برومند در حالی که مقابل پنجره اتاق نشیمن ایستاده و از پشت پرده توری نازک به بیرون نگاه می‌کند ناگهان در نیم لای خانه باز می‌شود و مردی غریبه و ناشناس داخل حیاط می‌گردد. برومند با تعجب پرده را به کناری می‌زند و به او چشم می‌دوزد.

ـ اختر، این کیه؟

ـ کی؟

ـ نمی‌شناسمش، صبر کن ببینم.

و بلافاصله از اتاق خارج می‌شود. اختر زنش خود را پای پنجره می‌رساند و با تعجب چشمش به مرد غریبه‌ای می‌افتد که ظاهراً تعادل درستی ندارد.

ـ ای وای این‌ کیه؟

و بی معطلی خودش را در چادری می‌پوشاند و به دنبال برومند همسرش وارد حیاط می‌شود. صدای اعتراض شوهرش در فضای حیاط خانه طنین می‌اندازد:

ـ برای چی وارد خونه مردم شدید، بفرمایید بیرون، هر جا در باز دیدی بدون دعوت میری تو. بفرمایید بیرون!

اما مرد ناشناس که لاغر و سبزه رو و قدی متوسط داشت انگار اعتراض او را نمی‌شنود و درحالی که کف دست راستش را به دیوار کنارش می‌کشد، دست دیگرش را به بازوی برومند می‌گیرد و فشاری بر آن وارد می‌آورد.

ـ دستمو ول کن. برید بیرون کی به شما اجازه داده داخل خونه‌ی من بشید؟

اختر خود را به آن دو می‌رساند و می‌گوید:

ـ برومند حالش بده، بیا بشونش رو تخت.

ـ همش تقصیر توئه، صدبار گفتم در حیاطو باز نگذار خوب شد حالا...؟

ـ خیله خُب ، می‌بینی که بیچاره حالش بده. آقا چرا وارد خونه‌ی ما شدی؟

ـ به من چه که حالش بده، اگه خرابکار باشه یا معتاد چی، اون وقت تو میری جواب بدی، ما که نمی‌شناسیمش.

ـ راست میگی، اصلاً فکرشو نکرده بودم.

و ناگهان صدای مرد ناشناس بلند می‌شود:

ـ کمک، کمکم کنید، سینه‌ام می‌سوزه، قلبم. کمکم کنید!

بعد برومند دستش را می‌گیرد و با خود به سمت در حیاط می‌کشاند.

ـ خونت کجاست؟ بیا ببرمت درمونگاه، سر همین کوچه یه درمونگاهه. با هم بریم.

اما مرد غریبه مقاومت می‌کند. شدت سوزش و درد او تا حدی است که با پنجه‌ دست چپش چنگی به سینه و پیراهن برومند می‌زند و رنگ چهره‌اش به یکباره سفید و کبود می‌شود. برومند به ناچار او را پای دیوار می‌نشاند.

- پیرنمو ول کن!

ـ برومند بشونش رو تخت. چقدرم قیافش آشناست، بخوابونش رو تخت!

ـ همین جا خوبه، بذار بینم چی میگه، مریضی، قرص همرات هست؟

و اختر چادر را روی سرش جلو می‌کشد و با رنگی پریده دست روی شانه‌ی برومند می‌گذارد و می‌گوید: جیباشو بگرد شاید از این قرصای زیرزبونی داشته باشه...

برومند مشغول گشتن جیب‌هایش می‌شود و اختر حرفش را ادامه می‌دهد:

ـ قیافش که به معتادا نمی‌خوره، لابد قلبش یه دفعه درد گرفته، دیده در این خونه بازه اومده داخل، حتماً خواسته کمکش کنیم.

ـ تو جیباش قرصی نیست.

و ناگهان چهره‌ی مرد ناشناس کبود و سپس زرد می‌شود و همان‌جا پای دیوار و درحالی که چشم به گوشه حیاط دوخته بی‌حرکت می‌شود. برومند پاهایش را جمع و به هم نزدیک می‌کند و با عصبانیت می‌گوید:

ـ بلندشو بریم درمونگاه، پاشو بینم، می‌خواهی کار دست ما بدی؟

ـ برومند انگار از حال رفته. بهتره اورژانس خبر کنیم.

ـ ول کن بابا، می‌خواهی شرش بیافته گردنمون.

ـ چه شری، می‌خواهیم کمکش کنیم... یه ذره آب بزن به صورتش شاید به حال بیاد.

برومند از آب حوض مقداری کف دستش می‌ریزد و آن را به صورت مرد ناشناس می‌ریزد. اما او فقط چشم‌هایش را به سمت برومند می‌گرداند و خیره نگاهش می‌کند.

ـ اینا همه مکافاتیه که تو به سرمون میاری، اگه در حیاطو باز نمی‌ ذاشتی الان این طور گرفتار نمی‌شدیم.

ـ حالا چی شده مگه، خودتم گاهی درو باز میذاری، به من چه ربطی داره. پیش اومده دیگه.

ـ همین جور سرشو انداخته پایین اومده تو، نه سلامی، نه علیکی انگار خونه عمه شه!

و بعد چند بار به صورت آن مرد می‌زند.

ـ هی آقا بلند شو، صدامو می‌شنوی، بلندشو، یه تکون بخور ببرمت درمونگاه.

ـ نزن تو صورتش، گناه داره.

ـ تُف به این شانس!

و برومند بلافاصله بلند می‌شود و در خانه را باز می‌کند و نگاهی به دو طرف کوچه می‌اندازد. کوچه کاملاً خلوت است. اختر خودش را به او می‌رساند و برومند در را می‌بندد. اختر با نگرانی می‌گوید:

ـ می‌خواهی محسن آقا رو صدا کنم به کمک هم ببرینش درمونگاه؟

ـ نه، تو کاری نداشته باش، این اگه طوریش بشه محسن آقا نمیگه تو خونه‌ی شما چی کار می‌کرده، اون وقت باورش میشه بگیم در باز بوده خودش اومده تو... تو اصلاً کاری نداشته باش، محسن آقا بفهمه همه کوچه فهمیدن!

ـ پس چی کار کنیم، به جواد گفتم صبر کن آخر هفته برو گوش نکرد.

ـ به جواد چه ربطی داره مثلاً اگه اون بود چی کار می‌کرد، مشکل اینه که باید بگذاریمش بیرون می‌ترسم کسی ببینه. نمی‌دونیم کی هست، کارش چیه، یه وقت خلاف کار یا خراب‌کار نباشه. می‌ترسم گرفتارمون کنه. به خدا از صبح دلم شور می‌زد.

ـ اگه یه کی ببینه چی؟

ـ همون. از همین می‌ترسم. اگه می‌شد ببریمش بیرون کسی هم نمی‌دید اون وقت می‌تونیم از همسایه‌ها کمک بگیریم یا به اورژانس زنگ می‌زدیم.

ـ یه قدم می‌بریمش درمونگاه، ثوابم داره. مگه من کشیک بدم تو بیاریش بیرون، اما نه، کوچه مثل دروازه می‌مونه هی میان و میرن. همه رو ول کن اون عبدلی رو بگو انگار کار و زندگی نداره مدام پشت پنجره ایستاده کوچه رو نگاه می‌کنه.

برومند دوباره در خانه را باز می‌کند و نگاه دیگری به طول کوچه و اطرافش می‌اندازد.

ـ عبدلی پای پنجره نیست، کوچه هم خلوته.

ـ برومند خطر نداشته باشه؟

ـ ریسکه. اما چاره‌ای نداریم.

ـ اومدو همین که از خونه می‌بریش بیرون یکی از همسایه‌ها تو رو ببینه، حالا بیا و درستش کن!

ـ گندش بزنن!

ـ چی شد؟

ـ عبدلی اومد پای پنجره.

ـ نگفتم. دیگه از فکرش بیا بیرون. این دیگه تا ظهر از جاش تکون نمی‌خوره.

ـ عبدلی رفتش. الان کوچه کاملاً خلوته.

ـ عبدلی کارش اعتبار نداره حتماً سیگارشو جا گذاشته. تازه این که نمی‌تونه راه بره باید بلندش کنی. می خواهی با ماشین ببریمش، وای خدایا خودت رحم کن!

ـ باز اومد لب پنجره، داره سیگار می‌کشه، پنجره رو هم باز کرد.

و از همان جا از طبقه دوم خانه‌ی روبرو به برومند سلام می‌دهد و با تبسم سرش را تکان می‌دهد.

ـ علیک سلام.

ـ صبحت به خیر، امروز هوا خیلی خوبه.

ـ همینطوره، با اجازه.

و در را می‌بندد.

ـ آره ارواح ننت! صبحمون به خیر شده چه جورم، خبر نداری... نمیشه، راست میگی خطرناکه. عجب گرفتاری شدیم... درو باز نکنی. بیا این طرف بگذار اعصابم راحت باشه ببینم چه خاکی باید به سرم بریزم.

بعد نگران و هراسان سیگاری آتش می‌زند و به ماشینش که گوشه‌ی حیاط پارک شده، تکیه می‌دهد و هنوز پُک دوم را نزده و درحالی که دود سیگار توی دهانش مانده ناگهان اختر وحشت‌زده خود را به او می‌رساند.

ـ یا ابوالفضل، برومند نفس نمی‌کشه، انگار مُرده!

برومند با ترس و اضطراب سیگارش را درون باغچه می‌اندازد و به سرعت مقابل مرد غریبه می‌نشیند و با هر دو دستش صورت و گردن و دستش را لمس می‌کند.

ـ انگار مُرده، سیاهی چشماش رفته بالا، یا ابوالفضل به دادمون برس!

ـ بدنش سرده، بیچاره شدیم اختر!

ـ یا ابوالفضل، یا پنج تن شرش ما رو نگیره!

و ناگهان برومند دو دستی به سرش می‌زند.

ـ ای وای چی شد، چرا همچین می‌کنی؟

و برومند با ترس و لرز حرفش را تکرار می‌کند: بدنش سرده، بیچاره شدیم، مُرده!

ـ یا ابوالفضل، یا پنج تن، شرش ما رو نگیره، بدبخت شدیم.

ـ مُرده! بدبخت شدیم رفت. این گرفتاری‌ها رو تو برامون درست می‌کنی، حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم؟

ـ برومند ول کن هی تکرار می‌کنی، چهل سال تو این محلیم هزار بار در باز بوده کی از این اتّفاقا افتاده؟

و بعد درحالی که یک چشم به جسد مرد غریبه دوخته و یک چشم به برومند شوهرش، روی تختی که زیر بالکن قرار دارد می‌نشیند و با پنجه‌ها روی صورتش می‌کشد:

ـ دیدی خوابم تعبیر شد. صبح برات تعریف کردم حیاط خونه پر کلاغ شده بود. گفتم برومند غلط نکنم یه خبری میشه، باورت نشد، اینم تعبیرش!

برومند با رنگی پریده و هراسان روی تخت کنار اختر می‌نشیند و پیش از آن‌که حرفی بزند، چشمش به دودی می‌افتد که از داخل باغچه به سمت بالا آرام موج می‌خورد.

ـ اون دیگه چیه؟

ـ دوده، حتماً سیگارتو انداختی اونجا.

ـ ولش کن، خودش خاموش میشه، اعصابم پاک به هم ریخته.

بعد پاکت سیگار را از جیب پیراهنش بیرون می‌آورد و با فندکش سیگار دیگری آتش می‌زند.

ـ گوش کن ببین چی میگم.

ـ گوش می‌کنم بگو. فقط آروم باش، این قدر حرص نخور درست میشه.

ـ با هیچ کس تماس نمی‌گیری. یه وقت زنگ نزنی برای خواهرت تعریف کنی.

ـ نه بابا مگه عقلمو ازدست دادم... ای وای خاک عالم!

ـ دیگه چیه؟

ـ امشب قراره شام بیان خونمون!

ـ راست میگی، اصلاْ حواسم نبود...بلند شو برو زنگ بزن، یه بهونه‌ای بیار.

ـ روم نمیشه، حالا کو تا شب، به خدا دیگه روم نمیشه این سومین باره که داره به هم می‌خوره.

ـ جهنم، یه نگاه به این جنازه که رو دستمون مونده بنداز بعد بگو روم نمیشه.

ـ خلیه خُب، باشه زنگ می‌زنم، حالا کو تا شب، راه نیفتادن که، الان میرم زنگ می‌زنم.

بعد دست اختر را می‌گیرد و می‌گوید:

ـ ببین چی می‌گم، یه اشتباه کنیم حسابی گرفتار می‌شیم. اینو امشب باید از خونه ببریمش بیرون.

ـ ای وای یعنی تا شب همین جا باشه؟

ـ اون جا نه، می‌گذاریمش صندلی عقب ماشین، روکش ماشینم میندازیم.

ـ وای نه توره خدا، اینو بگذاری تو ماشین من که دیگه سوارش نمی‌شم!

ـ باز از این حرفا زد. می‌خواهی همین الان کولش کنم جنازه‌شو ببرم بیرون، کدوم بهتره؟

ـ خیله خُب، هر کاری لازمه بکن، فقط زود باش حالم داره بد میشه.

برومند پُکی به سیگارش می‌زند و درحالی که سیگار قبلی هنوز مشغول سوزاندن برگ‌های خشک باغچه است، شانه‌های اختر را به سمت خودش می‌چرخاند و می‌گوید:

ـ به خواهرت بگو نصرالله دوست برومند حالش خیلی بده باید یه سری بریم خونشون.

بعد سیگارش را زمین می‌اندازد و با دمپایی‌اش آن را خاموش می‌کند و سپس نگاهی به جسد آن مرد می کند و این طور ادامه می‌دهد:

ـ راست میگی، حالش بد بوده مجبور شده بیاد داخل کمک بگیره.

ـ میگم... بیچاره داشته می‌رفته دنبال کارش. بدبخت خدابیامرزدش.

ـ به نظرم بهترین کار اینه که هر وقت کوچه خلوت شد، مثلاً آخر شب یا نصفه‌شب که همه ‌خوابند، ببریمش دو سه تا کوچه پایین‌تر یا بالاتر می‌ذاریمش پای دیوار یا به جای خلوتو برمی‌گردیم.

ـ وای من که جرأت نمی‌کنم، خودت باید ببریش.

ـ خیله خُب خودم می‌برمش، فقط هر کاری میگم بکن!

ـ ولی گناه داره به امون خدا ولش کنیم.

ـ باز حرف مفت زد، گناه چی داره، اگه اون در وامونده بسته بود که نمی‌تونست وارد حیاط بشه. بعدش کمی جلوتر تو کوچه می‌افتاد. اصلاً به درمونگاه سر خیابونم نمی‌رسید، خودت که دیدی چه زود کارش تموم شد.

ـ حالا مطمئنی مُرده؟

ـ صددرصد، بدنش سرده، تکون نمی‌خوره، مگه نمی‌بینی؟

ـ راست میگی، از چشماش معلومه، بیچاره زن و بچه‌هاش.

ـ بیچاره من که اینطور گرفتار شدم. خیله خُب حالا. می‌دونی چیه، اصلاً فکر کن در خونه بسته بوده اینم کمی جلوتر می‌افته و کارش تموم میشه.

ـ همینطورم می شده، خدا هم شاهده ما تقصیری نداشتیم، تازه می‌خواستیم ببریمش درمونگاه.

ـ مگه غیر از این بود، خوبیش به اینه که حیاطمون به اطراف دید نداره.

ـ خدارو شکر!

ـ پاشو، پاشو معطل نکن، اول زنگ بزن خواهرت خیالمون راحت بشه. بعدشم در خونه رو روی هیچ کسی باز نمی‌کنی.

ـ خیالت راحت باشه، کسی رو نداریم، جواد که شهرستانه، الانم زنگ می‌زنم به طاهره، نگران نباش، درست میشه. یا ابوالفضل به دادمون برس!

و بعد اختر چادرش را همانجا روی تخت رها می کند و با عجله داخل خانه می‌شود. اما دقایقی بعد به حیاط برمی‌گردد.

ـ چی شد زنگ زدی؟

ـ الان زنگ می‌زنم... حالا بیا اینو بخور، رنگت حسابی پریده!

برومند که مقابل جسد مرد غریبه ایستاده بود، لیوان شربت گلاب و زعفران را سر می‌کشد.

ـ دستت در نکنه، زنگ زدی بیا داخل حیاط.

ـ باشه الان میام.

اختر داخل خانه می‌شود و برومند روکش ماشین را کنار می‌زند اما پیش از آن‌که جسد را حرکت دهد یکبار دیگر آن را لمس می‌کند. کالبدش کاملاً سرد و بی‌روح و چشمانش به نقطه‌ای نامعلوم خیره مانده است. پنجه‌ی چپش به حالت مشت بسته مانده و دست دیگرش زرد و بی‌جان کنارش بر کف حیاط افتاده است. برومند دیگر مطمئن می‌شود او مُرده است. آنگاه با عجله داخل خانه می‌شود و کلید ماشین را می‌آورد و در صندوق و صندلی عقب را باز می‌کند و به فکر فرو می‌رود که جنازه کجا قرار بگیرد بهتر است. اما لحظاتی بعد در صندوق عقب را می‌بندد.

ـ اختر بجنب!

و پیش از آن‌که او بیاید با پنجه‌هایش زیر بغل جسد را چنگ می‌زند و آن را کشان کشان تا نزدیک در ماشین می‌رساند. از جیب بغلش کیفش را بیرون می‌کشد و به کارت شناسایی‌اش چشم می‌دوزد.

بلافاصله اختر داخل حیاط می‌شود.

ـ اون چیه؟

ـ هیچی، کارت شناسایی شه... زنگ زدی؟

ـ آره، انداختم هفته ی دیگه. گفتم بعد از ظهر خونه نیستیم...چی کاره است؟

ـ بازنشسته اس. وزارت کشاورزی... اسماعیل کوکبی..

برومند اثر انگشتش را از روی کیف و کارت شناسایی جسد پاک می‌کند و سپس کارت را داخل کیف قرار می‌دهد و آن را در جیب آن مرد جای می‌دهد و بعد خطاب به اختر می‌گوید:

ـ اون چیه آوردی؟

ـ پارچه است. صبر کن اول اینو بندازم رو صندلی بعد این بیچاره‌ رو بخوابونیم روش.

ـ نمی‌خواد.

ـ چرا نجس می‌شه، یه کم صبر کن. اگه نندازم من که دیگه تو این ماشین نمی‌شینم.

و به سرعت پارچه ی سفید را روی صندلی عقب پهن می‌کند.

ـ خدایا ما رو ببخش... زود باش بگو چی کار کنم؟

ـ من بلندش می‌کنم تو پاشو بگیر بخوابونیمش رو صندلی.

ـ باشه... بیا... بسم‌الله. یا ابوالفضل خودت کمکمون کن. این دیگه چه بلایی بود به سرمون اومد. راست میگن آدم از یه لحظه دیگه‌اش خبر نداره، حکایت ماست. خدایا خودت می‌دونی که می‌خواستیم کمکش کنیم.

ـ خیله خُب، باز شروع کرد. به جای این حرفا‌، بلندش کن!

ـ بسم‌الله الرحمن الرحیم... بلندش کن...

ـ ای وای چقدرم سنگینه!

ـ تموم شد درو ببند.

برومند جسد را کمی جابجا می کند و سپس در ماشین را قفل می‌کند و روکش رنگ و رو رفته آن را رویش می‌کشد و آن وقت هر دو با نگرانی و اضطراب و درحالی که نفس نفس می‌زنند روی تخت می‌نشینند.

سی سال پس از آن روز، اختر که دیگر پیرزنی بیش نیست، ادامه این ماجرای به یاد ماندنی را برای جواد پسرش و عروسش اینطور تعریف می‌کند:

... صبر کردیم نصفه شب برسه، همه جا خلوت بود. من می‌ترسیدم همراهش برم. باباتم گفت تو همین جا باش تا من برگردم. خلاصه ماشینو روشن کرد و به همراه جسد اون مرد بیچاره از خونه بیرون رفت. خیلی نگران بودم. یه چیزی میگم، یه چیزی می‌شنوید. وحشت کرده بودم. همینطور خودمو می‌خوردم. هی می‌رفتم پای در بیرونو نگاه می‌کردم، هی می اومدم تو خونه، حالم دست خودم نبود. دلم به هزار راه می‌رفت. همش به خودم می‌گفتم نکنه گرفتار بشه... یه مقدار معطل کرد. وقتی برگشت خونه برام تعریف کرد که چهار تا کوچه پایین‌تر جنازه رو از ماشین بیرون میاره و همون جا نزدیک خیابون میزارش پای دیوار و سریع برمی‌گرده خونه. می‌گفت کسی منو ندید کوچه سوت و کور و خلوت بود. نصفه شب بود دیگه. همه خونه‌هاشون بودند. ما که بی‌گناه بودیم خدا هم خودش می‌دونه. اما وقتی قراره آدم گرفتار بشه، میشه. خلاصه رفتیم سرجامون دراز کشیدیم. حالا مگه خوابمون می‌برد، همش فکر و خیال می‌کردیم. دریغ از پنج دقیقه خواب!

صبح اول وقت بابات به بهونه خرید نون پیاده از خونه رفت بیرون. بهش گفتم نرو بشین تو خونه برای خودت دردسر درست می‌کنی، اما گوش نکرد. طاقت نداشت یه کمی هم نگران بود... یه کم بیشتر. می‌خواست بره سروگوشی آب بده ببینه چه خبره، اتّفاقاً می بینه سر همون کوچه‌ای که جنازه‌رو گذاشته بوده، شلوغ بوده، حالا یه چیزی می‌خوام بگم اما باورتون نمیشه، خونه‌ی اون مردی که تو حیاط ما مُرده بود تو همون کوچه بوده! فکرشو بکنید! وقتی بابات خدا بیامرز برام تعریف می‌کرد پام به زمین چسیبد. خودشم حیرون مونده بود. یعنی چی؟ از ترس داشت سکته می‌کرد. حقم داشت چیز عجیبی بود. تو فکر کن نصف شبی این همه کوچه و جاهای خلوت وجود داشته، بعد جنازه رو ببری سر کوچه خودشون از ماشین پیاده کنی و برگردی خونت... بعد از این ماجرا بابات مجبور شد ماشینو بفروشه چون که من دیگه رغبت نمی‌کردم اون تو سوار بشم. اما چیزی که باباتو رنج می‌داد و باعث می‌شد مدام فکروخیال کنه، دکمه‌ی پیراهنش بود که تو مشت اون جسد مونده بود. آخه اون بیچاره از درد پیرهن بابا تو می‌چسبه، درد داشته، پیرهنشو می‌کشید از شدت درد، نگو دکمه پیرهنش کنده می‌شه ما هم که از همه جا بی‌خبر. بابات حسابی ترسیده بود. باور کن روزی دو سه پاکت سیگار می‌کشید. هر چی بهش می‌گفتم از این دکمه‌ها همه جا ریخته فکرشو نکن. اصلاً گوشش بدهکار نبود. شایع شده بود که اون مرد با کسی درگیر شده اونم چنگ زده دکمه پیراهنشو کنده. حالا مگه می‌شد ثابت کنی بیگناهی. چند ماه بعد خونه رو هم عوض کردیم. به خودم گفتم اگه جابجا بشیم شاید از فکر و خیال خلاص بشه. اما فایده‌ای نکرد و بابات یه سال بعدش سکته کرد و مُرد. از بس فکر و خیال می‌کرد. خدا بیامرزدش. خلاصه از این ماجرا خلاص شدیم. الحمدالله کسی هم سراغ ما نیومد. اما هیچ وقت یادم نمیره همون موقع‌ها بود که خواب باباتو دیدم. اومد به خوابمو گفت راستی اختر فکر می‌کنی اگه اون روز در خونه بسته بود بازم این اتّفاق می‌افتاد؟ من که نفهمیدم چرا این حرفو زد؟ خُب معلومه این اتّفاق نمی‌افتاد اما تو همون خواب یه حرف دیگه‌ای هم زد که باعث تعجبم شد. به من گفت: ولی اختر خوب شد اون روز در خونه باز بود...!

من که نفهمیدم چرا این حرفو زد، نه به اون همه سرزنشاش، نه به این حرفش. حالا شما بگید منظورش از این حرف چی بوده !؟