دادبان:
کاربر راستین، که در ایران به مستندسازی جنایات جمهوری اسلامی مشغول است، در گزارشی موقت در ایکس، مشاهدات خود را این طور نوشته: «طی روزهای گذشته دنبال ثبت قبرهای کشتهشدههای این اعتراضها بودم؛ در حالی که همزمان درگیر نمردن و دستگیر نشدن توسط حراستیها هم بودم. هنوز نتوانستهام همهٔ عکسها را بگیرم و شاید هرگز هم نتوانم، چون با وضعیتی که دیدیم، پیدا کردن قبر بعضیها به این راحتیها ممکن نیست.
در این میان، لباسشخصیها، امنیت حرم، یگان حفاظت ذوالفقار، انضباط شهری (که اسمش عوض شده اما کارش همان است) و بقیهٔ بولک و لولکها هم دیگر «همکاران» من بودند.
از من میشنوید؛ اگر روزی خواستید خبرنگار تحقیقی یا گزارشگر جنگی بشوید، چون میگویند وطنمان امنیت دارد، هرگز در وطن کار نکنید. روانی و دیوانه میشوید؛ به خدا همان دوزار عقلتان را هم از دست میدهید و سر به بیابان میگذارید.
یک روز کامل فقط برای شمردن قبرها رفتم و سه بار تا مرز گیر افتادن دست «از ما بهتران» پیش رفتم. فقط فاتحه خواندن سر قبرها و غمگین نشان دادن خودم بود که نجاتم داد؛ وگرنه حسابم با کرامالکاتبین بود.
اما خودمانی بگویم؛ چقدر «مرگ بر دیکتاتور» و «مرگ بر خامنهای» شنیدیم، آن هم هنگام دفن کشتهشدههای اعتراضات اخیر. فکر میکنم مأمورها دستور داشتند چیزی نگویند؛ وگرنه محال است وسط بهشت زهرا چنین شعارهایی بدهی و کسی خودش را وسط نیندازد که بگوید «به رهبر مملکت توهین نکن». کتک و کتککاری که هیچ.
به زخم روی صورت فرد بالایی در وسط عکس توجه کنید. گلوله از سمت راست صورتش وارد شده، بخشی از فک، دندان، لثه و زبانش را با خود برده و بهدلیل شوک ایجادشده، در خون خودش خفه شده است.
به تختها نگاه نکنید؛ کشتهها را مثل گونی روی هم میچینند تا خانوادهها با مراجعه به پزشکی قانونی، با امضای رضایتنامه و گرفتن تعهد برای مصاحبه نکردن با رسانهها، و با پرداخت پولی که معلوم نیست برای زن و مرد چقدر فرق دارد و هر چقدر بتوانند میبرند، جنازهٔ عزیزشان را تحت تدابیر امنیتی دفن کنند.
اما دم جوانان و نوجوانان گرم؛ که هر مراسم تدفینی را اگر کوچک به تجمعی پرسروصدا با شعار «مرگ بر دیکتاتور» و «مرگ بر خامنهای» تبدیل میکنند.
وقتی در تهران این قدر کشته دادیم است، نمیدانم در سایر شهرها چه خبر است.»
برو به آدرس
نظرات