علی رسولی

منطق «بالا بردن هزینه برای جلوگیری از حمله» دیگر تضمینی برای بازدارندگی نیست. برعکس، گاهی دقیقا همان چیزی است که طرف مقابل انتظار دارد تا با آن حمله را توجیه ‌کند. به بیان دیگر «بازدارندگی مبتنی بر هزینه‌سازی» دیگر به‌تنهایی کار نمی‌کند، چون «تحمل هزینه» در طرف مقابل بالا رفته. - رادیو زمانه

 

هشدار عباس عراقچی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی، در مقاله‌ای که روز چهارشنبه ۱ بهمن در روزنامه وال‌استریت ژورنال منتشر شد، ‌فقط یک موضع‌گیری دیپلماتیک نبود. این مقاله عصاره جهت‌گیری راهبردی تهران در یکی از بحرانی‌ترین لحظات تاریخ حکمرانی جمهوری اسلامی بود.

عراقچی در این یادداشت با لحنی بی‌سابقه تهدید کرد که ایران «در صورت حمله آمریکا، با تمام توان پاسخ خواهد داد» و تاکید کرد که هرگونه رویارویی تمام‌عیار، «کل منطقه را در بر خواهد گرفت» و پیامدهایی جهانی خواهد داشت.

در روزهای گذشته هم سخنگویان رسمی و غیررسمی جمهوری اسلامی از چنین تهدیدی سخن گفته بودند. نمونه‌اش محمد مرندی که در مصاحبه با شبکه‌های تلویزیونی خارجی و در توییتر مدام یک جمله را تکرار می‌کند: اگر به ما حمله کنید یا بخواهید خامنه‌ای را بکشید همه کشورهای عربی، خطوط و ذخایر انتقال و صادرات انرژی به جهان را هدف می‌گیریم.

این موضع‌گیری‌ها در شرایطی مطرح شد که جمهوری اسلامی هنوز زیر فشار سنگین کشتار قیام سراسری دی‌ماه ۱۴۰۴ قرار دارد؛ فشار افکار عمومی جهانی، تهدیدهای فزاینده ایالات متحده، جابه‌جایی آرایش نظامی آمریکا در خاورمیانه و نشانه‌هایی از آمادگی واشنگتن برای عبور از سیاست مهار به سیاست ضربه قاطع.

لغو دعوت عراقچی به مجمع داووس، حرکت ناوهای هواپیمابر آمریکایی به منطقه، محدودیت‌های امنیتی برای تردد دیپلمات‌های آمریکایی در کشورهای حوزه خلیج فارس و هم‌زمان، رفتار پرابهام دونالد ترامپ، همگی نشان می‌دهند که حمله به ایران محتمل‌تر از هر زمان دیگری شده و در مقابل، تهران آگاهانه در حال بالا بردن «هزینه‌های حمله» است.

منطق ظاهری این راهبرد جمهوری اسلامی روشن است: اگر آمریکا بداند که حمله به ایران به گسترش جنگ، ناامنی عظیم در حوزه انرژی، بی‌ثباتی منطقه‌ای و تهدید متحدانش منجر می‌شود، شاید از اقدام نظامی منصرف شود.

اما مسئله دقیقا همین‌جاست: این منطق، متعلق به جهانی است که دیگر وجود ندارد.

چسبیدن به بازی قدیمی در زمین جدید

برای فهم خطای راهبردی جمهوری اسلامی، باید یک گام به عقب رفت و به تغییرات ساختاری نظم جهانی در یک سال گذشته نگاه کرد. جهان پس از جنگ جهانی دوم بر مجموعه‌ای از پایه‌ها استوار شده بود که حتی اگر هم غرب به صورت نصفه و نیمه اجرایش می‌کرد ولی خود را با آن معرفی می‌کرد : چندجانبه‌گرایی، مهار بحران‌ها، پرهیز از جنگ‌های بزرگ، و ترجیح ثبات بر شوک. در چنین مدلی، بازیگران با هویت «نامتعارف» مثل جمهوری اسلامی می‌توانستند با ایجاد اخلال، تهدید به بی‌ثبات‌سازی و بازی با خطوط قرمز، امتیاز بگیرند یا دست‌کم هزینه‌های طرف مقابل را بالا ببرند.

جمهوری اسلامی دقیقا در همین شکاف زیست می‌کرد. جمهوری اسلامی پس از تشکیلش نه در اردوگاه شرق ادغام شد، نه در غرب پذیرفته شد؛ بنابراین راهبردش بر «اخلال» استوار بود: اخلال در مدل امنیتی منطقه‌ای، استفاده از ابزار ابهام هسته‌ای و اخلال از طریق شبکه‌های نیابتی. این راهبرد، هرچند ناکارآمد و پرهزینه، در چارچوب نظم قدیم تا حدی جواب می‌داد، چون آمریکا و متحدانش اساسا به‌دنبال یک «آنومالی بزرگ» در نظم جهانی نبودند. البته آن‌ها در حد مقتضیات سیاستی‌شان از هیچ فشاری به جمهوری اسلامی دریغ نکردند ولی در نهایت به دلیل بالا بودن هزینه‌های برخورد مستقیم، هدف، مهار جمهوری اسلامی بود، نه حذف آن.

اما جهان امروز دیگر آن جهان نیست.

از مقاله عراقچی در وال‌استریت ژورنال و رفتارهای چند روز گذشته بلندگوهای نظام می‌توان فهیمد که آنچه بسیاری در تهران هنوز درک نکرده‌اند، تغییر بنیادین رویکرد ایالات متحده است؛ تغییری که ربطی هم به «شخصیت عجیب و غریب دونالد ترامپ» ندارد. آمریکا در حال گذار از نظم پساجنگ جهانی دوم به نظمی است که می‌توان آن را «دکترین قرن آمریکا» نامید: تمرکز بر انباشت منابع، تعریف حوزه‌های نفوذ جدید و تابع، و آمادگی برای اعمال قدرت بدون تعارف‌های اخلاقی گذشته.

نشانه‌ها فراوان‌اند. مثلا رویکرد تهاجمی آمریکا نسبت به گرینلند و منابع قطب شمال. احیای عملی دکترین مونرو در قبال آمریکای لاتین. ربودن مادورو به‌عنوان بازیگر مزاحم. فشار خردکننده بر اروپا برای پذیرش نقش «تابع» به‌جای شریک. و در نهایت، بی‌اعتنایی فزاینده به نهادهای چندجانبه و حقوق بشری وقتی با منافع مستقیم آمریکا در تعارض‌اند.

در چنین جهانی، منطق «بالا بردن هزینه برای جلوگیری از حمله» دیگر تضمینی برای بازدارندگی نیست. برعکس، گاهی دقیقا همان چیزی است که طرف مقابل انتظار دارد تا با آن حمله را توجیه ‌کند. به بیان دیگر «بازدارندگی مبتنی بر هزینه‌سازی» دیگر به‌تنهایی کار نمی‌کند، چون «تحمل هزینه» در طرف مقابل بالا رفته.

از مهار به انهدام گزینشی

در وضع جدید، آمریکا بیش از آنکه نگران بی‌ثباتی باشد، نگران رقابت بزرگ با چین است. همه‌چیز، از تجارت و انرژی تا امنیت و فناوری، ذیل این رقابت تعریف می‌شود. در این چارچوب، بازیگران کوچک و متوسطی که ظرفیت اخلال دارند اما ارزش ادغام با حفظ عناصر هویتی‌شان را ندارند، نه «مسئله‌ای» که باید «مهار» شوند، بلکه «مانعی» تلقی می‌شوند که باید «حذف» شوند.

جمهوری اسلامی، با شبکه نیابتی، ظرفیت موشکی، و تهدید دائمی علیه منافع آمریکا و متحدانش، دقیقا در این دسته قرار می‌گیرد. و اینجاست که خطای جمهوری اسلامی آشکار می‌شود: تهران همچنان با «منطق مهار» بازی می‌کند، در حالی که واشنگتن به سمت «منطق انهدام گزینشی» حرکت کرده است.

البته شرط انصاف آن است که وضع جمهوری اسلامی را هم در نظر بگیریم. مشکل جمهوری اسلامی فقط درک نکردن تغییر محیط بین‌المللی نیست؛ مشکل اصلی، قفل شدن ساختار تصمیم‌گیری داخلی است. در ادبیات سیاسی، راهبرد مقصد است و تاکتیک ابزار. اما در جمهوری اسلامی، ابزارها (برنامه هسته‌ای، توان موشکی و شبکه نیابتی) به مقام راهبرد ارتقا یافته‌اند. این ابزارها دیگر قابل تنظیم، معامله یا کنار گذاشتن نیستند؛ آن‌ها به هویت نظام گره خورده‌اند.

نتیجه چیست؟ نتیجه این است که هر تغییر تاکتیکی، «تهدید هویتی» تلقی و هر انعطاف، به «خیانت» تعبیر می‌شود. هر کس در درون جمهوری اسلامی حرف از معامله تاکتیکی بزند سر و کارش با غلطک‌های امنیتی و رسانه‌ای نظام خواهد افتاد. نمونه‌هایش فراوان است. خود رهبر جمهوری اسلامی در صف نخست غلطک‌ها ایستاده. او از خودش چهره‌ای پیامبرگونه ساخته که «انقلابی» است و نه «دیپلمات». کدام رهبر سیاسی در جهان پرتلاطم کنونی را می‌شناسید که اینچنین دشت خودش را از ابزارهای دیپلماتیک خالی کند و به کله‌شقی و سازش‌ناپذیری جایگاهی اسطوره‌ای ببخشد؟

واقعیتی که هنوز رهبر جمهوری اسلامی نمی‌خواهد باور کند این است که در شرایط کنونی هر سرسختی و کله‌شقی در برابر طرف مقابل هم هم هزینه‌ها را به شکل تصاعدی بالا می‌برد. قاعدتا یک نظام سیاسی می‌تواند بگوید که حاضرم هزینه تصاعد تنش را بدهم ولی دست از اهداف میان‌مدت و بلند مدتم نکشم. ولی مشکل جمهوری اسلامی این است که نه فقط مخاطبانش، بلکه مدیران ارشدش هم نمی‌دانند که هدف میان‌مدت و بلند‌مدتشان چیست که حالا بررسی کنند که پرداخت هزینه تصاعد تنش ارزشش را دارد یا نه. هدف و مقصود جمهوری اسلامی چیست؟ اینکه ادامه امنیتی اقتصادی قدرت‌های سیاسی و نظامی کانترپارت آمریکا شود؟ خودش قدرت کانترپارت شود؟ رهبر جهان اسلام شود؟ حکومت انقلابی مهدی را بسازد؟ پرچم به دست موعود برساند؟

جمهوری اسلامی نظامی است که باید با تعین‌های جهان مادی کلنجار برود در حالی که غایت‌ها و اهدافش یا مبهم‌اند یا موهوم و آخرالزمانی. این ترکیب خطرناکی است در جهانی که فعلا هیچ‌چیزش سر جای خودش نیست.  

بازی خطرناک در دوره‌ای خطرناک

تهدید به گسترش جنگ، حمله به پایگاه‌ها، یا بی‌ثبات‌سازی منطقه، در زمانی کار می‌کرد که طرف مقابل به‌شدت از بی‌ثباتی می‌ترسید. امروز اما، آمریکا می‌گوید که حاضر است برای بازتعریف نظم جهانی، هزینه‌های بسیار بالاتری بپردازد. در چنین شرایطی، بالا بردن دایره برخورد نه بازدارنده، بلکه تحریک‌کننده است.

به بیان دیگر، جمهوری اسلامی با «نمایش جنون» برای مقابله با ترامپ که او را «مرد دیوانه» می‌خواند، فهرست «هزینه‌های تداوم بقای جمهوری اسلامی برای دکترین قرن ۲۱ آمریکا» را  تکمیل می‌کند. پر شدن هر چه سریع‌تر این فهرست، بازدارنده نیست و از قضا احتمال حمله را بالا می‌برد چرا که طرف مقابل را به این نتیجه می‌رساند که هزینه نزدن از هزینه زدن بیشتر است.

در نهایت، ریشه این خطا در یک واقعیت تلخ نهفته است: جمهوری اسلامی هیچ طرح جایگزینی برای خروج از بحران ندارد. همه تخم‌مرغ‌ها در سبد گردن‌کشی، اخلال و امتیازگیری گذاشته شده است. این نظام و رهبرش اساسا جز بازی سلبی، چیزی بلد نیستند. نه راهبرد ایجابی برای ادغام دارند، نه پروژه‌ای برای کاهش تهدیدها، و نه ظرفیتی برای بازتعریف خود در نظم جدید.

به همین دلیل است که امروز، در دشوارترین لحظه تاریخ کشورمان، اشتباه‌ترین بازی ممکن را می‌کنند: بازی‌ای که نه‌تنها موجودیت جمهوری اسلامی را تهدید می‌کند، بلکه ممکن است به قیمت جان رهبرش تمام شود.