آرمین خامه

آیا واقعاً «بالاتر از سیاهی رنگی نیست؟» در سال‌های اخیر، بن‌بست‌های سیاسی و اقتصادی در ایران، بخشی از افکار عمومی را به این نتیجه رسانده که تداوم وضع موجود، فرجامی جز فروپاشی حتمی ندارد و در این میان، حتی جنگ نیز نمی‌تواند فاجعه‌بارتر از تداوم حاکمیت فعلی باشد. آرمین خامه در این مقاله با نقد مغالطه «دوگانه کاذب»، نشان می‌دهد که چگونه تقلیلِ «عدم قطعیت‌های بنیادین» به «ریسک‌های محاسباتی»، ما را در تله‌ یک قمار خطرناک گرفتار می‌کند؛ قماری که در آن نه تخریب جنگ قابل مهار است و نه حتی فروپاشیِ حریف، تضمین‌شده. - رادیو زمامه

 

هر زمان که احتمال حمله خارجی علیه ایران مطرح می‌شود، بحث درباره پیامدهای ویرانگر جنگ دوباره اوج می‌گیرد. در این بحث‌ها، همواره نسبت به هزینه‌های بسیار سنگین و حتی جبران‌ناپذیر جنگ هشدار داده می‌شود: از فروپاشی نظم سیاسی–اجتماعی گرفته تا خطر تجزیه کشور و بی‌ثباتی بلندمدت داخلی.

در برابر این هشدارها، استدلال‌های متفاوتی ارائه می‌شود. برخی اساساً این مخاطرات را اغراق‌آمیز می‌دانند و معتقدند ایران الزاماً به سرنوشت کشورهایی مانند لیبی یا سوریه دچار نخواهد شد. این دیدگاه، هرچند محل بحث است، موضوع این مقاله نیست.

در مقابل، گروهی دیگر مخاطرات احتمالی را می‌پذیرند، اما با این حال، جنگ را گزینه‌ای موجه یا حتی گریزناپذیر تلقی می‌کنند. استدلال آنان بر این پیش‌فرض استوار است که خطر بنیادین نه در «جنگ»، بلکه در «تداوم وضع موجود» نهفته است. از این منظر، تداوم حاکمیت جمهوری اسلامی ایران را به سوی زوال تدریجی سوق می‌دهد: فرسایش زیرساخت‌ها، تعمیق گسست‌های اجتماعی و اضمحلال جایگاه بین‌المللی، آینده‌ای را ترسیم می‌کند که در آن عملاً چیزی از ایران باقی نخواهد ماند. بر اساس این نگاه، جمهوری اسلامی کشور را به چنان تیرگی و سیاهی خواهد کشاند که دیگر هیچ فاجعه‌ای، از جمله جنگ، نمی‌تواند وخیم‌تر از وضع فعلی باشد. به بیان دیگر، از دید آنان «بالاتر از سیاهی رنگی نیست».

مقاله حاضر به نقد مبانی همین «استدلال بالاتر از سیاهی» می‌پردازد.

نقد استدلال «بالاتر از سیاهی»: مغالطه دوگانه کاذب

استدلال «بالاتر از سیاهی» در نگاه نخست، بسیار موجه و حتی بدیهی جلوه می‌کند. منطق آن چنین است: اگر فروپاشی و نابودی ایران نتیجه قطعی و حتمی تداوم حکومت جمهوری اسلامی باشد، و این فروپاشی نه یک احتمال دور، بلکه سرنوشتی قریب‌الوقوع تلقی شود، آنگاه هر کنشی برای ممانعت از آن ـ حتی مداخله نظامی خارجی با هزینه‌های گزاف ـ معقول و منطقی به نظر می‌رسد. طبق این دیدگاه، در بدترین حالت، اگر جنگ نیز به ویرانی بینجامد، صرفاً تسریع همان سرنوشتی است که در هر صورت رخ می‌داد.

در این تصویر، ما مسافران اتوبوسی هستیم که راننده‌ای نالایق آن را به سمت دره می‌برد؛ در چنین وضعیتی، ایجاد یک تصادف عمدی برای متوقف کردن اتوبوس، تنها راه گریز از سقوط حتمی به اعماق دره تلقی می‌شود.

مشکل بنیادین این استدلال آنجاست که بر یک «دوگانه کاذب» (False Dilemma) بنا شده است. در این الگوی فکری، فروپاشی نه به‌عنوان یک «امکان»، بلکه به مثابه یک «ضرورت تاریخی» و سرنوشتی محتوم ترسیم می‌شود؛ آمیزه‌ای از بحران‌های اقتصادی، زیست‌محیطی و شکاف‌های اجتماعی که ناگزیر به جنگ داخلی و فروپاشی نظم موجود می‌انجامد. در برابر این تصویر سیاه، جنگ یا مداخله نظامی به‌عنوان تنها گزینه‌ای معرفی می‌شود که دست‌کم «امکان نجات» را زنده نگه می‌دارد.

در این تقابل ساختگی، سه خطای تحلیلی به‌طور هم‌زمان رخ می‌دهد:

- تبدیل امکان به ضرورت: پیامدهای احتمالی تداوم جمهوری اسلامی از قلمرو «عدم قطعیت» خارج و به‌صورت «قطعی» بازنمایی می‌شوند.

- حذف گزینه‌های میانی: تمامی سناریوهای دیگر ـ از تغییرات تدریجی و شکاف‌های درون‌ساختاری گرفته تا تحولات ژئوپلیتیک یا الگوهای غیرخطی دگرگونی ـ به‌کلی نادیده گرفته می‌شوند.

- عدم تقارن در مقایسه: در حالی که یک سوی معادله (فروپاشی) به‌عنوان واقعیتی قطعی فرض می‌شود، سوی دیگر (جنگ) همچنان در قالب یک «احتمال» قابل ریسک‌سنجی باقی می‌ماند.

ریسک در برابر عدم قطعیت بنیادین

برای فهم دقیق‌تر خطای استدلال «بالاتر از سیاهی»، باید میان دو وضعیت کاملاً متفاوت تمایز قائل شد: «ریسک» و «عدم قطعیت بنیادین». این تفکیک که نخستین بار توسط فرانک نایت مطرح شد، به ما کمک می‌کند بفهمیم چرا دوگانه کاذب «نابودی یا جنگ»، از نظر روش‌شناسی شناختی نادرست است.

ریسک به شرایطی گفته می‌شود که در آن با «ناشناخته‌های شناخته‌شده» روبه‌رو هستیم. در چنین وضعیتی:

- می‌دانیم چه اتفاقاتی ممکن است رخ دهد (پیامدها تعریف شده‌اند).

- می‌توانیم بر اساس آمار یا تجربه، احتمال وقوع هر پیامد را تخمین بزنیم.

- به‌دلیل وجود این داده‌ها، امکان برنامه‌ریزی برای کاهش خسارت وجود دارد.

در مقابل، عدم قطعیت بنیادین به شرایطی اطلاق می‌شود که در آن هیچ معیار معتبری برای سنجش آینده نداریم. در این وضعیت:

- حتی نمی‌دانیم چه نوع رخدادهایی ممکن است اتفاق بیفتد.

- نمی‌توان هیچ عدد یا احتمالی به رویدادها نسبت داد.

- زنجیره حوادث از کنترل خارج است و یک اتفاق کوچک می‌تواند پیامدهایی کاملاً پیش‌بینی‌ناپذیر به‌دنبال داشته باشد.

نکته اساسی آن است که هم پیامدهای «تداوم یک نظام سیاسی» و هم پیامدهای «وقوع یک جنگ نظامی»، هر دو در حوزه عدم قطعیت بنیادین قرار می‌گیرند. آینده هیچ‌یک از این دو مسیر با فرمول‌های ریاضی یا سناریوهای قطعی قابل پیش‌بینی نیست.

با این حال، استدلال «بالاتر از سیاهی» در مورد تداوم جمهوری اسلامی، عدم قطعیت را کاملاً حذف می‌کند؛ یعنی فرض می‌کند که تداوم وضع موجود بدون هیچ تردیدی تنها به یک نقطه، یعنی فروپاشی قطعی، ختم می‌شود و احتمال وقوع هر سناریوی دیگری را عملاً صفر می‌گیرد. در مقابل، در مورد جنگ، عدم قطعیت به «ریسک» تقلیل داده می‌شود؛ گویی جنگ گزینه‌ای قابل محاسبه است که می‌توان هزینه‌هایش را سنجید و به این نتیجه رسید که «می‌ارزد».

در اینجا باید به دیدگاه جان مینارد کینز درباره «عدم قطعیت رادیکال» توجه کرد. کینز تأکید می‌کرد که در برخی لحظات تاریخی، ما نه‌تنها نمی‌دانیم چه خواهد شد، بلکه حتی نمی‌دانیم چه چیزهایی را نمی‌دانیم. جنگ دقیقاً چنین وضعیتی است؛ جنگ یک «گزینه» در کنار گزینه‌های دیگر نیست، بلکه پدیده‌ای ساختارشکن است که تمام چارچوب‌های موجود اقتصادی، حقوقی، مرزی و انسانی را فرو می‌ریزد و قواعدی تازه می‌سازد که هیچ‌کس از پیش آن‌ها را نمی‌شناسد.

خطای استدلال «بالاتر از سیاهی» در این است که از یک سو آینده را در مورد تداوم حکومت بیش از حد صلب و حتمی، و از سوی دیگر جنگ را بیش از حد مهار‌شده و فنی فرض می‌کند. حال آنکه واقعیت سیاست، انباشته از رخدادهای غیرمنتظره‌ای است که در هیچ‌یک از این دو قالب نمی‌گنجند.

توهم عاملیت در سناریوی جنگ

حتی اگر برای لحظه‌ای بپذیریم که جنگ بیشتر به حوزه ریسک نزدیک است تا عدم‌قطعیت بنیادین، باز هم یک مسئله اساسی باقی می‌ماند: مسئله عاملیت.

ریسک زمانی معنا دارد که کنشگر بتواند در کاهش آن نقشی فعال ایفا کند. مدیریت ریسک مستلزم دسترسی به ابزار تصمیم‌گیری، امکان اصلاح مسیر، و ظرفیت تأثیرگذاری بر روندهاست. در سناریوی جنگ خارجی، چنین عاملیتی اساساً وجود ندارد. نه جامعه ایران، نه نیروهای سیاسی اپوزیسیون، و نه حتی دولت‌های درگیر، کنترل کامل و پایدار بر دینامیک‌های جنگ ندارند.  افزون بر این، ریسک جنگ صرفاً به معنای تحمل هزینه‌های انسانی و زیرساختی نیست. خطر بزرگ‌تری وجود دارد که در استدلال «بالاتر از سیاهی» اغلب نادیده گرفته می‌شود: احتمال تداوم نظام سیاسی علی‌رغم وقوع جنگ. در این سناریو، با ترکیبی فاجعه‌بار روبه‌رو خواهیم شد که در آن دو سوی منفی دوگانه با هم جمع می‌شوند:

- تخریب گسترده زیرساخت‌ها و تلفات انسانی عظیم.

- تداوم همان نظام سیاسی، احتمالاً با چهره‌ای نظامی‌تر و بسته‌تر.

در چنین وضعیتی، نه‌تنها «هزینه» پرداخت شده، بلکه «هدف» نیز محقق نشده است. این احتمال که جنگ لزوماً به تغییر سیاسی منجر نشود، فرضیه‌ای حاشیه‌ای نیست؛ بلکه بر اساس تجربه‌های تاریخی، سناریویی کاملاً محتمل است. در نتیجه، پذیرش ریسک جنگ، قمار بر سر چیزی است که حتی قواعد برد و باخت آن نیز در اختیار بازیگران داخلی نیست.

سیاست اضطرار در برابر واقعیت عدم قطعیت

استدلال این مقاله بر این مبنا استوار است که در مواجهه با عدم قطعیت بنیادین، صدور حکم قطعی درباره آینده ممکن نیست. استدلال «بالاتر از سیاهی» با تبدیل امکان فروپاشی به سرنوشتی حتمی، عملاً راه تفکر عقلانی را می‌بندد. حال آنکه آینده همواره «باز» است و فروپاشی نه یک ضرورت تاریخی، بلکه تنها یکی از سناریوهای ممکن در میان طیفی گسترده از احتمالات دیگر است.

از سوی دیگر، تقلیل فاجعه جنگ به یک «مدیریت ریسک» نوعی خام‌اندیشی معرفتی است. جنگ وضعیتی ساختارشکن است که در آن نه پیامدها قابل پیش‌بینی‌اند، نه عاملیتی برای مهار مسیر وجود دارد و نه حتی تضمینی برای تحقق هدف نهایی، یعنی تغییر نظم سیاسی، در دست است.

ساختن یک دوگانه کاذب و تحمیل انتخابی اضطراری میان دو پدیده غیرقابل محاسبه، نه واقع‌گرایانه است و نه عقلانی. سیاست مبتنی بر تصاویر آخرالزمانی شاید تصمیم‌گیری را در کوتاه‌مدت ساده‌تر جلوه دهد، اما بهای آن حذف تفکر نقادانه و انکار نادانی ما در برابر ناشناخته‌هاست. عقلانیت سیاسی نه با قطعیت‌سازی‌های دروغین، بلکه با پذیرش عدم قطعیت آغاز می‌شود: با اذعان به این واقعیت که نه فروپاشی حتمی است و نه جنگ راه‌حلی تضمین‌شده. تنها در چنین فضای بازی است که امکان کنشگری واقعی پدیدار می‌شود.