کلهی زیدان؛ به مثابهی یک عمل قهرمانانهی تراژیک
ایلکای
صحنهای مهم را در تاریخ فوتبال جهان به خاطر بیاوریم. فینال جام جهانی ۲۰۰۶. آلمان. زینالدین زیدان، کاپیتان تیم ملی فرانسه، در آخرین بازی حرفهایاش، چند قدمی جام جهانی ایستاده. لحظهای که میتوانست او را برای همیشه به عنوان یک قهرمان باشکوه در تاریخ فوتبال جاودانه کند. اما چیزی دیگر رخ میدهد. مارکو ماتراتزی، آن مدافع دراز، عقدهای و بیچاکودهن ایتالیایی با آن صورت استخوانی و چشمان شرورانهاش، در گوش زیدان چیزی زمزمه میکند. یک شوخی جنسی کثیف و طعنهای چرک و زَننده [ماتراتزی سالها بعد اعتراف میکند که آنجا بعد از اینکه بارها در طول بازی پیراهن زیدان را گرفته و در یارگیری نفربهنفر اعصاب و روان زیدان را به کلی بهم ریخته بود، در جواب زیدان که گفته بود پیراهنم را بعد از بازی به تو میدهم، پاسخ داده بود خواهرت را ترجیح میدهم]. لحظهای سکوت. یک خندهی هیستریک از زیدان. چند قدم دویدن و از ماتراتزی جلو زدن (گویی زیدان خواسته بود بیخیال ماجرا شود) اما بعد، در یک حرکت آنی و بیمهابا، زیدان برمیگردد و سرش را به سینهی او میکوبد. داور کارت قرمز را بالا میبرد. زیدان، آرام و بیتفاوت، زمین را ترک میکند. جام میرود به آغوش ایتالیا، اما آن صحنه، آن کله، جاودانه میشود.
زیدان میتوانست نشنیده بگیرد، میتوانست صبر کند، میتوانست لحظهای آینده را در نظر بیاورد. اما نکرد. چرا؟ چون همیشه یک لحظه وجود دارد که آدم نمیتواند بیخیال از کنارش رد شود. لحظهای که همهچیز را میگذارد روی ترازو، و میبیند که نه، ارزشش را ندارد. اگرچه از بیرون میشود این تصمیم را احمقانه خواند، اما از درون، این همان لحظهای است که به آدم ثابت میکند هنوز خودش است. هنوز بازیچهی مصلحت نیست.
جام جهانی، تاریخ، مردم، افسانهپردازیها، همه و همه میخواستند زیدان در آن لحظه صبر کند، لبخند بزند، قهرمانی را بچسبد، برود بالای سکو، کاپ را ببوسد، خوشحال باشد. اما زیدان از آن جنس آدمهایی نبود که دهانشان را ببندند و در دلشان بگویند «بیخیال! بعداً به این موضوع میپردازم». او کاری را کرد که حس کرد درست است. که عمیقاً باور داشت باید انجام دهد.
این همان چیزی است که در زندگی اغلب از ما خواسته میشود، که صبر کنیم، که کوتاه بیاییم، که آینده را ببینیم، که قهرمانی را بچسبیم و نه حیثیت آنیمان را. اما واقعیت این است که آدمهایی که قرار است در یاد بمانند، آدمهایی که زندگیشان به یک درام واقعی تراژیک به تعریف یونان باستانیاش بدل میشود، آنهایی هستند که سرشان را پایین نمیاندازند و راهشان را نمیکشند و بروند. آنهایی که در لحظه، خودشان را فریب نمیدهند و آنچه را که باید بگویند، میگویند.
بیشتر ما روزانه درگیر لحظاتی شبیه این هستیم. در کار، در روابط، در برخوردهای اجتماعی. چند بار فقط به خاطر مصلحت، به خاطر اینکه طرف ناراحت نشود، چیزی را نگفتهایم؟ چند بار از گفتن حقیقتی که قلبمان میخواسته فریادش بزند، خودداری کردهایم؟ چند بار کاری را که باید انجام دهیم، فقط به خاطر اینکه دیگری ناراحت نشود، انجام ندادهایم؟
اما یک چیز مهم است: زندگی، یک فینال جام جهانی نیست. زندگی، چیزی پیچیدهتر و طولانیتر از نود دقیقه یا صد و بیست دقیقه است. در نهایت، آن چیزی که از ما میماند، جامهایی که بالای سرمان بردهایم نیست، بلکه لحظاتی است که انتخاب کردهایم خودمان باشیم، انتخاب کردهایم صریح باشیم، انتخاب کردهایم بگوییم آنچه را که باید بگوییم، حتی اگر هزینه داشته باشد.
زیدان آن شب جام را نبرد. اما آیا چیزی بزرگتر را برد؟ شاید نه، شاید هم بله. مهم این است که او چیزی را که باور داشت، فدای مصلحت نکرد. و شاید زندگی چیزی جز همین لحظات نیست؛ لحظاتی که در آن تصمیم میگیریم قهرمان تراژدی خودمان باشیم، نه بردهی عقلانیت محافظهکارانهی دیگران. چشممان را ادیپوار کور کنیم، زیدانوار در وقت اضافهی اول فینال جام جهانی با کله بکوبیم وسط سینهی امر شر و یک تراژدی در عصر پوچ و بیخاصیت خود خلق کنیم.
در اینکه گاهی در زندگی باید صراحت بخرج داد و حرف دل و واقعیتها را بیرون ریخت شکی نیست. اما کله زدن زیدان شاید بهترین مثال نباشد. واکنش زیدان، واکنش یک مرد غیرتی بود. او میتوانست فحش رکیک ماتراتزی را متقابلا با یک فحش آبدار جواب دهد و ماجرا خاتمه پیدا میکرد. اما نه، زیدان شانس قهرمانی و شادی تیم و هموطنانش را فدای غیرت کرد. من میگویم غلط کرد گه خورد! میخواهی غیرتیبازی دربیاوری، برو بعد از بازی هر کاری میخواهی بکن. نمونهی دیگر صراحت بیجا، سیلی غیرتی ویل اسمیت بر صورت کریس راک در مراسم اسکار بود، مقابل چشمان مردم کل دنیا، بخاطر یک جوک خوب یا بد.
صراحت خوب و لازم است اما زمان و مکان و روش آن هم مهم است.
دیدگاهت جالبه و تا حدود زیادی قبولش دارم به خصوص که مسئله غیرت در میون باشه، یک سری کامل راجب غیرت و معنا و مفهومش تو نگاه زن و مرد ایرانی و خاورمیانه ای مینویسم، چون مفهموش خیلیی نسبت به تعاریف قدیمیش تغییر کرده و البته در جوامع رو ب مدرن شدن همین ایران خودمون دیگه اصلن تعریف غیرت رو پسندیده نمیبینن و داشتنش مثه گذشته ها خیلی افتخار آمیز نیست یا اون مدل قدیمیش!