دو یادداشت از غزل یکتا، آسو

حال که دارم این متن را می‌نویسم، وارد بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴ شده‌ایم. روزی که برای من صرفاً یک تاریخ در تقویم نیست؛ بیشتر شبیه یک ایستگاه است. نقطه‌ای برای مکث، برای ایستادن و پرسیدن این سؤال ساده اما سنگین که: ما دقیقاً کجای این مسیر ایستاده‌ایم و چه چیزهایی در این چند دهه، بی‌سروصدا از ما گرفته شده است.

من نزدیک به بیست‌وپنج سال است که زیر سایه‌ی جمهوری اسلامی زندگی کرده‌ام. وقتی می‌گویم «زیر سایه»، منظورم فقط سیاست و قدرت رسمی نیست. سایه یعنی چیزی که در همه‌جا حضور دارد؛ حتی به جاهایی که ظاهراً خصوصی‌اند، حتی به لایه‌هایی از زندگی که تصور می‌کنیم ربطی به حکومت ندارند. سایه تنها به معنای محروم‌شدن از آزادی و رفاه و ثبات نیست؛ بلکه به این معنا نیز هست که کم‌کم از توانایی فهمیدن، نام‌گذاری‌کردن و معنا دادن به زندگی هم محروم می‌شوی.

سال‌ها مصیبت پشت مصیبت آمده و هر بار به خودمان گفته‌ایم: این هم می‌گذرد، این دیگر آخرین است. بعد دیده‌ایم نه، بدتر هم می‌تواند بشود. تاریخ، پر از جنگ و خون و کشتار و آدم‌های بی‌گناهی است که جانشان روی زمین ریخته شده؛ پر از تعصب، درگیری و مبارزه. این را می‌دانم. اما تفاوتی وجود دارد که کمتر به آن توجه می‌شود: همه‌ی مصیبت‌ها فقط ویران نمی‌کنند؛ بعضی از آن‌ها به‌تدریج «معنا» را هم از کار می‌اندازند. هرچه بیشتر فکر می‌کنم، در این نتیجه‌گیری راسخ‌تر می‌شوم که یکی از بزرگ‌ترین خسارت‌های زندگی زیر یک استبداد دینی، فقط از دست‌دادن آزادی و آسایش نیست، بلکه این است که خودِ مفاهیم هم آسیب دیده‌اند. مفاهیم دزدیده شده‌اند، تحریف شده‌اند، زخمی شده‌اند؛ تا جایی که دیگر وقتی آن‌ها را می‌شنوی، احساس می‌کنی انگار وارد زمینی لغزنده شده‌ای که در آن هر واژه‌‌ای می‌تواند دام باشد.

ما به نقطه‌ای رسیده‌ایم که وقتی فیلمی می‌بینیم، کتابی می‌خوانیم یا متنی را دنبال می‌کنیم، بیشتر از آن‌که بتوانیم با آن جهان پیوند برقرار کنیم، خودمان را گم می‌کنیم. چون آن جهان، جهان قواعد نسبتاً روشن است: خوب و بد، درست و غلط، امنیت و تهدید، وطن و دشمن، پیروزی و شکست. اما این‌جا، زیر این سایه، همه‌چیز متغیر شده است. نه از جنس پیچیدگی نظری یا بحث‌های فلسفی، بلکه از جنس دستکاری واقعیت. واقعیتی که طوری ساخته شده تا ذهن انسان از تشخیص بازبماند. ما فقط قربانی خشونت عینی نیستیم؛ قربانی یک بمباران دائمی اطلاعاتی، تبلیغاتی و پروپاگاندایی هستیم که سال‌ها بر سرمان ریخته و به‌تدریج دستگاه تشخیص را از کار انداخته است. انسانی که قدرت تشخیصش مختل شود، حتی اگر زنده بماند، زندگی را گم می‌کند.

در چنین وضعیتی، پرسش‌های ساده تبدیل می‌شوند به پرسش‌های ناممکن. از صدای بمب، موشک و پدافند باید خوشحال شد یا ترسید؟ پلیس را که می‌بینیم، باید فرار کنیم یا به او پناه ببریم؟ در بسیاری از نقاط جهان، پاسخ این پرسش‌ها بدیهی است؛ اما این‌جا بدیهی نیست. این‌جا حتی آن‌چه باید روشن باشد، با ترس، دروغ و خشونت آغشته شده است. وقتی می‌گویم مفاهیم از ما گرفته شده‌اند، دقیقاً منظورم همین است: واژه‌ها دیگر کارکرد روشنگرانه ندارند، بلکه اغلب تاریک‌کننده‌اند.

این وضعیت فقط یک تجربه‌ی فردی نیست؛ نشانه‌ای جمعی است. در کشوری که زمانی مردم برای پیروزی تیم ملی جشن می‌گرفتند، به نقطه‌ای رسیده‌ایم که از باخت تیم ملی هم خوشحال می‌شویم. این را نمی‌توان با توضیح‌های سطحی کنار گذاشت. شبی را به یاد دارم که تیم فوتبال کشورمان در جام جهانی از آمریکا شکست خورد و برخی به خیابان آمدند و شادی کردند. همان شب، یک نفر هم کشته شد. این صحنه را به کجای جهان می‌توان توضیح داد؟ کجا می‌شود گفت مردمی از باخت نماد رسمی کشورشان خوشحال شده‌اند و هم‌زمان خون روی زمین ریخته است؟ این صرفاً نفرت از یک مسابقه یا یک تیم نیست؛ این یعنی نمادها مصادره شده‌اند. یعنی هر آن‌چه باید متعلق به همه باشد، به ابزار یک اقلیت بدل شده است. وقتی «تیم ملی»، «پرچم» یا «وطن» دیگر نماینده‌ی مردم نیست، واکنش‌ها هم طبیعی نمی‌ماند. خوشحالی از شکست، در چنین وضعیتی، نه از سر شادی، بلکه تلاشی برای فاصله‌گرفتن از معنایی است که به اجبار بر آن تحمیل شده است. و این، یکی از تاریک‌ترین پیامدهای استبداد است: نه به این دلیل که مردم دچار انحطاط شده‌اند، بلکه چون معنا از آن‌ها گرفته شده است.

استبداد فقط سرکوب نمی‌کند؛ به هویت تاریخی هم تعرض می‌کند. ملتی با تاریخی دیرین، با زبان، فرهنگ و روایت‌های متنوع، ناگهان باید در قالب تعریفی محدود و انحصاری بازتعریف شود. «ایران» آن‌ها با «ایران» ما یکی نیست. «ملت» آن‌ها با «ملت» ما یکی نیست. «مردم» آن‌ها با «مردم» ما یکی نیست. و شاید دردناک‌تر از همه این است که واژه‌ها آن‌قدر بد مصرف شده‌اند که از شنیدن واژه‌های انسانی حالمان بد می‌شود. کلماتی مثل «خدمت به مردم» یا «ملت شریف ایران» آن‌قدر با ریا، خشونت، سرکوب و دروغ همراه شده‌اند که دیگر بوی اخلاق نمی‌دهند؛ بیشتر شبیه ابزاری برای تحقیرند. گویی زبان هم، در دست قدرت، به ابزار ضربه‌زدن تبدیل شده است.

ما در مدارسِ همین حاکمیت درس خوانده‌ایم، تاریخ را از همان‌جا شنیده‌ایم، ایران و ایرانی‌بودن را از همان‌جا فهمیده‌ایم. امروز می‌فهمیم چه اندازه از واقعیت گفته نشده، تحریف شده یا قطعه‌قطعه به ما منتقل شده است. هنوز چیزهای زیادی درباره‌ی تاریخ این کشور نمی‌دانیم، اما یک چیز را با تجربه‌ی زیسته‌ی خود می‌دانیم: ما به جایی رسیده‌ایم که سرنوشت خودمان حتی برای خودمان هم به‌سختی قابل توصیف است. نه به‌خاطر پیچیدگی، بلکه به‌خاطر زخمی‌شدن زبان توصیف. وقتی انسان نتواند وضعیتش را به‌درستی نام‌گذاری کند، فقط ناتوان نیست؛ بی‌زبان است. و بی‌زبانی، یکی از عمیق‌ترین اشکال بی‌قدرتی است.

در چنین شرایطی، درست و غلط هم در تعلیق قرار می‌گیرند. نه از سر نسبی‌گرایی اخلاقی، بلکه از سر اجبار و در نتیجه‌ی سال‌ها زیستن در وضعیتی که هر انتخابی هزینه دارد، هر تصمیمی آلوده است و هر واکنشی با تردید همراه. در چنین وضعی، ممکن است انسان به افکاری برسد که خودش هم می‌داند خطرناک و ویرانگرند؛ از جمله تصور این‌که پایان استبداد، به هر شکل، شاید قابل‌تحمل‌تر از تداوم آن باشد. باید پرسید چه بر سر یک جامعه آمده که تا این مرز رانده شده است. این دقیقاً همان جایی است که مفهوم وطن آسیب می‌بیند: وقتی وطن به‌جای پناه، به صحنه‌ی دائمی تحقیر و خشونت بدل می‌شود و دولت، به‌جای ایجاد امنیت، خود عامل ناامنی است >>>