
ماجرای زندگی او
ایرج میرزا ملقب به جلالالممالک و فخرالشعرا، شاعر ایرانی اواخر دوره ی قاجار و اوایل زمان پهلوی بود:
تارنمای پارسی ویکی
ایرج میرزا (زادهٔ ١٢۵١ خورشیدی در تبریز - درگذشتهٔ ۲۲ اسفند ۱۳۰۴ خورشیدی در تهران) از جمله شاعران برجسته ایرانی در عصر مشروطیت و از پیشگامان تجدد در ادبیات فارسی بود. ایرج میرزا ، فرزند صدرالشعرا غلامحسینمیرزا ، نوهٔ ایرج پسر فتحعلیشاه و نتیجهٔ فتحعلی شاه قاجار بود. تحصیلاتش در مدرسه دارالفنون تبریز صورت گرفت و در همان مدرسه مقدمات عربی و فرانسه را آموخت. وقتی امیرنظام گروسی مدرسه مظفری را در تبریز تاسیس کرد، ایرج میرزا سمت معاونت آن مدرسه را یافت و در این سمت مدیریت ماهنامه ورقه (نخستین نشریه دانشجویی تبریز) را برعهده گرفت. در نوزدهسالگی لقب «ایرج پسر صدرالشعرا» یافت. لیکن بزودی از شاعری دربار کناره گرفت و به مشاغل دولتی مختلفی از جمله کار در وزارت فرهنگ (معارف آنزمان) پرداخت. سپس به استخدام اداره گمرک درآمد و پس از مشروطیت هم در مشاغل مختلف دولتی از جمله وزارت کشور در سمت فرماندار آباده و معاونت استانداری اصفهان خدمت کرد. ایرج میرزا در پی یک سکته قلبی در تهران درگذشت. ایرج میرزا به زبانهای ترکی، فارسی، عربی و فرانسه تسلط داشت و روسی نیز میدانست و خط نستعلیق را خوب مینوشت. آرامگاه ایرج میرزا در گورستان ظهیرالدوله تهران قرار دارد:
تارنمای ویکی پدیا
بیشتر منابع علت مرگ ایرج میرزا را سکته ی قلبی بیان کرده اند. بر اساس نوشته ی علی دهباشی : "ایرج میرزا در پی یک سکته قلبی در منزل بانواسعدالملوک هرمزی (همسر حاج هرمزخان مترجم دکتر میلسپو) واقع در خیابان ایران (عینالدوله)، پهلوی بازارچه سقاباشی درگذشت". ا گرچه از علت سکته ی قلبی ایرج میرزا ، یاد ی نشده ا ست اما زیاده روی یا افراط در مصرف نوشابه های الکلی می تواند متاسفانه از جمله عوامل این عارضه ی اندوهبار باشد (نوشتاری از همین نگارنده در بخش نظرات/ کامنت ها):
تارنمای ایرانیان
روزنامه نگاری او
اینکه ایرج میرزا نیابت مدرسهی دار الفنون تبریز معروف به مظفریه را داشته است در همهی شرح حال هایی که از او در دست داریم دیده میشود ولی تا تجدید چاپ ورقه ی مدرسهی دار الفنون تبریز کسی نمیدانست که شاعر جوان بیست و یکساله ، به روزنامهنگاری نیز پرداخته است:
تارنمای همشهری
گفتاورد های او
نگاه کنید به:
تارنمای ویکیگفتاورد
سروده های او
ایرج میرزا در سال ١٣٠٣ با سمت بازرس کل امور مالیه، خراسان رها کرد و به تهران آمد. اقامت ایرج در خراسان که پنج سال به طول انجامید بارزترین دوران کوشش ادبی وی بود . شاعر نمی توانست نسبت به جنبش های آزادیخواهی که در همه جای کشور پدید آمده بود بی اعتنا باشد و در اشعاری که در این زمان سرود سادگی و صمیمیت، عمق اندیشه و لحن افشا و اعتراض به طور کاملا آشکار به چشم می خورد و در این سال هاست که او را به عنوان یک شاعر بزرگ ملی می شناسند و در هنگام ورود به تهران با استقبال گرم و پرشور ادبا و شعرا و مردم عادی که اندیشه های خود را در شعر او دیده بودند روبرو می شود. اندکی پس از قیام کلنل محمد تقی خان پسیان در خراسان، ابوالقاسم عارف، سفری به آنجا کرد و مهمان کلنل محمد تقی خان پسیان شد. ایرج که دل خوشی از عارفان نداشت مثنوی عارفانه را سرود و هنگامی که این نوشته به تهران رسید و چاپ شد ولوله ای در شهر به راه انداخت. دوستان عارف سخت برآشفتند به ایرج بد گفتند. مثنوی عارفانه مشتمل بر پانصد و پانزده بیت است و در آن ایرج از عارف گله می کند و نیش های بسیار تندی می زند ولی این مثنوی قسمت های بسیار زیبایی در مورد زن، حجاب، مالکان ستمکار و بیچارگی دهقانان در خود دارد که اوضاع و احوال ناگوار مردم و کشور در آن روزگار را روایت می کند.
ابیاتی از مثنوی عارفانه :
شنیدم در تئاتر باغ ملی/ برون انداختی حمق جبلی
نمود ی در تماشا خانه ی عام/ ز اندامت خریت عرض اندام
به جای بد کشانیدی سخن را/ بسی بی ربط خواندی این دهن را
نمی گویم چه گفتی شرمم آید/ ز بی آزرمیت آزرمم آید
چنین گفتند کزان چیزای عادی/ همی خوردی ولی قدری زیادی...
مرگ کلنل محمد تقی خان پسیان
ایرج که شاهد کارهای شگرف و مرگ جانسوز کلنل محمد تقی خان پسیان بود پس از شهادتش و پایان کار قیام در غزلی که در رثای او سروده وی را دوست دار ایران خوانده است:
دلم به حال تو ای دوستدار ایران سوخت/ که چون تو شیری نری را در این کنام کنند
به چشم مردم این مملکت نباشد آب/ وگرنه گریه برایت علی الدوام کنند
مخالفین تو سرمست باده ی گلرنگ/ موافقین تو خون جگر به کام کنند
کسان که آرزوی عزت وطن دارند/ پس از شهادت تو آرزوی خام کنند
به جسم هیئت ژاندارمری روانی نیست/ وگرنه جنبشی از بهر انتقام کنند
قطعه ی مادر: یکی از شاهکارهای ادبیات معاصر ایران
گویند مرا چو زاد مادر/ پستان به دهن گرفتن آموخت
شب ها بر گاهواره ی من/ بیدار نشست و خفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من/ بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد/ تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم/ الفاظ نهاد و گفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست/ تا هستم و هست دارمش دوست
مثنوی زهره و منوچهر
یکی از شاهکارهای افسانه های یونان ، ماجرای شاعرانه عشقبازی ونوس - الهه عشق - با آدونیس - پسر پادشاه قبرس - که شکسپیر به حق آن را زیبا به زبان خود زنده کرد و ایرج قسمت اول آن را که شرح عشق بازی های پرشور ونوس با شکار افکن جوان است را با نام زهره و منوچهر به شعر فارسی در آورد. ایرج چنان این داستان را با زبان و جامعه ایران در آمیخت که خواننده نمیتواند تصور کند که این از یک داستان خارجی اقتباس شده است. ایرج سالهای آخر عمر خود را بر روی این مجموعه کار کرد ولی افسوس که نتوانست آن را به پایان برساند. ابیاتی از مثنوی زهره و منوچهر:
صبح نتابیده هنوز آفتاب/ وا نشده دیده ی نرگس ز خواب
تازه گل آتشی مشک بوی/ شسته ز شبنم به چمن دست و روی
منتظر حوله ی باد سحر/ تا که کند خشک بدان روی تر
گفت سلام ای پسر ماه و هور/ چشم بد از روی نکوی تو دور
ای تو همان میوه باغ بهی/ غنچه ی سرخ چمن فرهی...
قطعه ی کاروانسرا
بر سر در کاروانسرایی/ تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را/ از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که وا شریعتا، خلق/ روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد/ تا سردر آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق/ میرفت که مومنین رسیدند
این آب آورد و آن یکی خاک/ یک پیچه ز گِل بر او بریدند
ناموس به باد رفتهای را/ با یک دو سه مُشت گِل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست/ رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی/ چون شیر درنده میجهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را/ پاچین عفاف میدریدند
لبهای قشنگ خوشگلش را/ مانند نبات میمکیدند
بالجمله تمام مردم شهر/ در بحر گناه میتپیدند
درهای بهشت بسته میشد/ مردم همه میجهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا/ یکباره به صُور میدمیدند
طیر از وکرات و وحش از جحر/ انجم ز سپهر می رمیدند
این است که پیش خالق و خلق/ طلاب علوم رو سفیدند
با این علما هنوز مردم/ از رونق مُلک ناامیدند؟
نمونه های دیگری از سروده های او
زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير/ من گرفتم تو نگير/ چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير/ من گرفتم تو نگير...
*
شنیدم کارفرمایی نظر کرد/ ز روی کبر و نخوت کارگر را/ روان کارگر ازوی بیازرد/ که بس کوتاه دانست آن نظر را/ بگفت ای گنج ور این نخوت ازچیست/چو مزد رنج بخشی رنجبر را/ من از آن رنج بر گشتم که دیگر/ نبینم روی کبر گنج ور را/ تو از من زور خواهی من ز تو زر/ چه منت داشت باید یکدگر را/ تو صرف من نمایی بدره ی سیم/ مَنَت تاب روان نور بصر را/ منم فرزند این خورشید پر نور/ چو گل بالای سر دارم پدر را/ مدامش چشم روشن باز باشد/ که بیند زور بازوی پسر را/ زنی یک بیل اگر چون من درین خاک/بگیری با دو دست خودکمر را/ نهال سعی بنشانم در این باغ/ که بی منت از آن چینم ثمر را/ نخواهم/ چون شراب کس به خواری/ خورم یا کام دل خون جگر را/ ز من زور و ز تو زر، این به آن در/ کجا باقیست جا عجب و بطر را/ فشانم از جبین گوهر در آن خاک/ ستانم از تو پاداش هنر را/ نه باقی دارد این دفتر نه فاضل/ گهر دادی و پس دادم گهر را/ به کس چون رایگان چیزی نبخشند/چه کبرست این خداوندان زر را/ چرا بر یکدگر منت گذارند/ چو محتاجند مردم یکدگر را
*
این جهان پیش رادمردِ حکیم// هست محنتفزای ِغم آباد// زن و مرد و شه و گدا دارند// همه از دست این جهان فریاد// چشم عبرت گشا ببین که چهسان// مسند جم بداد بر کف باد// پیرزالی است نوعروس نمای// کرده در زیر خاک بس داماد// همه ناکام از زمانه روند// هیچکس نیست از جهان دلشاد// جامهٔ مرگش آسمان دوزد// هرکه اندر زمین ز مادر زاد
*
تو اين كرم سياست چيست داري؟/ چرا پا بر دم افعي گزاري؟/ سياست پيشه مردم حيله سازند/ نه مانند من و تو پاكبازند/ سياست پيشگان در هر لباسند/ بخوبي همدگر را مي شناسند/ بدين رو يكديگر را پاس دارند/ يكيشان گر به چاه افتد در آرند/ نمي داني كه ايران است اينجا/ حراج عقل و ايمان است اينجا
*
رعایا جملگی بیچارگانند/ که از فقر و فنا آوارگانند/ تمام از جنس گاو و گوسفندند/ نه آزادی نه قانون میپسندند/ برای همچو ملت همچو مردم/ نباید کرد عقل خویش را گم
همچنین نگاه کنید به
نوشتاری به زبان انگلیسی پیرامون "ایرج میرزا" از همین نگارنده:
تهیه و تدوین
دکتر منوچهر سعادت نوری
دیشب دو نفر از رفقا آمده بودند
در محضر من ساخته بر ماحضر از من
همراه یکیشان پسری بود که گفتی
چشمانش طلب می کند ارث پدر از من
از در نرسیده به همان نظره اول
دین و دل و دانش بربود آن پسر از من
گفتم که خدایا ز من این قوم چه خواهند
ثابت طلبی دارند اینان مگر از من
ناخوانده و خوانده چو بلا بر سرم آیند
دارند تمنا همه بی حد و مر از من
نرد آمد و مشغول شدند آن دو ولی من
در حیله که خوشدل شود این یکنفر از من
گفتم تو هم ای مغبچه بی مشغله منشین
کابینه قلبت نپذیرد کدر از من
پیش آی و بزن با من دلباخته پاسور
شاید که یکی سور بری معتبر از من
گفتا که سر سور زدن کار جفنگیست
ضایع چه کنی وقت خوشی بی ثمر از من
گفتم سر هرچ آنکه تو گویی و تو خواهی
پیش آی و ورق ده که کلاه از تو سر از من
گر من ببرم از تو دو جوراب ستانم
بستان تو یکی قوطی سیگار زر از من
زیبا پسر این شرط چو بشنید پسندید
زیرا که همه سود از او بد ضرر از من
خادم شد و یک دسته ورق داد و کشیدیم
شد چار ورق از وی و چار دگر از من
پشت سر هر یک ورقی یک عرقش داد
خادم که در این فن بود استادتر از من
پیمود بد انسان که زمانی نشده بیش
من بدتر ازو مست شدم او بتر از من
او جر زد و من جر زدم آنقدر که آخر
شام آمد و کوتاه شد این جور و جر از من
خوردند همه جز من و جز من همه خفتند
کو برده بد از اول شب خواب و خور از من
پاسی چو ز شب رفت ز جا جستم و دیدم
خوابند حریفان همگی بی خبر از من
آهسته به سر پنجه شدم زیر لحافش
افتاده از این حال نفس در شمر از من
وا کردم از او تکمه شلوار و عیان شد
کونی که نهان بود چو قرص قمر از من
تر کردمش آن موضع مخصوص بخوبی
آری که فراوان زده سر این هنر از من
هشتم سر گرم ذکرم بر در نرمش
آهسته در او رفت دو ثلث ذکر از من
دیدم که بر افتاد نفیرش ز تکاپو
گویی که رسیدست دلش را خبر از من
وقت است که در غلتد و باطل شودم کار
کاری که نخواهد شد حاصل دگر از من
چسبیدمش آنگونه که هرگز نتوانست
کردنش تبر دار جدا با تبر از من
تا خایه فرو بردم و گفت آخ که مردم
گویی بدلش رفت فرو نیشتر از من
چون صعوه افتاده به سر پنجه شاهین
درمانده به زیر اندر بی بال و پر از من
گفت این چه بساطست ولم کن پدرم سوخت
برخیز و برو پرده عصمت مدر از من
من اهل چنین کار نبودم که تو کردی
خود را بکشم گر نکشی زودتر از من
در خواب نمی دید کسی تر کندم در
غیر از تو که تر کردی در خواب در از من
با همچو منی همچو فنی؟ گفتمش آرام
حق داری اگر پاره نمایی جگر از من
یک لحظه مکن داد که رسوا نکنیمان
بشنو که چه شد تا که زد این کار سر از من
شیطان لعین وسوسه ام کرد والا
کس هیچ ندیدست خطا این قدر از من
تا رفت بگوید چه، دهانش بگرفتم
گفتم صنما محض خدا در گذر از من
قربان تو ای درد و بلای تو به جانم
عفوم کن و آزرده مشو این سفر از من
گر بار دگر همچو خلافی بتو کردم
برخیز و بزن مشت و بسوزان پدر از من
کاریست گذشتست و سبوییست شکستست
بیخود مبر این آب رخ مختصر از من
حالاست که یاران دگر سر بدر آرند
ناچار تو شرمنده شوی بیشتر ازمن
مستیم و خرابیم و کسی شاهد ما نیست
بگذار بجنبد کفل از تو کمر از من
یک لحظه تو این جوش مزن حوصله پیش آر
هم دفع شر از خود کن و هم دفع شر از من
دانی که تو گر بیش کنی همهمه و قال
بد نام کنی خود را قطع نظر از من
زیبا پسر از خشم در اندیشه فرو رفت
وامانده از این حال به پوک و مگر از من
گفتا بخدا نیست بد اخلاق تر از تو
گفتم بخدا نیست خوش اخلاق تر از من
گفتا ده بده قوطی سیگار طلا را
گفتم تو نرو تا نستانی سحر از من
بگذار که بی همهمه فارغ شوم از کار
چون صبح شود هر چه بخواهی ببر از من
شد صبح و برآورد سر آن سیمبر از خواب
در بستر من دید که نبود اثر از من
با خادم من گفت که مخدوم تو پس کو
او داد جوابش که ندارد خبر از من
پژمرد و در اندیشه فرو رفت و به خود گفت
دیدی که چه تر کرد در این بدگهر از من
كه تا تأثیر چادر را بدانی در ایامی كه صاف و ساده بودم
دم كریاسِ در استاده بودم زنی بگذشت از آنجا با خش و فش
مرا عرق النسا آمد به جنبش ز زیر پیچه دیدم غبغبش را
كمی از چانه قدری از لبش را چنان كز گوشه ابر سیه فام
كند یك قطعه از مّه عرض اندام شدم نزد وی و كردم سلامی
كه دارم با تو از جایی پیامی پری رو زین سخن قدری دو دل زیست
كه پیغام آور و پیغامده كیست بدو گفتم كه اندر شارع عام
مناسب نیست شرح و بسط پیغام
تو دانی هر مقالی را مقامیست برای هر پیامی احترامیست قدم بگذار در دالان خانه
به رقص آر از شعف بنیان خانه پریوش رفت تا گوید چه و چون
منش بستم زبان با مكر و افسون
سماجت كردم و اصرار كردم
بفرمایید را تكرار كردم به دستاویز آن پیغام واهی
به دالان بردمش خواهی نخواهی
چو در دالان هم آمد شد فزون بود
اتاق جنب دالان بردمش زود
نشست آنجا به صد ناز و چم و خم گرفته روی خود را سخت و محكم شگفت افسانه ای آغاز كردم در صحبت به رویش باز كردم گهی از زن سخن كردم، گه از مرد
گهی كان زن به مرد خود چهها كرد
سخن را گه ز خسرو دادم آیین
گهی از بیوفاییهای شیرین گه از آلمان بر او خواندم، گه از روم
ولی مطلب از اول بود معلوم مرا دل در هوای جستن كام
پریرو در خیال شرح پیغام به نرمی گفتمش كای یار دمساز
بیا این پیچه را از رخ برانداز چرا باید تو رخ از من بپوشی
مگر من گربه می باشم تو موشی؟
من و تو هر دو انسانیم آخر
به خلقت هر دو یكسانیم آخر بگو، بشنو، ببین، برخیز، بنشین تو هم مثل منی ای جان شیرین ترا كان روی زیبا آفریدند برای دیدهی ما آفریدند به باغ جان ریاحینند نسوان
به جای ورد و نسرینند نسوان چه كم گردد ز لطف عارض گل كه بر وی بنگرد بیچاره بلبل كجا شیرینی از شكر شود دور
پرد گر دور او صد بار زنبور
چه بیش و كم شود از پرتو شمع كه بر یك شخص تابد یا به یك جمع اگر پروانهای بر گل نشیند گل از پروانه آسیبی نبیند پریرو زین سخن بی حد برآشفت
زجا برجست و با تندی به من گفت كه من صورت به نامحرم كنم باز؟
برو این حرف ها را دور انداز چه لوطی ها در این شهرند، واه واه
خدایا دور كن، الله الله
به من گوید كه چادر واكن از سر
چه پرروییست این، الله اكبر جهنم شو مگر من جنده باشم
كه پیش غیر بی روبنده باشم
از ین بازی همین بود آرزویت
كه روی من ببینی؟ تف به رویت الهی من نبینم خیر شوهر اگر رو واكنم بر غیر شوهر برو گم شو عجب بیچشم و رویی چه رو داری كه با من همچو گویی
برادر شوهر من آرزو داشت
كه رویم را ببیند، شوم نگذاشت
من از زنهای تهرانی نباشم از آنهایی كه میدانی نباشم برو این دام بر مرغ دگر نه
نصیحت را به مادر خواهرت ده
چو عنقا را بلند است آشیانه
قناعت كن به تخم مرغ خانه كنی گر قطعه قطعه بندم از بند
نیفتد روی من بیرون ز روبند چرا یك ذره در چشمت حیا نیست؟
به سختی مثل رویت سنگ پا نیست؟ چه میگویی مگر دیوانه هستی؟
گمان دارم عرق خوردی و مستی عجب گیر خری افتادم امروز
به چنگ الپری افتادم امروز عجب برگشته اوضاع زمانه
نمانده از مسلمانی نشانه نمیدانی نظر بازی گناهست
ز ما تا قبر چار انگشت راه است؟ تو میگویی قیامت هم شلوغ است؟
تمام حرف ملاها دروغ است؟ تمام مجتهدها حرف مفتند؟
همه بیغیرت و گردن كلفتند؟ برو یك روز بنشین پای منبر
مسائل بشنو از ملای منبر شب اول كه ماتحتت درآید
سر قبرت نكیر و منكر آید چنان كوبد به مغزت توی مرقد
كه میرینی به سنگ روی مرقد غرض، آنقدر گفت از دین و ایمان كه از گُه خوردنم گشتم پشیمان چو این دیدم لب از گفتار بستم
نشاندم باز و پهلویش نشستم
گشودم لب به عرض بیگناهی
نمودم از خطاها عذر خواهی مكرر گفتمش با مد و تشدید
كه گه خوردم، غلط كردم، ببخشید دو ظرف آجیل آوردم ز تالار
خوراندم یك دو بادامش به اصرار دوباره آهنش را نرم كردم سرش را رفته رفته گرم كردم دگر اسم حجاب اصلاَ نبردم
ولی آهسته بازویش فشردم
یقینم بود كز رفتارم اینبار
بغرد همچو شیر ماده در غار جهد بر روی و منكوبم نماید
به زیر خویش كُس كوبم نماید بگیرد سخت و پیچد خایهام را
لب بام آورد همسایهام را سر و كارم دگر با لنگه كفش است
تنم از لنگه كفش اینك بنفش است ولی دیدم به عكس آن ماه رخسار
تحاشی میكند، اما نه بسیار تغییر میكند اما به گرمی
تشدد میكند لیكن به نرمی از آن جوش و تغییرها كه دیدم
به «عاقل باش» و «آدم شو» رسیدم شد آن دشنامهای سخت و سنگین
مبدل بر « جوان آرام بنشین» چو دیدم خیر، بند لیفه سست است
به دل گفتم كه كار ما درست است
گشادم دست بر آن یار زیبا
چو ملا بر پلو مومن به حلوا چو گل افكندمش بر روی قالی
دویدم زی اسافل از اعالی
چنان از حول گشتم دستپاچه
كه دستم رفت از پاجین به پاچه ازو جفتك زدن از من تپیدن
ازو پُر گفتن از من كم شنیدن دو دست او همه بر پیچه اش بود
دو دست بنده در ماهیچه اش بود بدو گفتم تو صورت را نكو گیر
كه من صورت دهم كار خود از زیر به زحمت جوف لنگش جا نمودم
در رحمت بروی خود گشودم كُسی چون غنچه دیدم نوشكفته
گلی چون نرگس اما نیمه خفته برونش لیموی خوش بوی شیراز
درون خرمای شهد آلود اهواز كُسی بشاش تر از روی مؤمن
منزه تر ز خلق و خوی مؤمن كُسی هرگز ندیده روی نوره
دهن پر آب كن مانند غوره كُسی برعكس كُس های دگر تنگ
كه با كیرم ز تنگی می كند جنگ به ضرب و زور بر وی بند كردم
جماعی چون نبات و قند كردم سرش چون رفت، خانم نیز واداد
تمامش را چو دل در سینه جا داد بلی كیر است و چیز خوش خوراكست
ز عشق اوست كاین كُس سینه چاكست
ولی چون عصمت اندر چهرهاش بود
از اول ته به آخر چهره نگشود دو دستی پیچه بر رخ داشت محكم
كه چیزی ناید از مستوریش كم چو خوردم سیر از آن شیرین كلوچه
« حرامت باد» گفت و زد به كوچه حجاب زن كه نادان شد چنین است
زن مستورهی محجوبه این است به كُس دادن همانا وقع نگذاشت
كه با روگیری الفت بیشتر داشت بلی شرم و حیا در چشم باشد
چو بستی چشم باقی پشم باشد اگر زن را بیاموزند ناموس
زند بیپرده بر بام فلك كوس به مستوری اگر بیپرده باشد
همان بهتر كه خود بیپرده باشد برون آیند و با مردان بجوشند
به تهذیب خصال خود بكوشند چو زن تعلیم دید و دانش آموخت
رواق جان به نور بینش افروخت به هیچ افسون ز عصمت برنگردد
به دریا گر بیفتد تر نگردد چو خور بر عالمی پرتو فشاند
ولی خود از تعرض دور ماند زن رفته « كولژ» دیده « فاكولته»
اگر آید به پیش تو « دكولته »
چو در وی عفت و آزرم بینی
تو هم در وی به چشم شرم بینی تمنای غلط از وی محال است
خیال بد در او كردن خیال است برو ای مرد فكر زندگی كن
نِه ای خر، ترك این خربندگی كن برون كن از سر نحست خرافات
بجنب از جا، فی التأخیر آفات گرفتم من كه این دنیا بهشت است
بهشتی حور در لفافه زشت است اگر زن نیست عشق اندر میان نیست
جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست به قربانت مگر سیری؟ پیازی؟
كه توی بقچه و چادر نمازی؟ تو مرآت جمال ذوالجلالی
چرا مانند شلغم در جوالی؟ سر و ته بسته چون در كوچه آیی
تو خانم جان نه، بادمجان مایی بدان خوبی در این چادر كریهی
به هر چیزی بجز انسان شبیهی كجا فرمود پیغمبر به قرآن
كه باید زن شود غول بیابان كدامست آن حدیث و آن خبر كو
كه باید زن كند خود را چو لولو تو باید زینت از مردان بپوشی
نه بر مردان كنی زینت فروشی چنین كز پای تا سر در حریری
زنی آتش به جان، آتش نگیری به پا پوتین و در سر چادر فاق
نمایی طاقت بیطاقتان تاق بیندازی گل و گلزار بیرون
ز كیف و دستكش دل ها كنی خون شود محشر كه خانم رو گرفته
تعالی الله از آن رو كو گرفته پیمبر آنچه فرمودست آن كن
نه زینت فاش و نه صورت نهان كن حجاب دست و صورت خود یقین است
كه ضد نص قرآن مبین است به عصمت نیست مربوط این طریقه
چه ربطی گوز دارد با شقیقه مگر نه در دهات و بین ایلات
همه روباز باشند این جمیلات چرا بی عصمتی در كارشان نیست؟
رواج عشوه در بازارشان نیست؟ زنان در شهرها چادر نشینند
ولی چادر نشینان غیر اینند در اقطار دگر زن یار مرد است
در این محنت سرا سربار مرد است به هر جا زن بود هم پیشه با مرد
در اینجا مرد باید جان كند فرد تو ای با مشك و گل همسنگ و همرنگ
نمیگردد در این چادر دلت تنگ؟ نه آخر غنچه در سیر تكامل
شود از پرده بیرون تا شود گل تو هم دستی بزن این پرده بردار
كمال خود به عالم كن نمودار تو هم این پرده از رخ دور میكن
در و دیوار را پر نور می كن فدای آن سر و آن سینه باز
كه هم عصمت درو جمعست هم ناز