مرد خبیث

مرتضی سلطانی

 

حوالی ظهر

مرد خبیث آنجا نشسته: در پذیرایی خانه و روی زمین و تکیه زده بر مبلی قرمز و مجلل. مبلی که به طرزی مبالغه آمیز بزرگ و قاب چوبی اش به گونه ای پرتکلف پرشده از کنده کاری های بسیار؛و اینها تمایزاتی ست تا خوب معلوم شود که این تخت شاهانه ی همین مرد است. و این مرد، چهل ساله ای هیکل مند است که با آن رکابی مشکی رنگِ مزین به تصویر "گوست رایدر" و موهای بلندی که آنرا مدل گوجه ای یا شاید هم سامورایی، روی سرش بسته و با آن چشمان سبزی که با آن زل زده به موبایلش، کمتر به لاتی چاقوکش می ماند.

و خلاصه آنکه این مرد "بیژن حیوون" است: لقبی که از آن بیزار است. جلو دستش دو جوانک لاغر مردنی که نوچه هایش هستند نشسته اند: جوانهایی که کوشیده اند در ظاهرشان بین تبعیت از مد و لات و پرجرات جلوه کردن تعادلی تشخیص پذیر برقرار کنند. و البته شکی ندارند که با وجود دو سالی که با خودزنی دستشان را پر از تتوهای ترسناک و خط و خش جایِ چاقو کرده اند و وردست بیژن بوده اند، دیگر لاتی شان را پر کرده اند. حالا هم در همین حال که دو زانو جلوی بیژن نشسته اند، واکنش او را در هنگام دیدن آنچه از موبایلش پخش می شود  می پایند. 

و آنچه بیژن در حال تماشای آن است چیست؟ پاسخ: مردی ست که هودی گشاد سبزی به تن دارد که کلاه آنرا هم روی سرش کشیده و از اینجا که تصویرش گرفته شده صورتش خوب پیدا نیست. او در کنار ماشینی و در واقع سمت سرنشین آن ایستاده و گویا دارد با کسی که داخل ماشین است خوش وبش می کند. طوری که خوب پیدا نیست، مرد با دست راستش چیزی را از جیب هودی اش در می آورد و همان دست را می برد داخل ماشین و حالا  تنها می شود دید که به طرزی به زحمت قابل تشخیص، شانه هایش تکان می خورد. همزمان با همین تکان ها هم هست که بیژن زیر لب می شمارد: "یک دو سه چهار پنج شیش. اوووف." یکی از نوچه ها که فرخ صدایش میزنند، با شور و شوقی که از تملق بی بهره نیست داد میزند: "بیژن خان دیدی؟ شیش تا. تو نمیری، بشکه عن نفهمید از کجا خورده." آن یکی نوچه برای این جا نماند: "حالا تا سه روز باید فقط گوه و عن شتک زده، از تو ماشین پاک کنن." 

بیژن با لبخندی فاتحانه بر لب اشاره ای به صفحه موبایلش کرده و می گوید: "بهروز بابا کارش درسته. چی گفتم بهتون؟ قبلا یه دوره آدم خودم بود. تاریک نشده برو پولشو کارت به کارت کن."

بعد بیژن جیغی دیوانه وار می کشد و برخاسته و می رود وسط اتاق؛ آنجا قِری به پائین تنه اش می دهد و دوباره فیلم را پلی کرده و رو به صفحه موبایلش و در واقع رو به آن سرنشینی که در فیلم دیده نمی شود میگوید: "اوف شدی حسن گامبو. آره جاکش؟ اووف شدی هانی؟ .. خب پسرم واسه گنده تر از خودت گوز گوز می کنی واسه چی؟ یهو شیش تا سوراخ تو اون بشکه ی عنت میزارن بادت خالی میشه عسلم."

بعد شروع می کند به رقصیدن و همزمان نوچه هایش میزنند زیر خنده و فرخ میگوید: "خیلی باحالی به مولا... همه زیر پرچمتن."

بیژن شروع می کند رقص اسکلتی مایکل جکسون را به طرزی خنده دار تقلید کند و می خواند: "مایکل جکسون آلاسکا // عمه تُ بردن تو پاسگاه... بچه ها بچه ها."

و نوچه ها که می خندیدند و دست میزدند ناگهان ساکت می مانند و هر دو به او چشم میدوزند. بیژن با چهره ای جدی، نیشگونی به دست و پهلویش میگیرد و می گوید: "نه. پسر اصلا انگار ساساتِ احساساتم گیر کرده. احساساتِ انسان گوزانه م به گا رفته... ای بابا پس چرا اصلا تخمم نیست خار و مادر اینو با سگ یکی کردیم؟ خیلی خبیث شدما."

و اینها را که می گوید هر دو نوچه اش میزنند زیر خنده و یکی شان یعنی فرخ، در این میان متملقانه می گوید: "حاجی خیلی باحالی"

آن یکی نوچه یعنی ساسان که موهایش را هم تراشیده هم اضافه می کند: "همه زیر پرچمتن." در این انثی فرخ از کیف کمری متصل به کمربندش سه نخ سیگاری بیرون کشیده و هر سه تا را گیرانده و یکی را میدهد به بیژن و آن یکی را هم به ساسان.

بیژن: "یه سیگاری پیچیدی// تو بیکاری کشیدی؟ اره جاکش؟" دوباره همه می خندند. بیژن بعد از اینکه خنده اش ته می کشد، پکی محکم به سیگاری اش میزند و فکورانه به نقطه ای خیره می ماند. فرخ هم یک کام سنگین که از سیگاری اش میگیرد، از روی نشئگی میخندد و بعد می گوید: "فازت چیه حاجی؟ (دوباره خنده ای از روی نشئگی) هذا فازا؟ تو فکری آقا؟"

بیژن برمیگردد، نگاهش به فرخ را با خنده ای می آمیزد و بعد با جدیت جواب میدهد: "آره فرخی، تو فکرِ صندوق عقبِ زِیدت(دوست دختر) بودم. اوووف."

بیژن با دستش حجمی فرضی را میسازد که قرار است بزرگی باسن دوست دخترِ فرخ را نشان بدهد. ساسان میزند زیر خنده: خنده ای که البته بیشتر واکنشی ست که حس میکند می باید در این لحظه برای نشکستن اقتدار بیژن، نشان دهد. در سیمای فرخ اما دیگر نشانی از شادی نشئگی نیست. حتی زیر لب غر میزند: "بیژن خان ضدحال میزنیا... شما که میدونی نغمه رو، من تعصبشو می کشم." 

بعد خالکوبیِ ساعد دستش را نشان میدهد که بر روی آن با حروف انگلیسی نام نغمه را تتو کرده. بیژن هم با حالتی تمسخر آلود می چرخد و به تتوی روی بازویش که آرم یاکوزای ژاپن برآن نقش بسته اشاره می کند: "خب بیا منم دارم. چته؟ فانوسی ناموسی نکنشا... ریدم تو این قیافه تخمی ات... گوزِ نیمه شب، نکنه تو هم حالا شاخ شدی؟"

حالا می شود آثار ترس را در سیمای فرخ دید. انگار تازه دارد می فهمد حرفی زده که نباید میزده و ناگهان به دست و پا می افتد که: "نه آقا ما سگ کی باشیم. ولی خب.. آقا اصلا غلط زیادی خوردم."

بیژن با خونسردی بازویش را می خاراند و همانطور نگاه جدی اش را از سیمای ترس خورده فرخ برنمیدارد به او نزدیک شده و طوری چهره اش را برانداز میکند انگار چهره ای ناآشنا را می بیند: "ببخشید آقا من شما رو کجا ریدم؟"

ساسان از خنده روی فرش ولو می شود. فرخ نیز می خندد؛ خنده ای که بیشتر از روی ترس است تا میل و رغبت. بیژن با بی حوصلگی نهیبش میزند: "هوووی قیافه تخمی واسم نگیرا. پاشو ریدم تو این قیافه عَنی مَنی ات، بیکار نشین برو سه تا کله اسبی بذار یخچال خنک شه واسه امشب. پارتی.. امشب عیاشی حاج بیژنه."

فرخ زیرلب می گوید چشم و می رود. بیژن هم حالا ولو می شود روی مبل شاهانه اش و بادی به غبغب انداخته و طوری که ساسان بشنود می گوید: "مُردیم از گردن کلفتی"

ساسان هم میخندد. بیژن حالا تازه یادِ آبجوی نیم خورده کنار مبل اش می افتد و آنرا سرمی کشد و بین نوشیدنش، سفارشی نیز به ساسان می کند: "دیگه تاج شاهی رو سره حاجیته. ساسی، دو تا کار بکن: توگروه سنجاق کن که امشب همه باید تو دَک باشن تاصبح. سه روز همین بساطه. پرسیدن چرا، بگو چون - تخمشو که ندارن – ولی یهو دیدی بالا خواه حسن گامبو بلند شن، خواستن خشم شب بزنن، آدم داشته باشیم. بعدم چارتا آدم دست پا دار میخایم این جنسا که از مشکین شهر میادو رد کنه. ببین از این عنی منیایِ عشق لاتی نمی خوامما. آدم کاری میخام. نری از این زردی به کون نبسته ها پیدا کنیا. اون دو تا ساقیِ محسن رشتی روهم بیار سمت خودمون."

ساسان که گوش بزنگ جلوی رئیسش چمباتمه زده مشتی روی سینه اش می کوبد و فورا برمی خیزد: "پرچمت بالاست آقا. چشم."

ساعت چهار بعدازظهر

روی پشت بام آفتاب تند ظهر حالا نرم تر و تحمل پذیرتر شده. بیژن پشتِ جان پناه پشت بام نشسته و دزدکی چیزی را در ساختمان روبرو می پاید. و این چیز، در واقع زنی ست که در بالکن ساختمانِ روبروست. زن هدفونی صورتی به گوش زده و با لباس گرمکن چسبانی به تن در حال نرمش کردن است. بیژن چشمان تشنه اش را به زن دوخته و در این بین به عادت همیشگی اش طره ای از موهایش را که روی چشمانش آمده با انگشت می برد پشت گوشش؛ حالا تازه می شود دید که درست کنار چشمانش کلمه ای را به زبان ژاپنی یا چینی تتو کرده. زن در حال و هوای خودش حالا گردنش را به نرمی می چرخاند.

از این طرف هم بیژن با همان چشمان حریص از او چشم برنمیدارد و همزمان دست می برد و از روی شلوارکش آلت تناسلی اش را می مالد. همهنگام با گذر کردن موتوری از کوچه، بیژن همانطور که از گوشه چشم زن را می پاید، دست راستش را بالا اورده و در گودی بین انگشت شصت و سبابه به اندازه دو خط کوکائین را خالی کرده و دماغی آنرا بالا می کشد. بعد چشمانش را بسته و گلویی صاف می کند و سرش را به تکیه گاه صندلی می چسباند. چیزی نمی کشد که با همان چشم بسته، لبخندی خلسه وار میزند که نشان میدهد نشئه شده. زن حالا پشت به اینسو که بیژن نشسته، بالا تنه اش را پائین می برد تا دستش را به مچ پایش برساند. چشمان بیژن سرخ از فشار شهوت دوخته شده به ران های ورزیده و باسن زنِ ورزشکار و زیرلب و با صدایی که از هوس های تنانه می لرزد می گوید: "اووووف. باب داگی استایله جاکش. بخورمت." و همهنگام دست می برد و باز آلت تناسلی اش را می مالد.  

صدایی شنیده می شود که می فهمیم از واکی تاکیِ بیژن است که توی جیب شلوارکش چپانده. بیژن: "بگو رضا... خب؟ باشه." و هنوز واکی تاکی را توی جیبش نگذاشته از درِ پشت بام زنی لنگان لنگان به سوی بیژن می آید. زن شصت سالی سن دارد و صورت گوشت آلودش - که در آرایش آن زیاده روی کرده - پوشیده شده از عرق. زن هِن هِن کنان روی صندلی پلاستیکی، جلوی بیژن می نشیند و یقه مانتویش را باز کرده و آنرا جلو آورده و توی سینه اش فوت می کند: "وای گُر گرفتم خاله." بعد روسری اش را نیز در آورده و عرقش پیشانی اش را پاک می کند. 

بیژن با صمیمیت میگوید: "خوبی جیگر طلا؟ قربون گر گرفتن زری جون خودم."

زن که حالا میدانیم نامش زری است به حالتی رسمی دستش را روی سینه اش میگذارد: "بزرگ ارتشتاران شاهنشاه آریا مهر بیژن خان. ای خاله فدات شه. قربونت برم... چه خوبی ای؟ بخدا پا درد دارم خاله. سیامیکه اسمش. چیه!"

بیژن می خندد: "سیاتیک" و در همان حالِ دل به نشاطی که دارد نیم خیز شده و وانمود می کند از پشتِ یقۀ مانتوی زری دارد سینه اش را برانداز می کند: "جووون. چه تیکه ای شدی؟"

بیژن لُپ زری را می گیرد و بعد می نشیند. زری لبخندی میزند و با مهربانی میگوید: "ای بابا. دروغم نگفتی والا. خاله واقعا هم که تیکه ای بودم واسه خودم. نیگا."

بعد عکسی از جوانی خود را که توی کیفش است به بیژن نشان میدهد. بیژن با حوصله عکس را نگاه می کند: عکسی ست سیاه و سفید از زری در سن جوانی: تصویری که نشان میدهد در زیبا خواندن خودش مبالغه نکرده، گرچه این زن شکسته و فرتوت فعلی را به زحمت می شود به این عکس دوران جوانی اش ربط داد. زری با دستش روی شانه اش را نشان زده و ادامه میدهد: "بخدا مو داشتم تا اینجا... الانم که شدم عشقِ آقا بیژی(چشمکی میزند و بوسه ای برای بیژن می فرستد)... خیلی هم موس موس نکن که من به کسی پا نمیدما." هر دو می خندند.

بیژن از جیبش تکه ای تریاک را که در پلاستیک ضخیمی آب بندی شده به زری میدهد. زری هم برخاسته پیشانی بیژن را می بوسد و می گوید: "به حق ضامن آهو که خیر ببینی. بخدا مردی تو. تو این دوره زمونه ی تخمی که چشم به چشم وصال نمیده... به قول یارو گفتنی مرد دیدی بکش رو خودت. والا بخدا. مردی تو."

بعد تریاک را که توی کیفش می گذارد ادامه میدهد: "نبودی منِ پیرزن عملی تو اون خونه خرابه داشتم خماری پس میدادم!" و یکباره چهره اش را اندوهی ناگهانی می پوشاند.

بیژن با تعجب می گوید: "پ چت شد؟ کانال عوض کردی یهو."

زری سرش را تکان داده و زیرلب با صدایی لرزان از دل شکستگی پاسخ میدهد: "نه.. چیزی نیست خاله."

بیژن این بار با بی حوصلگی سری تکان میدهد: "بگو بینم چته؟ کار دارم بخدا زری .. بگو."

زری هم سرِ درددلش باز می شود که: "این ساسی خیلی بد پیله ست..من جا مادرشم، برگشته میگه مرده خور... هی میاد."

بیژن با تعجبی آمیخته به ناراحتی وسط حرف زری می دود: "ساسی به تو گفت مرده خور؟"

زری با سر جواب مثبت داده و ادامه میدهد: "من خبرکش نیستما. چیزی نگی بهشا. جوونه... هی میگه دختر بیارم واسم. بخرجش نمیره هر چی میگم.. به همین وقت عزیز، الان ده ساله من دیگه کار نمیکنم. این چیزا قسم نداره، ولی بخدا اگه میشد خودم حاضر میشدم دو دست (صدایش را پائین می آورد) بش بدم بلکه بکشه بیرون از ما... ندارم الان کسی رو به این شب عزیز. این موبایلم نیگا کن خودت."

زری از داخل سوتینش موبایلی قدیمی را درآورده و جلوی بیژن می گیرد. بیژن دست او را کنار زده و میگوید: "میدونم بابا. حالا بهش میگم. توجیهش میکنم."

زری برخاسته و دستی روی شانه ی بیژن گذاشته و با لحنی ملتمسانه میگوید: "جون خاله نزنیشا. جوونه گناه داره."

بیژن لبخندی میزند: "نکنه تو کف خودته؟"

زری با حالتی عشوه آمیز لبهایش را قلوه کرده و صدایش را نازک می کند: "نه. من میخوام ادامه تحصیل بدم."

بیژن میزند زیر خنده و برای حسن ختام این گفتگو در می آید که: "برو پیش رضا سیاه خودتو بساز. احتمالا تو آشپزخونه پا گازه."

زری لبهایش را قلوه کرده و بوسه ای برای بیژن می فرستد و می رود به سمت در پشت بام. صدای زنگ موبایل بیژن خبر میدهد که پیامکی برایش آمده. بیژن فورا پیامک را باز میکند: پیامی ست با این مضمون: «آمارشو داری اجل داره درِ ماتحتت تنبک میزنه؟ دادا بپا تنها نری جایِ تاریک.»