سنائی غزنوی در سال 473 هجری قمری در غزنه به دنیا آمد و یکی از بزرگترین شاعران عرفانی ایران محسوب میشود که شاعران دیگر چون عطار و مولوی نیز بسیار از کارهای او بهره جسته اند. سنائی آثار هزل و طنزی  نیز از خود بجای گذاشته که وی را در زمرۀ شاعران طنزپرداز نیز قرار میدهد. معروف است که سنائی ابتدا در دربار غزنویان شاعر درباری بود و ناگهان یکباره شیدا شد و به عرفان روی آورد.

قطعه ای که در اینجا آورده میشود به نظر حقیر یکی از بهترین طنزهای منظوم ادبیات پارسی است. داستان از این قرار است که مرد دانشمندی که خواجه فاضل پرهنری بوده در شهر هری که همان هرات فعلی است زندگی میکرده و در علم و دانش سر آمد دهر شده بوده و فقط یک مشکل داشته و آن هم این که مدتی بوده که خاک بر سری نکرده بوده و یک سفر سانفرانسیسکو لازم داشته. میرود و یک پسری پیدا میکند و میبیند که جائی ندارد که او را ببرد. حال ممکن است بپرسید که چرا پسر؟ خوب همانطور که عرض کردم این خواجه پرهنر در هرات زندگی میکرده که در افغانستان کنونی است و اگر اطلاعات بیشتری می خواهید میتوانید از برادران افغان سوال کنید. وقتی که هیچ جای دیگر به ذهنش نمیرسد او را میبرد به مسجد تا در محراب مسجد کار را صورت بدهد. حال باز ممکن است بپرسید چطور یک آدمی که دانشمند بوده یک خانه نداشته که امور شخصی را آنجا انجام دهد؟  باید بگویم که من هم نمی دانم اما شاید هم خانه نداشته چون علم همیشه به معنای ثروت نیست و این که کدام بهتر است را همه می دانیم. شاید هم میخواسته که جلوی در و همسایه آبروداری کند و شاید هم به احتمال بسیار قوی عیالی داشته و نمیشده که این کار را در خانه انجام دهد. حالا ممکن است بپرسید که آدمی که عیال داشته چرا باید برود دنبال آن جور کارها با یک پسر؟ باز هم شما را به برادران افغان رجوع میدهم اما حالا این سوالها را نگاه دارید برای بعد چون داریم از موضوع پرت میشویم.

بله، این مرد دانشمند پسر را میبرد توی محراب مسجد که جای تاریکی بوده و همین که می خواهد هنرهایش را به او نشان دهد ناگاه یک نوری میتابد و مسجد چنان روشن میشود که نور مثل شعله از روزن سقف آن بیرون میزند و شیخی که در مسجد بوده جریان را میبیند و داد و فریادش به آسمان میرود که ای پدرسوخته این چه کاری است که داری اینجا میکنی. البته آن روزها اختراعات امروز وجود نداشته و از آن جمله مثل "مسجد جای ..زیدن نیست" هنوز اختراع نشده بوده و زاهد که با تحقیقات بنده از اجداد جنتی و احمد خاتمی بوده به جای استفاده از آن مثل شروع میکند به هوار کشیدن که ای کذی و کذی همین کارهای شما است که باعث شده خشکی بیاید و درختها و گیاهان بمیرند و دهر خراب شود.

کين همه شومي شما باشد

که نه باران و نه گيا باشد

از چنين کارهاست در کشور

آسمان بي نم و زمين بي بر

بر بساط زمين نبات نماند

خلق را مايه حيات نماند

از گناهان لوطي و زاني

خشک شد چشم ابر نيساني

از اینجا ما میفهمیم که خدا آن زمان هم مثل امروز اگر از مردم عصبانی میشده خشکسالی و زلزله و از این چیزها میفرستاده چون راستش را بخواهید خدا از همان زمان به این مسئله که کسی چیزی به دیگری فرو کند حساسیت داشته. یعنی اگر کسی شمشیر و خنجر و نیزه و تبر و از این جور چیزها به کسی فرو کند خدا ناراحت که نمیشود هیچ، بل که پاداش هم میدهد اما اگر کسی چیزی را بدون قصد کشتن به دیگری فرو کند خیلی عصبانی میشود. آن وقت است که هی رعد و برق میزند و هی ابرها را میچرخاند و زلزله و آتشفشان میفرستد و مردم را چنان که قوم لوط شاهد بود سنگ باران میکند. خوب شما هم اگر یک محصولی درست کنید و مصرف کننده به جای این که دستورالعمل آن را بخواند به صورت دیگری از آن استفاده کند ناراحت میشوید. البته کسی نمیداند که چرا این خدائی که این همه دانا و توانا است و همه کار میتواند بکند نقص فنی محصولش را برطرف نکرده. مثل این است که من یک ماشین کوکی بسازم و چرخش را کج بگذارم و بعد که شروع کرد دور خودش دایره زدن هی تهدید کنم که فلان ابن فلان راست برو و اگر نه چنانت میکنم. هی به آن سنگ بزنم و آخر سر هم یک کامیون سنگ بیاورم و بریزم رویش و بعد هم آن را بیاورم این طرف و هی سیخ بکنم توی آن و آتشش بزنم و دوباره آتشش بزنم. متاسفانه خدا وقتی هم عصبانی میشود دیگر خوب و بد سرش نمیشود و برای گناه چند نفر همۀ جامعه و در آن میان آدمهای درستکار و بچه های بیگناه و غیره را با خشکی و قحطی و زلزله و این چیزها با هم از بین میبرد. یهودیان و مسلمانان خر مذهب نیز نگاه به دست خدا میکنند و مثل او غربیله میکنند و هرجا دستشان میرسد هر بیگناهی که بتوانند میکشند. مثلاَ شما نمیدانید که گناه زنهای لوط بر این فرض که مردها گناهکار بودند چه بود؟ خدا همانطور که گفتم وقتی عصبانی میشود دیگر همه چیز یادش میرود و متاسفانه هر چه پیرتر میشود بی طاقت تر میشود و اگر قبلاَ فقط برای فرو نمودن به یکدیگر این بلایا را میفرستاد حال با حجاب و مد لباس و رنگ مو و همه چیز کار دارد و با اندک نافرمانی قاطی میکند و خشک سالی و قحطی و تحریم اعمال میکند. آن وقت اینهائی که ادعای خدا پرستی میکنند توی کار خدا دخالت میکنند و زمانی که او به قم و اصفهان خشم گرفته و برای مردمش خشکسالی فرستاده آب را از چهار محال بختیاری منتقل میکنند به اصفهان و خدا را بیشتر عصبانی میکنند تا همان را هم خشک کند.

باز هم از موضوع پرت شدیم. خواجه دانشمند وقتی میبیند که زاهد به او گیر داده و رسوائی بار آمده و ممکن است حال چند تا چوب هم از او بخورد فرار میکند و هنگامی که میخواهد از آنجا خارج شود برمیگردد و نگاه میکند که ببیند زاهد چه میکند و آیا دنبالش کرده یا خیر و متوجه میشود که زاهد خود به آن کار با پسر مشغول گشته. میگوید ای زاهد، اصلاَ خودتان بخوانید ببینید چه میگوید.

- - - - - - -

آن شنيدي که بد به شهر هري

خواجه فاضلي و پر هنري

خسته از رنج بي کرانه دهر

گشته از فضل خود يگانه دهر

از خرد رخت بر فلک برده

محنتش زير پاي بسپرده

محنتش را مگر يکي آن بود

که در اندوه قوت حمدان (1) بود

مدتي بود تا که گاي نداشت

پسري راست کرد و جاي نداشت

چون پناهي نيافت مضطر شد

به ضرورت به مسجدي در شد

ديد محراب و مسجدي خالي

خواست تا گادني کند حالي

چون برانداخت پرده از تل سيم

تا برد سوی چشمه ماهي شيم

مسجد از نور شد چنان روشن

که برون تاخت شعله از روزن

زاهدی زان حکايت آگه شد

پي برون برد و بر سر ره شد

پسری ديد برده سر سوي پشت

مرد فاسق گرفته بوق به مشت

تاش بنهد ميان حلقه کون

زاهد آمد شد از برون به درون

کاج و مشت و عصا فراز نهاد

گلويي همچو گاو باز نهاد

کين همه شومي شما باشد

که نه باران و نه گيا باشد

چه فضولي است اين و خانه حق

شرع را نيست نزدتان رونق

اي کذي و کذي چه کار است اين

درره شرع ننگ و عارست اين

دامن آخرالزمان آمد

نوبت جهل جاهلان آمد

خلق را نيست از خداي هراس

شد دل خلق مسکين وسواس

از چنين کارهاست در کشور

آسمان بي نم و زمين بي بر

بر بساط زمين نبات نماند

خلق را مايه حيات نماند

از گناهان لوطي و زاني

خشک شد چشم ابر نيساني

بشود لامحاله دهر خراب

چون لواطه کنند در محراب

مرد فاسق به حيله بيرون جست

تا مؤذن بر او نيابد دست

مرد فاسق چو شد برون از در

مرد زاهد گرفت کار از سر

مرد فاسق چو باز پس نگريست

تا ببيند که حال زاهد چيست

ديد بي نيم دانگ و بي حبه

گزر شيخ بر سر دبه

سر درون کرد و گفت اي زاهد

اين همان مسجد و همان شاهد

ليکن از بخت ما و گردش حال

بود بر من حرام و بر تو حلال

شکر و منت خداي را کاکنون

گشت حال زمانه ديگرگون

بر بساط زمين نبات بماند

خلق را قوت حيات بماند

شکر حق را که ابرها باريد

بدل آب در مرواريد

ابرهاي تهي پر از نم شد

دل اهل زمانه خرم شد

کشتها قوت تمام گرفت

کارهاي جهان نظام گرفت

اي خدا ترس اهل زهد و صلاح

هست از انفاس تو جهان به فلاح

حرمت صومعه تو مي داني

بر تو مانده است و بس مسلماني

چون چنين اند زاهدان جهان

چه طمع داري آخر از دگران

زاهدي کاينچنين بود فن او

بگريز از سرا و برزن او

صوفيي کاينچنين بود فن او

يک جهان کير در کس زن او

تا بداني که زاهدان چه کسند

همه همچون ميان تهي جرسند

همه در بند زرق و سالوسند

وز در صدهزار افسوسند

دست از اين صوفيان دهر بشوي

تو چه گويي حکايت از خود گوي

چون رهي پيش آن که مدهوشند

از پي خلق حلقه در گوشند

گردن جمله از تف سيلي

همچو کرباس در کف نيلي

- - - - -

1- حمدان: آلت تناسلی مرد