ماجرای زندگی او
ایرج میرزا ملقب به جلال‌الممالک و فخرالشعرا، شاعر ایرانی اواخر دوره ی قاجار و اوایل زمان پهلوی بود: تارنمای پارسی ویکی
ایرج میرزا (زادهٔ ١٢۵١ خورشیدی در تبریز - درگذشتهٔ ۲۲ اسفند ۱۳۰۴ خورشیدی در تهران) از جمله شاعران برجسته ایرانی در عصر مشروطیت و از پیشگامان تجدد در ادبیات فارسی بود. ایرج میرزا ، فرزند صدرالشعرا غلامحسین‌میرزا ، نوهٔ ایرج پسر فتحعلی‌شاه و نتیجهٔ فتحعلی شاه قاجار بود. تحصیلاتش در مدرسه دارالفنون تبریز صورت گرفت و در همان مدرسه مقدمات عربی و فرانسه را آموخت. وقتی امیرنظام گروسی مدرسه مظفری را در تبریز تاسیس کرد، ایرج میرزا سمت معاونت آن مدرسه را یافت و در این سمت مدیریت ماهنامه ورقه (نخستین نشریه دانشجویی تبریز) را برعهده گرفت. در نوزده‌سالگی لقب «ایرج پسر صدرالشعرا» یافت. لیکن بزودی از شاعری دربار کناره گرفت و به مشاغل دولتی مختلفی از جمله کار در وزارت فرهنگ (معارف آن‌زمان) پرداخت. سپس به استخدام اداره گمرک درآمد و پس از مشروطیت هم در مشاغل مختلف دولتی از جمله وزارت کشور در سمت فرماندار آباده و معاونت استانداری اصفهان خدمت کرد. ایرج میرزا در پی یک سکته قلبی در تهران درگذشت. ایرج میرزا به زبان‌های ترکی، فارسی، عربی و فرانسه تسلط داشت و روسی نیز می‌دانست و خط نستعلیق را خوب می‌نوشت. آرامگاه ایرج میرزا در گورستان ظهیرالدوله تهران قرار دارد: تارنمای ویکی پدیا
بیشتر منابع علت مرگ ایرج میرزا را سکته ی قلبی بیان کرده اند. بر اساس نوشته ی علی دهباشی : "ایرج میرزا در پی یک سکته قلبی در منزل بانواسعدالملوک هرمزی (همسر حاج هرمزخان مترجم دکتر میلسپو) واقع در خیابان ایران (عین‌الدوله)، پهلوی بازارچه سقاباشی درگذشت". ا گرچه از علت سکته ی قلبی ایرج میرزا ، یاد ی نشده ا ست اما زیاده روی یا افراط در مصرف نوشابه های الکلی می تواند متاسفانه از جمله عوامل این عارضه ی اندوهبار باشد (نوشتاری از همین نگارنده در بخش نظرات/ کامنت ها): تارنمای ایرانیان
روزنامه ‌نگاری او
 اینکه ایرج میرزا نیابت مدرسه‌ی دار الفنون تبریز معروف به مظفریه را داشته است در همه‌ی شرح حال هایی که از او در دست داریم دیده می‌شود ولی تا تجدید چاپ ورقه ی مدرسه‌ی‌ دار الفنون تبریز کسی نمی‌دانست که شاعر جوان بیست و یکساله ، به روزنامه‌نگاری نیز پرداخته‌ است: تارنمای همشهری
‌گفتاورد های او
نگاه کنید به: تارنمای ویکی‌گفتاورد
 سروده های او
ایرج میرزا در سال ١٣٠٣ با سمت بازرس کل امور مالیه، خراسان رها کرد و به تهران آمد. اقامت ایرج در خراسان که پنج سال به طول انجامید بارزترین دوران کوشش ادبی وی بود . شاعر نمی توانست نسبت به جنبش های آزادیخواهی که در همه جای کشور پدید آمده بود بی اعتنا باشد و در اشعاری که در این زمان سرود سادگی و صمیمیت، عمق اندیشه و لحن افشا و اعتراض به طور کاملا آشکار به چشم می خورد و در این سال هاست که او را به عنوان یک شاعر بزرگ ملی می شناسند و در هنگام ورود به تهران با استقبال گرم و پرشور ادبا و شعرا و مردم عادی که اندیشه های خود را در شعر او دیده بودند روبرو می شود. اندکی پس از قیام کلنل محمد تقی خان پسیان در خراسان، ابوالقاسم عارف، سفری به آنجا کرد و مهمان کلنل محمد تقی خان پسیان شد. ایرج که دل خوشی از عارفان نداشت مثنوی عارفانه را سرود  و هنگامی که این نوشته به تهران رسید و چاپ شد ولوله ای در شهر به راه انداخت. دوستان عارف سخت برآشفتند به ایرج بد گفتند. مثنوی عارفانه مشتمل بر پانصد و پانزده بیت است و در آن ایرج از عارف گله می کند و نیش های بسیار تندی می زند ولی این مثنوی قسمت های بسیار زیبایی در مورد زن، حجاب، مالکان ستمکار و بیچارگی دهقانان در خود دارد که اوضاع و احوال ناگوار مردم و کشور در آن روزگار را روایت می کند.
ابیاتی از مثنوی عارفانه :
شنیدم در تئاتر باغ ملی/ برون انداختی حمق جبلی
نمود ی در تماشا خانه ی عام/ ز اندامت خریت عرض اندام
به جای بد کشانیدی  سخن را/ بسی بی ربط خواندی این دهن را
نمی گویم چه گفتی شرمم آید/ ز بی آزرمیت آزرمم آید
چنین گفتند کزان چیزای عادی/ همی خوردی ولی قدری زیادی...
مرگ کلنل محمد تقی خان پسیان
ایرج که شاهد کارهای شگرف و مرگ جانسوز کلنل محمد تقی خان پسیان بود پس از شهادتش و پایان کار قیام در غزلی که در رثای او سروده وی را دوست دار ایران خوانده است:
دلم به حال تو ای دوستدار ایران سوخت/ که چون  تو شیری نری  را در این کنام کنند
به چشم مردم این مملکت نباشد آب/ وگرنه گریه برایت علی الدوام کنند
مخالفین تو سرمست باده ی گلرنگ/ موافقین تو خون جگر به کام کنند
کسان که آرزوی عزت وطن دارند/ پس از شهادت تو آرزوی خام کنند
به جسم هیئت ژاندارمری روانی نیست/ وگرنه جنبشی از بهر انتقام کنند
قطعه ی مادر: یکی از شاهکارهای ادبیات معاصر ایران
گویند مرا چو  زاد مادر/ پستان به دهن گرفتن آموخت
شب ها بر گاهواره ی من/ بیدار نشست و خفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من/ بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد/ تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم/ الفاظ نهاد و گفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست/ تا هستم و هست دارمش دوست
مثنوی زهره و منوچهر
یکی از شاهکارهای افسانه های یونان ، ماجرای شاعرانه عشقبازی ونوس - الهه عشق -  با آدونیس - پسر پادشاه قبرس - که شکسپیر به حق آن را زیبا به زبان خود زنده کرد و ایرج قسمت اول آن را که شرح عشق بازی های پرشور ونوس با شکار افکن جوان است را با نام زهره و منوچهر به شعر فارسی در آورد. ایرج چنان این داستان را با زبان و جامعه ایران در آمیخت که خواننده نمیتواند تصور کند که این از یک داستان خارجی اقتباس شده است. ایرج سالهای آخر عمر خود را بر روی این مجموعه کار کرد ولی افسوس که نتوانست آن را به پایان برساند. ابیاتی از مثنوی زهره و منوچهر:
صبح نتابیده هنوز آفتاب/ وا نشده دیده ی نرگس ز خواب
تازه گل آتشی مشک بوی/ شسته ز شبنم به چمن دست و روی
منتظر حوله ی باد سحر/ تا که کند خشک بدان روی تر
گفت سلام ای پسر ماه و هور/ چشم بد از روی نکوی تو دور
ای تو همان میوه باغ بهی/ غنچه ی سرخ چمن فرهی...
قطعه ی کاروانسرا
بر سر در کاروانسرایی/ تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را/ از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که وا شریعتا، خلق/ روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد/ تا سردر آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق/ می‌رفت که مومنین رسیدند
این آب آورد و آن یکی خاک/ یک پیچه ز گِل بر او بریدند
ناموس به باد رفته‌ای را/ با یک دو سه مُشت گِل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست/ رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی/ چون شیر درنده می‌جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را/ پاچین عفاف می‌دریدند
لبهای قشنگ خوشگلش را/ مانند نبات می‌مکیدند
بالجمله تمام مردم شهر/ در بحر گناه می‌تپیدند
درهای بهشت بسته می‌شد/ مردم همه می‌جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا/ یکباره به صُور می‌دمیدند
طیر از وکرات و وحش از جحر/ انجم ز سپهر می رمیدند
این است که پیش خالق و خلق/ طلاب علوم رو سفیدند
با این علما هنوز مردم/ از رونق مُلک ناامیدند؟
نمونه های دیگری از سروده های او
زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير/ من گرفتم تو نگير/ چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير/ من گرفتم تو نگير...
*
شنیدم کارفرمایی نظر کرد/ ز روی کبر و نخوت کارگر را/ روان کارگر ازوی بیازرد/ که بس کوتاه دانست آن نظر را/ بگفت ای گنج ور این نخوت ازچیست/چو مزد رنج بخشی رنجبر را/ من از آن رنج بر گشتم که دیگر/ نبینم روی کبر گنج ور را/ تو از من زور خواهی من ز تو زر/ چه منت داشت باید یکدگر را/ تو صرف من نمایی بدره ی سیم/ مَنَت تاب روان نور بصر را/ منم فرزند این خورشید پر نور/ چو گل بالای سر دارم پدر را/ مدامش چشم روشن باز باشد/ که بیند زور بازوی پسر را/ زنی یک بیل اگر چون من درین خاک/بگیری با دو دست خودکمر را/ نهال سعی بنشانم در این باغ/ که بی منت از آن چینم ثمر را/ نخواهم/ چون شراب کس به خواری/ خورم یا کام دل خون جگر را/ ز من زور و ز تو زر، این به آن در/ کجا باقیست جا عجب و بطر را/ فشانم از جبین گوهر در آن خاک/ ستانم از تو پاداش هنر را/ نه باقی دارد این دفتر نه فاضل/ گهر دادی و پس دادم گهر را/ به کس چون رایگان چیزی نبخشند/چه کبرست این خداوندان زر را/ چرا بر یکدگر منت گذارند/ چو محتاجند مردم یکدگر را
*
این جهان پیش رادمردِ حکیم// هست محنت‌فزای ِغم آباد// زن و مرد و شه و گدا دارند// همه از دست این جهان فریاد// چشم عبرت گشا ببین که چه‌سان// مسند جم بداد بر کف باد// پیرزالی است نوعروس‌ نمای// کرده در زیر خاک بس داماد// همه ناکام از زمانه روند// هیچ‌کس نیست از جهان دل‌شاد// جامهٔ مرگش آسمان دوزد// هرکه اندر زمین ز مادر زاد
*
تو اين كرم سياست چيست داري؟/ چرا پا بر دم افعي گزاري؟/ سياست پيشه مردم حيله سازند/ نه مانند من و تو پاكبازند/ سياست پيشگان در هر لباسند/ بخوبي همدگر را مي شناسند/ بدين رو يكديگر را پاس دارند/ يكيشان گر به چاه افتد در آرند/ نمي داني كه ايران است اينجا/ حراج عقل و ايمان است اينجا
*
رعایا جملگی بیچارگانند/ که از فقر و فنا آوارگانند/ تمام از جنس گاو و گوسفندند/ نه آزادی نه قانون می‌پسندند/ برای همچو ملت همچو مردم/ نباید کرد عقل خویش را گم
همچنین نگاه کنید به
نوشتاری به زبان انگلیسی پیرامون "ایرج میرزا" از همین نگارنده: 
تهیه و تدوین
دکتر منوچهر سعادت نوری