ایمان آقایاری

«مجال بی‌رحمانه اندک بود»، فروغ فرخزاد در سی و دو سالگی جوانمرگ و شاخه‌ای از شعر نو فارسی نیز با او مدفون شد. اگر چه او در عمر کوتاه خود، چه در چارپاره‌سرایی و چه در شعر نو تاثیرات عمیقش را به یادگار گذاشت، اما می‌رفت که بنایی ماندگارتر بر بنیان آن‌چه نهاده بود استوار کند؛ لیک «قضا در کمین بود و کار خویش» کرد.

بگذریم از این سخن که شاید، آن چه باید را کرده و زودتر از موعدِ مرسوم آردهایش را بیخته بود. به هر حال نبوغ چیزی است فرای این متر و معیارها و سن و سال را نسبتی با این امر نیست. همانطور که آرتور رمبو تا بیست و یک سالگی کارنامه‌ی شعریش را تکمیل کرد و آن‌چه در این زمانِ خُرد آفرید، کیفیتی کلان داشت.

فروغ چهره‌ای چندبعدی و شخصیتی چندوجهی نیز داشت. آن‌چه برخی هنرمندان را از همگنانشان متمایز می‌سازد همین ویژگی است. خاصه زمانی که این خصلت ممیزه‌ای بارز در آفریده‌هایشان نیز باشد. این درهم‌تنیدگی خالق و مخلوق، چنان حیثیتی اسطوره‌ای به فرد می‌بخشد که فراتر از زمان و مکان، معیارهای اخلاقی و عقلانی، مخاطب را مفتون خود می‌سازد. قضاوت در مورد نیک و بد این امر در نیت و حوصله این بحث نیست. آن چه مراد ماست، شرح این قصه است راجع به فروغ، از مجرای شعر سه شاعر معاصرش.

با مرگ فروغ، اهالی سوگوار شعر فارسی، سخنان و اشعاری در رثایش ساختند؛ اما در این میان اشعار سه شاعر از هر حیث سرآمد است. اشعار سهراب و اخوان و شاملو، هم از جهت آشنایی‌شان با فروغ، هم از حیث عظمت نامشان، هم از زاویه درون‌مایه‌ی این آثار محل تامل‌اند.

جهت‌گیری این متن به این سو است که چندوجهی بودن فروغ، موجب تجلیات و بازتاب‌های متکثر، فراخور حال و قال آن شاعران در سرودن از او گردیده است. به این صورت که هر یک تا حدی فروغِ خودش را روایت می‌کند و از این حیث «شاعره»ی جوانمرگ، نَسَب از مرشد پیرش نیما می‌بَرَد که می‌گفت: «من به رودخانه شبیه هستم که از هر کجای آن لازم باشد... می توان آب برداشت.» به هر حال در این روایات وجوه مشترکی نیز یافتنی است، که این از شناخت مشترک شاعران نسبت به فروغ مایه می‌گیرد.

شاملو در شعر «مرثیه» که در آن نام فروغ را در هیأت کلمات تصویر می‌کند _ نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می‌گذرد _ اسطوره‌ای امروزی و شاملویی از فروغ می‌سازد، که به مانند بسیاری از اشعار دیگرش بعدی انسانی، اما آن انسان خدای‌گون را دارد که نه خدا و نه انسان، بلکه آفرینه‌ای است از جنس شعر شاملو. در واقع شاملو در این شعر که قابل تسری به بسیاری از انسان‌های بزرگ دیگر نیز هست، بخشی از خودش و دیدگاه خودش را نیز بیان می‌کند. فروغ بهانه‌ای است برای گفتن از انسانی که عظمتش و غم فقدانش، عناصر حیات را نیز به خدمت مرثیه‌سرایی در می‌آوَرَد، اما بی‌گمان خود در جستجو و سرگشتگی است؛ ایمان و هم زمان عدم ایقان. این تضادها و تناقض‌ها البته خودِ فروغ نیز هست، و ایضا فروغِ شاملو.

سهراب که اصولاً زبان شعریش بیگانه با فروغ نیست، اما جهان‌بینی‌ یگانه‌ای میان هم‌عصران و هم‌نسلانش داشت، فروغی را می‌بیند که چون او نظاره‌گر طبیعتی است که او را در بر گرفته و نگاه و کلام و تمام وجودش را سرشار ساخته. او در جایی فروغ را «شاعره‌ای» می‌خوانَد «آن چنان محو تماشای فضا»، «که در چشمانش آسمان تخم گذاشت». و در شعر «دوست» که در رثای فروغ سروده او را آشنا با «لحن آب و زمین» می‌داند. این قطعا فروغ است، اما فروغ، قطعا چیزی فرای تمنا و تمایل سهراب و نگاهش نیز هست. فروغ با آن دغدغه‌های اجتماعی، که هم در شعر و هم در زیست روزمره‌اش می‌شناسیم، گاهی زبان آب و زمین را نیز با لحنی دیگرگونه با آن‌چه سهراب می‌شناخت یا می‌خواست می‌شنید.

و اما اخوان، با آن ناله‌های دردآلودی که همواره زمین و زمان را در‌می‌نوردد، از مرگ زنی می‌گوید «مردانه‌تر از هرچه مردانند». این درحالی است که شعر فروغ به یک معنا «زنانه» است، اساسا تقلای زنی است که بیرون از کلیشه‌های تحمیل شده، در بستر زبان، امیال، هوس‌ها، شورها، اعتراض‌ها، رنج‌ها و حسرت‌هایش را پدیدار می‌سازد. توصیف اخوان نه در قالب «فروغ به روایت فروغ» که از منظر «اخوانی» است؛ جنس نگاه و اسطوره‌سازی‌های شاعر خراسانی را در خود دارد. برای او این فقدان بیشتر از جنس کاسته شدن از بارِ وجودِ با شرف‌هاست. او که مرام و مسلکِ فروغِ شاعر، برایش گیرایی و اهمیتی همسنگِ نگاهِ فروغ به طبیعت برای سهراب را دارد، با شعر «دریغ و درد»، واقعیتِ مرگِ این «پریشادختِ شعرِ آدمیزادان» را پس می‌زند.

این گونه است که فروغ در آینه‌ی سه شاعر در معنای دقیق کلمه، «مولفِ» هم‌عصرش متفاوت جلوه می‌کند. البته هرکدام از این اشعار جای تحلیل و تبیینی بیش از این دارند و قطعا این نگاه اِجمالی، پرده از زوایا و خفایای این آثار بر نداشته. این نوشته صرفا در حد توصیه‌ای است به خوانش آن اشعار و ورودی به چندلایگی و چندوجهی بودن شاعری که هنوز در آستانه‌ی شناخت اوییم.

«و ما همچنان
دوره می‌کنیم
شب را و روز را
هنوز را».