شقایق رضایی
دیروز و پریروز و پس پریروز همه در شوک بودند. غمگین، تنها، ناامید. بسیاری حس هایی را تجربه کردیم که عمیق ترین و دردناکترین نوع خود بودند. امروز گیج و کتک خورده از شدت احساسات نهفته و فریادهای نکشیده هستیم. دو سه روز گذشته به صحبت با چند دوست عزیز گذشت. همه خسته، درد کشیده، نگران، پر از خشم، پرسش و استیصال.
زیاد میبینم كه آدم ها عصبانی اند، نا امیدند، خسته اند.
اگر این جملات را می خوانید یعنی در جایی خارج از ایران هستید. احتمالاً قهوهء صبحانه تان را نوش جان كردید، پیاده روی صبحگاهی یا یوگا و دوش صبح بدنتان را "فرش" كرده، صبح شنبه است و هزار كار كه حوصلهء انجامش را ندارید. حق دارید.
امروز چه کنیم؟ از دست ما چه کاری ساخته است…
امروز یک روز زیباست، خورشید مثل همیشه طلوع می كند. طبیعت كار خودش را می كند بدون اینكه از آسمانش خون ببارد، ابرهایش سیاه شوند یا ماهش قهر كرده باشد. مرغ هایش هنوز تخم می گذراند، پروانه هایش همان طور آزادانه می پرند، پس چرا ما مثل بقیه مردم دنیا نیستیم؟
یك یادآوری كوچك، یك نگاه به عقب:
مدت زیادی از بمباران های وحشتناك غزه نمی گذرد، هنوز آنقدر تازه هست كه از خاطر مباركتان نرفته باشد. شاهد حمله به بیمارستان هایشان بودیم، آوارگی، به خاك سیاه نشستن ها. البته كه ربطی به ما نداشت. چون ما، همدلی یاد نگرفتیم. حالا نوبت ماست و همهء دنیا چشم هایش را بسته است.
چند بار اینها را تجربه كردیم؟ هموطنی كه با افتخار می گوید من اصلاً با ایرانی ها كاری ندارم.
یا معاشرت نمی كنم.
همهء دوست های من آمریكایی هستند.
می دونی؟ آخه من این جا بزرگ شدم، كاری هم به اونور ندارم.
چند بار بدون اینكه بدانی چه خبطی از تو سر زده پشت در بستهء رابطه قرار گرفته ای؟ بدون گفتگو از یك گروه كنار گذاشته شدی؟ یا همین كار را با دیگری كردی؟ احساس متعلق به جایی و گروهی نبودن كردی؟ عضو چند انجمن تخصصی هستی؟ چقدر كار گروهی كرده ای؟ چند بار از تجمعات ایرانی برگشتی، در حالی كه جواب چه خبر، این بوده: هیچی یك عده جمع شدند بهم فحش می دادند و سر هم داد می زنند.
هر چند وقت نداریم، كه تمرین مدارا بكنیم، اما نا گزیریم. تمرین مدارا، همدلی، هم نوایی، وحدت… مجبوریم شروع كنیم به تمرین. بله جوان های ما كشته می شوند، ما پیر شده ایم، به عمر ما قد نمی دهد. ولی این ماهی را هر وقت از آب بگیری مرده است
نظرات