سردخانه تیبا

مرتضی سلطانی


امروز صبح توی سالنِ سردخانه سر بالا کردم و هوا را محکم که نفس کشیدم: بوی گوشت سوخته می‌داد و دودِ فوگازِ منفجر شده. هوا زهرآگین است، و به داخل سرم که می‌خزد مثل حشره‌ای انگار مغزم را گاز می‌زند و درد در سرم می‌دواند بی‌پیر! درد به پیشانی که می‌رسد صاعقه‌وار به اوج رعشه نزدیک می‌شود؛ چنان که حس می‌کنم پیشانی‌ام را گویی زیر پِرِس گذاشته‌اند. فورا از وسط حافظه‌ام فکری بیرون می‌جهد: شصتم خبردار می‌شود که به سیاق چند ماه پیش، از هیتر غول آسای آن بالا بجای گرما (تا از سرما به سگ لرزه نیفتیم) دارد آمونیاک به خورد ما می‌دهد و لابد باز یکی از لوله‌ها نشت کرده. 

بچه ها هم یکی یکی به حال سر درد، سرشان را محکم چنگ می‌زنند! من گیجم انگار کسی از داخل، مغزم را به جمجمه ام پرچ کرده است. فریاد می‌زنم بچه ها فورا از سالن بیرون بیایند. همه به دو از داخل سالن و بعد راهروی سردخانه بیرون می‌رویم: با صدای فریادِ درد پسرها و جیغ دخترها. از درد قرار ایستادن ندارم و جایی در گوشه‌ی سکو بروی زمین سرد دراز می‌کشم و پیشانی‌ام را محکم می‌چسبم: سیاهی می‌بینم و بعد از میانه‌ی آن سیاهی: لهیب لیسنده‌ی آتش. حالا خمارِ آتشم. آتش مژده‌ی آزادی‌ست. به زبان فلسفی این پراکسیس ماست، ما رهاننده‌ی برابر ایستاده‌هائیم: از جمودیت و سفتی مستبدانه‌یشان. اول با همین سردخانه می‌آغازیم: بوووومب.

کل ساختمان سردخانه، یعنی این برابر ایستاده‌ی سخت و عبوس را از زندان خودش رها می‌کنیم و کل شیرازه‌ی آن در طرفه العینی به هوا می‌خیزد. ناگهان انگار روح این ساختمان از آن عروج کرده باشد هوا پر می‌شود از شادی و هلهله‌ی خرده‌های بتون، تیرآهن، فوم و نبشی و گچ و سیمان سفید، تکه‌های لیفتراک و باکس‌های آهنی. ایرانیت‌های سقف مثل کاغذ سوخته در خود مچاله می‌شود! و آتشِ زیبا، سیری‌ناپذیر همه چیز را می‌بلعد. بارانی از خرده‌ریزها می‌بارد: گویی بر سر قهرمان‌ها خرده‌های کاغذ رنگی می‌پاشند. ما سرذوق آمده‌ایم: ما بسیاران! جشن هنوز تمام نشده ما می‌خواهیم بجز برابر ایستاده‌ها، بالای سرمان ایستاده‌ها را هم از جمودیت برهانیم: ما نابود نمی‌کنیم دلمان چرخ کردن می‌خواهد، آرد کردن هر چیز صلب و سخت.

حالا صدای جیغ و خروش پر شورمان حتی سقف آسمان را می‌شکافد: این صدای ماست که دوان دوان می‌رویم تا جشن پرشکوه را به مرحله‌یِ بعد برسانیم که باز به زبان سوپر فلسفی می‌شود: دیالکتیکِ نفی؛ که به زبان خودمانی ما می‌شود: سلاخی. حالا گوشت و خون می‌خواهیم. آخر آنها حتی خواستن را تصرف عُدوانی کرده‌اند. موتورهای ما دیزلی ست، و حالا باک‌هایمان در شرف خالی شدن. باک‌ها را باید پر کرد: با خونِ سوپر. هدف اول: رئیس سردخانه. یک آقازاده‌ی بدپوز و گنده گوز.

جشن سلاخی را من می‌آغازم: که حالا بجای دندان‌های خرابِ خودم، دندانی از "کاربید تنگستن" در دهان دارم: اینها همه دسترنج ماست، "تنگستن" را هم ما استخراج و با "تف جوش"  کاربید تنگستن عمل آورده‌ایم: با این دندان‌ها بجز گوشتِ خرپول‌هایی مثل این، نهار میلگرد و تیرآهن شش هم می‌توانم بخورم... عمری ما از بازوی خود نان می‌خوردیم اما چرا فقط نان بخوریم؟ مگر ما دندان کباب خوری نداریم؟

افسانه‌ها را باور نکنید: برای سلاخی، گوشت آدمی حتی از کره هم نرم‌تر است: استخوان‌ها قدری سماجت می‌کنند که آنهم فوت کاسه‌گری‌اش دست ماست: ساتور و آچار گوساله و هوابُرش و در موارد سماجت آمیزتر "اره آتیشی" و "سنگ فِرِز". نگفتم گوشت نرم است: همینطور که ما حالا گوشت‌های تن این را با قداره کالباس بُر می‌کنیم. و بعد سر وقت بقیه هم خواهیم رفت...

پیدا نیست که ما با هر ایسمی مخالفیم؟ مرحله‌ی بعد، به زبان سوپر فلسفی: ایده آلیسمِ تیرآهن! البته بجز تکه‌های تیرآهن و لوله‌ی اسکافل، بمب هیدروژنی هم می‌خواهیم و ابر قارچی و رقصِ رادیواکتیویِ اتم‌ها! خودمانیم جهان زیادی خاکستری شده ما رنگ می‌خواهیم دریا دریا رنگ! هیولا از شیشه بیرون جهیده؛ یک موسیقی شورانگیز پُلی کنید که تن‌ها از گرما تب سوز شود؛ می‌خواهیم همه گُر بگیریم... ما فیلمی از کمپانی نیولاین در ژانر اسلشر نیستیم شاید بشود گفت ما - باز هم به زبان سوپر فلسفی- نهیلیسم زهرآگینیم ... ما شعله‌ی گرمایِ شور هستیم.

حتی وقتی دستم را از روی پیشانی برمی‌دارم و بلند می‌شوم و با مینی بوس می‌رویم به کلینیک شهرضا، هنوز گرم و سوزان از تبِ شور سوداگون آن جشنم. در گردابی از درد و تاری چشم و اندوه و شور و شادی...

نوشته شده در زمستان ۱۳۹۵