محمود صباحی، آسو
خشم؛ دفاعِ زندگی از کرامتِ خویش
امروز در ایران، خشم به یکی از بالاترین آستانههای اجتماعیِ خود رسیده و به نیرویی بالفعل برای کنش ــ و بالقوه برای آفرینش سیاسی ــ بدل شده است. واکنشها به این وضعیت دوپارهاند: گروهی از موضعی فلسفی یا معنوی، خشم را خاستگاه شر و بیماری میدانند و از همین رو نفیاش میکنند؛ گروهی دیگر آگاهانه بر هُرم آن میدمند و آن را سرمایهای انسانی و موتور تغییر میشمارند. در چنین شرایطی، تأمل در باب خشم از سطح یک مسئلهی انتزاعی فراتر میرود و به ضرورتی جامعهشناختی بدل میشود. از منظر این نوشته، خشم عیب اخلاقی نیست، بلکه یکی از نیروهای بنیادین حیات است. برخلاف دیدگاهی که خشم را نشانهی فقدان خرد، ضعف اخلاق یا غلبهی هیجان کور میداند، این حالت پیش از هر چیز علامت زخمیشدن کرامت انسانی است.
آنچه انسان ــ و حتی جانور ــ را به خشم میکشاند، تجربهی نقضِ همان احساسِ بدیهیِ «نباید چنین باشد» است. همانگونه که در فلسفهی هگل، تجربهی بردگی و زیرِ سلطه بودن ــ در مقامِ «ناتوانی از کُنشی آزادانه» ــ ضرورت و معنایِ آزادی را فراپیش میکشد، خشم نیز پیش از آنکه دیباچهای بر خشونت باشد، پاسخِ حیات به تحقیر است؛ واکنشی طبیعی به انکارِ حقِ بودن که خود را در سلبِ توانِ کُنشگری نمایان میکند. از اینرو، بیراه نیست اگر بگوییم که گوهرِ ارزش، از دلِ حساسیتِ حیات به تحقیر زاده میشود؛ چرا که تحقیر، چیزی جز دستاندازی به آزادیِ بودن نیست. درست بر پایهی چنین درکی است که «کرامتِ انسانی» در مادهی نخستِ اعلامیهی جهانیِ حقوقِ بشر جای گرفته است؛ گویی تجربهی تاریخیِ بشر نشان داده که پیش از هر حقِ مشخصی، این ساحتِ آسیبپذیرِ وجودی است که باید به رسمیت شناخته شود.
بر این بنیاد، خشم گستردهی امروز مردم ایران نه هیجانی برساخته و نه محصول تحریکهای بیرونی است، بلکه واکنشی است به زخمی ساختاری: زخمی که از بازتولید مستمر تحقیر در سازوکارهای قدرت ناشی شده است. هر بار که این سازوکار تشدید شده، خشم نیز ژرفتر شده است. یکی از خطاهای راهبردی حاکمیت آن بوده که پنداشته با تشدید محدودیتها و کاستن از آزادیهای فردی و اجتماعی میتواند جامعه را به انفعال بکشاند. با این حال، تجربهی جنبشها و خیزشهای پس از انقلاب ــ بهویژه خیزش دیماه ۱۴۰۴ که به سرکوبی خونین و فاجعهبار انجامید ــ گواهی است بر اینکه ابزارهای صُلبِ قدرت، بیش از آنکه گرهی بگشایند، تنها سکوتی گذرا و صوری را تحمیل میکنند. این سکوت اما نشانهی تسلیم نیست؛ بلکه به معنای راندهشدنِ خشم از ساحتِ گفتارِ عمومی به لایههای رسوبکردهی روانِ جمعی است. در آن قلمروِ پنهان، خشم در سکوتی سنگین انباشته میشود، پیوندهای زیرزمینیِ همدلی میسازد و بهتدریج ماهیتی نو مییابد؛ تا آنکه در لحظهی بحرانی، نه در قالبِ شِکوِه، بلکه به صورتِ کُنشی رادیکال و انفجاری سر برآورد.
خشمِ جامعه، واکنشی ناگزیر به جراحتِ کرامتِ انسانیِ آن است. از اینرو، نباید سکوتِ یک ملت را همواره به پای وقار و آرامش نوشت؛ و بسا این خاموشی، نشانهی سقوط در ورطهی تسلیم و بیگانگی با خویشتن باشد. بر این بنیاد، پایداریِ حساسیت نسبت به تحقیر، نه یک رذیلت، بلکه نشانهی قطعیِ حیات در پیکرهیِ اجتماعی است. خطاست اگر فرهیختگی را با «اهلیشدن» یکسان بپنداریم؛ چرا که غایتِ فرهیختن، نه خاموشکردنِ آتشِ خشم، بلکه هنرِ راهبری و کیمیاگریِ این نیروست. البته خشم از گزندِ انحراف مصون نیست؛ میتواند بر پایهی بدفهمی بنا شود، به مسیرهای ویرانگر درآید و حتی علیه جریانِ زندگی بشورد. اما امکانِ انحراف، هرگز حجتی برای نفیِ یک نیرو نیست. سیلاب را شر نمینامند، زیرا پدیدهای طبیعی است؛ مسئله، نحوهی مهار و جهتبخشی به آن است: یا ویران میکند، یا با هدایتی سنجیده به قدرتی بدل میشود که بر توانِ زندگیِ انسانی میافزاید. از این رو، مسئلهی بنیادین، حذفِ خشم نیست، بلکه صورتبندی و والایشِ آن است؛ و این همان معنایِ ژرفِ فرهیختن است.
با این همه، نباید از یاد بُرد که بیانِ روشن و راستِ این حقیقت که «من» یا «ما» خشمگین هستیم، خود به تنهایی کُنشی اخلاقی است؛ زیرا پنهان کردنِ خشم، اگرچه ممکن است در ظاهر خویشتنداری به نظر برسد، در حقیقت نوعی ناراستی در پیوند با دیگری و همزمان، نوعی ویرانگریِ درونی است. خاموشیِ تحمیلی، این نیرو را از میان نمیبَرد؛ بلکه آن را به درون میراند تا به کینه، رنجی نهفته یا فرسایشِ روان بدل شود. نیچه در کتابِ اینک آن انسان با لحنی گزنده همین نکته را یادآور میشود: «حتی به نظرم میرسد که درشتترین واژه، درشتترین نامه نیز نیکخواهانهتر و شریفتر از سکوت است. آنان که سکوت میکنند تقریباً همیشه از ظرافت و ادبِ دل بیبهرهاند؛ سکوت خود نوعی اعتراض است، فروخوردنِ [آنچه باید گفته شود] ناگزیر منش را فاسد میکند ــ حتی معده را هم تباه میسازد. همهی خاموشان دچار سوءهاضمهاند.» از اینرو، ابرازِ آگاهانهی خشم را باید یکی از ویژگیهای پایهای در رفتارِ اخلاقی و گامی حیاتی در راهِ مراقبت از تندرستیِ فردی و سلامتِ پیوندهایِ اجتماعی دانست. نباید در برابرِ خشم، نمایشی از «وارستگیِ اخلاقی» به راه انداخت؛ چرا که این خودنمایی، در بنمایهاش کُنشی نااخلاقی است >>>
نظرات