پس از فارغ التحصیلی، در یکی‌ از دهات اصفهان سپاهی بهداشت شدم.  مردم محل خیلی محبت داشتند. ندار بودند، ولی‌ صاحب مهر و صفا. منجمله کدخدای ده که هم با ذوق بود و هم با فراست. میگفت، آقائ دکتر، یه جوری تو همین ده دستت رو بند می‌کنیم!

اما از وضعیت مجردی من خوششون نمی‌آمد و ملای ده همش میگفت، "معصیت داره آقا، معصیت"! موعظه میکرد که "جوون به خوبی شما باید زن داشته باشه تا دینش تکمیل بشه و دنیاش فراهم!" جواب میدادم که بابا آخه من نامزدم تهرونه و داره درس میخونه.

این حرفا بود تا یه روز آخونده نه گذاشت و نه ورداشت، صاف و پوست کنده گفت، "حالا تا دو سال دیگه بیا یه دختر چهارده ساله محلی رو صیغه کن و بعدش هم که درس نامزدت تموم شد، خدا بزرگه".

نامزد گرامی که البته از خانواده‌های محترم پایتخت بود، سان فرانسیسکو که چه عرض کنم، حتی دست و پاش به مرز ایالت کالیفورنیا هم نمیرفت! پس یه شب که مطابق معمول مشغول مجله ورق زدن و ور رفتن با `شازده کوچولو` بودم، شیطون گولم زد که برم و با حاجی آقا صحبت کنم.

روز بعد که رفتم، حاج آقا خنده‌ای کرد و با نگاهی‌ پر معنی‌، چشمهای هیجان زده منو از رو برد. گفت، دکتر جان دختر باکره رو که صیغه موقت نمیدن! گفتم، آخه آقا خودتون فرمودید؛ که دستی‌ به شانه‌ام گذاشت، یعنی‌ جوونی و هنوز این چیز‌ها رو درست نمیفهمی!

این وسط، شازده کوچولو از حالت خبردار به وضعیت رو به قبله افتاده بود؛ که حاجی گفت "اما شما نگران نباشید، یک موردی برایتان سراغ دارم. خانم متدین و متینی هستند که متاسفانه به تازگی، همسرشان در جنگ با کفار ظفار شهید شده است. شب جمعه اگر تشریف بیاورید، به نظر پاک میتوانید یک دیدن و صحبتی‌ بفرمایید."

اون سه روز تا شب جمعه، نفهمیدم که چه آمپلی به کجائ کدوم بدبختی زدم و چه دوأیی به خورد چه بیماری دادم! شبها کابوس میدیدم که پدر جان فهمیده اند و با تعلیمی تو سرم میزنند و مادر جان گریه و نفرین میکنند و پشت دست می‌‌گزند. اما دیو شهوت غالب بود و توجیه کنان میگفت، حالا برو یه صحبت که ضرر نداره!

شب جمعه که طبق قرار با یک جعبه شیرنی رفتم، کدخدا هم آنجا بود و یکی‌ دو نفر دیگر هم.  تا بخوام که بفهمم که چی‌ به کجاست؛ خانمی سی‌ و چند ساله چای آورد و لبخندی زد و حاج آقا پرسید: "مبلغ صداق به بیست سکه پهلوی و مدت آن به دو سال مناسب است؟"

هاج و واج به کدخدا گفتم که اینها یعنی‌ چه؟  کدخدا هم نامردی نکرد، خنده کنان اعلام کرد که، "مناسب است و مبارک"!  حاج آقا هم از آن خانم پرسید: "وکیلم بنده؟"  ایشان هم با لهجه شیرین اصفهانی‌ جواب داد که، "هر چی‌ شو ما صه لاح بدونید، حج آقا"!  تیز و بز، با دو سه جمله عربی‌، حاجی که تنور را داغ دیده بود، ما را به "مدت معلوم و مبلغ معین" مزدوج کرد.

حالا که فکرش رو می‌کنم، اون صیغه بی‌ سر و ته زورکی از دو ازدواج پر طمطراق و پر خرج بعدی ام، هم کم دردسر تر بود و هم لذت بخش تر.  خدا بیامرز کلثوم خانم تو همون چند ماه، تموم ریز و درشت کار زن و مرد را به من جوون ناشی‌ حالی‌ کرد و دوره خدمت در اون دهات عقب افتاده رو حسابی‌ حال آورد.

اما عمر اون خوشی‌ هم کوتاه بود و به شیش ماه نرسید.  مشکل اصلی‌ هم مطابق معمول مساله پول شد.  ماهی‌ یک پهلوی طلا معادل دو برابر حقوقم میشد و بزودی تمام پس اندازم را خالی‌ کرد؛ و مجبور به قرض و قوله شدم.  هزار تومن از این خاله و دو هزار تومن از اون دائی، که آقا جون فهمید.

پدر نگران بود که مبادا بدام هرویین افتاده باشم، پس از تهران آمد که "نجاتم دهد".  وقتی‌ که دید از سابق هم سرحال ترم و "آب زیر پوستم آمده"، پرسید که پدر سگ اون پولها رو چیکار کردی؟  به جناب سرهنگ دروغ نمی‌شد گفت؛ بعد از پنج دقیقه سوال و جواب، زهر خندی کرد و یکی‌ گذاشت پس گردنم.  آبرو ریزی بعدی، قهر نامزد جان و نفرین های مادر، بیشتر اون خوشی‌ شش ماهه را زایل کرد!

...

بعد از آن آبروریزی صیغه بازی و قهر نامزد جان، دوباره اسداله موند و `هوزش`.  با این تفاوت که حالا مزه جنس لطیف رو واسه شیش ماهی‌ چشیده بودم و دلم با عکس و مجله راضی‌ نمی‌شد.

این میونه از بخت خوش، یک پیکان آخرین مدل سال ۴۹ آن نیمهٔ دوم خدمت نظام رو رونقی تازه داد!  پدر جان، با وجود اعتقاد به آیهٔ شریفه `ایرانی خر، جنس ایرانی‌ نخر`؛ در مورد این کره الاغش استثنا قائل شد و برای رفع دلتنگی‌ حقیر و دور شدنم از `محیط منحوس روستا`، چهار چرخه راهواری تهیه دید.

به این صورت، من هر بعد از ظهر سوار بر خر مراد به شهر میتاختم، و در هول و هوش دانشگاه اصفهان مشغول `کفتر بازی` میشدم.  البته، برای حفظ ظاهر و تامین پول ماست و خیار، یعنی‌ مسافر کشی‌ می‌کردم.  ولی‌ خوب اغلب مسافرین دختر دانشجو از آب در می‌‌آمدند؛ و با برخی‌‌شان به جائ پرداخت نقدی، کار به مبادلات پایاپای جنسی‌ می‌کشید! 

اشکال کار آن شیوه شکار های خیابانی اینست که، بالاخره یک روز صیاد هم صید آهویی وحشی میشود!  پس وقتیکه زمستان کسالت بار اصفهان با چند مغازله و معانقه بی‌ محتوا ولی‌ دلپذیر گذشت؛ با رسیدن بهار و رویش گل و عطر اقاقی، دل سبکسر بدام عشق جوانی افتاد.

از وقتیکه پریزاد سوار شد، تا به خانه رفتنش، یک ریز برای سه چهار ساعت حرف میزدیم؛ بدون اینکه شازده کوچولو فضولی کند یا او عشوه ای الکی‌ بریزد. هر دفعه چشممان بهم می‌‌افتاد، دهانم خشک میشد و حواسم پرت.  پری لبخند میزد و چشمان مهربانش غم عالم را میشست.  آخرش گفت که باید برود؛ گفتم `فردا در جلفا به قهوه و شیرینی؟` ، که خنده‌ای کرد و `شاید`.

روز بعد، هفته بعد و ماه بعد، هر ساعتی‌ که میشد با هم بودیم؛ او همه راز جهان ریخته در چشم سیاهش، من همه محو تماشای نگاهش!  شاید فقط بعد از سیراب شدن جنسی‌ چند ماه قبل بود که میتوانستم بی‌ سر خر (یا دست خر) از وجود نازنینش لذت ببرم و  ورای هوس غریزی، به اولین دوست دختر عاطفیم دست یابم.  بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید ... بهار رفت و تو رفتی‌ و هر چه بود گذشت.

تابستان که رسید، گفت بیا تا با هم کلاس‌هایم آشنا شوی.   همه‌شان مثل پری، سه سالی‌ از من جوانتر بودند، مهربان و خونگرم.  شاید کمی‌ زیادی مهربان، شاید قدری بیش از حد خون گرم!  از روستا می‌‌پرسیدند و وضعیت مردم دهات؛ و با شنیدن داستان‌های من از فقر، جهل و بیماری شان، اشک در چشم ها جمع میشد. میگفتند که باید این وضع را عوض کرد، باید ثروت را تقسیم نمود، باید خلق را هوشیار کرد!

یکیشان که خونش داغتر از همه بود گفت، اسد جان این کتاب `مادر` از ماکسیم گورکی را خوانده ای؟  تا بفهمم که چی‌ به کجاست، یک دوجین کتاب و جزوه از گورکی، چخوف، پلخانف و سایر اوف‌ها به کتابخانه ام اضافه شد؛ تا بعدا باعث دردسر شود!

 ...

خواب بودم که با لگد در را شکستند و فریادزنان ریختند توئ اتاق که: "جم بخوری، تیر خلاصت رو می‌زنیم ! "  خواستم رو تخت بشینم که یه مشت محکم کله پام کرد و تا بفهمم، یکی‌ داشت دستبند میزد و دیگری توئ دهنم رو میگشت (گمانم دنبال کپسول سیانور).  تیز و بوز دست و پایم را بستند و کیسه‌ای به سرم کشیدند و `یک دو سه` انداختند عقب ماشین شان.  نیم ساعتی‌ که مثل دو روز گذشت، راندند تا رسیدیم بجایی که بعدا فهمیدم `کمیته مشترک ضد خرابکاری` نام داشت.

چهل و پنج روز توئ کمیته مثل چهل و پنج ماه گذشت.  صبحش با فحش خواهر و مادر شروع میشد و بعد بازجویی و سین جیم.  اغلب کار به چک و لگد می‌‌رسید و گاهی `چون زبون نفهمی و جاسوس اجنبی` قپونی بود یا شلاق.  حرفشان هم این بود که: "معرفی‌ کن، اسمشون رو بنویس، از کجا دستور میگیری؟"  هر چی‌ قسم میخوردم که بابا بخدا سپاه بهداشتم و واسه این توئ دهات زندگی‌ می‌کنم؛ منکر میشدند که: " خر خودتی مادر قحبه، تو رییس هسته شونی، اومدی که جنگ چریکی از روستاها شروع کنی‌!"  تهدید میکردند که یا درستش رو بگو یا میفرستیمت اوین، که اینجا مقابلش بهشته.  خدا بابا سرهنگ رو حفظ کنه که دوباره بدادم رسید.

پدر جان به هر زحمتی بود، پرونده کذایی رو از کمیته مشترک منتقل کرد به رکن دو ارتش.  تو زندان ژاندارمری هم دکتر معاینه کرد و فرستاد بیمارستان نظامی، چون هنوز افسر وظیفه بودم.  پدر بیچاره که حالا نصف موی سرش سفید شده بود، وقتی‌ بالاخره اجازه ملاقات گرفت، به دیدن دست و پای مجروح و صورت کبودم گفت: "پدر سگ، تو تا من و مادرت رو نکشی ول کن نیستی‌؛ باید بفرستمت آمریکا !"

پری که از حبس بیرون آمد، دچار اضطراب روحی‌ و افسردگی شدید بود، و از همه چیز و همه کس گریزان.  روح و جسم زیبایش شکسته بود و قلبش مجروح.  با رفتنم به تهران، برای همیشه از هم دور افتادیم.

...

بهترین قسمت خدمت مقدس سربازی، دریافت کارت پایان خدمت بود! اما آنهم به ازای سی‌ ماه از عمر و جوانی‌ بدست آمد؛ چونکه به حکم دادگاه نظامی‌، شش ماه اضافه خدمت بخاطر 'چهل و پنج روز غیبت نا موجه' به حسابم نوشتند! بعلاوه، بجرم 'رفتار نا مناسب' خلع درجه شدم (از ستوان به گروهبان) و برای یکسال آخر خدمت هم به محلی‌ با حساسیت کمتر (پادگان عشرت آباد تهران) اعزام گردیدم.

 حسن و خوبی‌ آن یکسال در تهران آنشد که از دستپخت مادر جان و قرقر پدر جان مستفید بودم! جناب سرهنگ بیش از پیش معتقد بود که "این کره خر الوات باید برود آمریکا و تخصص بگیرد، شاید بالاخره آدم شود." پس با پارتی‌ بازیهای معمول، صبح تا ظهر 'خدمت' می‌کردم و بعد از ظهر در انجمن ایران و آمریکا مشغول کلاس زبان بودم. زخم دست و پایم نیز جوش خورد و غرور شکسته هم بتدریج آرام گرفت.

آنوقت ها، رفتن به آمریکا از مسافرت مشهد هم معمول تر بود! نیمی‌ از جوانان خانواده یا درتگزاس بودند و یا در اکلاهما، چون ارزان بود و امن و گرم. اما لازمه ویزای دانشجویی و ارز دولتی‌، پذیرش دانشگاه بود و لازمه پذیرش هم نمره تافل. البته زبان خواندن و تست زدن در کنار یک مشت بچه مدرسه ای و دانشجو خیلی‌ زور داشت، ولی‌ بعد از آن کتک ها و تحقیر ها، عزمم جزم بود که از ' آن خراب شده ' بیرون بزنم.

نصف همکلاسی‌ هائ انجمن، دختران ترگل و مرگل و خوش آب و رنگ بالا شهری بودند؛ اما دل کوفتی‌ شکسته تر از آن بود که حال کاری داشته باشد. تا اینکه زد و با سوزی آشنا شدم. سوزی یکی‌ از مشاورین آموزشی‌ در دفتر "افمه" (American Friends in Middle East) بود، که در پر کردن فرمهای دانشگاه ها و گرفتن پذیرش، مهربانانه کمک میکرد.

سوزی اهل تگزاس بود، خونگرم و پر انرژی. هم سن و سال بودیم و بعد از چند ماه رفت و آمد به افمه، با هم دوست شدیم. سینما میرفتیم، چاتانوگا، پارک و نمایشگاه و همین! دوستم داشت، چون بر خلاف چندین جوجه خروس ایرانی‌ که دورش جیک جیک میکردند، دنبال سکس اش نبودم و بقول خودش " چشمانم غمگین بود". دوستش داشتم، چون چهره اش، رفتارش و زبانش چنان غریب بود که مرا به یاد پری نمی‌ انداخت!

پدرجان خوشحال بود و مادر جان غمگین. خوب، پسر کوچکتر بودم و عزیز دردانه!  اما تهیه جهاز سفر، سوغاتی فامیل و همشهریان، سرش را گرم کرد و از صرافت افتاد.  با اینهمه، پا فشار بود که: "هیچ جا، کشور خود ما نمی‌شود! مبادا مام میهن را فراموش کنی‌ و ما را دست تنها بگذاری".

بابت پاسپورت دانشجوی و ارز دولتی، گفتند که باید در کلاس‌های آموزشی‌ قبل از اعزام به خارجشرکت کنی‌.  سالنی بود در همان انجمن ایران و آمریکا، و جوانی خوش تیپ هم آمد تا برایمان از مسائل شخصی‌ و امنیتی در خارج بگوید.  اول از زبان گفت و بعد هم از آداب و رسوم، سپس از روابط دختر و پسر.  آخرش هم رسید سر اصل مطلب که، آنجا گروههایی هستند رنگ و وارنگ تحت عنوان `کنفدراسیون` که باید مثل وبا از ایشان پرهیز کنید، و گر نه هم برای خودتان بد میشود و هم برای خانوادتان دردسر!

سوزی که میگفت، اصلا نشان نده که ایرانی‌ هستی‌، با همه انگلیسی حرف بزن و هر کی‌ پرسید‌ اهل کجایی‌، بگو ترکیه!  قرار شد تعطیلات کریسمس سال بعد همدیگر را ببینیم، که هیچوقت دست نداد.

ایران ایر آنموقع پرواز مستقیم به نیویورک داشت.  در مهرآباد، آنقدر آدم جمع بود که سالن می‌خواست بترکد.  با هر مسافری مثل من، پنجاه شصت نفر بدرقه چی‌، قران چرخان، اسپند دود ده و پسته بدست آمده بودند، که آدم را بیاد صحرای محشر می‌‌انداخت! 

اهل فامیل گریه کنان، بالاخره رضایت دادند که بروم. اما تا سر برگرداندم، یکی‌ که قرار بود آب پشت پایم بریزد، تمام شلوارم  را شستشو داد!  آخرش، دود اسپند زده و هیجان زده، با چشمانی تر و تنبانی خیس، سوار هواپیما شدم.