محبوس میگردد. در پایان همان ماه باب را به دستور میرزا آقاسی از ماکو به قلعه ای در چهریق میبرند و به دست یحیی خان کرد میسپارند که خواهرش همسر محمد شاه و مادر ولیعهد بود. در اینجا نیز پس از چندی زندانبان کار را بر باب آسان میگیرد. باب عمامه سبزی برای ملا حسین که آزاد گشته و به مشهد بازگشته بود می فرستد و می گوید که از این به بعد به نام سید علی خوانده خواهی شد و به او دستور میدهد که پرچم سیاه بر افراشته و برای مساعدت قدوس به جانب جزیرهَ الخضرا روانه شود.
ملا حسین اطاعت نموده یک فرسخ از شهر دور می شود و عمامه را بر سر گذاشته و علم سیاه می افرازد و بر اسب سوار شده و با دویست و دو نفر از پیروان خویش به سوی جزیرهَ الخضرا روانه میگردد. این اقدام بابیان در نوزدهم شعبان سال 1264 هجری منجر به اولین جنگ آنان در شیخ طبرسی مازندران با قوای دولتی میشود.
--------------------
مرجع: تاریخ نبیل، تالیف نبیل زرندی
وقتَش بود...
حاکم شیراز حسین خان معدلی بوده است. گمان کنم نوادگانِ ایشان از همان خاندان معدل و معدلی باشند که همچنان در قیدِ حیات هستند.
حاج میرزا جانی کاشانی را میشناختم اما از عاقبتِ او بی خبر بودم. او نیز در جریان ترور شاه شهید به طرزِ مرموزی کشته شده و هیچگاه گزارشی از این قتل به مقاماتِ اصلی نرسیده و فقط جریانِ آن کوتاه در کتاب ادوارد براون نوشته شده است.
تحریکِ مردم توسطِ فقها و آخوندها کاملاً بارز است، یعنی ایرانیها شناختِ کافی نداشته و تنها دلشان خوش به حرفِ شیوخ بوده و از پا منبری کردن زندگی را میگذراندند... بلحتم شاه قاجار نیز این چنین بوده و از واقعیاتِ جریانات خبر نداشته و همیشه به اینها دروغ میگفتند.
با سپاس از شما، دستت را فشرده و منتظرِ قسمت بعدی هستیم.
با سپاس از شما دوست گرامی
در مورد شاه قاجار باید عرض کنم که به نظر می آید که محمد شاه قاجار نرمش بسیاری نسبت به بابیان نشان میداده و در زمان وی ما شاهد سختگیری بر بابیان نیستیم.
این نکته در رابطه با میرزا تقیخان فراموش نشود که:
عباس افندی مینویسد: «میرزا تقیخان امیر نظام … سمند همت را در میدان خودسری و استبداد بتاخت. این وزیر، شخصی بود بیتجربه و از ملاحظه عواقب امور آزاده. سفاک و بی باک و در خونریزی چابک و چالاک. حکمت حکومت را شدت سیاست دانست و مدار ترقی سلطنت را تشدید و تضییق و تهدید و تخویف جمهور میشمرد و چون اعلی حضرت شهریاری ناصرالدین شاه در سن عنفوان شباب بودند، وزیر به اوهامات غریبه افتاد و… بی مشورت وزرای دوراندیش، امر به تعرض بابیان کرد…»!
و در آخر بابیان توطئهی کشتن شاه و امیر و امام جمعه تهران را چیدند، ولی امیر پرده از روی آن برداشت و آن توطئه را در نطفه خفه کرد، که شرح آن در «المتنبئین» نوشته علیقلی میرزا اعتضاد السلطنه آمده است.
اصرار میکنم که شاهانِ قاجار چندان از واقعیاتِ این جریانات با خبر نبودند و حتّی در آرشیو کاخ گلستان چندان مطلبی از این جریانات پیدا نمیکنی!
اکثر بهائیان به دلیل تیرباران باب و کشتار گسترده بابیان در زمان امیر کبیر که حاصل سیاستهای وی بود نظر مساعدی نسبت به وی ندارند. در مورد نقشه بابیان برای کشتن شاه و امیر و امام جمعه چیزی نشنیده ام اما آن را بعید نمی دانم چون در زمان امیر کبیر بابیان بسیاری کشته شدند و احتمال دارد در پی انتقام بوده اند.
بابیگری جنبش گسترده ای بود و احتمال این که شاهان قاجار از آن بی خبر بوده اند بسیار کم است. برای مثال ما می دانیم که باب را در مجلس ولیعهد (ناصرالدین شاه) در تبریز با علمای شیعه روبرو نموده و سپس مورد شماتت قرار دادند. در قسمتهای آینده نیز خواهید دید که پادشاه (ناصرالدین شاه) از این مسائل با خبر بود. این که چه مقدار به آن اهمیت می دادند بحث دیگری است.
Divaneh, can you please share your references. Pretty interesting history here.
رستم گرامی
تنها مرجعی که در این نوشتار استفاده شده تاریخ نبیل تالیف نبیل زرندی است. این مقدمه را بسیار مختصر عرض نمودم تا به جنگهای آنان برسیم اما فکر نمیکنم اختلاف زیادی بین مورخین بر سر این وقایع وجود داشته باشد.
سپاس از این نوشته و اطلاعات
رژیم سرنگون کردنی - دانشجو
http://iroon.com/irtn/blog/7729/
آگاهی بستر آزادی – دانشجو
http://www.slideshare.net/babackbabakian/ss-57413505
دانشجوی عزیز
از لطف و توجه شما سپاسگذارم.