مادر بزرگ با دقت پشت پنجره نشسته و با چشمانی که علیرغم چروکیده شدن همه صورتش ؛ به طرز عجیبی زیبا و سبز باقی مانده ، به کف خیابان خلوت خیره شده بود. اصلاً گوشش به حرفهای دخترش بدهکار نبود. انگار کر و لال شده و زل زده بود به خیابانی که پرنده پر نمیزد . مهین خانم دختر بانو طباطبایی که شیرین بالای چهل داشت با قدم های آهسته به سمت مادرش آمد و با صدایی که التماس در آن موج می زد، اول لحظاتی با احترام نگاهش کرد و بعد انگار با شاهزاده خانم سالمندی از یک سلسله منقرض شده عصر روشنگری صحبت می کند و دارد موعد چای عصرانه را خدمت بانوی خود یاد آور می شود؛ صدایش را تا جایی که می توانست پائین آورد و مخملی کرد و گفت : مادر ! خواهش می کنم. به خاطر من از اینجا بلند شو. اینجا امن نیست. شاید اتفاقاتی در خیابان بیفتد. به اینجا که رسید ؛ لکنت گرفت. اندکی صدایش را بالا برد و گفت : همین جوری شما هزار مرض دارید، کافی است گاز اشگ آور در خیابان شلیک شود، آن وقت با آن آسمی که دارید ، فقط خدا میداند که چه بلایی سرتان بیاید. میدانی حتی ما نمی توانیم شما را به بیمارستان برسانیم. اگر همه بیاند، خیابان شلوغ خواهد شد و آن وقت اگر آمبولانسی هم بیاید ، نمی تواند با این ترافیک تو را به بیمارستان برساند. خانم طباطبایی عین ملکه ویکتوریا ، فقط زل زده بود به خیابان و اصلاً به دخترش توجهی نداشت. انگار دارد، با چشمان خود حوادث بعدی را در ذهنش مرور می کند.

 

مهین خانم، همه ترفندهایی را که بلد بود برای تشویق مادرش به دور شدن از کنار پنجره به کار برد ولی هیچکدام کار ساز نبودند. دیگر هیچ راهی به ذهنش نمی رسید. مادر بزرگ یواش یواش سرش را از سمت خیابان به اطاق برگرداند. با آرامش کسی که ساعتها خوابیده باشد، از روی مبل راحتی کنار پنجره بلند شد ودر مقابل نگرانی دخترش که پرسید : مادر کجا می روی ؟ بدون آنکه اصلاً سرش را بر گرداند با اعتماد به نفس عجیبی به قوطی سیگارش روی میز آشپزخانه اشاره کرد.... مهین خانم صداشو تا جائی که میتونست بالا برد و گفت : مادر چرا با پزشک ات لج میکنی. میدونی هر نخ سیگار که دود میکنی  احتمال سکته مغزی در وجودت 10 درصد بالاتر میرود...... سکوت کوتاهی برقرار شد. خانم طباطبائی بدون توجه به اعتراضات دخترش فندک و زیر سیگار را همراه یک نخ سیگار فیلتر دار برداشت . زیر چشمی به تصویر مرد کابوئی با شلوار جین و کت چرمی در روی پاکت نگاهی  انداخت . کمندی در دستش بود و سالها منتظر تا  اسب سرکشی را رام کند. نگاه کابو مردد بود. انگار هنوز تصمیم نهائی را نگرفته. دوباره با تانی و گام های شمرده رفت نشست پشت پنجره.  زل زد  دوباره کف خیابان. دقایقی بعد بدون آنکه چشم از خیابان خالی بردارد با مهارت تمام سیگار را گذاشت گوشه لب و فندک را حفظی گرفت انتهای سیگار ؛ پک عمیقی زد و دودشو با صبر و حوصله و طی چند مرحله بیرون داد. سیگارو گرفت لای انگشتاش و دوباره زل زد خیابون. اندکی از خاکستر سیگار ریخت روی دسته مبل. اصلا اعتنائی نکرد.

 

مهین خانم انگار دارد با دختر بچه شیطانی صحبت می کند ، صدایش را تا آنجایی که می توانست نرم کرد و گفت : ببین مادر عزیرم ! من باید بروم . من به دائی بهرام قول دادم. ما باید تا نیم ساعت دیگر منزل آنها باشیم. میدانی دایی چقدر در این مورد حساس است. جشن تولد برادرت است. اگر نروی !! تبعات زیادی خواهد داشت. تورا خدا اعصاب مرا خرد نکن ! مادرجون تو  و نوه ات عین هم اید. تو 84 سال و نوه ات آناهیتا 14 سال. با وجود 70 سال اختلاف سنی هر دوتاتون منو اذیت میکنید و شکنجه ام میدهید. آخه چرا این قدر به من بی محلی میکنی. چه گناهی کرده ام. چرا حرف گوش نمیکنید. دنیامو کرده اید آخرت یزید. نمیدونم ناز اون دخترو را بکشم یا افاده ها و بی محلی های تو را تحمل کنم. خدا مرگ ارزون نصیبم کنه . انشا الله برم  زیر ماشین تا از دست شما دوتا راحت بشم.

 

مهین خانم حتی از تصور نرفتن مادرش به جشن تولد دایی بهرام وحشت داشت . میدانی مادر ، اگر نروی میدونی این در پروتکل دیپلماتیک وین چه معنایی دارد؟ راستش بعداً هرچی خواستی ، هر کجا خواستی می رویم. اصلاً من کنیزتم ، دخترتم ، نوکرتم. به اینجا که رسید ، مهین دید که دارد فریاد می زند. مادرش داشت ته سیگارو با مهارت تو زیر سیگاری خاموش میکرد، اصلاً اعتنایی به دخترش نداشت. دیگر کم مانده بود گریه کند. با التماس و  زاری گفت : میدانی مادر امروز بعد از ظهر قرار است، توی این خیابان ، درست زیر پنجره ما تظاهراتی صورت گیرد. من اگر تنها بروم، همه در جشن تولد دایی شاکی می شوند که چرا تو را در خانه تنها گذاشتم. تو را جون آقاجون بیا برویم. تو را جدت من را اینقدر اذیت نکن.

 

خانم طباطبایی آنقدر ساکت ماند تا دخترش کاملاً خسته شد.  مهین خانم  آمد و روی مبل  کنار دستی مادرش نشست . همسو با مادرش خیابان خالی را سوکید. اصلا متوجه چیزی نشد. خانم طباطبائی  هر از چند گاهی سرش را به سمت ساعت دیواری بر می گردانید و در حالی که چشمانش را که هنوز شیطنت های کودکانه در آن موج میزد ، بر روی صفحه سفید آن متمرکز و عقربه ها را حاضر غایب کرده و بعد با تانی دوباره سرش را به سمت خیابان چرخانید.

 

مهین خانم دیگر داشت از ترغیب مادرش به حضور در جشن تولد دایی بهرام نا امید می شد.میدانست که اگر دیر کند ، هی تلفن پشت تلفن علت تاخیر را خواهند پرسید. داشت آماده می شد و لباسش را عوض میکرد. هنوز هم یک ریز عین صدایی که قبلاً ضبط شده باشد، مادرش را تشویق به آمدن میکرد. خانم طباطبایی هم مثل مجسمه نشسته بود پشت پنجره و تکان نمی خورد. انگار در کمین شکار جانوری گرانبها بود و نمی خواست فرصت را از دست بدهد. مهین خانم دیگر تسلیم شد. برای خداحافظی آمد جلوی مادرش، عین یک دختر کوچولو به مادرش زل زده و بعد یک دفعه در آغوشش گرفت. خانم طباطبایی اصلاً به دخترش محل نگذاشت و احساساتی از خودش بروز نداد. مهین خانم ، بدون گفتن هیچ حرف اضافه و فقط بیان نجواگونه " خداحافظ مادر" آرام آرام به در خروجی آپارتمان نزدیک شد و قبل از بستن در دوباره با محبت به مادرش که اصلاً رویش را از خیابان بر نمی گردانید ، نگاه کرد. یواش در را بست و رفت. زیر لب آروم گفت :خیلی دوست ات دارم مادر. تو منو اذیت کن. عاشق اتم.

 

درست یک ساعت از رفتن مهین خانم گذشته بود که خیابان یک دفعه منفجر شد. یک آن ترسید ولی توانست بر خودش مسلط شود. در یک طرف ماموران پلیس در لباسهای سرمه ای تیره بودند با باتوم و سپر و کلاه ایمنی و کلی وسایل و تجهیزات دیگر که مادر بزرگ اصلاً از آنها چیزی سر در نمی آورد. در طرف دیگر هم تعدادی زیادی دختران و پسران جوان بودند که  انگشتانشان را به شکلی که به خانم طباطبایی تداعی عدد 2 بود در هوا تکان می دادند.  خانم طباطبایی مثل یک فرمانده کار کشته از آن بالا بر همه امور نظارت داشت.  گیم واقعی را تماشا میکرد. هیجان داشت. از اینکه به جشن تولد برادرش نرفته ، اصلاً احساس پشیمانی نمیکرد. دیدن این صحنه ها ارزش این همه نشستن را داشت.یک آن، صف ها تو هم رفت. به نظرش ماموران پلیس اصلاً آمادگی مقابله با تظاهر کنندگان را نداشتند. دختران و پسران جوان به نظر خیلی مصمم می آمدند. نبرد دو طرف زیاد طول نکشید. انگار جمعیت زیادی از بالای خیابان داشت می آمد. ماموران پلیس به سمت پائین فرار کردند. مادر بزرگ احساس کرد که مامور جوانی در وسط خیابان افتاده و پسران و دختران خشمگین با هرچی دستشان میرسد بر سر و تنش می کوبند.یک آن مادر بزرگ جنبید. انگار یک باره 50 سال جوان شده بود. با عجله از پله ها پائین آمد. تازه وقتی رسید طبقه همکف، فهیمد که می توانست از آسانسور استفاده کند. پشت در مجتمع رسید. نفس نفس میزد. یک دفعه صدای کوبیدن مشت و بعد از آن داد و فریاد و دشنام های زیادی را از خیابان شنید. در را باز کرد. همان پلیس جوانی را دید که با صورتی خونین و ملتمسانه خانم طباطبایی را نگاه میکرد.

 

مادر بزرگ با علاقه وی را به داخل خواند و در حالی که پلیس جوان نا نداشت قدم از قدم بردارد، یقه کت نظامیش را گرفت و تمام هیکل جوان را به داخل کشید. در مقابل اعتراض بقیه که می گفتند : مادر! مواظب باش ! خطرناکه ! اصلاً توجهی نکرد. خانم طباطبایی دوباره اعتماد به نفسش را باز یافت. دست انداخت  دور گردن پلیس و او را که نمی توانست راه برود تا پای آسانسور برد. با مهربانی و مهارت یک پرستار وی را از آسانسور پیاده کرده و داخل آپارتمان برد. داخل اطاق پذیرایی ، روی کاناپه خوابانید. برای روحیه دادن به پلیس شروع به حرافی کرد. اول از همه اسمش را پرسید. گفتی که هوشنگی چه خوب من هم یک نوه دارم هم اسم تو. راستی چند ماه خدمتی؟ کی ترخیص می شوی؟ از این بالا نگاه میکردم ، خیلی دست و پا چلفتی هستی. اینها چیه به خودت آویزان کرده ای؟ تو که بلد نیستی از آنها استفاده کنی چرا با خودت می آوری؟ پسره یواش یواش داشت حالش جا می آمد. یک ماه دیگه خدمتم تمامه . راستش به ما گفته بودند اگر مردم شما را با این همه تجهیزات ببینند ، می ترسند و در می روند ولی بر عکس شد این ما بودیم که داشتیم از بچه ها کتک می خوردیم. مادربزرگ شیطنتش گل کرده بود. سر به سر هوشنگ گذاشت و گفت : آره داشتم کتک خوردنت را از این بالا تماشا میکردم. من می دانستم که امروز اتفاقی تو این خیابان خواهد افتاد. هوشنگ به دقت حرفهای مادر بزرگ را گوش کرد. هر دو دقایقی توصورت همدیگر خیره و یک دفعه از خنده منفجر شدند. مادر بزرگ سالها بود که این طوری نخندیده بود.

 

خانم طباطبایی رفت آشپزخانه و مدتی عین کیمیاگران چند مایع شیشه های مختلف را با هم مخلوط کرد و سرانجام با دو لیوان بزرگ که از خنکی جدار بیرونیش عرق کرده بود نزد هوشنگ برگشت. هوشنگ با تعجب به قطعات یخ درون لیوان خیره شد و مادر بزرگ شروع به تشریح محتویات داخل آن پرداخت. میدونی این عرق بید مشگ است. برات خوبه . فشارت را که افتاده بالا می بره. عرق گرمیه. هوشنگ از این توضیحات اصلاً چیزی نفهمید.خانم طباطبایی مجبور شد از اول شروع کند. ببین عزیزم، عرق بیدمشگ را به انگلیسی Distillate Pussy Willow می گویند. راستی یادم رفت بگویم که من معلم بازنشسته زبان انگلیسی هستم. یادم می آید وقتی برای اولین بار این واژه را سرکلاس خواندیم، من و چند تا از دختران دانشجو سرخ و سفید شدیم ولی به خیر گذشت. مادر بزرگ احساس کرد که توضیحاتش نه تنها هوشنگ را روشنتر نکرده بلکه دارد هاج و واج به وی نگاه میکند، با عجله به ماست مالی پرداخت و در مقابل تردید های هوشنگ ، وی را به خوردن شربت بیدمشگ دعوت کرد. بهتر دید اول خودش شروع کند به نوشیدن شربتش. وقتی اولین قلوپ آن را بالا برد و با تانی بلعید، هوشنگ هم به دنبالش اینکار را کرد و ثانیه های بعد از خوردن اولین جرعه شربت، ابتداء چهره هوشنگ اندکی تو هم رفت و بعد گل از گلش شکفت و بقیه را لاجرعه کشید. وقت به ته لیوان رسید اصلاً باورش نمی شد که تمام کرده و با دقت و تعجب ته لیوان را نگاه میکرد. خانم طباطبایی احساس رضایت عجیبی داشت.

 

بدون اینکه هوشنگ اصلاً چیزی بپرسد ، شروع کرد به درد دل و گفت دخترش مهین با شوهر و فرزندانش در طبقه پائین زندگی می کنند و بلافاصله هم اضافه نمود که اصلاً رابطه خوبی با دخترش ندارد چون دائم در کارهایش دخالت کرده و فکر میکند چون مادرش پیر است باید در همه امور به وی امر و نهی کند. خانم طباطبایی دست آخر گفت : هر وقت دخترم مهین را می بینم برای خلاصی از دستش عین دخترهای نوجوان شیطان  لجبازی میکنم  و باهاش اصلا حرف نمیزنم . این کلک بیشتر وقتها جواب می دهد و دخترم می فهمد که باید مرا تنها بگذارد.

 

اندکی سکوت برقرار شد، بعد خانم طباطبایی به هوشنگ گفت که   درست بر عکس  خواسته های   دخترش عمل میکند. و اضافه کرد : همین  پیش پای شما در مقابل همه اصرار های وی برای حضور در جشن تولد برادرم بهرام به آنجا نرفته و در خانه مانده ام. البته بلافاصله با احساس رضایتی که از چشمان سبزش به خوبی مشهود بود به هوشنگ گفت که اصلاً از اینکار پشیمان نیست. هوشنگ خیلی خسته بود و داشت خوابش می آمد. مدتی هر دو به خیابان نگاه کردند. هوشنگ با حوصله سرش را به سوی خانم طباطبایی برگردانید و گفت : شما مثل مادر بزرگم بوی آب می دهید. یک روز سربه سر مادر بزرگم گذاشته و گفتم لابد با لباس می پری توی آب و بعد جلوی آفتاب دراز می کشی. همینه که همیشه بوی آب می دهی. مادر بزرگم گفت همینطور است و من باور کردم. البته این مال خیلی وقت پیش بود. روزی که به ما خبر دادند مادر بزرگ عمرش را داده به شما، من که آن موقع خیلی بچه بودم ، پیش خود فکر کردم لابد مادر بزرگ وقتی پریده توی آب ، دیگر نتوانسته از آب بیرون بیاید. خانم طباطبای اصلاً به پایان غم انگیز خاطرات هوشنگ فکر نکرد.

 

 خانم طباطبائی دقایقی از پیش هوشنگ ناپدید شد و با یک بسته  شورت  و  عرق گیر  نو مردانه سفید برگشت. به هوشنگ اصرار کرد که بره  دوش بگیره  و حتما لباس زیرشو عوض کند. یک پلاستیک مشگی هم داد دستش و گفت : لباسهای خودتو بزار داخل این پلاستیک و درشو گره بزن. برای جلب اطمینان هوشنگ گفت : یادت باشه میری با خودت ببرشون. سایز تو درست مثل نوه ام هوشنگه. اون هم از اینها  می پوشه. بعد اندکی چشماش تنگ شد و گفت : البته دو ماهی است که اصلا  به  من سر نزده. هر وقت میاد اینجا  سر به سرش میزارم. به اش میگم اول باید بره دوش بگیره......... براش حوله و زیرپوش تمیز تو کمدم دارم. دوش گرفتن هوشنگ یک ربع بیشتر طول نکشید. با  موهای خیس و حوله سبز رنگی که قایقی بر روش نقش بسته بود از حموم خارج شد.

مادر بزرگ یک آن حس ششم اش به کار افتاد. با عجله به سمت اطاقش رفت و  با یک پاکت سیگار برگشت. چشمان  هوشنگ برق  تندی زد. خانم طباطبائی  عین سیگاری های حرفه ائی اول نوار قرمز بالای پاکت را باز کرد. گوشه سمت راست پاکت را به روش خاصی باز و تنها  یک نخ سیگار بیرون کشید در حالیکه نخ دوم تا نیمه بیرون آمده بود.  هوشنگ بدون پلک زدن حرکات دستش را تعقیب میکرد.با تانی پاکتو به سمت هوشنگ گرفت. هوشنگ هم اول کار برای تشکر با تانی زد پشت دست مادر بزرگ و نخی را که بیرون آمده بود بیرون کشید. مادر بزرگ  اول نگاهی به هوشنگ کرده و نخ دوم را بر داشت. باز  عین انجام مناسک مذهبی کبریتی را با دقت کشید و طبق رسوم سیگاری ها برد سمت هوشنگ و خیلی راحت سیگارشو روشن کردو درست با همون  کبریت قبل از اینکه خاموش شود سیگار خودشو گیراند. هر دو در سکوت سیگار کشیدند. هوشنگ آخرین پک ها را بین خواب و بیداری زد. با اشاره مادر بزرگ روی کاناپه دراز کشید. با آخرین انرژی ته سیگارشو خاموش کرد. چند دقیقه بعد خروپفش بلند و سرش یک وری افتاد. خانم طباطبائی ملافه ائی روش کشید و مثل  اینکه نوه اش هوشنگو نگاه میکند چند دقیقه ائی با محبت زل زد صورت خسته سرباز خوابیده.

 

مادر بزرگ نگاهی به لباسهای نظامی هوشنگ انداخت. یادش آمد در درس فرانسه خانمی در مورد پسر شیطانش که هر روز به کوچه رفته و با بچه های دیگر دعوا کرده و با لباسهای پاره پاره به منزل بر می گشت اصطلاحی را به کار می برد که بعد از سالها هنوز به یادش مانده بود Toute dechire .

از وقتی بچه هایش بزرگ شده و ترکش کرده بودند ، این اولین بار بود که بوی تن نوجوانی غیز از نوه اش هوشنگ  در آپارتمانش پیچیده بود.

 خانم طباطبائی میدونست مهمانش وقتی بیدار بشه حتما گرسنه اسن. چند قطعه نان سنگک برشته از فریزر در آورد، تاوه رویی قدیمی را بعد از مدتها از کابینت بیرون کشید و قبل از آنکه بر روی شعله اجاق بگذارد، خوب به خطوط سیاهی که در ته آن بود نگاه کرد . آهی کشید و شیشه روغن زیتون را به آرامی داخل ماهی تابه خم کرد. زیر نور ملایم خورشید، رنگ روغن زیتون از سبز روشن تا تیره در نوسان بود. به آرامی چهار عدد تخم مرغ از یخچال برداشت و به موقع و به دقت آنها را داخل تابه شکست. زرده و سفیدهای تخم مرغ ها درست مثل لانه پرستوها در تابه قرار گرفتند. سفیده ها که ابتداء شفاف و شیشه ای بودند آرام آرام عین گچ سفید شدند و پرده ای نازک روی زرده قرار گرفت. بعد از چند دقیقه فتیله اجاق را تا آنجایی که می توانست پائین آورد و منتظر بیدار شدن هوشنگ نشست.

 

داشت هواتاریک می شد که هوشنگ از خواب پرید. با تعجب به اطرافش نگاه کرد. اصلاً باور نمی کرد که کجاست. مادر بزرگ با اشتیاق نگاهش کرد. هوشنگ با دلهره گفت که باید هر چه زودتر خود را به کلانتری برساند و گرنه تنبیه خواهد شد. در مقابل اشاره مادربزرگ به میز عصرانه ، پاهای هوشنگ شل شدند. سنگک برشته و ماست پر چرب و نیم روی تخم مرغ و صد البته لیوان بزرگی از شربت بید مشگ. هردو در سکوت شروع به خوردن کردند. خانم طباطبایی خیلی علاقه داشت که فقط تظاهر به خوردن کند و ته تاوه را هوشنگ بالا بیاورد. محو غذا خوردن هوشنگ شده بود. با علاقه پسر بچه ای گرسنه لقمه های درشت می گرفت و در فاصله گاز زدن ها، قاشقش را با ماست پر کرده و عین تسمه نقاله به دهان میبرد. خانم طباطبایی با اشتیاق غذا خوردن هوشنگ را تماشا میکرد. هوشنگ با دقت زرده ها را خورده و سفیدی های را باقی گذاشت. در پایان ته تابه مثل تابلوی هنرهای مدرن شده بود. چهار دایره مماس بر هم به رنگ سفید که در خط پیرامونی بیرون سرخ و نهایتاً دربیرونی ترین محیط به سیاهی میزد.

 

هوشنگ این بار شربت بید مشگ را بدون هیچ تردیدی بالا کشید و در آخرش هم انگار بالای کوهی رسیده باشد به هن و هن افتاد. با بلع غذا حرارت ملایمی را زیر پوستش احساس کرد. زبانش را به دقت در داخل فضای دهنش چرخانید. به سرعت لباسهایش را پوشید و همه خرت و پرت هایش را بر داشت و ثانیه هایی طولانی خانم طباطبایی را نگاه کرد. مادر بزرگ نمک شناسی هوشنگ را به سرعت فهمید و برای اینکه پلیس جوان بیشتر از این معذب نباشد، با اشاره چشمانش به وی حالی کرد که می تواند برود. خانم طباطبایی رو کرد به هوشنگ و گفت : به مادرت سلام برسان. هوشنگ هم بلافاصله برگشت و گفت : شما هم همین طور. هر دو خندیدند.  هوشنگ خیلی دیر متوجه حرفش شد. تازه دوباره هر دو شروع کردند به خندیدن و ریسه رفتن. هوشنگ عقب عقب  طوری از خانه خانم طباطبائی خارج شد که دفتر فرماندهی را ترک میکند با احترام  و مصمم.

خانم طباطبایی دوباره آمد نشست روی همان مبل کنار پنجره و زل زد به خیابان.  از همون پاکت سیگار  نخ  دیگری  بیرون کشید  و  روشن اش کرد.بیست دقیقه بعد دخترش هیجان زده وارد شد. مادر! من تازه فهیمدم که خیابان ما چقدر شلوغ شده بود. تو واقعاً نترسیدی ؟ مهین خانم از دیدن وضعیت اطاق و تابه و لیوان های استفاده شده بر روی میز خیلی تعجب کرد. از مادرش پرسید:

مادر کسی اینجا بود؟ مهمان داشتی؟  همه جا دود سیگاره . واقعا  اینجا چه خبره ؟خانم طباطبایی طبق معمول اصلاً جوابش را نداد، فقط با لحنی که انگار همسر فرعون دارد به ندیمه هایش دستور میدهد بدون آنکه سرش را از خیابان برگرداند ، به دخترش گفت : زود اینجا را مرتب کن. اینقدر هم از من سئوال های احمقانه نپرس که کی اینجا بود کی نبود. من خوابم می آید. میروم بخوابم. سر و صدا نکن. امیدوارم فهمیده باشی که چی گفتم. رفتنی چراغ ها را خاموش کن.

 مهین خانم به سمت حموم رفت. انگار هوشنگ یادش رفته بود پلاستیک مشگی رخت چرکهاشو با خودش ببره ؛ از دیدن لباس زیر مردونه داخل پلاستیک یکه خورد . از همون جا  داد کشید : مادر تو با کسی قرار داشتی ؟

 به خاطر همین با من نیومدی. مهمونت مهمتر از جشن تولد برادرت بود؟  اینجا چه خبر بود؟ چرا راستشو به من نمیگی. خانم طباطبائی با خونسردی یک  پزشکی که تازه اطاق عمل را ترک کرده  هیچ جوابی نداد.  رفت تو اطاق  خوابش. روز طولانی پشت سر گذاشته بود.  احساس خستگی همراه با رضایت  میکرد.  دخترش با عصبانیت در را کوبید و رفت. مادر بزرگ زل زده بود به  لیوان عرق بید مشگی که مهمانش خورده بود. از یادآوری همه حوادث روزی که گذشت رخوت عجیبی تو تنش می نشست.

............ نفهیمد کی خوابش برد.