داستان مرد خبیث (بخش دوم) 

مرتضی سلطانی

 

ساعت ۷ بعدازظهر

بیژن یکجور که جدی جلوه کند زل زده به موبایلی که دایی اش به او داده. در موبایل ویدئویی در حال پخش است و همان صحنه ی چاقو زدن یک مرد به سرنشین یک ماشین پارک شده است که البته ضارب آنرا طوری جلوه داده که گویی در حال خوش و بش با آن مرد نگون بخت است.

بیژن با یکجور خونسردی تصنعی درمی آید که: "چیه دایی این؟ داره حال و احوال میکنه با یارو؟ باش دست داد؟"

دایی بیژن با بی حوصلگی موبایل را میگیرد و میسراند در جیب کتش بعد سر کج کرده با نگاهی خیره و آمیخته با نکوهش به بیژن مینگرد و بعد اضافه میکند: "دایی جان گول اینو نخور که من فرهنگی بودم و لابد از این چیزا بی خبر، ولی رو پیشونی ام چیزی ننوشته ها. تو سن ات قد نمیده ولی لابد مادرت واست گفته کوچه افشار کجا بود و چه لاش خورا و لختیا اونجا بودن. تا دلت بخواد هم آخر و عاقبت همین چاقوکش اجیرکردن و (سرش را پیش آورده و با صدایی آرامتر که مبادا خواهرش که آن روبرو روی ویلچر نشسته ادامه میدهد) دوا فروختن چیه."

بیژن با پوزخندی وسط حرف دایی می پرد: "حاجی دوا چیه. دوا که دیگه فسیل شد دایی. الان دوره ی شیشه بازی و اشک خدا و اسیده. منتها.."

دایی: "حالا هر چی. نئشه جات که هست که. آدم بدبخت کن که هست که. تو حالا اصلا دایی جونتو دایورت کن رو بیضه هات ولی این پیرزنِ مریض نه پا داره، نه جونشو که گرفتار شدی، بتونه سند و وکیل واست جور کنه ها. جخ اینطور که تو پر گاز میری (باز صدایش را  آرام میکند) زبونم لال، هفت قرآن به میون اعدام واست نبرن، حکم سنگین رو شاخشه."

بیژن که حالا دیگر میشود از حالش فهمید پاک بیقرار و بیحوصله شده با چشمان بسته سری تکان میدهد: "ای بابا دایی نگو اینارو ... نگو دایی. یه طور نگو که آدم فکر کنه جونت میره واسه این پیرزن. حرمتت واجبه دایی ولی زدی ضربه ای ضربه ای نوش کن: دایی جان مگه دوازده سال پیش که من دستم خالی بود و همین پیرزن عمل لازم بود، منی که از درد مجبوری رفتم پول نزول کردم نیمدم درِ خونه ت، نگفتم حال جریان اینه و یه برگه چک واسه ضمانت بده تا بدیم به این یارو نزول خوره. (حالا رو میکند به مادرش و او را مخاطب قرار میدهد) بعد داداش جانت میدونی چی گفت؟ ننه."

مادرش که بخاطر بیماری بی حال و نزار است و در چرتی سبک فرو رفته به صدای بیژن چرتش پاره شده و سر تکان میدهد که موضوع چیست. بیژن: "ننه جون اون زمان که مریض بودی بردمت عمل کردمو میگم. همین داداشِ شاخ شمشادت میدونی یه دفعه شد مسلمون شیش اسب بخاری و گفت من چک واسه نزول نمیدم. نزول حرومه و برکتو می بره از زندگیا. یعنی داداشِ جنابعالی که حالا اومده واسه من رفته رو منبر نکرد یه برگه چک بده که مریضی نکشدت یه وقت."

دایی سری به تاسف تکان داده و لحظه ای نیم خیز می شود که برود اما باز پشیمان شده و می نشیند و میگوید: "دایی جان حرفو میزنی همه شو بزن. بعدم حالا مثلا اینجا ثابت کنی من اشتباه کردم یعنی کارِ مواد فروشی شما و نیمه جون کردن یکی با چاقو دیگه اشتباه نیس؟"

بیژن برمیخیزد و با حرارت میگوید: "دایی جان نمیخاد حالا آنتن بشی واسه ما. اصلا تو چرا بخای بگی خودم میگم: بله ننه جان بله دایی جان بنده ساقی ام هم آبکی و هم تلخکی میدم دست اهلش: چیکار کنم بمیریم؟ از قشنگی و بیکاری و نوکری واسه چارتا خرپول لاشی که کارو رو گرده ی ما می ندازن و روغنشو خودشو می کشن ازش. حالا بپرسی چرا زدم تو کار خلاف، من جوابشو دارم – دایی جان من از اون لش و لوشا که خودتم میشناسی نیستم آقا معلم یادت نرفته که حاجی ات لیسانس متالوژی داره از دانشگاه دولتی – دایی جان خودتو ببین: سی سال هی مختو به گا دادی گچ ریختی تو حلقت که مثلا به بچه ات پز بدی که بابات نون حلال خورده و این کسشرا."

و همین کافی ست که دایی برخیزد و برود و اصرارهای مادرش هم بی فایده نباشد. مادرش که به کل گیج تر و مبهوت تر از آنست که بنظر برسد فهمیده مسئله چیست نگاهی به بیژن می کند و بعد دستش را بسوی او گرفته و می گوید: بیا مادر من پسته دوست ندارم. ببر خودت بخور جون بگیری.

بیژن با اوقات تلخی دستش را زیر دست مادر میگیرد و پسته ها را می گیرد اما میگوید: "مادر کلی پول دادم برات پسته و کلی خوراکی خریدم آخرش هم باید نون خشک آب بزنی و ته خربزه بتراشی؟ یعنی اگه بچه ت داشته باشه و خوراکی باشه هم تو باید گدابازیاتو در بیاری؟!"

ساعت ۹ شب

بیژن مقلب به "حیوون"، روی صندلی عقب ماشینش نشسته است و دو دختر جوان هجده تا بیست ساله در دو سوی او. ماشین را سینه کشِ دامنه یِ کوه پارک کرده و درست همین حالا دارد با تیغ، یک خط کوکائین پشتِ کیف پول یکی از دخترها درست میکند. 

بیژن: "متاع حقیه ها. خلوص بالای هشتاد. تهرانو شخم بزنی با این خلوص ساقی، کُک دستت نمیده."

دخترک یکی از لوله های دماغش را با انگشت نشانه گرفته و با لوله ی دیگر دماغش تمام گرد کوکائین را می کشد بالا. بعد گلویی صاف کرده ،دماغی بالامی کشد و از روی یکجور لذت دیوانه وار جیغی میکشد و سرش را تکان میدهد: "اوووف. گَرد الهی ست پدرسوخته."

بیژن هم جیغی میکشد. و این بیژن البته وجناتش چندان به ساقی های گنده لات نمی خورد و حتی از صورت گوشت آلود و سفیدش هم نمی شود فهمید چهل سال از عمرش گذشته. میتوان گفت حتی تا حدودی جذاب هم هست: موهای بلند و تمیزش را مدل گوجه ای یا سامورایی روی سرش بسته و تیشرت بلندی مزین به تصویرِ "گوست رایدر" به تن دارد که آنقدر تنگ نیست که ورزیدگی هیکلش را نمایش دهد. آن یکی دخترک سقلمه ای به بیژن میزند که یعنی " پس من چی" بیژن با حاضر جوابی نسبتا خوشایندی میگوید: "ای جونم. جیگر خودمی. شما لب تر کن تا من درش بیارم هاها..."

و دست می کند توی جیبش و یک نخ سیگاری پیچیده شده میدهد بدست دخترک و اضافه میکند:  " یه سیگاری پیچیدم// تو بیکاری کشیدم... سه کام حبس." دخترک لبخندی گذرا میزند و سه کام سنگین از سیگاری میگیرد و نگه میدارد بعد بیژن فورا لب هایش را به لب دخترک می چسباند و دخترک کمی از دود را فوت میکند توی دهان بیژن. آن یکی دختر که از پلک های سنگینش و چشمان خون گرفته اش می شود فهمید نشئه شده آستین تی شرت بیژن را بالا میزند و تتوی اژدهایی خونخوار روی بازویش خوب وارسی میکند. بعد بیژن میچرخد و تتوی روی بازوی دست دیگرش را هم نشان دختر میدهد و می گوید: "ببین نشانِ یاکوزای ژاپنه ها." دخترک میپرسد: "وای نگو از این گنده لاتایی؟"

بیژن پوزخندی میزند: "هر کی لاته واسه حاجی ت شکلاته. اتفاقا عنم میگیره از این لَش و لوشایی که تیریپ لاتی ورمیدورن: تریپ معرفت و رفیق بازی و این فازا. گوه خوردن که رفیق مفیق حالی شونه. یه مشت عنی منی که یه چک افسری بخورن خار و مادرشون می فروشون. به من میگن بیژن حیوون. به تخمم. من حیوونم و این عن و گوها آدمن؟ ببین الان تو این وقت و ساعت همه از دم تا یک پاپاسی آخرشونم سر تخمای باقر به فاک دادن. هر کی ام دیدی میگه نه و ادا تنگا رو درمیاره بدون همون اتفاقا از اون جاکشای تهشه.  همینا چار روز اون گشنگی که من بچگی کشیدم - که سگو با لانچیکو میزدی تابشو نداشت - بکشن،  باور کن کف خیابون یکی جون بکنه به تخم شریف هیچکدومشون هم برنمیخوره. بخای حساب کنی من از همه روراست ترم. چرا؟ دیگه الکی این گنده گوزیا و خررنگ کنیا رو ندارم میگم بابا من حیوونم. ته خبیثام. مثلا نیگا این یارو بشکه عنو من آدم اجیر کردم شیش تا تیزی خوشگل خرجش کنن."

بعد عکسی را با موبایلش به دختر نشان میدهد که در آن ضاربی را می بینیم که در سمت سرنشین یک ماشین ایستاده و دستش را توی ماشین برده. بیژن: "این بهروز تیغ کشه. این جاکش قبلا کشتارگاه کار میکرده الان باور کن ادمیزاد با گوسفند براش توفیری نداره. پول بده ننه شم واسه ت دو شقه میکنه بی ناموس. جاکش خودشو از همین راه بست، یه اتوبوس اسکانیا شریکه. یه دهنه مغازه تو بازار خریده داده اجاره. ولی همین جاکش سر اینکه حساب پس اندازشو تو بانک رند کنه با پونصد تومن زده بود یکی رو افقی کرده بود. پونصد تومن. خب ببین خودمم اجیرش کردما ولی یکی

دو روز که با اون سه تومن حال کرد میخام زیر پاشو بکشم بره واسه یه حبس سنگین. چون این انگله. تو بگو یه ذره هم تخمم هست که میخام اینو به فاک بدم و اون یکی هنوز داره خون شتگ میزنه از سک و سینه ش، باور کن تخمم نیست. ککم هم نمیگزه. الان تو این وقت و ساعت فقط با همین کسکشیا میشه خودتو بکشی بالا. فقط باس تلافی توکونیا و گشنگیا بچگیا رو در بیارم الان فقط عشق و حال و کون لق این و اونم کرده.. حالا ولش این کسشعرا رو. ببین این دو سوت شیشه و سه تا خط کُک هم واست گذاشتما. دست نکن تو کیف پولت بابا، پولاتم بذار جیبت ببر تو بازارتون خرج کن! مهمون خودمی. ساختمت ولی تو هم بساز منو امروز. کف دستی منظورمه."

دختر مورد خطاب بیژن می خندد. و ده دقیقه بعد آن دخترک دیگر روی صندلی جلو نشسته و چشمانش را بسته و لبخندی از روی لذت نشئگی به لب دارد. و این یکی یعنی نغمه روی صندلی عقب کنار پنجره نشسته و بیژن روی همان صندلی و چسبیده به پنجره دیگر، در حالیکه سرش را به صندلی جلویی چسبانده و زیپ شلوارش را پائین داده و آلت تناسلی اش را می مالد،و بعد با صدایی لرزان از شهوت میگوید: "بگو دیگه بگو.. فاز بالاها."

دختر اول با اکراه و ناشی گری شروع میکند صداهایی شبیه لذت جنسی را تقلید کند: "آخخخ. آه آه. جووون."

بعد بیژن سرش را به سوی دختر می برد و دختر شروع می کند گردن او را بوسیدن و لیسیدن و همهنگام ناخواسته و گیج این لحظه ی خلسه گون بی اختیار بیژن را به ادای این کلمات وامیدارد: "اوووف. بخور بخور. بخور لامصب"

بعد دختر برای اینکه قدری پیاز داغش را زیاد کند فریادهای جیغ مانندی حاکی از نزدیک شدن به اوج لذت جنسی میزند: آخخخ. آخخخ.. چه حالی میدی بهم بیژن. چه بزرگه."

بیژن خرناسه کشان و با خشونتی لذت طلبانه جواب میدهد: "دوس داری؟... جِرِت بدم؟ ها؟ جِرِت بدم؟"

به اینجا که میرسند کل این نمایش توهم آلود در نظر دخترکی که جلو نشسته چنان مضحک جلوه می کند که نمیتواند جلوی خنده اش را بگیرد. و از طرفی دلش برای این مرد و عجز بسیاری مردها وقتی کار به تختخواب و امور جنسی میرسد، میسوزد. اما وقتی می شنود که بیژن نفس نفس زنان داد میزند: "اومد اومد نغمه." دیگر نمیتواند جلوی خنده ی بلندش را بگیرد و خنده دار تر این است که نغمه تقریبا بدون حتی یک هزارم ثانیه معطلی تا فریاد بیژن را می شنود، سریع صداهای تحریک آمیزش را قطع کرده و دیگر اضافه کاری نمیکند.

بعد بیژن بوسه ای بر گونه ی نغمه میزند و می گوید: "نوکرتم جیگر. البته امروز تمرین بودا، فردا مسابقه ست" و همگی می خندند.