ایلکای

درست وقتی تو این فکر بودم ک این اواخر هیچ فیلم یا کتابی منو احساساتی نکرده یا چیزی درونم برانگیخته نشده، صفحه ای از «سمفونی مردگان»، روحم رو پاره پاره کرد.

در صفحه ۸۹ و ۹۰ کتاب، پاراگراف هایی هست از کاراکتری ک آنچنان چیز زیادی از او دستگیرمان نمیشود، گویی بودن و نبودنش در زندگی کاراکترهای کتاب بخصوص آیدین، تاثیر چندانی ندارد، با اینکه دوقلوی او است، اما با دقت در همان حضور کوتاه و شبح وار آیدا، شاید تمام مانیفست فکری کتاب ک بر آن بنا شده را بهتر بتوانیم درک کنیم.

توصیفی از دوران پر شر و شور کودکی تا اوایل جوانی دختری ک اشاره به خاموش شدن روح سرکش و سرزنده اش داشت، توصیفش از آیدا، آیینه ای تمام قد از روح های شکنجه شده تمام دختران وطنم بود، یا تمام دخترانی ک بر حسب جبر جغرافیا در مناطقی زاده میشوند که فرهنگش با کانسپت های پیچیده و مزخرفی همچون ناموس، غیرت، آبروی خانواده در هم تنیده شده.

معتقدم دو نوع آرامش داریم، آرامشی ک بعد از سالها گذراندن چالش ها و رسیدن به نتیجه مطلوبت به دست میاد و با خیال راحت مینشینی و به گذر عمر نگاه میکنی، و دسته دوم وقتیست ک میبینی از پس چالش ها بر نیومدی یا اونقدر جبر و شرایط اطرافت سنگین تر و بزرگتر از خودت بوده که دیگه نتونستی بیشتر بجنگی!

دیگه بعد از یک جایی و یک مدتی همه چیو رها میکنی و از سر یاس  و خستگی میشینی و به گذر عمر نگاه میکنی. این نه تنها حکایت آیدا  یکی از زندگان مرده ی سمفونی مردگان، که داستان آیدین ها هم هست، و در ابعاد بزرگتر، داستان امروز همه ی ما ، همه ی ایرانیان نیز هست.

وقتی به خودمون نگاه میکنیم و با خود روراست میشیم، همگی ما به یاد میاریم روزهایی رو ک سری و دلی پر از امید به تغییر داشتیم اما اونقدر اون جوانه امید طی ناملایمت های  روزگار آسیب دید و خشکید ک دیگه از ایستادگی ناامید شدیم. یک جایی الک ها رو آویختیم و نشستیم و رها کردیم و فقط نگاه کردیم.

منتظر ناجی که احتمالن خودش مدت ها پیش به عالم مردگان پیوسته است...

ولی خوب هر چقدر از زیبایی و رسایی داستان و قلم عباس معروفی و دست گذاشتنش روی یکی از موضوعات مورد علاقه ایرانیان، یعنی به حجر و انزوا کشاندن طبقه روشنفکر از سوی لمپنیسم، بگوییم، دلیلی نمیشود که انتقادی به بخش فنی یا نگارشی داستان نداشته باشیم. البته که اینجانب فقط و فقط یک کتابخوان و علاقه مند به کتاب هستم و از دیدگاه یک خواننده خرده نقدی دارم و در جایگاه یک منتقد حرفه ای با سابقه ادبیات یا ویراستاری یا از نگاه یک نویسنده سخن نمیگویم.

(فکر میکنم مشخصه ک این پیش مقدمه رو گفتم تا الان همه ی گاردها نسبت به خودم رو دور کنم چون میدونم که سمفونی مردگان طرفداران بیشماری داره ک از قضا این طرفداران حاضر نیستن ایراداتش رو ببینن و باهاش مثل یک کتب مقدس رفتار میکنن. جالبه بگم ک نویسنده این متن اصولن چیزی رو مقدس نمیدونه و از تقدس گرایی بیزاره، پس راحت باشین!)

قبل اینکه راجع به سمفونی مردگان صحبت کنم جا داره بگم من قلم عباس معروفی رو دوست دارم. کیه ک دوست نداشته باشه؟ وقتی از ایران معاصر، از سالهای سرد و بیروحش حرف میزنه، ازون سرما، دلت آتیش نگیره، کتاب «فریدون سه پسر داشت» هیچوقت ترکم نکرد. انگار اون حجم غصه تک تک شخصیتاش ک از تبعیدهای اجباریشون نشأت میگرفت رو من هم تمام سالهایی ک خوندم با خودم حمل کردم. چقدر قشنگ میگفت از اینکه هرجایی هم بری، حتی اگر وطن تو رو رونده باشه، باز هم دلت تنگش هست! این داغ نوستالژی رو فقط معروفی میتونه بر دلمون بزاره.

اینکه میگم این کتاب (سمفوین مردگان) زیاد برام خیلی میخکوب کننده و درخشنده توی ذهنم نبود واسه اینه که حس کردم یک داستان خوب و عالی یک جایی از دست نویسنده سر خورد و به اصطلاح هدر رفت، هرز رفت، عملن کتاب از نیمه دوم به بعد،توی یک لوپ تکرار کلمات و جملات تکراری میفته. یک جایی منِ خواننده رو خسته میکرد. شاید برای کس دیگری این دالان هزارتوی مالیخولیای ذهن کاراکترهای کتاب، جذاب باشه. اما بعد از یک جایی آنچنان منو خسته کرد ک در جاهایی واقعن خوابم میگرفت - اونم سر کار!

نمیگم نوع روایتش سر تا پا مشکل داشت، نه. به نظرم واقعن سخت و هنرمندانه هستش که بخای در فواصل کوتاه، دائم فلش بک بزنی و یک جور روایت سینمایی طور رو توی فرمت کتاب بریزی و خواننده رو هم با خودت همراه و همدل نگه داری. اینکه جاهایی ما وارد کابوس های آیدین و اورهان میشیم، جاهایی نمیدونیم این یک روح هستش ک سمفونی مردگان رو مینوازه یا یک زنده ایست که خیلی وقته از درون مرده و تمام شده. اینا همش هنرمندانه هست.

اما این لوپ تکراری بعضی از جملات که بخصوص در نیمه دوم رمان، به شده تکرار میشد، بعد از یک جایی دل آزار و خسته کننده شد. دلزدگی به همراه داشت و باعث شد رشته اتصال من با این داستان قوی بعد از یک جایی پاره بشه. با تمام جذابیت هاش دلم میخاست زودتر تموم بشه، یا به انتها برسم و ببینم خب، آیا بعد از این همه جزییات پردازی راجع به کابوس های تکراری، در پایان چیزی برای غافلگیری داره یا نه؟ که در نهایت پایان آنگونه که پیشبینی کرده بودم از راه رسید.

خوب با بد کتاب را تمام کردم و بستم و دائم با خودم این جمله را تکرار میکردم، داستان قشنگی بود، اما یک جایی به بعد به بیراهه رفت. شاید هم مقصود نویسنده همین بوده. شاید ما در نهایت قرار هست کتاب را با همین جوانی نابود شده آیداها و آیدین ها و حتی اورهان ها به یاد بیاوریم که وقتی آن دست محبت را به همراه نداشته باشند، تمام پتانسیل ها تلف میشوند. مانند وطنی که چهل و یک سال آن سرپرست دلسوز خود را نداشت و از شمال و جنوبش به یغما رفت...