مهشید رضایی:
فنجان سفالی گل قرمزی، گوشهی میز نشسته آن را ارزان خریدم. از مغازه ای کوچک در کوچهای که به دریا ختم میشد. مغازه ای قدیمی با فضایی کرخت و بوی نم که از دیوارهایش برمیخاست.
یک لامپ ضعیف در آن سوسو میزد و روی اجناس سفالی و چینی نور کم رمقش را پهن میکرد.
صاحب مغازه پیرمردی هفتاد ساله بود که چشم هایش از لبخندی که همیشه میزد خط میشد و چین و چروکهای عمیقی روی صورت و دستهایش پیدا بود.
پرحرف بود و وقتی حرف میزد، خیلی بین حرف هایش مکث میکرد.
فنجان سفالی کوچک مشتم را پر میکرد.
پیرمرد گفت: نقاشیهاش کار خانوممه، ما اینارو باهم میساختیم. خانمم از گل قرمز خیلی خوشش میومد،اون قوریها رو ببین همشون گل قرمزیان.
پیرمرد از همسرش میگفت و من به فنجان نگاه میکردم.
برای قهوه خوب بود اما حیفم آمد که لعاب براق سفیدش، تیرگی قهوه را بگیرد.
پیرمرد با شوخ طبعی از اینکه من این فنجان را از قوری مادرش جدا کردهام گفت.
اما من در قبالش احساس مسئولیت کردم و همین جا روی میز میگذارمش و همیشه از خاک تمیزش میکنم.
داخل آن حلقه و گوشوارههایم را میاندازم.
هر موقع که آن هارا می اندازم، فنجان جیرینگ جیرینگ صدا میدهد.
این گنجشک کوچک چینی که کنار فنجان میگذارم را هم از همان مغازه خریدم.
پشت قفسه در تاریکی تک و تنها نشسته بود و چشمهایش که دو نقطه مشکی بودند در انتظار خریدار به در دوخته شده بود.
آن را برداشتم.
با ناخن به آن زدم، بویش کردم.
بوی رطوبت میداد. روی بال های بسته شدهاش دست کشیدم.
وقتی گنجشک را روی میز گذاشتم تا بخرمش، پیرمرد لبخند زد و دوباره چشمهایش خط شدند.
گفت: این پیرترین چیزیه که ساختم، با یه خمیر چینی مرغوب... زنم انقدر ازش خوشش اومد گفت اگه من دیرتر از تو مردم این گنجشک رو با خودم میارم اگه تو دیرتر از من مردی هرجور شده این گنجشک رو با خودت بیار.
ما بین صحبتهایش گنجشک را بین انگشتهایش میچرخاند.
احساساتی شده گفتم: ببخشید، اگه گنجشک فروشی نیست بذارم سرجاش.
خندید. گفت: این چه حرفیه دخترم؟ مگه وقتی آدم میمیره چیزی هم میتونه با خودش ببره؟
پیرمرد عاشق اجناسش بود.
انگار روحش با آنچه می ساخت یکی شده بود.
بیشتر بجای گوشت و خون، سفال بود و خمیر چینی و رنگ که او را ساخته بود.
به خانه که رسیدم، گنجشک را کنار فنجان گذاشتم.
چندین مدت بعد وقتی به همان کوچه رفتم. دیدم مغازه خالی شده و پیرمرد دیگر آن جا نیست.
پارچهای مشکی روی دیوار نصب و عکس اعلامیهاش روی پارچه سوزن شده بود.
به خانه که برگشتم به گنجشک نگاه کردم.
انگار سحر و جادویی در دلش وجود داشت.
شاید روح پیرمرد بود که درونش جا گرفته بود!
شاید هم من بیش از حد خیال پردازی میکردم.
شب، هنگام خواب صدایی شنیدم.
چیزی به پنجره میخورد.
جلو رفتم و پرده را کنار زدم. گنجشک چینی آنجا بود.
پنجره را باز کردم. دور شدم و نگاهش کردم.
روی پاهایش راه رفت،بالهایش را از هم گشود و به بیرون پنجره پر کشید.
نظرات