پرویز نیکنام، آسو
از لای درِ قدیمی که میگذری، حوض آبی رنگی با کاشیهای کوچک به مشتریان خوشامد میگوید. در کنار حوض چند درخت کاج بزرگ حاکی از قدمت بناست. دیوارهای آجریِ قرمزرنگ آدم را پرت میکند به گذشتهی دور. حاشیهی دیوار باغچهای است پر از گلهای شمعدانی. دور تا دور حوض و زیر چترهای بزرگ، میزهای کوچک و بزرگی مرتب چیدهاند، که همه پر است و جا برای نشستن در این حیاط دنج نیست. دختران و پسران جوان در جمعهای سه چهار نفری پشت میزها مشغول گپ و گفت هستند. در آن سوی این محیط نسبتاً شلوغ از پنجرهی ساختمان قدیمی قفسههای کتاب دیده میشود. اینجا یکی از کافه کتابهای تهران است.
دختر جوانی با موهای کوتاه از رو به رو با خنده نزدیک میشود و میپرسد: چند نفرید؟ میگویم یک نفر. میگوید در حیاط که جا نیست میتوانید داخل بنشینید؟ وارد ساختمان قدیمی میشوم که بسیار باسلیقه بازسازی شده است. کنار پنجره رو به حیاط و کنار قفسههای کتاب مینشینم. دختر جوان دوباره میآید و میگوید از بارکد روی میز اسکن کنید و سفارش بدهید. با گوشی بارکد را اسکن میکنم. همه چیز دارد از انواع نوشیدنی سرد و گرم مثل قهوه و دمنوش تا ساندویچ و سالاد. قهوه سفارش میدهم و میروم لای قفسهی کتابها چرخی میزنم. صدای موسیقی ملایمی به گوش میرشد.
جز یک پسر جوان کسی در میان قفسههای کتاب نیست. میپرسم زیاد اینجا میآیید؟ میگوید بله اکثر روزها سری به اینجا میزنم. دانشجو هستم و همین نزدیکی زندگی میکنم. گاهی میآیم اینجا و درس میخوانم و گاهی هم با دوستانم اینجا جمع میشویم.
در زندگی شهری امروز با آپارتمانهای کوچک، کافهها پاتوقی است برای شهرنشینان که از محل زندگی و کار خود به آن پناه میبرند. به گفتهی تقی آزاد ارمکی در کتاب پاتوق و مدرنیتۀ ایرانی اینجا عدهای آزادانه جمع میشوند و برخلاف کارهای روزانهشان که به دلیل وظیفه و شغل بدان مشغول بودهاند، به کارهایی میپردازند که از روی علاقه است و کمتر تناسبی با وظایف شغلیشان دارد.
محدودیتهای خانه و محل کار، طوری است که آدم نیاز به مکان سومی دارد تا خستگی درکند و ذهن بیقرار و ناآرامش آرام شود. به نوشتهی احمد راسخی لنگرودی در کتاب کافههای روشنفکری «ارزش پاتوقها در با هم بودن و همکلام شدن با پاتوقنشینان است و نه مدت زمانی که صرف نوشیدن و خوردن شود. چرا که این زمان صرف شده برای خوردن و نوشیدن را در مکان اول و دوم هم میتوان به خوبی داشت؛ شاید هم از جهاتی با کیفیتتر. این مکانهای سوم راهی است عملی برای مقابله با کنارهگزینی و اجتماعگریزی که گهگاه به بهانههایی چون خوره به جان آدمی میافتد و موجبات رنجش و آزردگی روان را فراهم میآورد ... پاتوقها حاوی یک پتانسیل رهایی بخشاند. انسان را از فشارهای روحی ناشی از عوارض زیانبار دنیای ماشینیزم میرهانند.»
کافه کتاب دنبالهرو کافههای روشنفکری
کافه کتاب که مشتریانِ پروپا قرصی دارد ظاهراً با این ایده شکل گرفته که جایِ خالی کافههای روشنفکری گذشته را پر کند و بین کافه و کتاب ترکیبی ایجاد کند که هم پاتوقی باشد برای گفتگو بین روشنفکران و هم مکانی برای بازاریابی و فروش کتاب.
اما کافههای روشنفکری چه شکلی بودند که کافه کتابها سعی میکنند با ابزارهای تازه هویت خود را به آن کافهها و کتابفروشیهای چند دههی گذشته گره بزند؟
قهوهخانهها یکی از قدیمیترین و ماندگارترین پاتوقهای سنتی ایران بودند که در دورهی شاهان صفوی به پاتوق ادیبان و شاعران تبدیل شدند. گفته میشود که اولین قهوهخانه در قزوین به همت شاه طهماسب راه افتاد و کمکم به بقیهی نقاط کشور توسعه پیدا کرد. در اواخر همین دورهی صفوی و در پی وضعیت نابسامان کشور، قهوهخانه کمی از رونق افتاد اما در دورهی قاجار، ثبات سیاسی باعث شد تا اوضاع قهوهخانه دوباره به وضع سابق برگردد.
این قهوهخانهها عمدتاً مکانی بود که مردم کوچه و بازار از طبقات نسبتاً محروم میآمدند و در آنجا قلیان و چپق میکشیدند و قهوه و گاه غذاهایی نظیر دیزی میخوردند. تا وقتی که محمدمیرزا کاشفالسلطنه چای را وارد ایران کرد و کم کم چای جای قهوه را گرفت. در بخشی از قهوهخانهها نقالی، خیامخوانی، شاهنامهخوانی و ... رواج داشت و بعدها کمکم پای علما و شعرا و هنرمندان هم به این قهوهخانهها باز شد.
همین قهوهخانه در دورهی مشروطه به مکانی تبدیل شد که جامعهی عمدتاً بیسواد در نبود رادیو و تلویزیون در آنجا اخبار روز را پیگیری میکردند و از تجربهی بزرگان در تجارت و گذران زندگی بهرهمند میشدند.
با انقلاب سال ۱۳۵۷ سنت کافهنشینی رو به افول نهاد و کمکم روشنفکرانِ از همه جا رانده به پاتوقهای خانگی و چند کتابفروشی پناه بردند که چند سال بعد از انقلاب پا گرفتند.
اما با ظهور کافهها که یکی از جلوههای عصر مدرن به حساب میآمد، شرایط دگرگون شد. شاید بتوان گفت که کافهها به عنوان پاتوقهای عمومی، صورتِ تغییرِ شکل یافتهای از همان قهوهخانههای سنتی است. البته قهوهخانهها در انحصار مردان بود اما در کافهها زنان و مردان طبقات متوسط یا بالای جامعه با انواع نوشیدنی و خوردنیها پذیرایی میشدند و به جای قلیان و چپق، سیگار میکشیدند و جایی بود «برای رهایی از ریتم تند و خشن زندگی و آرام گرفتن در تعلقات صنفی و مدنی»
کافه لقانطه قدیمیترین کافه شهر تهران بود که همزمان با انقلاب مشروطه در خیابان باب همایون کارش را شروع کرد. بعد از آن کمکم کافههای دیگری راه افتاد که به عقیدهی نویسندهی کتاب پاتوقهای روشنفکری «امیدبخش و دلگرمکننده» و «یک فرصت استثنائی» بود چون «محلی بود برای حشر و نشر افراد عادی با اقشار تحصیلکرده و نخبگان جامعه که البته خیلی از آنها هم از میان توده و طبقهی متوسط جامعه به شمار میآمدند. مجالی بود فراهم برای آشنایی مردم کوچه و بازار با نویسندگان و شاعرانِ پیشرو ایران که در آن عصر شکوفایی ادبیات نوین جهانی، نظم و نثر جدید فارسی را دنبال میکردند.»
این کافهها مکانی بود که شاعر، نویسنده و هنرمند در ساعاتی از روز در آنجا جمع میشدند و با هم در بارهی کتاب و شعرهای تازه گفتگو میکردند، شعرهایشان را برای بقیه میخواندند و امکان دیدار خواننده و نویسنده را فراهم میکرد.
این کافهها به عنوان پاتوقهای روشنفکری با اعزام اولین دانشجویان ایرانی به فرانسه رونق گرفت و سنّت کافهنشینی را فارغالتحصیلان ایرانی از پاریس به ایران منتقل کردند. کافههای فرانسه پاتوق نویسندگانی چون ژان پل سارتر، سیمون دوبوار، ارنست همینگوی، ژان زیرودو، آلبرکامو، پابلو پیکاسو و دیگران بود. این پدیدهی وارداتی پاریس خیلی زود در میان روشنفکران در تهران جا باز کرد. احمد راسخی لنگرودی در کتاب کافههای روشنفکری مینویسد: «نادرست نگفتهایم اگر گفته باشیم همین کافهها نقشی نسبتاً بارز در تحولات فرهنگی-اجتماعی و ورود تفکر مدرن و مدرنیته به ایران ایفا کرد.»
از صادق هدایت نویسندهی نامدار به عنوان پرچمدار روشنفکران کافهنشینِ ایران یاد میشود که برای تحصیل در رشتهی معماری به فرانسه رفته بود ولی خیلی زود از تحصیل در رشتهی معماری منصرف شد و به پژوهش در بارهی فرهنگ ایران باستان مشغول شد. هدایت بیشترِ وقتش را در کافهها میگذراند و «به عنوان اولین روشنفکر کافهروی ایرانی تمام قرار و مدارهایش را با دوستان و آشنایان نه در خانه که در خارج از خانه، یعنی در کافهها میگذاشت.» >>>
نظرات