یکبار دیگر، بدون کمترین درد سری، دور دوم انتخابات یا انتصابات، (یا هر انچه بنامیدش) ریاست جمهور در آرامش و امنیت کامل برگزار گردید. برنده این انتخابات، دکتر مسعود پزشکیان اعلام شد. اصلاح طلبی که اصول گرای خالص و راستین است، چنانکه پس از پیروزی، اولین سخنانی که بر زبان راند قدردانی از رهبر معظم بود- نه از مردمی که باو رای داده بودند- که بدون لطف او هرگز نامش از صندوقهای رای بیرون نمیامد. راست میگوید، چقدر صادقانه؟ سوالی ست که پاسخ بدان چندان ساده نیست.

البته که در جمهوری اسلامی رای مردم به تنهایی کافی نیست برای اشغال مقام ریاست جمهوری. رئیس جمهور منتخب وقتی برسمیت شناخته میشود که بفرمان ولی فقیه، آخوند خامنه ای "تنفیذ" گردد، مراسمی که در ان ولی فقیه به آرای مردم مبنی بر انتخاب  دکتر پزشکیان، بعنوان رئیس جمهور و یا برجسته ترین "تف لیس" ولایت و یا نماد تسلیم و اطاعت و فرمانبری، اعتبار و رسمیت می بخشد.  

البته "تنفیذ،" که در فرهنگ لغات اینگونه تعریف شده است: نفوذکردن‌ و اجرا کردن‌ و روان ‌کردن ‌فرمان‌ ونامه, فرستادن‌حکم. اما، در لغتنامه، تنفیذ چه معنی میدهد مهم نیست، مهم ان است، که دینمداران قانونگزار باید متوجه این واقعیت شده بودند که فرمان ولایت فقیه و رای مردم در تناقض با یکدیگرند و جمع شدنی در یکجا نیستند. اگر رای ولی فقیه، رای نهایی ست چه نیازی بانتخاب رئیس جمهور بمنظور سازگار ساختن رای فقیه برخاسته از دوران طفولیت بشری، با رای مردم برآمده از مبارزه روشنائی علیه تاریکی، واژه  تنفیذ را به یک مراسم سیاسی تبدیل نمودند که ولی فقیه بعنوان رهبر و فرمانروای نهایی، به آرایی که مردم بنام رئیس جمهور بصندوقهای رای ریخته اند، اعتبار و رسمیت ببخشد.

حال آنکه مراسم تنفیذ را باید مراسمی خواند در خدمت "خوار داشت" اقتداری که رئیس جمهور با کسب آرای مردم بدست آورده است، در برابر اقتدار ولایت فقیه برخاسته از اراده الهی. در این مراسم معمولا ریاست جمهوریها، همه، بر روی صحنه سیاست، چیزی، جز تبعیت و فرمانبری از اراده ولایت در کردار خود بمنصه ظهور در نیاورند. چه، آنها، همه بازیگران ماهری هستند در نمایش آنچه نیستند.

اما، تناقض و آشتی ناپذیری رای ولایت، بعنوان فرمان  نهایی و مطلق، همچون فرمان الهی و رای ملت که در ریاست تبلور مییابد، معضلی نیست که با برگزاری مراسم ناپدید گردد. چرا که نظام ولایت بعنوان یک نظام دینی بازتابنده اراده الهی و جمهوری برخاسته از اراده ملت، تناقضی ست که در تمامی نهادهای نظام، دیر یا زود در فرصت های گوناگون، بمنصه ظهور میرسند که نهایتا به فروپاشی نظام میانجامد.

در واقع، اکنون با اعتماد بیشتری میتوان گفت، تمامی نا کار آمدیهای نظام را باید به تناقض آشتی ناپذیر اراده ولایت فقیه و اراده ملت دانست. یعنی که نهادهای جمهوری، از انتخابات گرفته تا استقلال سه قوا از یکدیگر و غیره، نهادهایی هستند تزئینی که اغوا کننده اند و برای فریب و گمراهی ملت و جهان برساخته شده اند. بی تردید، مجتهدین قرآن فهم و آخوندهای منبر نشین از عواقبت اسلامیزه کردن نهادهای نظام دموکراتیک آگاه نبودند. میدانستند که این دین و فرهنگ دینی ست که بسوی ضعف و حقارت حرکت میکنند. بعید بنظر میرسد که در آنزمان، راهی دیگری بجز بکارگیری نهادهایی برساخته نظام سکولار دموکراسی غرب، در پیش روی داشتند. این تناقض بشکل دیگری در دوران فروپاشی نظام قاجار، ظاهر گردید، در مبارزه مشروعیت و مشروطیت که به پیروزی دومی انجامید.

تجربه 45 ساله نشان میدهد که تنش و تضاد و تناقض بین ولایت و ریاست، رفته رفته میروید و رشد میکند. اگر به 45 سال گذشته بازگردیم، مشاهده میکنیم که هر رئیس جمهوری  که از خود تمایلی باستقلال و خود مختاری بروز داده است مورد خشم و غضب ولایت فقیه واقع شده است، از اولین رئیس جمهور، ابولحسن بنی صدر گرفته- که البته برای حفظ جان خویش مخفیانه از کشور گریخت-  تا ظهور رئیس  جمهور مطلوب ولایت فقیه، آخوند ابراهیم رئیسی که نماد تسلیم و اطاعت بی چون چرا باراده ولایت فقیه را ارائه میداد، رئیس جمهوری که خالص گوش بفرمان آخوند خامنه ای بود. بی جهت نیست که نابودی وی در سقوط هلی کوپتر، سخت خاطر ولی فقیه را آزرده نمود. از اینروی، خطاب به رئیس جمهور منتخب ابراز امیدواری میکند که دکتر پزشکیان، نیز، راه و روش آخوند رئیسی را در پیش گیرد. چرا که تسلیم و اطاعت مطلق از خصییصه های مورد علاقه ولی فقیه است.

 آیا رئیس جمهور جدید، آقای دکتر پرشکیان، اصلاح طلب اصولگرا، بسرنوشت پیشینیان خود دچار میشود و یا گرباجف نظام ولایت خواهد شد، فرصیه هایی هستند برساخته بی خبران ازحکومت دین و حکومت زهد و تقوا پرستی، چنانکه در فساد و تباهی و انحطاط غوطه وراست، اما، پندارد که با علم به قران و دانش همه گیر آن، از جمله دانش تکنولوژی و تولید اسلحه های نامرئی، سلطه اسلام را بر جهان تضمین مینماید.

 در هر حال، این رئیس جمهورها بوده اند که آمده اند و رفته اند، اما، ولایت است که همچنان بر جای خود مانده است. تا کی میماند، کسی چیزی نمیداند مگر آنچه برآمده است از حدس و گمان. اما، آنچه مسلم است، تناقض و تضادی که در ذات نظام ولایت فقیه نهفته، برغم سلطه بر ابزار قهر و خشونت و سرکوب بیرحمانه جنبش های مردمی، زندان و شکنجه و اعدام، نمیتواند بقای نظام را تضمین کند.عدم مشارکت مردم در انتخابات ریاست جمهوری بدون تردید نشانی ست بر فرا رسیدن پایان عمرنظام ولایت فقیه.

 اما، ولایت فقیه برغم ارتباط  با عالم غیبت و سخن گفتن الله از زبان وی، از کفیت تعییر و تحولاتی که در جامعه در حال وقوع است، فهم  ناپخته و محدودی دارد. فکر میکند این تحولات خود را در جنبش کشف حجاب، و یا در تظاهرات و اعتصابات اصناف و حرفه ها، بعضا، کارگران و معلمان و بازنشستگان بیان میکند که تا کنون در نهایت و خشونت و بیرحمی سرکوب کرده است. غافل از آنکه همه تحولات و تغییرات را نمیتوان با ابزار قهر و خشونت باز داشت. اگر تغییرات و تحولات هم در عرصه فرهنگ محدود میشد به انتشار کتاب و روزنامه، نظام تا کنون توانسته است آنرا هم در کنترل خود در آورد. حال آنکه ما شاهد بر تغییر و تحول در شیوه های گوناگون زندگی هستیم که همراه است با هنجار شکنی.. همه، هنجارهایی بر خاسته از دیدگاه آخوندی که همچون بند بدست و پای مردم بسته شده است، هم اکنون، یکی پس از دیگری و بطور روزانه شکسته میشوند، هنجارهائیکه از آغاز،خصم آشتی ناپذیر زن و زندگی و آزادی بوده و هنوز هم هستند.

این بدان معناست که نظام در درون خود،  در دل ساختار قدرت تمامیت خواه خود، عامل و یا عوامل نفی و نابودی خویش را پرورش میدهد. بیش از 35 سال حکمرانی، سبب شده است ولی فقیه همه چیز را در حال  سکون و ایستا  پندارد. غافل از آنکه هرچه کامل و تکمیل تر شود،  بسوی نابودی از درون نزدیکتر گردد، بلحاظ تضاد و خصومت های درونی. خصومت و دشمنی حکومت اسلامی را با زمان و آن چنانی بودن آن، نباید دست کم گرفت. چه، تضاد و خصومت بین اراده ولایت فقیه واراده ملت، چیزی نیست مگر بیانگر خصومت نظام ولایت با زمان. واقعیت آنستکه، قرنهاست که دوران حکومت دین، دورانی که بشر در تاریکی زندگی میکرد بسر آمده است.

برگزاری انتخابات و بقرض گرفتن نهادهای نظامهای سکولار دمکرات غربی، تا کنون توانسته است ساختار عمودی دین و قدرت را در برابر طوفانهای سهمگین حفظ کند. اما، دوران تاریکی، دوران حکومت دین دیر یا زود بسر میرسد. واقعیتی که هنوز رهبر معظم در تاریکی قادر بمشاهده آن نیست. اگر شاه تاب تحمل اعتراضات و تظاهرات را نداشت و کشور رها کرد و رفت. ترسم که رهبر عمامه دار، زمانی از جایگاه فرمانروایی فرود آید که دیر شده باشد و دینمداران حرفه ای، ازجمله عمامه داران و یقه کوتاهان، سراسر جامعه را بخاک و خون بکشانند برای چند صباحی بقای حکومت اسلامی و ادامه تاریکی.

 اما، جنبش زن زندگی است که ناقوس مرگ حکومت دین و حکومت تاریکی را بصدا در آورده است، جنبشی که از دل نظام به بیرون جسته است. پس از 45 سال حکومت ولایت هنوز بسرکوب زنان و تحقیر آنان، نفی و رنجبار نمودن زندگی و خصومت و دشمنی با آزادی را ادامه میدهد، روندی ساختاری که تنها با واژ گونی حکومت آخوندی و برچیدن بساط حوزه های علمیه، میتوان به بر آمد روشنائی امیدوار بود.

فیروز نجومی

firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com/

fmonjem@gmail.com