یکی از پیروان باب فردی بود به نام ملا محمد علی که باب به او لقب حجت داد و وی به نام حجت زنجانی معروف گشت. ملا محمد علی فرزند ملا رحیم زنجانی از علمای زنجان بود که در نجف تحصیل علوم دینی نمود و پس از پدر به جای وی نشست. ملا محمد علی به طور آشکار مردم را به دیانت باب فرا می خواند و عدۀ زیادی از مردم زنجان را بابی نمود. علمای زنجان که از این عمل او رنجیده بودند نامه ای به محمد شاه نوشته و در خواست نمودند که با وی مقابله شود. در این بین لوحی نیز از جانب باب به او رسید که در آن باب از وی خواسته بود که تعالیم امر جدید را از بالای منبر برای مردم شرح دهد و او نیز بلافاصله به این امر اقدام نمود. طبق امر باب او روز جمعه امام جماعت شد و مردم به او اقتدا کردند. امام جمعه به او اعتراض نمود که ادای نماز جمعه حق من است و من در این خصوص فرمان پادشاه را دارم. حجت نیز گفت که اگر تو فرمان از سلطان داری من نیز فرمان از حضرت قائم دارم و اگر کسی با من معارضه کند دفاع خواهم نمود. علما بار دیگر به محمد شاه نوشتند که حجت به ما تعدی میکند و حق ما را ضایع میدارد. محمد شاه دستور داد که حجت به تهران بیاید و قلیچ خان کرد را مامور این کار نمود. هر چند برخی از مجتهدین زنجان و تهران فتوی به قتل حجت دادند محمد شاه او را در تهران به نوعی حبس خانگی نموده و تحت نظر قرار داد (مرجع 1).
چون محمد شاه درگذشت و شاه جوان به تخت نشست و میرزا تقی خان صدر اعظم گشت حجت جان خویش را در خطر دید و با لباس مبدل نظامی از تهران فرار کرده به زنجان رفت. پیروان او چون از آمدنش خبردار گشتند تا دومنزلی شهر به استقبال او رفتند و جمع بزرگی از بابیان گرد حجت پدید آمد (مرجع 2). ناصرالدین شاه خال خود امیر اصلان خان مجد الدوله را که ایشیک آغاسی دربار بود به حکومت زنجان گماشت و پس از چندی از سوی دولت مرکزی به امیر اصلان خان حاکم زنجان دستور داده شد تا ملا محمد علی را دستگیر نموده و به تهران بفرستد. در آن زمان اما بین ده تا پانزده هزار نفر دور حجت را گرفته و حاکم قادر به اجرای فرمان دولت نبود (1). در این میان حاکم یکی از بستگان حجت را زندان نمود و حجت خواستار آزادی او شد و چون حاکم مخالفت نمود وی گروهی را فرستاد تا فرد مذکور را به زور آزاد کنند. این جرقه ای بود که موجب اغاز جنگ میان بابیان از یک سو و قوای دولتی و علما و پیروان آنها از سوی دیگر شد. جنگ در روز جمعه پنجم رجب 1266 آغاز گشت و چهل نفر از دو طرف کشته و مجروح شدند. مردم زنجان به دو دسته تقسیم شده بودند وهر کدام از این دو دسته نیمی از شهر را در دست داشتند (2). یک دسته بابی های طرفدار حجت بودند و دسته دیگر در سوی دولت و علمای مخالف حجت مانند سید محمد زنجانی و حاج میرزا ابوالقاسم موسوی قرار داشتند که حکم جهاد داده بودند. پس از اولین جدال جناب حجت میرزا رضای سردار و میر صالح سرهنگ را مسئول تسخیر قلعه علیمردان خان ساخت که قلعه ای محکم در وسط شهر زنجان بود. پس از فتح قلعه حجت به میر صالح فرمان داد تا به خانه مجدالدوله حمله کرده و او را زنده و یا مرده نزد او بیاورد. میر صالح و گروهی از بابیان به خانه مجدالدوله یورش بردند و گروهی از دولتیان به دفاع پرداختند و نزاع با کشته شدن میر صالح پایان یافت. بیست تن از افراد مجدالدوله نیز کشته و مجروح شدند. پس از این واقعه دو طرف برای چند روز دست از کشت و کشتار کشیدند.
دو هفته پس از آغاز جدال در بیستم رجب صدرالدوله اصفهانی سرکرده سوار خمسه با دو فوج سرباز از سلطانیه وارد زنجان شد. پس از آن روز پنجم شعبان سید علی خان سرهنگ فیروزکوهی و شهباز خان مراغهای با دویست نفر سوار مقدم، و محمد علی خان شاهسون افشار با دویست سوار و کاظم خان برادر محمد باقر خان، سرکرده افشار، و محمود خان خویی با پنجاه نفر توپچی و توپ و خمپاره، به شهر وارد شده آماده جنگ شدند (مراجع 2 و 3).
در سوی بابیان نیز حاج کاظم قلتوقی آهنگر به امر حجت به ساختن توپ پرداخت و دو قبضه از نوع توپ محاصره و چند قبضه از نوع توپ کوهستانی برای وی ساخت. بابیها در آن قسمت از شهر که در دست داشتند چهل و هشت سنگر ساخته بودند و همۀ آنها را با کانالهایی به هم متصل نموده بودند تا در صورت گشوده شدن یک سنگر بتوانند به سنگر پشتی فرار کنند (3). میان خانه ها نیز راه باز کرده آنها را به هم متصل نموده بودند تا امکان گریز از خانه ای به خانه دیگر باشد. روز بیستم شعبان میرزا سلطان غورخانه چی و عبدالله سلطان به طرف سنگر یکی از بابیان به نام مشهدی پیری نقب زدند و از سوی دیگر نیز مجدالدوله و میرزا ابراهیم خان و صدرالدوله و شهباز خان و دیگران به آن سنگر حمله بردند و آن را فتح کردند و در این جریان گروهی کشته و مجروح شدند که از جمله آنان حسن علی خان از سرکردگان قوای دولتی بود که با گلوله نورعلی شکارچی کشته شد (مراجع 2 و 3). پس از آن بار دیگر برای چند روز دو طرف از جدال دست کشیدند.
یکی از ویژگیهای جنگ زنجان این بود که زن و مرد در کنار یکدیگر میجنگیدند. زنها به جنگجویان آب و غذا میرساندند، به زخمیها میرسیدند، در حمل مهمات کمک مینمودند، تفنگها را پر میکردند و آنها را حمایت و تشویق مینمودند (4) (مراجع 1 و3). در میان بابیان دختر شانزده ساله ای به نام زینب بود که گیسوان خود را چید و لباس مردان پوشید و شمشیر و تفنگ گرفت و در صف جنگجویان در آمد و به واسطه شجاعتی که نشان میداد او را رستمعلی لقب دادند. او در حمله ای به یکی از سنگرهای دشمن گلوله باران شد و جان داد (مرجع 1). نبیل گزارش میدهد که زنان دیگر نیز لباس رزم پوشیده به جنگ پرداختند. اطفال نیز در این گونه مساعدتها شرکت داشتند و در ترمیم استحکامات و جمع آوری گلوله ها و تیرهای دشمن کمک مینمودند (مرجع 1).
چون کار به درازا کشید و بر تعداد کشتگان افزوده گشت (5) از سوی مرکز مصطفی خان امیر تومان برادر سپهسالار اعظم را که سرتیپ فوج شانزدهم شقاقی بود مامور کردند تا به زنجان رفته و به لشکریان دیگر بپیوندد. پس از ورود مصطفی خان تصمیم گرفتند که سنگر میرزا فرج الله یکی دیگر از بابیان را در هم بشکنند. شب پانزدهم ماه رمضان مهدی خان با چریک ابهر رود، عبدالله خان با چریک اریادی و گروه شانزدهم و سوار مقدم و سوار خمسه و چریک انگوران آماده حمله شدند. میرزا سلطان و عبدالله سلطان زیر آن سنگر نقب زده و انفجار ایجاد نمودند و بیست تن از بابیان کشته و چند نفر نیز دستگیر شدند. از آن سو نیز علیخان اریادی کشته شد و پنجاه تن از سپاهیان دولت کشته و مجروح شدند. شهباز خان نیز با زخم شمشیر شیرخان بابی مجروح گشت و پس از هشت روز جان داد. آن سنگر نیز گشوده گشت و بابیان به سنگرهای دیگر رفتند (مرجع 2).
امیر نظام بار دیگر گروهی از جمله محمد آقا پسر حاجی یوسف خان سرهنگ گروه ناصریه و قاسم بیگ تفنگدار خاصه را به زنجان فرستاد تا به دیگران ملحق شوند و تهدید کرد که اگر ملا محمدعلی و یارانش دستگیر و به تهران فرستاده نشوند همه را توبیخ خواهد نمود. در پی این دستور روز بیست و پنجم رمضان مصطفی خان قاجار با گروه شانزدهم شقاقی و صدرالدوله با سواره خمسه و سید علی خان فیروزکوهی با گروه خود و محمد آقا سرهنگ با گروه ناصریه و محمد علیخان با سوار افشار و نبی بیک یاور با سواران مقدم و گروهی از مردم زنجان حمله سختی به بابیان نمودند. از صبح تا غروب دو سپاه در جنگ بودند و در این جریان تعدادی از بابیان از جمله نورعلی شکارچی و بخشعلی نجارباشی و فتح الله بیگ و دیگران کشته شدند. از قوای دولتی نیز حدود پنجاه تن کشته شدند. (مرجع 2). در پایان روز بابی ها بازار شهر را آتش زدند و جنگ پایان یافت.
چون ناتوانی لشکریان دولت در سرکوب بابیان آشکار گشت روز هشتم شوال محمد خان امیر تومان با سه هزار نفر از لشکریان قشقائی و فوج خاصه و گروهی دیگر از صاحب منصبان با شش عراده توپ و دو عراده خمپاره بر حسب فرمان پادشاه وارد زنجان شد و به دیگر لشکریان پیوست. وی همان روز ورود دستور داد تا سرباز ناصریه از سمت محله گلشن و گروه شانزدهم شقاقی از سوی دیگر به بابیان حمله کنند. حمله سختی از سوی گروه ناصریه صورت گرفت که کار را بر بابیان مشکل نمود و جناب حجت امر کرد که مقداری اموال نقدی و جنسی را بین قوای دشمن پراکنده کنند و چون سربازان ناصریه مشغول جمع این اموال شدند بابیان از فرصت استفاده کرده و به آنها حمله نموده و بیست تن را کشتند و حمله را دفع نمودند. (مرجع 3).
صاحب منصبان چون از جنگ ناامید شدند به حیله روی آوردند و این بار نیز نامه نوشته و قرآن مهر کرده حجت را دعوت به صلح نمودند. اول محمد خان امیر تومان شروع به نامه نگاری نمود و کاری از پیش نبرد. سپس عزیز خان مکری آجودان باشی که سفارت ایروان را داشت وارد زنجان شد و بنای مذاکره گذاشت و حتی چند تن از زندانیان بابی را آزاد نمود اما او نیز موفق نگشت. در این میان میرزا حسن خان امیر نظام برادر میرزا تقی خان امیرنظام نیز وارد زنجان شد و عده ای چرب زبان را نزد حجت فرستاد اما او نیز راه به جائی نبرد. جناب حجت که از حیله های دولتیان در شیخ طبرسی و نیریز آگاه بود چند نفر از افراد مسن را به همراه چند کودک فرستاد تا با دولتیان مذاکره کنند و چون مذاکرات شکست خورد آتش جنگ بار دیگر زبانه کشید. نیروهای دولتی و از جمله فوج ناصریه و فوج مخبران و فوج شانزدهم شقاقی به سنگر ملا برات و ملا ولی حمله بردند. سنگر ملا ولی گشوده شد و پنج نفر از سپاهیان در نقب زیر سنگر کشته شدند و پسر عبدالباقی زنجانی نیز گرفتار گشته و به دستور عزیز خان آجودان باشی کشته شد. فوج شانزدهم شقاقی در کمک به فوج ناصریه کوتاهی کرد که موجب توقف حمله گشت. عزیزخان از این عمل بسیار خشمگین گشته و رئیس آن فوج ابوطالب خان را احضار کرده و با تازیانه تنبیه نمود.
یکی از کارهای جناب حجت در آن مدت این بود که دختر و پسرهای جوانی را که مجرد بودند به عقد یکدیگر در آورد و این جشنهای عروسی برای سه ماه ادامه داشت (6).
در جنگ با بابیان زنجان نه از صدرالدوله کاری بر آمد و نه از سید علی خان فیروزکوهی و مصطفی خان قاجار و دیگر صاحب منصبانی که مامور به جنگ با بابیان شده بودند. حکومت مرکزی از این امر ناخرسند گشته و صدرالدوله را عزل نمودند و سرتیپی سوار خمسه را به فرخ خان پسر یحیی خان تبریزی تفویض نمودند. فرخ خان روز چهارم ذی قعده الحرام وارد زنجان شد. همزمان علی خان پسر عزیزخان آجودان باشی سرهنگ فوج چهارم تبریز با فوج خویش و حسنعلی خان سرتیپ گروس با دو فوج سربازهای سنی (فوج گروس) و محمد خان بیات با فوج زرند نیز وارد زنجان شدند. محاصره بابیان سخت تر شد و از وسط شهر نیز راهی برای فرار بازگذاشته و همچنین جار میزدند که بابیان امان دارند که از قلعه خارج شده جان به سلامت برند (مرجع 3).
بابیان از زن و مرد آماده جنگ گشتند و از حیله های جنگی نیز بهره میجستند. از جمله مال و پول و کالا در خانه ای می انباشتند و در آن نقبهائی بوجود آورده و سپس به طور عمدی فرار میکردند. سربازان با مشاهده فرار آنها برای جمع آوری مال به آن خانه ها می رفتند و بابیان از نقبهائی که تعبیه کرده بودند سربازان را نشانه گرفته و شلیک می کردند و آنها را از پا در می آوردند. در این میان نامه ای از میرزا تقی خان امیر نظام به فرخ خان رسید که در آن از وی تقدیر نموده و وعده پاداش داده بود و او در صدد بود تا خدمتی شایسته تر نماید. در همان زمان چند تن از بابیان از جمله علی قلیخان پسر نصرالله و کربلائی شعبان به نزد فرخ خان در آمدند و گفتند که راهی از جانب دروازه قزوین می دانند که می توانند از طریق آن فرخ خان و جمعی از سپاهیانش را بدون هیچ مزاحمت تا خانه ملا محمد علی ببرند و او را گرفتار سازند و خود نیز در گرفتاری او و یارانش کمک نمایند اما به این شرط که وی این راز را با خود نگاه دارد. فرخ خان که جوانی کم تجربه و شهرت طلب بود فریب این حیله جنگی را خورد و با صد نفر از سربازان و سوارانش با آن چند بابی همراه شد. بابیان نیز که این نقشه را طرح کرده بودند چند سنگر را خالی نمودند تا فرخ خان و افرادش آنقدر جلو رفتند تا دیگر راه بازگشتی برایشان باقی نماند. ناگهان بابیان از چهارسو آنان را محاصره نموده و شروع به شلیک نمودند و فرخ خان و دوازده تن از سوارانش را اسیر نموده و باقی سربازان را کشتند. در میان اسیران دو تن نیز به نامهای اسماعیل بزرگ و اسماعیل کوچک بودند که از بابیت برگشته به مجدالدوله پیوسته بودند. این اسیران را نزد جناب حجت بردند و او دستور داد آتشی برافروختند و فرخ خان را داغ نهاد و دستور داد گوشتش را با قیچی تکه تکه کنند و آنگاه آنها را سر بریده و نام مجدالدوله و محمد خان بیگلر بیگی (امیر تومان) را فریاد زدند و سرها را به میان لشکرگاه دولتیان انداختند (مرجع 2). در این جنگ خان بابا خان و یاور فوج خاصه و چند تن دیگر از اعیان نیز جان سپردند.
چون خبر قتل فرخ خان و حیله زیرکانه بابیان به ناصرالدین شاه رسید خشمگین گشت و دستور داد بابا بیگ یاور با دو عراده توپ هیجده پوندی و چهار عراده توپ دوازده پوندی و گروهی از صاحب منصبان توپخانه نیز به سپاهیان زنجان بپیوندد. با ورود این گروه به زنجان تمامی سپاه آماده گشته قلعه و آن قسمت از شهر را که در دست جناب حجت بود محاصره نموده و حمله را اغاز نمودند. فوج گروس توانست قلعه علیمردان خان را بگشاید و تمامی اموالی که در آنجا بود به دست لشکریان به غنیمت رفت (مرجع 3) و قریب صد زن و بچه را اسیر کردند (7) (مرجع 1). فوج چهارم خانه آقا عزیز را با خاک یکسان نموده و فوج خاصه نیز به کاروانسرای سنگ حمله کرد. بسیاری کشته و مجروح شدند و بیست بابی هم زنده اسیر گردیدند که به حکم مجدالدوله در کنار برج ذوالفقار خان آنها را سر از تن جدا کردند. پس از آن شب لشکر بابیان ضعیف گشت و بیست و پنج نفر فرار نمودند که گرفتار گشته و در پایان کشته شدند. چون کار بر بابیان سخت شد جناب حجت سلاح برداشت و همراه مردان خود می جنگید و در یکی از جنگها گلوله ای به بازویش اصابت کرد که بازویش را شکست و یارانش او را از آن مهلکه به در برده و آن زخم را از همه پنهان داشتند. جناب حجت پس از بیش از یک هفته از آن زخم جان سپرد و او را با همان لباسش و با شمشیرش خاک نمودند. پس از آن گروهی از بابیان به مجدالدوله پیغام دادند که اگر به آنها امان دهد دست از جنگ خواهند کشید و او نیز به آنها قول داد اما چون مرتد بودند شکستن پیمان با آنان را عیب ندانست (مرجع 2). آنها نیز تسلیم گشته و محل دفن جناب حجت را آشکار ساختند و مجدالدوله و محمد خان قاجار و دیگر صاحب منصبان به خانه او رفته و وی را از قبر بیرون آورده و ریسمانی به پای آن جسد بسته و به مدت سه روز در کوچه و بازار زنجان کشیدند. پس از آن سه روز از هر فوج سپاهی صد تن حاضر شده و صد تن از بابیان را بر نیزه کردند و حاجی کاظم و مشهدی سلیمان بزاز را به خمپاره بسته و شلیک نموده و هلاک کردند. مجدالدوله روسای لشکر را راضی کرد که اسرا را درخانه حاجی غلام محافظت کنند تا دستور از تهران برسد و آنها را چند روز در آنجا گرسنه نگاه داشتند. پس از آن زنها را به خانه میرزا ابوالقاسم مجتهد بردند تا شاید بتواند آنها را مسلمان کند. این مجتهد طماع زنان و بستگان خود را واداشت تا همه جواهر و زیورآلات این زنان را گرفتند و سپس به آنها اجازه دادند که به منزل خویشان بروند و عده ای را هم به دهات اطراف فرستادند (مرجع 1). مجدالدوله چند تن از خاصان و بازماندگان حجت را نیز در دارالخلافه به حکم شاهنشاه به قتل رساند ( مرجع 3). تعداد کل کشته شدگان بابی در ماجرای زنجان به درستی معلوم نیست و نبیل نیز با اقرار به این که رقم واقعی را نمیداند تعداد کشته شدگان را هزار و هشتصد نفر تخمین میزند (8).
پس از زنجان حکومت دچار شورش بابیان در تبریز و دیگر نقاط ایران گردید اما این شورشها با تجربه ای که حکومت از جنگهای دیگر با بابیان به دست آورده بود در نطفه خفه شدند. بابیان اکثراَ افرادی جوان بودند. باب در سی و یک سالگی اعدام شد. بهاءالله دو سال جوانتر از باب بود. ملاحسین در سی و شش سالگی، قدوس دربیست و هفت سالگی و جناب وحید در سی ونه سالگی به قتل رسیدند و جناب حجت در سی و هشت سالگی درگذشت. اگر قدوس، ملا حسین، جناب وحید، جناب حجت و یا طاهره زنده مانده بودند بی شک پس از اعدام باب اصحاب به دور آنها جمع میشدند. تقدیر چنان بود که این مشعل به دست بهاءالله بیافتد تا با رویگردانی از خشونت آئین جدیدی را بنیاد نهد و دستورات باب را تغییر دهد.
عکس بالا: دختر بابی در لباس جنگ در زنجان
مراجع:
1-نبیل زرندی، تاریخ نبیل
2-فرشته انصاری، فتنه باب در زنجان، نیکان کتاب
http://download.ghaemiyeh.com/downloads/pdf/10000/6928-fa-fetneyeh-bab-dar-zanjan.pdf
3-ذکرالله محمدی، پیامدهای بابیگری در زنجان
http://www.zanjantorist.blogfa.com/post/29
ملاحضلات:
1- ملا محمد علی نیز از این جریان باخبر شد لذا «به تحفّظ خود مبالغه تمام کرد و در احتشاد و احتشام خود فزودن گرفت تا کارش چنان بزرگ شد و قوت یافت که ده ـ پانزده هزار کس از شهر و بلوک بر وی جمع شدند و در هنگام ذهاب و ایاب به مسجد و منبر امامت پیروان وی داشتند و این موافقت و ارادت را سعادتی عظیم میپنداشتند و جز با یکهزار تفنگچی مصمّم مستعد به خدمت امیر حاکم نمیرفت (مرجع 2).
2- سید محمد زنجانی مینویسد: باز عرض میکنم: معلوم شد که جهاد، در موارد عدیده، واجب عینی است؛ مشروط به اذن نیست. از جمله، احاطة اعدای دین و ملت به بلد است، و نظیر و اغلظ از او، جهاد ما با جماعت بابیه ملا محمد علی و اتباع آن، که در توی سور [= دیوار] قلعه نصف شهر را آنها داشتند و نصف را ما.
3- نبیل تعداد سنگرها را بیست و هشت سنگر ذکر کرده است (مرجع 1)
4- فرشته انصاری مینویسد "دخـالت تعـدادی از زنـان در این نبرد خود جـالب توجه است شـهری کوچک با زندگی سـنتی چنان متحول شده بودکه برخی از زنان وحتی دختران نیز آزادانه در این جنگ شـرکت داشتند" (مرجع 2). نبیل مینویسد که زنان دیگر نیز لباس مردانه به تن کردند و در جنگها جای مردان کشته شده را گرفتند (مرجع 1).
5- سید محمد زنجانی در کتاب لسان الصدق در بحبوحه پیکار مینویسد:
مدت دو ماه است با ایشان جهاد و قتال داریم. به قدر 73 نفر از جوانان اهل ایمان، شهید و کشته شدهاند و سیصد نفر از این کفرة ضالّة مضلّه کشته شده. الان در آخر شهر شعبان المعظّم مشغول جهادیم، تا خداوند قادر... به حرمت محمد و آل محمد، نصرت و امداد فرماید.
باز جای دیگر پس از ورود امیر تومان مینویسد:
امشب که شب نهم شوال [1266ق] است، در قتال و جهاد مشغولیم. قریب به 220 نفر از طرف اهل دین منیف سید المرسلین(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و قریب 360 نفر از مرتدین کشته شده. الحمدلله امداد و نصرت از... ناصرالدین شاه ـ دام ظله العالی ـ که هفت عراده توپ و پنج فوج عسکر روانه فرمود با مرد نجیب عاقل کامل رشید... امیر محمد خان امیر الاُمراء العظام، نخبة الأعیان و الأشرف الکرام، خلف صالح هدایت خان مبرور مرحوم ـ عطرالله مضجعه الشریف ـ رسید، ان شاء الله المعین الموفِّق، در ظرف دو روز قلع و قمع فرمایید
6- نبیل مینویسد: جناب حجت وقتی دیدند که نزدیک است کار محاصره تمام شود برای هر جوانی که تاهل اختیار نکرده بود زوجه ای انتخاب فرمودند و مجالس عروسی متعددی تشکیل دادند.... جشنهای عروسی مدت سه ماه ادامه داشت. این جشنها آمیخته به مصائب و بلیات مختلفه بود که بواسطه حمله دشمن به قلعه آشکار میشد. چه بسیار دامادها که در هنگام ورود حجله مجبور میشدند برای دفاع بروند....خلاصه در آن ایام مصیبت بار دویست نفر از جوانان عروسی کردند. بعضی چند ماه با زوجۀ خود بسر بردند، بعضی چند هفته بسر بردند و بعضی چند دقیقه بیشتر با هم نبودند (مرجع 1).
7-نبیل مینویسد: قریب صد زن و بچه را اسیر کردند و دارائی آنها را تاراج نمودند. آن ایام فصل زمستان بود و شدت سرما بدرجه ای بود که تا آنوقت در زنجان چنان سرمائی بندرت اتفاق افتاده بود. زنان و اطفال اسیر مدت پانزده روز بدون لباس در آن سرمای شدید گذراندند. مختصر لباس نازکی هر کدام داشتند. نه مامنی برای آنها بود نه بالاپوشی داشتند همه گرسنه بودند..... دور آن بینوایان را عده ای از زنهای شهر و دهات احاطه کرده بودند و زبان به لعن و طعن آنها گشوده دیوانه وار دور آن اسرا میرقصیدند و استهزا میکردند.
8- نبیل می نویسد: شنیدم یکی از اصحاب حجت اسامی شهدا را یادداشت میکرده و یادداشتی از او باقی مانده که در آن قبل از وفات جناب حجت هزار و پانصد و نود و هشت نفر را که به شهادت رسیده اند نگاشته است و آنهائیکه بعد از جناب حجت شهید شده اند دویست و دو نفر بوده اند (مرجع 1).
ایرانی کردن اسلام که از اهداف بهاییت بود عملی نیست و بزرگترین نقطهٔ ضعف بهائیان (به نظر من) است. ایران و اسلام مثل آب و روغن است. اسلام به جز با زور و تزویر نمیتواند بر ایران غلبه و حکومت کند. روی گردانی از خشونت انگیزه ایست محترم و در کشورهای متمدن با آغوش باز پذیرفته شده، ولی در برابر اسلامیون اشتباه استراتژیک و تاکتیکی ایست که بهائیان به خون خود این درس را آموخته و میآموزند. انتخاب وقت جنگهایی که بهائیان را شکست داد بحثیست دیگر.
شاشوی گرامی
با سپاس از نظر شما، ما باید در این بحث بابیت و بهائیت را از هم جدا کنیم. این بابیان بودند که با باور به جهاد با دولت جنگیدند. بهائیان به دلیل خشونت پرهیزی به جنگ نپرداختند. راست این که به جنگ برخواستن یک اقلیت کوچک مذهبی با یک دولت دیکتاتور که تکیه بر روحانیون و جهل عام دارد چیزی بجز خودکشی نیست.
هدف بهائیت به نظر بنده ایرانی نمودن اسلام نیست. در واقع فکر میکنم آنقدرها هدفمند به وجود نیامده. خستگی گروهی از ایرانیان از اسلام و آخوند و روی آوردن به دینی جدید است. از آنجا که بهاءالله خود مسلمان زاده بود برخی احکام اسلام مانند نمار و روزه را به دین جدید وارد نمود. شاید چون نمی توانست دینی بدون نماز و روزه را تصور کند و یا شاید فکر میکرد دیگران چنین انتظاری را خواهند داشت. به جز این چیزهای ظاهری و منع از نوشیدن الکل شباهت خاصی بین اسلام و بهائیت وجود ندارد.
Dear divaneh
I stand corrected. I did not mean a to make a theological point as I'm no expert in these matters. Bahai religion took elements of Islam (including Quran), tried to make it more enlightened and classic Irani which made it more civilized and did what made sense and rejected violence. However, while it does not make sense for a small minority to wage war against a more powerful majority government, I still think a generally peaceful and paciific approach against a system based on violence and manipulation hardly made sense specially in the last 4 decades where killing Bahai's and other Irani has been a free for all
P.S. wrote English to save time wrestling with Behnevis
شاشوی گرامی
باید تکرار کنم که بهائیت بجز همان نماز و روزه شباهتی با اسلام ندارد و از قرآن هم هیچ بهره ای نمیگیرد و وجه اشتراکی بین آنچه در قرآن است و آن چه در کتابهای بهائی است وجود ندارد. دیانت بابی بسیار نقاط مشترک با اسلام دارد و اکثر آثار باب تفاسیر سوره های مختلف قرآن است. بهائیت هرچند ریشه در بابیت دارد اما با آن بسیار متفاوت است. هر دو آئین در باور به امام زمان که به عقیده آنها ظهور کرد و رفت با اسلام شیعه مشترک هستند.
در این مورد که بهائیان تماشاگران خاموش و یا عنصر خنثی جامعه هستند دچار اشتباه گشته اید. بنده مقاله ای در این مورد در همین سایت نوشتم که لینک آن را اینجا میگذارم:
http://www.iroon.com/irtn/blog/5167/
شما میگوئید اینها باید در مقابل این رژیم ددمنش چه میکردند بجز این که بر عقایدشان پافشاری نمایند و در صورت هر گونه تضاد با آن عقاید به نافرمانی بپردازند؟ مگر بقیه چه میکنند؟ چرا چنین انتقادی را از گاندی و ماندلا نمیکنید؟ این را نیز در نظر داشته باشید که بهائیان یک جنبش و یا گروه سیاسی نیستند. اینها مردمی هستند با عقاید مذهبی و گاه با همان قدر تعصب که در دیگر هموطنانشان میتوان یافت. اینها می خواهند با عقاید مذهبی خودشان که مخالف اسلام است زندگی کنند (هر چند که خودشان این رویاروئی را باور ندارند) و نتیجه غیر مستقیم آن پافشاری بر آزادی عقیده در ایران است. خوب که نگاه کنید میبینید که اینها با دخالت یا بی دخالت در سیاست نسبت به اکثریت هموطنان مسلمانشان نقش بزرگتری برای رهائی جامعه از تحجر و دین عربی بازی میکنند.
دیوانه جان،
شما از یک دیدگاه گروهی/دینی نگاه میکنید و من از یک دیدگاه ملی. من هیچ فرقی بین ایرانی بهائی و غیر بهائی نمیگذارم. و اشاره به `بهایی و ایرانیان دیگر` کرده بودم. بحث و وقت ماندلا یا گاندی هم با این صحبت موزون نیست. زمانی و دنیایی دیگر بود و هیچ یک زیر سلطهٔ مذهب مرتجع نبودند. اقرار هم کردم که از نظر دینی دید عمیقی ندارم و سوژههای مذهبی را مرور نمیکنم (سالها پیش در یک برنامهٔ بهائی در تلویزون صحبت اشاره به قرآن روی میزشان بود). ولی بهائیت به عنوان یک مکتب پاسیفیست کمکی به خود (در ایران و به عنوان ایرانی) نکرده. در تظاهرات خیابانی سال ۲۰۰۹ (انتصابات احمقی نژاد) که با خیانت تاریخی موسوی ناکام ماند تا جایی که من میدانم بهائیان (و بسیاری دیگر) شرکت نکردند. تمام کسانی که نشستند (چه بهائی، چه مسلمان، زرتشتی، کلیمی، سنّی، یا بی دین) به علت اعتقاد دینیشان و چه به علت امید به اصلاحات یا ترس، نه تنها طلاییترین فرصت نجات ایران را از دست دادند، بلکه کمک به ادامهٔ ننگین زندگی جمهوری اسلامی برای مدت مدید تر کردند.
شاشوی گرامی وقتشه که این را از خود بپرسیم: چرا در طول تاریخ ما نهضت های فکری ایرانیان به نتیجه نرسیدند یا فاسد شدند یا تبدیل به مذهبهایی دگر؟
با پوزش از دیوانه گرامی برای نظریه خارج از موضوع
دوست عزیز بنده دیدگاه دینی و گروهی ندارم. من اعتقادات مذهبی و باور به خدا را در هفده سالگی دور ریختم. من سعی میکنم بی طرفانه به قضاوت بنشینم ولی از آن جا که بهائی زاده هستم آگاهی بیشتری نسبت به عقاید و رفتار بهائیان دارم. ماندلا و گاندی را از این جهت ذکر نمودم که آنها هم نافرمانی مدنی را پیش گرفتند . از درگیری خشونت آمیز که می توانست باعث شکستشان شود اجتناب نمودند. در مورد قرآن هم درست می فرمائید، بهائیان چون خود را ادمه ادیان الهی میدانند وچون این ادیان در نظرشان همان ادیان سامی است مرتب قرآن را بالا و پائین میکنند تا از آن برای اثبات ادعای خودشان استفاده کنند. همین کار را تا حدی با انجیل و تورات میکنند. این بخش از دین و فلسفه بافی هایش پشیزی ارزش ندارد. آنچه از نظر من مهم است قوانین دین و تاثیر آن بر زندگی افراد است و در آن قوانین اختلاف کلی میان بهائیت و اسلام وجود دارد.
قضاوت در مورد بهائیان و یا هر گروه دیگر بدون آگاهی از مسائل تاریخی آن گروه میسر نیست. اینها بیش از 150 سال است که رو در روی آن ارتجاع مذهبی ایستاده اند و در این راه هم کشته بسیار داده اند و هم سختی بسیار کشیده اند و همچنان پافشاری میکنند که دوران اسلام تمام شده و دیگر احتیاجی به آخوند نیست. خدمات آنها نیز به مدرن نمودن جامعه ایران در این مدت کم نبوده. شما آنها را برای عدم شرکت در تظاهات خیابانی پاسیفیست میخوانید اما فراموش مینمائید که هرگز عقیده شان را پنهان ننموده اند و بین برگشتن از عقیده شان و کشته شدن همیشه دومی را گزیده اند. اینها همین طوری هم به دلیل این که در ایران نفس میکشند به شش سال و ده سال و بیست سال محکوم میشوند. چگونه است که شما آن پافشاری بر آزادی عقیده و رویاروئی با اسلام را که همه ایرانیان از حاصلش بهره مند خواهند شد و میتواند باعث دگرگونی بسیار شود نادیده میگیرید؟
مجازات بهائی، هوادار مجاهدین و از این قبیل، برای شرکت در تظاهرات در ایران بسیار سخت تر از دیگران خواهد بود. حالا بیایند بیرون برای چه؟ آنچه آنها از دوران طلائی امام راحل به یاد دارند چیزی به جز بهائی کشی و بهائی آزاری نیست. جانشان را از دست بدهند که موسوی و کروبی و یک بخش از همین حکومت اسلامی بیایند سر کار؟ آن فرصت طلائی که می گوئید رهبریش کجا بود؟ عدم شرکت آنها در تظاهرات نه از روی ترس است و نه امید به اصلاح دولت. اینها افرادی مذهبی هستند که برای تغییر اعتقاد به اصلاح جامعه دارند.
فضولی جان،
این قصه سر دراز دارد و من قطعا توصیح کاملی ندارم و حدس شما به خوبی من است. اما دشمنان ما را از خود بهتر میشناسند. ۲۰۰۰ سال هجوم از غرب و شرق و شمال و جنوب هم صفت ایرانیان را همچون گربه نقش کشورمان کرده. تکرو و خود پسندیم و اکثرا نمیدانیم اول ایرانی هستیم یا مسلمان. این شرح به خوبی در کتاب "د سنتر اوف د انیورس" (مرکز جهان) رفته. ایران و ایرانیان را به خوبی توصیف میکند: یک آمریکایی.
دیوانه جان،
صحبتمان از هم کمی فاصله گرفته. صحبت از روش و استراتژی است. وگر نه اگر گناه شمردن است من با شما موافق که بهائیان آخر صف باید بایستند. نکتهٔ برخیز مردم هم در ۲۰۰۹ به دفاع ملّا و ملّا صفت نبود: " ...که با خیانت تاریخی موسوی ناکام ماند..."
شاشوی گرامی
درست می فرمائید، صحبت ما از هم فاصله گرفته. صحبت از گناه و صواب نیست. صحبت از همان روش و استراتژی است و چنانچه شرح دادم بهائیان به اصلاح جامعه اعتقاد دارند و نه اصلاح سیاسی. پاسیفیست خواندن آنها هم غیر منصفانه است چرا که همین امروز هم دارند بهای بسیار گزافی برای حق ازادی عقیده و بیان در ایران می پردازند. در مورد جنبش سبز هم کمبود معترض نداشتیم. اگر پنجاه برابر معترض نیز داشتیم باز بدون رهبری شکست می خورد. موسوی خواه خائن و خواه بی عرضه، قدر مسلم این است که رهبری جنبشی بر انداز نمی تواند در ایران باشد اما آن بحث کاملاَ جداگانه ای است.