ما هنوز زنده‌ایم. اما نه برای زندگی معمولی؛ برای یک آرزوی مشترک. آرزویی که با گلوله، زندان و کشتار شکل گرفت. وقتی آرزوهای ساده مردم ایران را کشتند، یک ملت هم‌صدا شد؛ خشمگین، داغدار و مصمم. این روایت آرزویی است که دیگر شخصی نیست…

در این انشا از آرزوهایی می‌گوییم که زیر خاک نرفتند؛

از پدر و مادرهایی که فرزندان‌شان را با هزار امید بزرگ کردند و حالا با داغی ابدی زندگی می‌کنند.

از نسلی که برای آزادی، زندگی و کرامت انسانی به خیابان آمد و پاسخ‌شان گلوله بود.

این فقط یک انشا نیست؛ سندی از خشم، سوگ و اتحاد مردمی‌ست که هنوز ایستاده‌اند.