اگرچه موضوع شعر اين دوره در يک تحليل نهايي مي تواند تحت عـنوان انـتقاد از اوضاع سياسي و اجتماعي قرار گيرد اما به تحقيق اين موضوع جايگاه خاص خود را در شعر مشروطه داراست.
از زيباترين اشعار انتقادي اين دوره، مسمطي است از دهخدا که به «آکبلای» شهرت يافته است. دهخدا دراين شعر، چونان آينه اي، تمامي مشکلت و مـصائب سـياسي و اجتماعي مردم را نشان مي دهد: فقر مادي، فقر فرهنگي، قحطي، بي عدالتي و ...
مــــردود خــدا رانــده هــر بــنده آکــبلاي، از دلقک مــــــعروف نــــماينده آکــــبلاي
بــا شــوخي و بـا مـعجزه و خـنده آکـبلاي، نــز مــرده گــذشتي و نــه از زنــده آکـبلاي
هستي تو چه يک پهلو و يک دنده آکبلاي
از گــــرسنگي مــــرد رعــــيت بــه جــهنم، ور نــيست در ايــن قــوم مـعّيت بـه جـهنم
تـــرياک بــريد عــرق حــميّت بــه جــهنم، خوش باش تو با مـطرب و سـازنده آکـبلاي
هستي تو چه يک پهلو و يک دنده آکبلاي ...
عارف هم در غزلي با مطلعِ:
گداي عشقم و سلطانِ حسـن شـاه مـن است، بـه حسـن نـيت عشـقم خـدا گـواه مـن است
مي گويد:
خــــرابــه اي شــده ايــران و مسکــن دزدان، کنم چـه چـاره کـه ايـنجا پـناهگاه مـن است
اگــرچــه عشــق وطــن مــي کشد مرا اما، خوشم به مرگ کاين دوست خيرخواه مـن است
و در غزلي ديگر با نام «شکايت تلخ» مي گويد:
مــحيط گــريه و انــدوه و غــصه و مــحنم، کســي کــه يک نــفس آسـودگي نـديد مـنم
مــنم کـه در وطـن خـويشتن غـريبم و زيـن، غــريب تر کــه هــم از مــن غـريب تر وطـنم
به هر کجا که قدم مي نهم بـه کشـور خـويش، دچــــــــار دزد اداري، اســـــير راهــــزنم...
در اين ديار چه خاکـي بـه سـر تـوانـم کـرد؟ بـــه هــر کــجا کــه روم اوفــتاده در لجــنم
بگــو بــه يــار کــه انــدر پـي هـلاکت مـن، دگر مکوش که خـود در هـلاک خـويشتنم ...
او در غزل ديگري به نام «شکوه» به گله و شکايت از خود پرداخته است:
من و ز کس گـله؟ حـاشا کـي ايـن دهـن دارم، ز غــــير شکــــوه نــدارم، ز خــويشتن دارم
مــجوي دشمن مــن غــير مــن کــه مي دانـم، چه دشمني است که عمري است من به من دارم
چــو مــرغ در قــفس از بـهر آشـيان عـارف، هـــــواي از قــــفس تــــن گــــريختن دارم
فرخي هم در اشعار خود از بي قانونيها و نابسامانيها گله مند است:
زادي اگــر مــي طلبي غــرقه بــه خون بـاش، کاين گلبن نوخاسته بي خار و خسـي نـيست
بـــا بــودن مــجلس بــود آزادي مــا مــحو، چون مرغ کـه پـابسته ولي در قـفسي نـيست
گــر مــوجد گــندم بـود از چـيست کـه زارع، از نان جوين سـير بـه قـدر عـدسي نـيست...
بهار هم در اشعار متعددي به نگراني خود را از اوضاع سياسي و اجـتماعي اظـهار کرده است:
هـــر کــو در اضــطراب وطــن نــيست، آشــــفته و نــــژند چــــو مــن نــيست
فــــــــرتوت گشت کشــــــــور و او را، بــــايسته تر ز گــــور و کــفن نــيست...
ويــــــــرانـــــه است کشــــور ايــــران، ويــــرانــــه را بــــها دشــــمن نـــيست
امــــروز حــــال مــــلک خــراب است، بــر مــن مــجال شـبهت و ظـن نـيست
امــــــــروز چشــــــم مــــردم ايــــران، جــــز بــــر خــدايگــان زمــن نــيست
و در ترجيع بندي که در سوگ خياباني با عنوان «خون خياباني» سروده مي گويد:
در دست کســــاني است نگــــهباني ايـــران، کــــاصرار نــمودند بــه ويــرانــي ايــران...
الحــق کــه خــطا کــرده و تــقصير نـمودند، ايــن ســلسله در ســلسله جــنباني ايـران ...
پــــامال نــــمودند و زدودنـــد و ســتردند، آزادي ايــــــــران و مســـــلماني ايــــران...
لاهوتي هم در اشعار خود مصائب ملت رنجديده ايران را بازگو کرده است:
ز شب تـا بـامدادان مـي کنم فـرياد و مـي نالم، ز دست بخت بد فرجـام دارم داد و مـي نالم...
ز فــقر زارع و دلســختي مـالک بـود روشـن، که ايـران مـي شود ويـران ز اسـتبداد مـي نالم
خيانتهاي شاه و جـهل مـلت را چـو مـي بينم، يقين دارم رود اين مملکت بـر بـاد و مـي نالم
رعيت را فروشد بـا زمـين مـلک و مـي بينم، که ملت عاجز است از رفع اين بيداد و مي نالم
و در پایان این دفتر عشقی در غزل «پريشاني ايران» بنام میگوید:
اي دوست بـــبين بــي ســروساماني ايــران، بـــــدبختي ايــــران و پــــريشاني ايــــران
از قــــبر بــــرون آي و بــــبين ذلت مــا را، ايــــن ذلت ايــــرانـــي و ويــرانــي ايــران
آوخ کــه لحـد جـاي تـو شـد تـا بـه قـيامت، رفــــتي و نــــديدي تـــو پــريشاني ايــران
از وضــــع کــــنوني و زبــــدبختي مـــلت، زيــن فــقر و پــريشاني و ويــرانــي ايــران
گرديده جـهان تـيره و گشـته است دلم تـنگ، گــويي کــه شـدم حـبسي و زنـدانـي ايـران
بگــــرفته دلم تــــنگ ز اوضــــاع کــنوني: بــــيچارگي و مـــحنت و حــيرانــي ايــران
«عشقي» بود ار نوحهگر امروز عجب نـيست، خــون مــي چکد از ديــده ايــرانـي و ايـران
پـــــایـــــان
شراب عزیز
سپاسگذارم که قسمت دوم این تحقیق ارزنده را به اشتراک گذاشتید. این هم چند بیت از ایرج میرزا در هجو شیخ فضل الله نوری.
حجهَ الاسلام کتک میزند
بر سر و مغزت دگنک میزند
گر نرسد بر دگنک دست او
دست به نعلین و چسک میزند
این دو سه گر هیچکدامش نشد
با حنک و تحت حنک میزند.
قصدِ جمع آوری یک سری اشعارِ این سبکی (ادبی، عامیانه، کوچه بازاری) را دارم تا خواننده بیشتر با آن نیز اشنا شود، اما دیدم که این همه دیوانِ زیبا در بین است و خیلیها از آن خبر نداشته بسراغِ کتبِ شعری دیگر میروند، مشروطه برایم مهم بود.
سلامت باشی دیوانه جانِ خوب.