فرن تقی‌زاده, بی‌بی‌سی

روز جمعه تعدادی از ساکنان تهران که توانسته‌اند به اینترنت جهانی وصل شوند می‌گویند شاهد «سنگین‌ترین» حملات روزهای اخیر بوده‌اند. در میانه حملات هوایی مداوم آمریکا و اسرائیل،‌ بسیاری از شهروندان ایرانی در خانه‌هایشان مانده‌اند. سالار ساعت ۵ صبح جمعه با صدای انفجار از خواب بیدار شده است. او صدای سه انفجار را تشخیص داده است. بابک در مرکز تهران، هم می‌ترسد بیرون برود، هم هراس دارد در خانه بماند. در ارومیه، سجاد دچار اضطراب شدید شده، اما می‌گوید مرگ علی خامنه‌ای او را به آینده امیدوارتر کرده است. کاوه، دیگر نگران کمبود مواد غذایی در زنجان نیست اما قطعی اینترنت او را هم کلافه کرده است.

این مطلب، روایت‌ تعدادی از شهروندانی است که از روز شروع حملات در شنبه ۹ اسفند، در شهر مانده و جنگ را به چشم دیده‌اند و توانستند با ما تماس بگیرند. روایت‌ها زمانی به دست ما رسید که این شهروندان با وی‌پی‌ان‌هایی که به صورت اتفاقی وصل بود، توانستند به اینترنت جهانی وصل شوند. اسامی این شهروندان برای حفظ هویتشان تغییر داده شده است. نظرات این افراد بازتاب‌دهنده همه طیف‌های مردم در ایران نیست.

«این بار، تفاوت دارد»

بابک هم در جنگ ۱۲ روزه تابستان و هم در جنگ جاری تهران مانده است. اما این بار تفاوت‌هایی می‌بیند. هم در میزان حجم حمله‌ها و هم در برخورد مردم شهر با جنگ. او در روز چهارم جنگ گفت می‌خواهد بماند و شاهد اتفاقات باشد.

«وقتی صدای انفجاری می‌شنویم٬ سعی می‌کنیم گوشه‌های امن خانه پناه بگیریم.»

در روز ششم جنگ بابک توانسته دوباره به اینترنت وصل شود. می‌گوید قیمت مواد غذایی نسبت به روز اول شروع جنگ ۳۰ تا ۳۵ درصد افزایش داشته٬ تهران بسیار خلوت شده و در شهر افراد مسن بیشتر دیده می‌شوند.

در عین حال هنوز مواد غذایی و اقلام مورد نیاز در دسترس است و حتی با اینترنت ملی می‌توان از سایت‌هایی که خدمات آنلاین می‌دهند، استفاده کرد. اکثر مغازه‌های مواد غذایی کوچک بسته‌اند اما مغازه‌های زنجیره‌ای بزرگ فعال‌اند.

او می‌گوید از اینکه بیرون باشد و در نزدیکی‌اش حمله هوایی شود می‌ترسد، اما ماندن در خانه هم امن‌تر از بیرون نیست. چون نه صدای آژیری می‌آید و نه خبر دارند که کی و کجا حمله می‌شود.

بابک می‌گوید هر چه از جنگ می‌گذرد، تعداد بیشتری از شهر خارج می‌شوند. فکر می‌کند حجم حملات به اطراف محل زندگی او در این جنگ، نسبت به جنگ ۱۲ روزه در تابستان، بسیار بیشتر بوده است. او دچار اضطراب ناشی از جنگ هم شده است.

یک مرد دستش را روی شانه زنی گذاشته در حالی که در پس‌زمینه برج میلاد و دود در آسمان تهران دیده می‌شود

«غرش‌های عجیب»

سالار در محله دیگری در مرکز تهران زندگی‌ می‌کند. او شب دوم جنگ از حجم صدا٬ انفجار و موج و لرزش‌های ساختمان به شدت ترسیده بود. او می‌گوید «حتی شب آخر جنگ ۱۲ روزه هم حملات به این شدت نبود.»

«دیشب من و خیلی‌های دیگر تجربه عجیبی داشتیم. همه به هم زنگ زدیم. همه همین صدا را در اقصی نقاط تهران شنیده بودند. دیشب یک صدای غرش خیلی عجیبی در آسمان شروع شد. همیشه یک غرشی بود بعد صدای انفجار می‌آمد ولی این غرش قطع نمی‌شد. ۳-۴ دقیقه به شدت این صدا می‌آمد و بعد انفجار. من این صدا را تا به حال نشنیده بودم. موج انفجار پنجره و پرده‌ها را تکان می‌داد. من پنجره‌ها را باز گذاشتم که شیشه‌ها خرد نشود. کل خانه داشت می‌لرزید. خیلی شب عجیبی بود.»

میزان شوک و ترس سالار را در صدا و روایتش می‌شود حس کرد. هر دو جمله یک بار می‌گوید٬ «خیلی وضعیت عجیبی است» و این را تکرار می‌کند. «امروز صبح روز چهارم است اما هر روز این هفته یک ماه گذشته است. خیلی وضعیت عجیبی است. باورم نمی‌شود امروز تازه سه‌شنبه است و از شنبه دارند حمله می‌کنند از بس که حجم حمله‌ها زیاد است.»

بابک به هشدارهایی اشاره می‌کند که دیگر وجود ندارد. می‌گوید ما باید خودمان حدس بزنیم که حمله شده: «صدای پهپاد و پدافند هم نمی‌آید. دفعه قبل صدای پدافند می‌آمد و ما متوجه می‌شدیم که حمله صورت گرفته. الان اینطور نیست و یک‌دفعه می‌فهمی یک جایی انفجار و تخریب صورت می‌گیرد.»

سالار هم مثل بابک فکر می‌کند میزان و شدت حمله‌های این جنگ نسبت به جنگ ۱۲ روزه به مراتب شدیدتر است.

«کافه‌ها برای افطار باز است»

بابک و سالار هر دو به باز بودن مغازه‌‌ها در تهران اشاره می‌کنند؛ مثلا آنهایی که غذای آماده برای بیرون می‌دهند. بابک می‌گوید خیلی از کافه‌ها بعد از افطار باز می‌کنند و جوان‌ها می‌نشینند و زندگی عادی جریان دارد: «روز چهارم دیدم یک پیرمردی در پارک روی وسایل ورزشی که برای استفاده عموم است، ورزش می‌کند.» او می‌گوید: «به نظرم نسبت به روزهای اول کمی ممکن است مردم نگران شده باشند اما نگاهشان به آینده امیدور است.»

او اعتقاد دارد شاید چون هنوز زمان زیادی از جنگ نگذشته است.

بابک در محل زندگی‌اش در مرکز تهران، با همسایه‌ها و کسبه محل معاشرت و خوش و بش دارد. می‌گوید افراد برای یکدیگر از مشاهداتشان یا چیزهایی که شنیده‌اند تعریف می‌کنند٬ «مثلا یکی می‌گفت شیشه مغازه‌اش ریخته. یکی با یک راوی صحبت کرده بود که در یکی از این حملات دیده بود موج انفجار یک نفر را پرتاب کرده و کشته است. اما این فرد می‌گفت اینطور نیست که به ما حس ناامنی شدید بدهد.»

بابک می‌گوید به نظر او، مردم جنگ را پذیرفته‌اند: «احساسشان این است که خودشان توان خارج کردن وضعیت کشور از بن‌بست را نداشتند و نمی‌توانستند عاملیتی داشته باشند؛ اما الان این جنگ شاید شرایط را تغییر دهد؛ شرایط بن‌بست و بدون چشم‌اندازی که با ادامه روند قبلی، ممکن بود در آینده داشته باشند. اینطور نیست که در مورد کم شدن اقلام غذایی یا اصابت موشک به خانه‌شان نگران نباشند، اما جنگ را پذیرفته‌اند.»

سالار اما می‌گوید اصلا فکر نمی‌کرده جنگ شود. او فکر می‌کرده عقلانیت دو طرف بیشتر از این حرف‌ها باشد که وارد این جنگ عجیب شوند: «فکر می‌کردم دو طرف مواضعشان را تعدیل می‌کنند.» >>>