نوید نقاش

چند وقت پیش بابا رو با «دیوار» آشنا کردیم، تا الان فقط از سر رودربایستی خودمونم نذاشته واسه فروش، دیگه همه‌چی رو می‌ذاره دیوار. سیخ کباب تا توالت‌شور. ولی خب، روحیه ساده‌دلانه پدر، مادرای ما با این فضای وحشی اینترنت که سازگار نیست، واسه همین ماجرای دیشب پیش اومد. عرض می‌کنم.

بابا زنگ زد عصبانی که «رییسِ این دیوار بی‌ناموس کیه؟» گفتم «شما بفرما چی شده، تا من بگم رییسش کیه». من‌من‌کنان گفت «یه کفش گذاشتم واسه فروش معلوم نیست این شماره رو دادن دست کی، زنگ می‌زنن گه‌خوری می‌کنن من نمی‌فهمم چی میگن». خب، من فهمیدم چی شده، حالا چطور بهش توضیح مي‌دادم؟

گفتم «بابا، چه کفشی گذاشتی، چی نوشتی آخه واسش؟» مکثی کرد گفت «اصول‌ دین می‌پرسی؟ یه جفت کفش از این صندلا گذاشتم، با جعبه‌، نوشتم فروش با هماهنگی از قبل». خندیدم گفتم «بابا، کفش تو دیوار نمي‌ذاره آدم عادی که.» عصبانی‌تر شد که «پس ببرم سر قبر پدرم بفروشم؟» بحث و منحرف کردم.

گفتم «بگو زنگ می‌زنن چی می‌گن؟» پوزخندی زد که «صبح یکی زنگ زده، میگه شما هماهنگیشو می‌کنی؟ میگم بفرما. می‌گه این پشت و جلوش بازه دیگه؟ میگم‌ قربون، صندل پشت و جلوش بازه دیگه،‌ داری می‌بینی. می‌گه شنیدن کی بود مانند دیدن، گفتم خب، حالا خریداری؟ گفت بیا واتس‌آپ عکس بده».

«رفتم براش فرستادم، میگه نه، کفش نه، اونو بده. گفتم مرد حسابی اون چیه؟ قطع کرد.» دو، سه تا فحشی پروند و ادامه داد که «باز یکی زنگ زده با مکانه دیگه؟ می‌گم مکانِ چی؟ میگه جعبه گذاشتی آخه. میگم آقا جعبه کفشه دیگه، آره اگه تو شهر شما به جعبه میگن مکان، آره این کفش مکانم داره.»

از خنده نشستم آرنجمو گاز زدم. گفتم «بابا، بازم زنگ زدن؟ اگه زدن بگو همه‌شو.» گفت «ماجرا چیه؟ تو سر کار گذاشتی منو؟» گفتم «من که گه بخورم، ولی اول شما کامل بگو»، گفت «یه زنه‌ام زنگ زده که توی فروش باشما همکاری کنم؟ می‌گم خانم، نفت دریای برنت شمال نیست که، کفشه، همکاری چی؟»

«عشوه‌ میاد که نه، گفتم شاید بخوای همکار شیم، می‌گم این کفشه آخش رفته اوخش مونده، من کفاشی ندارم که همکاری کنی، برو دنبال زندگیت. میگه خاک بر سرت اینکاره نیستی. خاک بر سر خودت زنیکه خر، اینو خیلی بخرن ۱۰۰ تومنه، بیام ۵۰ تومنشم بدم به تو؟ مگه کونمو گاز زده؟ عنتر.» گفتم خب، خب.

یه نفس تازه کرد گفت «یه پسره‌ام زنگ زده، میگه من اولین بارمه، مشکلی نیست؟ میگم پسر، تو تا حالا پابرهنه راه می‌رفتی؟ میگه چطور؟ میگم خب بالاخره میری خلا دمپایی که پات کردی، اینم مثل همونه. میگه متوجه نمی‌شم؟ گفتم بابا ما جوون بودیم دنیا رو می‌گشتیم، شماها یه صندل پاتون نکردین.»

«برگشته میگه اون قدیما راحت بود، فضاش بود، الان دست‌وبال ما خالیه، نه جایی، نه مکانی، هیچی. گفتم آقا صندل پوشیدن جا می‌خواد؟ دست و بال می‌خواد؟ ۱۰۰ تومنه قیمتش. چی بگه خوبه؟» گفتم به خدا که نمی‌دونم. گفت «برگشته می‌گه حالا اینقدر ارزونه درست حسابی هست؟ میگم بابا چرم طبیعیه.»

«می‌گه با اینش آشنا نیستم. میگم با چی؟ با چرم؟ پسر توی غار زندگی کردی؟ نه با صندل آشنایی، نه چرم، صبح‌بخیر قهرمان، خسته نباشی. پسره هرهر می‌خنده میگه حالا ایشالله اینبار می‌کنیم یاد می‌گیریم. می‌گم چیو می‌کنی؟ میگه صندلو، میگم صندل و می‌پوشن. نکنه گرفتی ما رو؟ قطع کرد.»

بابا گفت انقدر آخرش اعصابش خرد شده که دیگه تماساشو جواب نداده، یهو یادش اومد یکی براش مسیج داده «جلو، عقب با هم چند؟» گفتم جوابشو نده تا بگم. سیر تا پیاز ماجرا رو براش گفتم. با توضیح من هر لحظه عصبانی‌تر می‌شد. «چی؟ یعنی منظورشون اینه؟ گه به ریختتون بیاد، گه به این ممکلت».

گفتم «اون پسره‌‌ واسه همین به نظرت گیج و گنگ میومده، منظورتون با هم فرق داشت». گفت «اون پسره گه خورد با جد و آبادش، اخه ادم می‌ره تو دیوار دنبال خاک بر سری بگرده؟ خب سوزاک می‌گیری بچه.» انقدر این مرد مهربونه نگران سوزاک یه غریبه‌ام هست. مساله که براش شفاف شد افتاد به خندیدن.

صداشو آورد پایین گفت «اون زنه رو بگو، می‌گفت همکاری کنیم. عجب دنیایی...» قطع کردیم و قرار شد دیگه هر چیزی رو نذاره دیوار.